The last bell

The last bell

Moon goddess


هیسونگ بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و به سمت اتاق کوچکی رفت که در گوشه‌ای از انتهای کلیسا قرار داشت. اتاقی قدیمی و دورافتاده که سال‌ها برای آماده کردن مراسم ازش استفاده می‌شد.

در رو باز کرد و وارد شد. نور کم‌رنگ شمعی که روی میز قرار داشت، فضای اتاق رو روشن کرده بود. جام مراسم از قبل روی میز آماده بود؛ همون جامی که بارها دیده بود و هر بار، با دیدنش، بخشی از وجودش فرو می‌ریخت.

هیسونگ چند لحظه به جام خیره موند. بعد، با دست‌هایی که هنوز از شدت گریه می‌لرزیدن، نوشیدنی مخصوص مراسم رو داخلش ریخت.

اما این بار قرار نبود مثل همیشه پیش بره.

هیسونگ از قبل تصمیمش رو گرفته بود. زهری که برای مراسم شهروندها استفاده می‌شد، به‌اندازه‌ای آهسته اثر می‌کرد که قربانی‌ها چند ساعت فرصت داشتن؛ چند ساعت که هیسونگ هیچ‌وقت نمی‌تونست تصور کنه چطور باید بگذرونه. نمی‌خواست حتی برای یک لحظه بیشتر از چیزی که مجبور بود، این درد رو ادامه بده.

برای همین، زهر قوی‌تری رو انتخاب کرده بود؛ چیزی که می‌دونست فرصت زیادی براش باقی نمی‌ذاره.

هیسونگ جام رو برداشت و برای چند لحظه به انعکاس صورت خودش توی مایع تیره‌ی داخلش نگاه کرد.

از اون اتاقک بیرون اومد و دوباره سمت میز اصلی قدم برداشت.

چشم‌هاش از گریه سرخ شده بودن.

هیسونگ چشم‌هاش رو بست و جام رو محکم‌تر توی دستش گرفت.

و مراسم رو آغاز کرد. جملاتی که همیشه برای قربانی میخوند رو برای خودش خوند.



نیکی با صدای رعد و برق از خواب پرید.

تلویزیون هنوز روشن بود، اما تصویر فیلم مدت‌ها بود که متوقف شده بود و اتاق توی سکوت فرو رفته بود.

آروم پلک زد و سرش رو از روی جایی که تکیه داده بود بلند کرد.

- هیسونگ؟

جوابی نشنید.

با خواب‌آلودگی اطرافش رو نگاه کرد، اما هیسونگ کنارش نبود.

اول فکر کرد شاید به آشپزخونه رفته باشه. دستش رو روی مبل گذاشت و با صدای بلندتری صداش زد.

- بامبی؟

نیکی از جاش بلند شد به اتاق‌ها سر زد، اما هیچ خبری از هیسونگ نبود.

نگاهش به ساعت افتاد. یک ربع از یک گذشته بود.

اخم کوچیکی بین ابروهاش نشست.

هیسونگ کجا رفته بود؟

چرا بدون اینکه چیزی بهش بگه، تنهایی از خونه بیرون رفته بود؟

همون لحظه، چشمش به هودی روی مبل افتاد.

حرف‌های هیسونگ دوباره توی ذهنش زنده شدن.


- نه امکان نداره.


بدون اینکه حتی وقت کنه لباس درست‌وحسابی بپوشه، از خونه بیرون زد.

بارون می‌بارید، اما نیکی اهمیتی نمی‌داد. با عجله از پله‌ها پایین رفت و به سمت خونه‌ی هیسونگ دوید. شاید اونجا بود. شاید فقط زودتر ازش بیدار شده بود و برگشته بود خونه.

اما وقتی به اونجا رسید و هیچ نشونی ازش پیدا نکرد، قلبش بیشتر فشرده شد.

همون لحظه، صدای ناقوس کلیسا توی تمام شهر پیچید.

نیکی سر جاش خشکش زد.

نفسش بند اومد و بدون اینکه حتی لحظه‌ای مکث کنه، به سمت کلیسا دوید.

بارون حالا شدیدتر شده بود. قطره‌های درشت به صورتش می‌خوردن و موهاش رو به پیشونیش چسبونده بودن. آب از یقه‌ی لباسش پایین می‌رفت و کفش‌هاش توی مسیر خیس سنگین شده بودن، اما نیکی حتی سرعتش رو کم نکرد.

نمی‌دونست وقتی به کلیسا برسه قراره با چی روبه‌رو بشه. نمی‌دونست چرا هیسونگ اونجا رفته بدون اینکه بهش بگه.

فقط می‌دونست باید بهش برسه.

هر بار که پاش روی زمین خیس می‌لغزید، خودش رو دوباره به جلو می‌کشید. نفس‌هاش بریده‌بریده شده بودن و بارون دیگه اجازه نمی‌داد درست جلوی پاش رو ببینه، اما همچنان می‌دوید؛ با این ترس که شاید اگه حتی یک لحظه دیر کنه، دیگه هیچ فرصتی برای دیدن هیسونگ نداشته باشه.

وقتی بالاخره به کلیسا رسید، تمام لباس‌هاش خیس شده بودن. نفس‌نفس‌زنان جلوی در ایستاد و به ساختمون تاریک روبه‌روش خیره شد.

بعد، بدون اینکه به بارون یا سرمایی که به جونش افتاده بود فکر کنه، دستش رو روی در گذاشت و با تمام قدرت هلش داد.


هیسونگ کنار میز سنگی ایستاده بود.

چشم‌هاش بسته بودن و جامی توی دستش داشت. برای چند لحظه، نیکی نتونست حرکت کنه.

بعد با صدایی که از وحشت می‌لرزید، صداش زد

هیسونگ با شنیدن صدای آشنا، چشم‌هاش رو باز کرد و به سمت در برگشت.

وقتی نیکی رو دید، رنگ از صورتش پرید.

+نیکی؟!

جام توی دستش لرزید.


نیکی به جام نگاه کرد، بعد به صورت هیسونگ و در نهایت به کتاب باز روی میز

- داری چی‌کار می‌کنی؟

از چشم‌های پسرش فهمید چه اتفاقی افتاده،

حقیقت با تمام سنگینی‌ش توی ذهنش نشست.

سرش رو به آرومی تکون داد

- نه..نه هیسونگ اون جام رو بذار زمین!

هیسونگ یک قدم عقب رفت.

+نیکی برگرد خونه.

- گفتم جام رو بذار زمین.

تو دقیقا داری چی‌کار می‌کنی؟ اسم من انتخاب شده.


نیکی بالاخره همه‌چیز رو فهمیده بود.

هیسونگ داشت خودش رو جای اون قربانی می‌کرد

هیسونگ فقط لبخند محوی بهش زد


- هیسونگ تو این‌کارو نمی‌کنی.

نیکی با قدم‌های لرزون بهش نزدیک‌تر شد.

نیکی با قدم‌های لرزون بهش نزدیک‌تر شد.

ـ هیسونگ… هی، بهم نگاه کن. من اینجام، می‌بینی؟ من خوبم، اتفاقی برام نیفتاده. بیا بریم خونه، باشه؟ هرچی باشه، یه راه دیگه پیدا می‌کنیم. خودم یه کاریش می‌کنم، فقط… فقط اون جام رو بذار زمین، هیسونگ. لطفا!


+نمی‌تونم نیکی.

- چرا پسر قشنگم؟

+چون نمی‌ذارم این اتفاق برای تو بیفته.

نیکی سرش رو به نشونه‌ی انکار تکون داد. اشک‌هاش دیگه متوقف نمی‌شدن.

ـ پس بذار با هم یه راه دیگه پیدا کنیم! تو خودت بهم گفتی که دنبال راهی می‌گردی. گفتی نمی‌ذاری اتفاقی برام بیفته. پس چرا الان داری این کار رو می‌کنی؟

هیسونگ برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست.

+چون راه دیگه‌ای نیست.

ـ دروغ می‌گی!


نیکی تقریبا فریاد زد.

ـ دروغ می‌گی، هیسونگ! همیشه یه راه دیگه وجود داره! ما هنوز کلی وقت داریم، هنوز…هنوز کلی وقت داشتیم


این جمله توی ذهنش تکرار شد.

هنوز کلی فیلم مونده بود که با هم ببینن. هنوز جاهایی بود که می‌خواست به هیسونگ نشون بده. هنوز صبح‌هایی بود که می‌خواست با صدای اون بیدار بشه و شب‌هایی که می‌خواست قبل از خواب دستش رو بگیره.

هنوز حرف‌های زیادی بود که نگفته بودن.

هنوز زندگی‌شون حتی درست شروع نشده بود.

ـ لطفا..

صدای نیکی این بار فقط یه التماس بود.

ـ لطفا این کار رو با من نکن.


هیسونگ به صورتش نگاه کرد و تمام چیزی رو که سعی کرده بود ازش محافظت کنه، توی چشم‌هاش دید.

ترس.

درماندگی.

و عشقی که حالا داشت جلوی چشمش از هم می‌پاشید.


نیکی یک قدم دیگه جلو رفت و دستش رو به سمت جام دراز کرد.

ـ بده‌ش به من.

هیسونگ سریع دستش رو عقب کشید.

+نیکی، نه!

ـ پس بذارش زمین!

+داری سختش میکنی ریکی!

دیگه نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه

- من دوستت دارم، هیسونگ! می‌فهمی؟ من نمی‌خوام بدون تو زندگی کنم! نمی‌خوام یه روز از خواب بیدار بشم و بفهمم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم ببینمت.

هیسونگ به جامی که توی دستش بود نگاه کرد

می‌دونست اگه بیشتر صبر کنه، نیکی بالاخره خودش رو بهش می‌رسونه. می‌دونست که ممکنه جام رو از دستش بگیره و سعی کنه جلوی مراسم رو بگیره؛ حتی اگه برای این کار خودش رو به خطر بندازه.

هیسونگ نمی‌تونست اجازه بده این اتفاق بیفته.

پس قبل از اینکه نیکی بتونه بهش برسه، جام رو بالا آورد و تمام محتویاتش رو نوشید.


- نه هیسونگ..چی‌کار کردی لعنتی.

فریاد نیکی توی کلیسا پخش شد.

اما دیگه دیر شده بود.

هیسونگ جام خالی رو پایین آورد.

برای یک لحظه، نگاهش به نگاه نیکی گره خورد. بعد، انگار تمام نیروی بدنش یک‌باره از بین رفته باشه، دستش لرزید و جام از بین انگشت‌هاش رها شد.

صدای برخورد جام با کف سنگی کلیسا توی فضا پیچید.

نیکی با وحشت بهش نگاه کرد.

هیسونگ سعی کرد یک قدم به سمتش برداره، اما زانوهاش دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن.

بدنش به جلو خم شد.

نیکی خودش رو بهش رسوند و درست قبل از اینکه روی زمین بیفته، گرفتش.

هر دو روی کف سرد کلیسا فرود اومدن. نیکی هیسونگ رو توی آغوشش نگه داشته بود و با دست‌های لرزون صورتش رو لمس می‌کرد.

ـ هیسونگ؟ هیسونگ، به من نگاه کن!

هیسونگ به‌سختی چشم‌هاش رو باز نگه داشته بود

- همه‌چی تقصیر منه اگه اون شب نیومده بودم اینجا قرار نبود اینجوری بشه..

هیسونگ سعی کرد چیزی بگه، اما نیکی اجازه نداد.

ـ تو بهم قول داده بودی! بهم گفتی که قراره از هم مراقبت کنیم! گفتی که تا آخر مال همدیگه‌ایم.

پس چرا الان داری ترکم می‌کنی؟

هیسونگ دستش رو به‌سختی بالا آورد و روی گونه‌ی نیکی گذاشت


+نیکی

ـ حرف نزن! لطفا حرف نزن، باشه؟ من کمکت می‌کنم. یه کاری می‌کنیم. حتما یه راهی هست…


نیکی با عجله اطرافش رو نگاه کرد، انگار انتظار داشت کسی از راه برسه و کمکشون کنه. اما کلیسا خالی بود.

هیچ‌کس نمی‌اومد.

هیچ‌کس قرار نبود نجاتشون بده.

نیکی دوباره به هیسونگ نگاه کرد و صورتش رو بین دست‌هاش گرفت.

ـ من نمی‌دونم بدون تو باید چی کار کنم…

اشک‌هاش روی صورت هیسونگ می‌ریختن.

ـ تو تمام چیزی هستی که دارم. تو نمی‌تونی این‌طوری ولم کنی. نمی‌تونی ازم بخوای که برگردم خونه و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده!

هیسونگ با سختی نفس کشید.

ـ نیکی به من گوش کن

صدای ضعیف هیسونگ باعث شد نیکی ساکت بشه.

هیسونگ به‌سختی دستش رو روی گونه‌ی اون نگه داشته بود.

ـ اینو یادت نره، نیکی من همیشه عاشقت بودم و هستم و می‌مونم.

نیکی دوباره سرش رو به نشونه‌ی انکار تکون داد.

ـ بس کن…

ـ مراقب خودت باش، دردونه‌ام.

لب‌های هیسونگ لرزیدن.

ـ ببخشید که نتونستم… کنارت باشم.

نیکی با صدای بلند گریه کرد و پیشونی‌ش رو به پیشونی هیسونگ چسبوند.

- تو نباید معذرت بخوای من این کارو با تو کردم و هیچ وقت خودمو نمی‌بخشم.

+تو هیچ تقصیری نداری نیشی!


دستش رو به‌آرومی به سمت جیب شلوارش برد. حرکت کردن براش سخت شده بود، اما بالاخره تونست کاغذ تاخورده‌ای رو بیرون بیاره.

نیکی با گیجی به دستش نگاه کرد.

هیسونگ نامه رو روی سینه‌ی خودش گذاشت و با زحمت، انگشت‌هاش رو دور دست نیکی بست تا اون رو برداره.

نیکی به کاغذ نگاه کرد و بعد دوباره چشم‌هاش رو به صورت هیسونگ دوخت.


ـ این چیه؟

هیسونگ لبخند کوچیکی زد. لبخندی خسته، اما آروم.

بعد آخرین نگاهش رو به صورت کسی انداخت که بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستش داشت.

چشم‌هاش به‌آرومی بسته شدن.

و این بار، دیگه باز نشدن.

ـ هیسونگ؟

نیکی بی‌حرکت موند.

ـ بامبی؟

دستش رو روی موها‌ی هیسونگ کشید.

ـ هی… هیسونگ، باتوعم.

هیچ جوابی نشنید.

لبخند کوچیکی که روی لب‌های هیسونگ باقی مونده بود، کم‌کم معنای وحشتناکی پیدا کرد.

نیکی سرش رو تکون داد.

ـ نه…

دستش رو روی سینه‌ی هیسونگ گذاشت و دوباره صداش زد.

ـ هیسونگ، لطفا چشمای خوشگلتو باز کن

اما هیسونگ دیگه صدای اون رو نمی‌شنید.

برای همیشه رفته بود.

نیکی با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود، اسمش رو صدا زد و صورتش رو توی گردن اون پنهون کرد. تمام بدنش می‌لرزید و انگار دیگه نمی‌تونست حتی یک نفس درست بکشه.

چند دقیقه طول کشید تا نگاهش دوباره به نامه بیفته.

همون کاغذی که هیسونگ با آخرین توانش بهش داده بود.

خط هیسونگ کمی نامرتب بود. بعضی کلمه‌ها محو شده بودن و لکه‌های کوچیکی روی کاغذ دیده می‌شد؛ احتمالا اشک‌هایی که موقع نوشتن ریخته بود.

نیکی نفس لرزونی کشید و شروع به خوندن کرد.


|نیشیمورا ریکی

ممنونم که توی این روزهای اخیر کنارم بودی و بهم اجازه دادی برای یه مدت کوتاه، واقعا زندگی کنم.

اگه الان داری این نامه رو می‌خونی، یعنی نتونستم به قولی که بهت داده بودم عمل کنم. یعنی دیگه کنارت نیستم و بابتش ازت معذرت می‌خوام. ببخشید که بهت امید دادم و گفتم نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته، اما آخرش مجبور شدم کاری رو انجام بدم که بیشتر از هر چیزی ازش می‌ترسیدم؛ اینکه تنهات بذارم.

از روزی که وارد این شهر شدی، می‌دونستم نباید بهت نزدیک بشم.


می‌دونستم اگه بذارم بیشتر از چند دقیقه کنارم بمونی، اگه به لبخندت عادت کنم، اگه اجازه بدم صدات بخشی از روزمره‌م بشه، دیگه نمی‌تونم به این راحتی ازت فاصله بگیرم.

ولی دیدی آخرش نتونستم تسلیم عشقت نشم.


و تو هیچ‌وقت دست از تلاش برنداشتی.

هر بار که ازت دور می‌شدم، دوباره برمی‌گشتی. هر بار که جواب کوتاهی بهت می‌دادم، بازم با همون لبخند همیشگی نگام می‌کردی.

و من، با تمام وجودم، منتظر همون لحظه‌ای بودم که دوباره ببینمت.

می‌دونی چقدر سخت بود وانمود کنم برام مهم نیستی؟

چقدر سخت بود وقتی می‌دیدم با بقیه می‌خندی، یا وقتی چند روز نمی‌دیدمت، خودم رو قانع کنم که این فاصله برای هر دومون بهتره؟

حقیقت اینه که ازت دوری می‌کردم چون می‌دونستم اگه یه روز عشقم بهت زیاد بشه، دیگه نمی‌تونم مثل قبل به این زندگی ادامه بدم. نمی‌دونستم یه روز مجبور می‌شم بین وظیفه‌ای که تمام عمرم رو صرفش کرده بودم و کسی که عاشقش شده بودم تصمیم بگیرم، چطور باید باهاش کنار بیام.

و حالا اینجام.

توی همون جایی که تمام این سال‌ها ازش متنفر بودم، با این تفاوت که این بار، برای اولین بار توی زندگیم، از تصمیمی که گرفتم پشیمون نیستم.

چون این بار قراره تو زنده بمونی.


نیکی، تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی چقدر زندگی من رو عوض کردی.

قبل از تو، روزهام فقط از تکرار تشکیل شده بودن. هر پنج ماه، دو اسم جدید، دو خانواده‌ی عزادار و دو جای خالی که هیچ‌وقت نمی‌تونستم از ذهنم بیرونشون کنم.

فکر می‌کردم زندگی من همینه و تا آخر عمرم باید همین کار رو ادامه بدم.

تا اینکه تو اومدی.

تو باعث شدی دوباره به چیزهای کوچیکی فکر کنم که مدت‌ها بود فراموششون کرده بودم.

به قدم زدن بدون عجله، به خندیدن بدون اینکه بعدش احساس گناه کنم، به تماشای یه فیلم معمولی و به اینکه یکی باشه که دلم بخواد هرچه زودتر برگردم پیشش.

تو بهم یاد دادی که زندگی فقط تحمل کردن روزها نیست.

گاهی زندگی یعنی یکی باشه که کنارش لازم نباشه وانمود کنی حالت خوبه. یکی که بتونی باهاش درباره‌ی مسخره‌ترین چیزها حرف بزنی، بی‌دلیل بخندی و برای چند ساعت هم که شده، تمام چیزهایی رو که اذیتت می‌کنن فراموش کنی.

یعنی یکی که غذای موردعلاقه‌ت رو درست کنه، دستت رو بگیره، نگرانِت بشه و بهت بگه که دوستت داره. یکی که بخواد لوسِت کنه.

و من تمام این چیزها رو با تو تجربه کردم.

شاید برای بقیه خیلی معمولی باشن، اما برای من، قشنگ‌ترین اتفاقات دنیا بودن!

کاش فرصت داشتم بیشتر تجربه‌شون کنم.

کاش می‌تونستم یه بار دیگه صبح از خواب بیدار بشم و قبل از اینکه چشم‌هام رو کامل باز کنم، صدات رو بشنوم.

کاش می‌تونستم یه بار دیگه ببینمت که با اون موهای نامرتبت میای سمتم و بدون هیچ دلیلی بغلم می‌کنی.

کاش می‌تونستم یه بار دیگه بهت بگم که چقدر دوستت دارم، بدون اینکه مجبور باشم بعدش ازت خداحافظی کنم.

اما می‌دونی چیه؟

اگه می‌دونستم آخرش قراره به اینجا برسیم، باز هم عاشقت می‌شدم. باز هم بهت نزدیک می‌شدم و باز هم اجازه می‌دادم وارد زندگیم بشی.

چون هیچ‌چیزی که با تو تجربه کردم، اشتباه نبود.

حتی اگه می‌دونستم قراره این‌قدر زود از هم جدا بشیم، باز هم تو رو انتخاب می‌کردم.

نیکی، ازت یه خواهش دارم.

لطفا تمام خاطراتی رو که با هم ساختیم، فقط به آخرین شبمون محدود نکن.

نمی‌خوام وقتی به من فکر می‌کنی، فقط این کلیسا رو به یاد بیاری.

می‌خوام اون روزهایی رو هم یادت بمونه که با هم خندیدیم، وقتی سر چیزهای مسخره بحث کردیم، وقتی از دستم عصبانی شدی و چند دقیقه بعد دوباره اومدی پیشم و باهام آشتی کردی.


و اون هودی رو نگه دار.

شاید بوی من دیگه روش نمونده باشه و شاید حتی یادت نیاد آخرین باری که پوشیدیش کی بوده.

اما نگهش دار، باشه؟


می‌دونم شاید یه روز ازم عصبانی بشی که چرا بهت نگفتم قراره چه اتفاقی بیفته. شاید ازم متنفر بشی که چرا تنهایی تصمیم گرفتم و حتی فرصت ندادم خودت انتخاب کنی.

حق داری، نیکی.

من نمی‌تونم ازت بخوام که من رو ببخشی. نمی‌تونم ازت بخوام که درکم کنی یا با تصمیمم کنار بیای.

فقط می‌خوام بدونی که هیچ‌وقت به خاطر اینکه دوستت داشتم، پشیمون نمی‌شم.

و اگه یه روز دلت برای من تنگ شد، چشم‌هات رو ببند و به یکی از روزهایی فکر کن که با هم بودیم.

به منی فکر کن که کنارت می‌خندید.

به منی که دستت رو می‌گرفت و دلش نمی‌خواست هیچ‌وقت رهاش کنه.

به منی که وقتی می‌گفت دوستت داره، حتی نمی‌تونست درست توی چشم‌هات نگاه کنه، چون هنوز باورش نمی‌شد که بالاخره کسی رو پیدا کرده که بتونه تمام قلبش رو بهش بسپره.

من نمی‌خوام به خاطر من از زندگی دست بکشی.

می‌خوام زندگی کنی، نیکی. به خاطر من زندگی کن.

برای خودت، برای تمام آرزوهایی که هنوز بهشون نرسیدی، برای تمام جاهایی که می‌خواستی با من بری و برای تمام صبح‌هایی که هنوز قراره از راه برسن.

می‌خوام یه روز دوباره بخندی.

نه چون من رو فراموش کردی، بلکه چون با وجود تمام دلتنگی‌هات، هنوز چیزهای قشنگی توی این دنیا وجود دارن که ارزش دیدن دارن.

می‌خوام به زندگی ادامه بدی، حتی اگه یه روزهایی سخت باشه. حتی اگه بعضی شب‌ها دلت بخواد برگردی به همین شب و ازم بخوای که بمونم.

چون اگه چیزی ازت می‌خوام، اینه که فرصت‌هایی رو که من دیگه ندارم، تو از دست ندی.

و هر وقت کسی ازت پرسید عشق چه شکلیه، لازم نیست چیزی درباره‌ی من بگی.

فقط یادت باشه که یه نفر توی این دنیا وجود داشت که تو رو بیشتر از خودش دوست داشت.

کسی که وقتی مجبور شد بین موندن خودش و زنده موندن تو یکی رو انتخاب کنه، حتی برای یک لحظه هم تردید نکرد.

تا آخرین لحظه دوستت داشتم.

و اگه دوست داشتن بعد از تموم شدن این زندگی هم معنایی داشته باشه، مطمئن باش که اونجا هم دوستت خواهم داشت.

مراقب خودت باش، پسرم.

فکر نمی‌کردم پایان ما اینجا باشه. راستش، همیشه فکر می‌کردم یه روز بالاخره می‌تونم بدون ترس از چیزی، دستت رو بگیرم و باهات از این شهر برم.

اما انگار سرنوشت همیشه اون‌طوری که ما می‌خوایم پیش نمی‌ره.

متاسفم که نتونستم اون آینده‌ای رو که با هم تصور کرده بودیم، بهت بدم.

متاسفو که باید بدون من ادامه بدی.

و بیشتر از هر چیزی، متاسفم که دیگه نمی‌تونم خودم بهت بگم چقدر دوستت دارم.


تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من بودی، پسر آفتابی‌م.

و اگه قرار بود همه‌چیز دوباره از اول شروع بشه، باز هم دلم می‌خواست آخرش به تو برسم.

همیشه‌ی تو،

هیسونگ.|


وقتی نیکی به آخر نامه رسید، گریه‌هاش شدید‌تر شده بود.


کاغذ توی دست‌هاش می‌لرزید و اشک‌هاش یکی پس از دیگری روی نوشته‌ها می‌افتادن.

دوباره به خط آخر نگاه کرد.


- منم خیلی دوست دارم بامبی تا آخرین لحظه‌ی زندگیم توی قلبم می‌مونی.


سرش رو بلند کرد و به صورت هیسونگ نگاه کرد.

نامه از بین انگشت‌هاش سر خورد و روی زمین افتاد.

نیکی خودش رو روی بدن هیسونگ خم کرد و محکم در آغوشش گرفت؛ همون‌طور که بارها توی خونه بغلش کرده بود، با این تفاوت که این بار هیسونگ دست‌هاش رو دورش حلقه نمی‌کرد.

این بار دیگه صدای خنده‌ش رو نمی‌شنید.

دیگه قرار نبود سرش رو بالا بیاره و با اون لبخند آروم بهش نگاه کنه.

دیگه قرار نبود اسمش رو از زبون اون بشنوه.

نیکی صورتش رو توی لباس هیسونگ پنهون کرد و با تمام وجود گریه کرد.


ـ من بدون تو چی کار کنم، بامبی؟ هوم؟

من که هنوز کلی حرف باهات داشتم…


دست‌هاش رو محکم‌تر دور هیسونگ حلقه کرد، انگار هنوز هم می‌تونست نگهش داره؛ انگار اگه به اندازه‌ی کافی محکم بغلش می‌کرد، شاید هیسونگ دوباره چشم‌هاش رو باز می‌کرد.

اما هیچ اتفاقی نیفتاد. ناقوس دیگه به صدا درنمی‌اومد.

کلیسا ساکت بود.

نفرین برای همیشه تموم شده بود.

اما نیکی، درحالی‌که عشق زندگیش رو توی آغوش گرفته بود و نامه‌ی خیس‌شده از اشک کنارش روی زمین افتاده بود، برای اولین بار آرزو می‌کرد کاش هیسونگ هیچ‌وقت مجبور نشده بود بین نجات اون و زنده موندن خودش یکی رو انتخاب کنه.

چون هیسونگ جونش رو داده بود تا نیکی بتونه به زندگی ادامه بده، اما حالا نیکی نمی‌دونست چطور باید بدون کسی که تمام زندگیش بود، به روزهای بعد فکر کنه.

_____


شکوفه‌ها ممنونم که تا اینجا همراهم بودین.

بوس به تک‌تکتون.

Report Page