The last bell
Moon goddess
یک هفته از اون شب گذشته بود.
توی این یک هفته، نیکی و هیسونگ بیشتر از هر وقت دیگهای کنار هم بودن. انگار هر دو میخواستن تمام وقتهایی رو که میتونستن با هم باشن و نبودن، جبران کنن.
صبحها گاهی با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار میشدن و ساعتها پشت خط با هم حرف میزدن، حتی وقتی هیچکدوم حرف خاصی برای گفتن نداشتن. بعضی روزها نیکی به خونهی هیسونگ میرفت و با اصرار ازش میخواست که کارش رو کنار بذاره و باهاش بیرون بیاد. با هم توی خیابونهای شهر قدم میزدن، از مغازهها دیدن میکردن و سر چیزهای کوچیکی که هیچ اهمیتی نداشتن، بحثشون میشد. البته که بحثهاشون هیچوقت بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید؛ چون نیکی همیشه راهی پیدا میکرد که هیسونگ رو بخندونه.
گاهی هم تمام بعدازظهر رو توی خونه میگذروندن. نیکی آشپزی میکرد و هیسونگ کنارش میایستاد و مدام از غذاهاش میچشید تا جایی که نیکی مجبور میشد دستش رو کنار بزنه و بهش بگه اگه همینطوری ادامه بده، چیزی برای شام باقی نمیمونه.
بعضی شبها روی مبل دراز میکشیدن و فیلم میدیدن. هیسونگ سرش رو روی سینهی نیکی میذاشت و باهاش دربارهی شخصیتهای فیلم حرف میزد، درحالیکه نیکی بیشتر از اینکه حواسش به فیلم باشه، سرگرم بازی کردن با انگشتهای هیسونگ بود.
گاهی هم هیچ کاری نمیکردن. فقط کنار هم مینشستن، دستهای همدیگه رو میگرفتن و دربارهی چیزهایی حرف میزدن که شاید برای بقیه چندان مهم نبود، اما برای خودشون همهچیز بود.
نیکی عاشق این بود که هیسونگ رو بخندونه. هر بار که موفق میشد، با رضایت بهش نگاه میکرد و میگفت باید بیشتر بخنده، چون وقتی میخنده، خیلی قشنگتر میشه. هیسونگ هم هر بار وانمود میکرد از حرفهاش خسته شده، اما لبخندی که روی لبهاش مینشست، لو میداد که چقدر از شنیدنشون خوشحال میشه.
برای اولین بار بعد از مدتها، هیسونگ احساس میکرد میتونه بدون فکر کردن به وظیفهای که روی دوشش بود، فقط زندگی کنه. میتونست کنار کسی باشه که دوستش داشت.
اما این آرامش فقط برای ساعتهایی بود که کنار نیکی میگذروند.
شبها، وقتی به خونهی خودش برمیگشت و نیکی دیگه کنارش نبود، دوباره سراغ کتابهای قدیمی میرفت. ساعتها زیر نور چراغ مینشست، صفحهها رو ورق میزد و دنبال چیزی میگشت که حتی مطمئن نبود وجود داشته باشه.
خودش هم میدونست احتمال اینکه راهی برای شکستن پیمان پیدا کنه، خیلی کمه. نوشتههای قدیمی پر از قوانین و هشدارهایی بودن که هیچکدوم جواب سوالش رو نمیدادن. بااینحال، نمیتونست دست از تلاش برداره.
مادرش همیشه بهش میگفت اگه واقعا به چیزی باور داشته باشی، نباید به این راحتی ازش دست بکشی. شاید راه رسیدن بهش سخت باشه، شاید بارها احساس کنی دیگه هیچ امیدی باقی نمونده، اما تا وقتی تسلیم نشدی، هنوز یه فرصت وجود داره.
هیسونگ بارها اون حرفها رو به یاد آورده بود.
این بار هم میخواست باور کنه که میتونه نیکی رو نجات بده.
حتی اگه ته دلش میترسید که شاید تمام تلاشهاش بینتیجه بمونه.
ساعت پنج عصر بود که هیسونگ دوباره به کلیسا رفت.
هوا ابری بود و نور کمرنگ خورشید از پنجرههای بلند کلیسا به داخل میتابید. سکوت سنگینی فضای کلیسا رو پر کرده بود و صدای قدمهای هیسونگ روی زمین خالی میپیچید.
مستقیم به سمت میزی رفت که دفتر قدیمی روش قرار داشت. صندلی رو عقب کشید و نشست. برای چند لحظه به جلد تیرهی کتاب خیره موند، بعد اون رو باز کرد و شروع کرد به ورق زدن صفحهها.
اسمها رو یکییکی بررسی میکرد. انگشتش روی خطوط حرکت میکرد و هر بار که به صفحهی جدیدی میرسید، قبل از رفتن به صفحهی بعد، دوباره اسمها رو میخوند.
تا اینکه چشمش به اسم آشنایی افتاد.
Nishimura Riki.
هیسونگ بیحرکت موند.
چند ثانیه طول کشید تا متوجه چیزی بشه که درست جلوی چشمش بود.
علامت کنار اسم نیکی خورده بود.
دفتر رو کمی به خودش نزدیکتر کرد و دوباره به اسم نگاه کرد. انگار اگه چند بار دیگه میخوندش، ممکن بود همهچیز تغییر کنه و متوجه بشه اشتباه کرده.
هیسونگ به پشتی صندلی تکیه داد و دستش رو جلوی دهنش گرفت. بیشتر از یک هفته گذشته بود. چرا درست حالا؟
اون به نیکی قول داده بود که راهی پیدا میکنه. گفته بود نمیذاره اتفاقی براش بیفته. حتی وقتی خودش هیچ اطمینانی نداشت، بهش امید داده بود.
اما حالا اسم نیکی توی دفتر بود و هیسونگ هنوز هیچ راهی برای نجاتش پیدا نکرده بود.
چشمهاش رو بست.
تمام تلاشش رو کرده بود که اشکهاش رو نگه داره، اما دیگه نمیتونست. چند قطره از گوشهی چشمهاش پایین اومدن و روی صفحهی باز کتاب افتادن؛ درست کنار اسم کسی که بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوستش داشت.
هیسونگ سرش رو پایین انداخت و برای چند لحظه اجازه داد بغضی که تمام این مدت توی گلویش نگه داشته بود، خودش رو نشون بده.
نمیخواست نیکی رو از دست بده.
نمیخواست حتی به روزی فکر کنه که دیگه صدای خندههاش رو نمیشنوه، دستهاش رو نمیگیره یا نمیتونه صبحها چشم باز کنه و صورتش رو ببینه.
بعد از چند دقیقه، با پشت دستش اشکهاش رو پاک کرد و دفتر رو بست. باید دوباره فکر میکرد. باید راهی پیدا میکرد، حتی اگه مجبور میشد تمام شب رو بیدار بمونه.
همون لحظه صدای پیامک گوشیش بلند شد.
هیسونگ با بیحوصلگی گوشی رو از جیبش بیرون آورد. وقتی اسم نیکی رو روی صفحه دید، لبخند کمجونی روی لبهاش نشست.
پیام رو باز کرد.
- کارت اگه تموم شد، بدو بیا پیشم که خیلی دلم واست تنگ شده.
هیسونگ چند ثانیه به پیام خیره موند.
چقدر راحت نیکی میتونست با چند کلمه حالش رو عوض کنه. حتی وقتی احساس میکرد تمام دنیا داره روی سرش خراب میشه، دیدن اسم نیکی کافی بود تا برای چند لحظه همهچیز رو فراموش کنه.
انگشتهاش رو روی صفحه حرکت داد و جوابش رو نوشت.
گوشی رو کنار گذاشت و دوباره به دفتر بستهشده نگاه کرد.
میدونست نمیتونه برای همیشه از حقیقت فرار کنه. اما نمیخواست اون شب رو با فکر کردن بهش بگذرونه. نه وقتی نیکی منتظرش بود.
از کلیسا بیرون اومد و اول به سمت خونهی خودش رفت. وقتی وارد شد، مستقیم به دستشویی رفت و صورتش رو با آب سرد شست. چند بار به خودش توی آینه نگاه کرد، چشمهاش رو پاک کرد و موهاش رو مرتب کرد تا سرخی و خستگی صورتش کمتر به چشم بیاد.
بعد از شستن صورتش، به اتاقش رفت و جلوی کمدش ایستاد. چند لحظه به لباسهاش نگاه کرد تا بالاخره هودی موردعلاقهش رو از بینشون بیرون آورد.
لباس رو برای چند ثانیه توی دستهاش نگه داشت و بهش خیره شد. بعد از اینهمه فکر کردن، میخواست اون رو به نیکی بده؛ چیزی که بعد از رفتنش براش باقی بمونه، چیزی که بتونه هر وقت دلش براش تنگ شد بپوشه و برای چند لحظه هم که شده، حضور هیسونگ رو کنارش احساس کنه.
لبخند محوی روی لبهاش نشست. هودی رو مرتب تا کرد و همراه خودش برداشت. بعد از آخرین نگاه به اتاقش، از خونه بیرون رفت و به سمت خونهی نیکی راه افتاد.
وقتی هیسونگ به خونهی نیکی رسید و در زد، صدای قدمهای سریعش رو از پشت در شنید.
در هنوز کامل باز نشده بود که نیکی با لبخندی بزرگ جلوی چشمش ظاهر شد.
هیسونگ وارد خونه شد
+چی درست کردی که کل خونه بوش رو گرفته؟
- غذای مورد علاقت رو درست کردم بامبی
+پس بیام کمکت کنم تا میز رو بچینیم!
- حتی فکرشم نکن! تو برو بشین، خودم همهچی رو آماده میکنم.
قبل از اینکه هیسونگ فرصت کنه مخالفت کنه، نیکی خم شد و بوسهای روی گونهش گذاشت
هیسونگ با لبخند سرش رو تکون داد و به سمت نشیمن رفت. یکی از مبلها رو انتخاب کرد که درست روبهروی آشپزخونه بود؛ جایی که میتونست تمام مدت نیکی رو ببینه. پاکت هم گزاشت روی زمین کنار مبل
نیکی مشغول آماده کردن میز شد. هر چند لحظه یک بار چیزی از کابینت برمیداشت، به سمت یخچال میرفت. گاهی زیر لب آهنگی زمزمه میکرد و گاهی هم بدون اینکه برگرده، با هیسونگ حرف میزد.
هیسونگ تمام مدت با لبخند آرومی تماشاش میکرد.
نمیخواست هیچکدوم از این لحظهها رو فراموش کنه.
نحوهی حرکت کردن نیکی توی آشپزخونه، صدای خندههاش، حتی اخمی که وقتی چیزی طبق برنامهش پیش نمیرفت روی صورتش مینشست؛ همهی این چیزهای کوچیک براش عزیز شده بودن.
برای اولین بار، هیسونگ فهمید چرا آدمها حاضرن برای نگه داشتن کسی که دوستش دارن، از هر چیزی بگذرن.
- داری به چی فکر میکنی؟
هیسونگ جوابی نداد. هنوز نگاهش به نیکی بود، اما انگار صدای اون رو نشنیده بود
- هیسونگ؟
+بله؟
نیکی دست از کار کشید و بهش نگاه کرد.
- حواست کجاست؟
هیسونگ پلک زد و کمی صافتر نشست.
+داشتم به یه چیزی فکر میکردم. کارم داشتی؟
- به چی فکر میکردی؟
نیکی دستهاش رو روی اپن گذاشت و با دقت به دوستپسرش خیره شد.
+به اینکه این یه رویاست یا واقعا دارم این لحظه رو زندگی میکنم
لبخند نیکی برای چند ثانیه محو شد. بعد چشمهاش رو کمی ریز کرد و با لحنی که سعی میکرد جدی باشه، گفت؛
- کی قراره باور کنی بامبی؟
نیکی از آشپزخونه بیرون اومد و به سمتش رفت. جلوی مبل ایستاد، خم شد و دستهاش رو دو طرف صورت هیسونگ گذاشت تا مجبور بشه مستقیم بهش نگاه کنه.
گوش کن ببین چی میگم. تو تا اخر مال خودمی و ما قراره از همدیگه مراقبت کنیم.
هیسونگ دستش رو بالا آورد و کف دستش رو روی دست نیکی گذاشت.
+باشه نیشی.
نیکی لبخندی زد و بوسهی کوتاهی روی پیشونی هیسونگ گذاشت و به سمت آشپزخونه برگشت.
هیسونگ سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و لبخند آرومی زد. دلش میخواست بتونه حرف نیکی رو باور کنه. دلش میخواست مطمئن باشه که قراره روزهای زیادی رو کنار هم بگذرونن و این شب، فقط یکی از شبهای معمولی زندگی مشترکشون باشه.
اما نمیتونست آیندهای رو که هنوز ازش مطمئن نبود، به خودش وعده بده.
چند دقیقه بعد، نیکی از آشپزخونه بیرون اومد و به سمت میز رفت تا آخرین چیزها رو آماده کنه. همون موقع نگاهش به پاکتی که کنار مبل بود افتاد؛ پاکتی که از لحظهی ورودش همراه خودش آورده بود و تا اون موقع چیزی دربارهش نگفته بود، ابروهاش رو کمی بالا انداخت و به پاکت اشاره کرد.
هیسونگ رد نگاهش رو دنبال کرد و تازه متوجه شد که نیکی پاکت رو دیده. چند لحظه بهش نگاه کرد، بعد پاکت رو باز کرد و هودیای رو که با خودش آورده بود، بیرون کشید.
- اون چیه؟
+یه هدیه؟
- هدیه برای چی؟
+همینطوری، هروقت دلتنگم شدی میتونی بپوشیش
- این یه خداحافظیه..؟
+شاید.
نیکی به سمتش اومد و هودی رو از هیسونگ گرفت، اخم کوچیکی کرد و هودی رو توی دستهاش جمع کرد
- یعنیچی هیسونگ؟ داری دربارهی چی حرف میزنی؟
هیسونگ که متوجه جدی شدن نیکی شده بود، سریع خندید و سعی کرد حالت صورتش رو عادی نگه داره
+آه نیشمورا با توهم نمیشه شوخی کرد!
- هیسونگ جدی میگم چرا باید همچین حرفی بزنی؟
+چون دلم خواست بهت بدمش. مگه برای هدیه دادن حتما بایدیه دلیل خاصی داشته باشم؟
نیکی هنوز کاملاً قانع نشده بود. نگاهش رو از صورت هیسونگ نگرفت و چند لحظه دیگه هم منتظر موند، شاید هیسونگ چیزی به حرفهاش اضافه کنه.
اما هیسونگ فقط لبخند زد و با انگشت، نوک بینی نیکی رو آروم لمس کرد.
+حالا هم به جای بازجویی کردن من برو غذا روبیار سر میز که خیلی گشنمه
نیکی با ناباوری خندید و سرش رو تکون داد. هودی رو روی مبل گذاشت. بعد دست هیسونگ رو گرفت و انگشتهاشون رو توی هم قفل کرد.
ـ باشه، فعلا ازت میگذرم. ولی بعدا ازت میپرسم که منظورت از اون حرف چی بود!
+هروقت خواستی بپرس
هیسونگ لبخندش رو حفظ کرد و دست نیکی رو کمی محکمتر فشرد.
هر دو پشت میز نشسته بودن و مشغول خوردن شام بودن. نیکی با ذوق از غذایی که درست کرده بود حرف میزد و هر چند لحظه یک بار از هیسونگ میپرسید که طعمش چطوره.
هیسونگ هم با لبخند جوابش رو میداد، حتی وقتی که بیشتر از خود غذا، محو تماشای صورت نیکی شده بود.
ـ راستی، یه فیلم هست که این روزا همه دارن دربارهش حرف میزنن. فکر کنم خوشت بیاد
+تایتانیک رو میگی؟
- پس شنیدی توهم، امشب ببینیمش؟
+معلومه، میخواستم خودمم با تو ببینمش
بعد از شام، نیکی بشقابها رو جمع کرد و به سمت آشپزخونه رفت. هیسونگ هم خواست کمکش کنه، اما نیکی با همون لحن همیشگیش مخالفت کرد
- تو برو فیلم رو باز کن خودم جمع میکنم
هیسونگ که میدونست نمیتونه مخالفت کنه سرش رو تکون داد و به سمت نشیمن رفت، نوار ویدئویی رو از داخل کشوی میز بیرون آورد و دستگاه رو روشن کرد. چند لحظه طول کشید تا تصویر روی صفحه ظاهر بشه.
وقتی نیکی کارش رو تموم کرد، چراغهای اضافی خونه رو خاموش کرد و با دو لیوان نوشیدنی به سمت نشیمن اومد. یکی از لیوانها رو روی میز گذاشت و بعد کنار هیسونگ نشست.
نیکب بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو دور شونههای هیسونگ حلقه کرد. هیسونگ هم بیدرنگ خودش رو بهش نزدیک کرد و سرش رو روی سینهی نیکی گذاشت.
نیکی خندید و دکمهی پخش رو زد. فیلم شروع شد.
هرچه زمان میگذشت، نیکی بیشتر توی فیلم غرق میشد. گاهی دربارهی یکی از شخصیتها نظر میداد، گاهی با دیدن صحنهای میخندید و گاهی هم با دقت به صفحه خیره میشد.
هیسونگ بیشتر از اینکه حواسش به فیلم باشه، به نیکی توجه میکرد.
به اینکه چطور با هیجان دربارهی اتفاقات فیلم حرف میزد، چطور وقتی صحنهای غمگین میشد، لبخندش محو میشد و چطور هر چند دقیقه یک بار دست هیسونگ رو پیدا میکرد و انگشتهاش رو توی دست خودش میگرفت.
هیسونگ دلش میخواست زمان همینجا متوقف بشه.
نه ناقوسی وجود داشته باشه، نه کلیسایی، نه نفرینی.
فقط خودش باشه و نیکی.
اما زمان، بدون توجه به خواستههای هیسونگ، به حرکتش ادامه میداد.
نزدیک پایان فیلم، نیکی که از اول شب حسابی خسته شده بود، دیگه حرفی نمیزد. سرش سنگینتر روی پشتی مبل افتاده بود و دستش که دور کمر اون حلقه شده بود، کمکم شل شده بود.
هیسونگ اول فکر کرد نیکی فقط حواسش به فیلمه.
آروم سرش رو بالا آورد تا صورتش رو ببینه،
هیسونگ لبخند کوچیکی زد و با نوک انگشت، موهای بلوندش رو از روی پیشونیش کنار زد.
نیکی تکون کوچیکی خورد، اما چشمهاش همچنان بسته موندن.
هیسونگ خندهی آرومی کرد و سرش رو دوباره به سینهی نیکی تکیه داد و با انگشتاش روی بالا تنش شکل های نامفهومی میکشید.
و برای چند دقیقه فقط به فیلم نگاه کرد، درحالیکه سرش روی سینهی نیکی بود و صدای آروم نفسهای اون رو میشنید.
و درست وقتی که هیسونگ داشت به این فکر میکرد که چقدر دلش میخواد صبح هم کنار نیکی از خواب بیدار بشه، اتفاقی افتاد که تمام بدنش رو سر جاش میخکوب کرد.
صدای ناقوس.
صدای بلند و سنگینی که از دور به گوش میرسید و خیلی زود تمام شهر رو در بر گرفت.
هیسونگ یکدفعه صاف نشست.
قلبش چنان به سینهش میکوبید که برای چند لحظه حتی صدای فیلم رو هم نمیشنید.
نگاهش با وحشت به سمت ساعت روی دیوار برگشت.
دوازده و نیم شب.
لبهاش از هم باز موندن.
چرا؟ چرا باید همین امشب؟
چرا حالا که بالاخره تونسته بود نیکی رو کنار خودش داشته باشه، حالا که برای چند ساعت تونسته بود تمام ترسهاش رو فراموش کنه، باید دوباره صدای لعنتی اون ناقوس رو میشنید؟
نه. نه، امکان نداشت.
شاید اشتباه میکرد. شاید ناقوس برای چیز دیگهای به صدا دراومده بود.
اما خودش بهتر از هرکسی میدونست که این صدا چه معنایی داره.
کلیسا انتخابش رو کرده بود. و هیسونگ حتی قبل از اینکه به اونجا برسه، جواب سوالش رو میدونست.
هیسونگ به صورت آروم دوستپسرش نگاه کرد. نیکی هنوز خواب بود، بیخبر از اینکه چند ساعت قبل، اسمش توی کتاب قدیمی کلیسا ثبت شده بود و حالا ناقوس برای اومدنش به صدا دراومده بود.
لبهای هیسونگ لرزیدن.
+معذرت میخوام نیکی.
صداش اونقدر آروم بود که حتی خودش هم بهسختی شنیدش.
دستش رو بالا آورد و گونهی نیکی رو نوازش کرد. بعد خم شد و بوسهی طولانیای روی لباش گذاشت.
+کاش میتونستم بیشتر کنارت بمونم.
چند ثانیه همونطور باقی موند. بعد، با تمام سختیای که توی وجودش احساس میکرد، دست نیکی رو از دور کمرش جدا کرد و بهآرومی روی مبل گذاشت.
دلش میخواست بیدارش کنه.
دلش میخواست بهش بگه که چقدر دوستش داره، که چقدر از فکرِ از دست دادنش میترسه، که نمیخواد ترکش کنه و اگه میشد، تمام دنیا رو میداد تا فقط یک شب دیگه کنارش بمونه.
اما اگه نیکی بیدار میشد، اگه میفهمید چه اتفاقی افتاده، اجازه نمیداد هیسونگ بهتنهایی بره.
و هیسونگ نمیتونست اجازه بده نیکی خودش رو به خطر بندازه.
پس بدون اینکه چیزی بگه، به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن، یک بار دیگه برگشت و به خونه نگاه کرد؛ به مبل، به تلویزیونی که هنوز روشن بود و به مردی که تمام دنیای اون شده بود.
بعد در رو پشت سرش بست.
و برای آخرین بار از اون خونه بیرون رفت.
وقتی به کلیسا رسید، صدای ناقوس دیگه قطع شده بود.
هوا سرد بود و بارون نم نم داشت میبارید. هیسونگ از پلههای سنگی بالا رفت و در بزرگ کلیسا رو باز کرد
داخل، همهچیز مثل همیشه بود.
همون دیوارهای قدیمی، همون ردیف صندلیها و همون شمعهایی که نور ضعیفشون روی سنگهای سرد میافتاد.
اما هیسونگ دیگه نمیتونست مثل همیشه به این مکان نگاه کنه.
سالها بود که اینجا برای اون چیزی بیشتر از یک کلیسا نبود؛ جایی که هر پنج ماه، مجبور میشد دو نفر رو به سمت سرنوشتشون هدایت کنه.
اما امشب فرق داشت.
امشب اسم کسی توی اون کتاب ثبت شده بود که هیسونگ حاضر نبود حتی یک لحظه از زندگیش رو بدون اون تصور کنه.
به سمت میز سنگی انتهای کلیسا رفت و کتاب قدیمی رو باز کرد
و اونجا، درست زیر اسم دومین فرد انتخابشده، نامی دیده میشد که هیسونگ حاضر بود تمام دنیا رو بده تا هیچوقت اون رو نمیدید.
صدای خودش توی فضای خالی کلیسا پیچید.
+ چرا باید اون رو انتخاب میکردین؟
جوابی وجود نداشت. هیچوقت هم وجود نداشت.
هیسونگ بارها از خودش پرسیده بود چرا باید آدمهای بیگناه بهای اشتباه نسلهای گذشته رو بپردازن. چرا باید زندگی دو نفر، فقط برای اینکه بقیه بتونن با خیال راحت توی این شهر زندگی کنن، تموم بشه.
اما امشب دیگه نمیخواست فقط سوال بپرسه.
امشب میخواست این چرخه رو برای همیشه تموم کنه.
به سمت یکی از صندلیهای کلیسا رفت و نشست. دستهاش رو روی صورتش گذاشت و برای چند دقیقه اجازه داد تمام ترس و غمی که از لحظهی شنیدن ناقوس توی وجودش جمع شده بود، بیرون بریزه.
گریه میکرد، اما حتی صدای گریهش هم توی فضای بزرگ کلیسا گم میشد. بارون با شدت به سقف و پنجرههای قدیمی میکوبید و صدای رعدوبرق توی فضای خالی کلیسا میپیچید. هر بار که آسمون با نور برق روشن میشد، سایهی هیسونگ روی دیوارهای سنگی میافتاد و چند لحظه بعد، دوباره همهچیز توی تاریکی فرو میرفت.
مدتی همونطور نشست و به صدای بارون گوش داد. بعد، با دستهایی که هنوز میلرزیدن، از جاش بلند شد و به سمت میز قدیمی گوشهی کلیسا رفت. باید قبل از اینکه دیر بشه، آخرین چیزی رو که برای نیکی باقی میذاشت، مینوشت.
پسر میدونست تنها یک راه هست که برای همیشه این نفرین تموم بشه، نگهبان کلیسا خودش رو قربانی کنه.
تا اون سال هیچکدوم از نگهبانها جرئت همچین کاری رو نداشتن.
چطور میشد تمام حرفهایی رو که توی این مدت توی دلش نگه داشته بود، توی چند خط جا بده؟
چطور میتونست به نیکی بگه که از همون روزهای اول، وقتی با لبخند بهش نزدیک میشد و هر بار با بیمیلی هیسونگ روبهرو میشد، دلش میخواست دستش رو بگیره و بهش بگه که دیگه لازم نیست برای نزدیک شدن بهش تلاش کنه؟
چطور میتونست توضیح بده که تمام اون فاصلهها، تمام جوابهای کوتاه و تمام وقتهایی که وانمود کرده بود براش مهم نیست، فقط برای این بودن که نیکی ازش دور بمونه و هیچوقت مجبور نشه بهای دوست داشتن نگهبان کلیسا رو بپردازه؟
هیسونگ نفس عمیقی کشید و شروع به نوشتن کرد.
هر چند کلمه یک بار دستش میلرزید. چند بار اشکهاش روی کاغذ افتادن و مجبور شد مکث کنه تا بتونه دوباره ادامه بده.
وقتی نوشتنش تموم شد، نامه رو تا کرد و توی جیب شلوارش گذاشت.