The last bell

The last bell

Moon goddess


پسر بزرگ‌تر بعد از اون شب حسابی درگیر فکر شده بود. توی این دو روز سعی کرده بود حواسش رو پرت کنه، اما هر بار آخرش دوباره به همون نقطه‌ی اول برمی‌گشت.


کتاب رو بست و روی میز گذاشت. گوشیش رو برداشت و صفحه‌ش رو روشن کرد. ساعت یازده شب بود.

بالاخره تصمیمش رو گرفته بود. می‌خواست به هیسونگ پیام بده.


«اگه وقت داری، می‌شه حرف بزنیم؟ می‌تونی بیای خونه‌م؟»


پیام رو فرستاد و دوباره کتابش رو برداشت و شروع به خوندن کرد.

اون‌قدر غرق کتاب شده بود که گذر زمان رو فراموش کرده بود. وقتی بالاخره کتاب رو کنار گذاشت، از جاش بلند شد و رفت از یخچال یه شیشه آبجو برداشت. درش رو باز کرد و نصفش رو سر کشید.

همون موقع چشمش به ساعت روی دیوار افتاد.

چند لحظه بهش خیره موند،ساعت از یک شب هم چند دقیقه گذشته بود

چشم‌هاش رو کمی ریز کرد. با قدم‌های آرومی به سمت مبل برگشت و گوشیش رو برداشت.

هیچ پیامی از هیسونگ نبود.

اخماش توی هم رفت. چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره موند و بعد دوباره براش پیام فرستاد، اما این بار هم جوابی نگرفت.

یه حس ناخوشایند افتاده بود به جونش. نمی‌دونست چرا، ولی نمی‌تونست بیشتر از این توی خونه بشینه و منتظر بمونه.

به سمت پله‌ها رفت و داخل اتاقش شد و یه کت برداشت.

وقتی از پله‌ها پایین اومد، کلیدهاش رو از روی میز برداشت و از خونه بیرون زد.


نیکی جلوی کتش رو محکم گرفته بود. باد سردی می‌وزید و از لابه‌لای درخت‌های اطراف عبور می‌کرد.

وقتی به خونه‌ی هیسونگ رسید، متوجه شد فقط چندتا از چراغ‌های خونه روشنن. جلوی در ایستاد و چند بار در زد، اما خبری نشد.

بعد از پنج دقیقه انتظار، کلافه دستش رو به سمت جیب شلوارش برد تا گوشیش رو دربیاره، اما همون موقع متوجه شد که گوشی رو توی خونه جا گذاشته.

با ناراحتی دست‌هاش رو پشت گردنش کشید و چشم‌هاش رو بست.

اگه هیسونگ این ساعت خونه نبود، تنها جای دیگه‌ای که به ذهنش می‌رسید، کلیسا بود.

از جلوی در فاصله گرفت و راهش رو به سمت کلیسا کج کرد.


مسیر کلیسا از بخش اصلی شهر فاصله داشت. برای رسیدن بهش باید از خیابون بلند و باریکی می‌گذشتی که از وسط جنگل عبور می‌کرد. دو طرف خیابون رو درخت‌های بلند و قدیمی پوشونده بودن و شاخه‌هاشون زیر نور کم‌رنگ ماه، سایه‌های نامنظمی روی زمین می‌انداختن.

باد بین درخت‌ها می‌پیچید و صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پای نیکی، سکوت شب رو می‌شکست. هرچی بیشتر پیش می‌رفت، چراغ‌های شهر دورتر می‌شدن و تاریکی اطرافش بیشتر به چشم می‌اومد.

بالاخره بعد از طی کردن مسیر طولانی، کلیسا از بین درخت‌ها نمایان شد.

ساختمون قدیمی و بزرگی بود که دیوارهای سنگیش زیر نور ماه خاکستری به نظر می‌رسیدن. برج بلند کلیسا بالای درخت‌ها قرار گرفته بود و ناقوسش در دل شب، ساکت و بی‌حرکت آویزون بود. مه نازکی اطراف محوطه رو پوشونده بود و هیچ صدایی جز صدای باد به گوش نمی‌رسید.

نیکی چند لحظه جلوی ساختمون ایستاد و بهش نگاه کرد.

تا اون شب هیچ‌وقت پاش رو داخل کلیسا نذاشته بود.

بالاخره به سمت در رفت و آروم بازش کرد.

از لای در، نور کم‌رنگ چندتا شمع رو دید که روی دیوارهای سنگی می‌افتادن. داخل کلیسا تاریک‌تر از چیزی بود که انتظار داشت و بوی موم شمع و چوب قدیمی توی فضا پیچیده بود.

آروم وارد شد و چند قدم از در فاصله گرفت.

نگاهش رو توی فضای بزرگ کلیسا چرخوند. ردیف نیمکت‌های چوبی، پنجره‌های بلند و دیوارهای قدیمی، همه زیر نور شمع‌ها شکل متفاوتی پیدا کرده بودن. برای چند لحظه محو تماشای اطرافش شد، تا اینکه نگاهش به انتهای کلیسا افتاد.

پسری اونجا نشسته بود و دو تا کتاب بزرگ جلوی خودش داشت. از حالت نشستن و اخم‌های روی صورتش معلوم بود که حسابی کلافه‌ست.

نیکی چند قدم جلو رفت و صداش زد.


- هیسونگ؟


پسر کوچیک‌تر سرش رو بالا گرفت و به سمت صدا برگشت.

همون لحظه صدای ناقوس کلیسا توی فضا پیچید.

هیسونگ با شنیدن صدا از جاش بلند شد و نگاهش رو با ترس به سمت نیکی برگردوند. بعد با قدم‌های تندی به طرفش رفت. وقتی بهش رسید، اخم‌های غلیظی بین ابروهاش نشسته بود.


+اینجا چی کارمی‌کنی؟


ـ جوابمو ندادی. رفتم خونت، نبودی. آخرین جایی که به ذهنم رسید اینجا بود.


+نیکی، من همین یه کم پیش جوابت رو دادم!


ـ ببخشید، گوشیم رو توی خونه جا گذاشتم


نیکی چند لحظه به صورت عصبانی هیسونگ نگاه کرد


ـ حالا چرا انقدر عصبانی‌ای؟ اصلا اینجا چیکار می‌کنی؟


هیسونگ با کلافگی دستش رو توی موهاش کشید.


+لعنتی، نباید پات رو می‌ذاشتی اینجا!


ـ چرا؟!


+فقط همین الان گورت رو گم کن داری همه‌چی رو خراب می‌کنی!


ـ هیسونگ، معلوم هست چی می‌گی؟ چیو خراب کردم؟ من فقط اومدم به این کلیسای لعنتی!


+نشنیدی چی گفتم؟ همین الان برو خونه و لطفا توی راه حواست به خودت باشه.


نیکی با گیجی بهش نگاه می‌کرد. نمی‌فهمید چرا هیسونگ با دیدنش این‌قدر به هم ریخته بود.

چند لحظه بعد، صدای ناقوس قطع شد و سکوت دوباره فضای کلیسا رو گرفت.

هیسونگ نفس لرزونی بیرون داد و این بار با صدای آروم‌تری گفت


+برو خونه، خواهش می‌کنم. کارم که تموم بشه، میام خونه‌ت، باشه؟


نیکی چند دقیقه به صورتش نگاه کرد. دلش می‌خواست بیشتر بمونه و بفهمه چه اتفاقی افتاده، اما از حالت هیسونگ معلوم بود که فعلا قرار نیست جوابی بگیره.

پس بالاخره قبول کرد


ـ باشه. منتظرت می‌مونم.


بعد از آخرین نگاه به هیسونگ، به سمت در رفت و از کلیسا بیرون اومد.

هیسونگ تا وقتی صدای بسته شدن در رو نشنید، همون‌جا ایستاده بود.

وقتی مطمئن شد نیکی رفته، نفس عمیقی کشید و دستش رو روی صورتش گذاشت.

بعد با قدم‌های عجولانه به سمت میز سنگی انتهای کلیسا رفت و کتاب اصلی رو برداشت.

دست‌هاش می‌لرزیدن.

کتاب رو باز کرد و شروع کرد به ورق زدن صفحه‌ها. فقط یه چیز می‌خواست؛ اینکه اسم نیکی هنوز توی دفتر ثبت نشده باشه.

وقتی صفحه‌ی موردنظرش رو پیدا کرد، چشم‌هاش با عجله روی اسم‌ها حرکت کردن.

یک بار.

دو بار.

و بار سوم، با دقت بیشتری نگاه کرد.

اسم نیکی اونجا نبود.

هیسونگ چشم‌هاش رو بست و نفس راحتی کشید. برای چند لحظه سرش رو پایین انداخت و به لبه‌ی میز تکیه داد.

اما این فقط یه فرصت کوتاه بود.

طبق قوانین کلیسا، ورود نیکی به اونجا بعد از ساعت یازده شب، به این معنی بود که اسمش باید در فهرست انتخاب‌شده‌ها قرار می‌گرفت. دیر یا زود، اسمش به عنوان یکی از دو قربانی اون ماه ثبت می‌شد.

هیسونگ نمی‌تونست جلوی این اتفاق رو بگیره.

حداقل، نه با راه‌هایی که تا اون شب امتحان کرده بود.

با این حال، هنوز کارهایی مونده بود که باید انجام می‌داد.

کتاب‌ها رو بست، وسایلش رو جمع کرد و بعد از خاموش کردن شمع‌ها، از کلیسا بیرون رفت.


ساعت دو شب بود که هیسونگ به خونه‌ی نیکی رسید.

از اونجایی که زودتر از چیزی که انتظار داشت به کلیسا رفته بود، لباس گرمی نپوشیده بود. حالا باد سرد شب از لابه‌لای لباس‌هاش رد می‌شد و باعث شده بود از سرما بلرزه.

جلوی در ایستاد و چند بار در زد.

نیکی بلافاصله در رو باز کرد.

همین که چشمش به هیسونگ افتاد، متوجه شد چقدر سردشه. بدون اینکه چیزی بپرسه، از جلوی در کنار رفت و اجازه داد وارد بشه.

بعد دستش رو گرفت و به سمت مبل برد.


ـ بشین، الان برات پتو میارم.


هیسونگ بدون حرف روی مبل نشست. نیکی سریع به اتاق رفت و چند لحظه بعد با یه پتوی گرم برگشت. پتو رو دور شونه‌های هیسونگ انداخت.

هیسونگ پتو رو دور خودش پیچید و آرنج‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت.

نیکی روی زمین، درست مقابلش نشست. با نگرانی به صورت رنگ‌پریده‌ی پسر نگاه کرد.


ـ چرا انقدر کم لباس پوشیدی؟


+نمی‌‌دونستم انقدر سرد می‌شه.


ـ چیزی می‌خوای برات بیارم؟


هیسونگ سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد.

چند لحظه سکوت کرد. انگار می‌خواست چیزی بگه، اما کلمات به زبونش نمی‌اومدن.

بالاخره سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد


+نیکی، می‌تونم بغلت کنم؟


پسر برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

مطمئن نبود درست شنیده باشه. هیسونگ تا همین چند ساعت پیش با دیدنش توی کلیسا عصبانی شده بود و حالا خودش ازش می‌خواست بغلش کنه.

وقتی دید نیکی جوابی نمی‌ده، کمی به سمتش خم شد و دست‌هاش رو دور گردنش حلقه کرد. بعد صورتش رو توی گودی گردن نیکی پنهون کرد.

نفس‌هاش هنوز می‌لرزیدن.

نیکی با دیدن وضعیتش بیشتر نگران شد، اما چیزی نپرسید. فقط دست‌هاش رو دور کمر هیسونگ انداخت و محکم نگهش داشت.

چند دقیقه همون‌طور موندن.

بعد نیکی دست‌هاش رو محکم‌تر دور کمر پسر حلقه کرد و کمکش کرد از روی مبل بلند بشه و پایین بیاد. هیسونگ روی پاهای نیکی نشست و دوباره صورتش رو به گردنش تکیه داد.

انگار همین کار ساده باعث شد پسر کوچیک‌تر بالاخره کمی آروم بشه. لبخند کوچیکی روی لب‌هاش نشست؛

آروم دستش رو روی کمر هیسونگ کشید.


ـ هیسونگ، می‌خوای بگی چی شده؟ داری منو می‌ترسونی.


+در اصل، تو منو خیلی ترسوندی، نیکی.


هیسونگ سرش رو از گردن نیکی بلند کرد و بهش نگاه کرد. دست‌هاش هنوز دور گردن پسر بود.

کمرش رو به پایین مبل تکیه داد و نیکی هم دست‌هاش رو از دور کمرش باز نکرد.


ـ چرا؟


هیسونگ چند لحظه به چشم‌های نیکی نگاه کرد. بعد لب‌هاش رو به هم فشرد


+نیکی، می‌خوام یه چیزی بهت بگم.


ـ آه، هیسونگ، امشب چرا انقدر مبهم حرف می‌زنی؟


نگاهش رو پایین انداخت. انگشت‌هاش رو پشت گردن نیکی به هم قفل کرد و با صدای آرومی زمزمه کرد


+منم دوستت دارم. از همون روز اولی که دیدمت، منم عاشقت شدم.


بعد از گفتن این جمله، هنوزم سرش پایین بود و ترجیح داد به اون چشم‌های کشیده نگاه نکنه.

نیکی ماتش برده بود.

چی؟ هیسونگ همین الان چی گفته بود؟

اونم عاشقش شده بود؟

پس چرا تا حالا چیزی نگفته بود؟ چرا این‌همه مدت ازش فاصله گرفته بود؟ چرا هر بار که نیکی سعی می‌کرد بهش نزدیک بشه، هیسونگ به هر بهونه‌ای ازش دور می‌شد؟

سؤال‌ها پشت سر هم توی ذهنش می‌اومدن، اما هیچ‌کدوم رو به زبون نیاورد.

به‌جاش، دستش رو دور کمر هیسونگ محکم‌تر کرد و اون رو به سمت خودش کشید.

فاصله‌ی بین صورت‌هاشون به چند سانتی‌متر رسید.


ـ الان چی گفتی؟ دوستم داری؟ پس چرا انقدر ازم دوری می‌کردی؟


+آره. ببخشید، ولی برای همه‌ی کارهام دلیل دارم. همشون رو برات توضیح می‌دم.


نیکی با شنیدن جوابش لبخند زد. بعد صورتش رو کمی جلوتر برد، مماس لب های پسر زمزمه کرد


ـ می‌تونم ببوسمت، پرنس من؟


هیسونگ به جای جواب دادن، کامل لب هاشو روی لب های نیکی چسبوند.


چند لحظه توی همون حالت موندن

هیسونگ دستشو توی موهای پسر بزرگ‌تر برد، نیکی هم یکی از دستاشو روی گونه‌ی پسر مورد علاقش گذاشت و با دست دیگش اونو به خودش نزدیک‌تر کرد

نیکی کنترل بوسه رو به‌دست گرفت، آروم و شمرده لب پایینی هیسونگ و رو بوسید و هرازگاهی، با یه گاز کوچیک، شیطنتی به بوسه‌شون اضافه می‌کرد

همین کارو با لب‌های بالای پسر انجام داد، بعد از چند دقیقه بوسه‌شون دیگه مثل اول آروم نبود انگار هر دو سعی می‌کردن با هر بار بوسیدن، تمام دلتنگی، ترس، اضطراب و هیجانی رو که توی این مدت توی دلشون جمع شده بود، به هم نشون بدن


نیکی نوک زبونشو به دندون‌های پسر کوچیک‌تر زد تا دهنش رو باز کنه

هیسونگ با این کار نیشخند ریزی زد و یکم دهنش رو باز کرد، زبونشون رو وارد دهن داغ پسر کرد تک‌تک جاهاشو با حوصله مزه کرد، در اخر زبون هیسونگ رو با دندون گرفت و چند بار مکید

هیسونگ با کشیدن موهای پشت سر نیکی و کم آوردن نفس بهش فهموند که تموم کنه

نیکی اخرین بوسه رو روی لب های سرخ شده‌ی پسرش زد و بعد پیشونی‌شون رو بهم تکیه دادن.

نیکی چشماش بسته بود و سعی می‌کرد نفس‌هاش رو آروم ‌کنه

هیسونگ هم نفس‌نفس می‌زد، اما چشم‌هاش باز بود. با یه لبخند محو به صورت نیکی نگاه می‌کرد و از دیدن اون حالتش لذت می‌برد

چشم‌هاش رو باز کرد و دید هیسونگ از قبل بهش خیره شده و ریز می‌خنده.


ـ به چی داری می‌خندی؟


+نمی‌خندم، فقط خوشحالم که الان اینجام؛ توی خونه‌ی تو و توی بغل تو.


ـ منم باورم نمی‌شه الان توی بغلمی.


نیکی لبخندی زد، بعد پاهای هیسونگ رو دور کمرش حلقه کرد و دوباره دست‌هاش رو دور کمرش گذاشت


ـ محکم بگیرتم، می‌خوام بلند شم.


هیسونگ با یه صدای آروم جواب داد و دست‌هاش رو دور گردن نیکی محکم کرد.

از جاش بلند شد و درحالی‌که هیسونگ رو توی بغلش نگه داشته بود، به نیمرخ پسر نگاه کرد


ـ اگه خسته‌ای، بریم بخوابیم؟


+اول بگو ببینم، درباره‌ی چی می‌خواستی باهام حرف بزنی؟


ـ الان دیگه مهم نیست. تازه، تو هم باید بهم بگی چرا وقتی اونجا منو دیدی، انقدر دستپاچه شده بودی.


هیسونگ سرش رو بالا گرفت و به چشم‌های نیکی نگاه کرد. لبخندش کم‌کم محو شد و برای چند لحظه چیزی نگفت.


+فکر کنم امشب باید همه‌چی رو برات تعریف کنم.


نیکی سرش رو تکون داد و روی مبل نشست. هیسونگ هم بالاخره از بغلش جدا شد و کنارش نشست. بدنش رو به سمتش چرخوند و دست راستش رو زیر سرش گذاشت. چند دقیقه بدون حرف بهش نگاه کرد، انگار هنوز داشت تصمیم می‌گرفت از کجا شروع کنه.

سکوت رو شکست.


+می‌خواستی ازم درباره‌ی کلیسا بپرسی؟


با تعجب نگاهش کرد.


ـ از کجا فهمیدی؟


+فقط یه حسی بهم می‌گفت.


نیکی چند لحظه ساکت موند. بعد نگاهش رو از صورت هیسونگ گرفت و به دست‌هاش خیره شد.


ـ بعد از اتفاقی که برای ادوارد افتاد، رفتم کتابخونه. یه کتاب قدیمی پیدا کردم و سعی کردم درباره‌ی گذشته‌ی شهر چیزی بفهمم، ولی تقریبا هیچ‌چیز دستگیرم نشد. بعد رفتم پیش مادر الین.

با شنیدن اسم الین، هیسونگ کمی سرش رو بالا آورد، اما حرفی نزد.

ـ اون همه‌چی رو درباره‌ی دخترش بهم گفت. درباره‌ی شبی که زنگ خونه‌شون رو زدن و یه ناقوس کوچیک به دخترش دادن. درباره‌ی اینکه چطور دخترش رو به کلیسا فرستاد و بعد از نیم ساعت برگشت و دیگه…

صدای نیکی کم‌کم ضعیف شد. هنوز هم وقتی به حرف‌های الین فکر می‌کرد، باورش سخت بود.

چند لحظه بعد دوباره به هیسونگ نگاه کرد.

ـ هیسونگ، می‌خوام بدونم واقعا توی اون کلیسا چه خبره. چرا مردم ازش می‌ترسن؟ چرا هر چند وقت یه بار یکی از اهالی شهر می‌میره؟ و مهم‌تر از همه، چرا وقتی امشب منو دیدی، اون‌طوری ترسیدی؟

هیسونگ نگاهش رو پایین انداخت.

می‌دونست این لحظه بالاخره می‌رسه. می‌دونست یه روز باید همه‌چیز رو به نیکی بگه، اما هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد گفتن حقیقت انقدر سخت باشه.

چند لحظه به دست‌های خودش نگاه کرد. نمی‌دونست باید از کجا شروع کنه؛ از گذشته‌ی شهر، از کلیسا یا از چیزی که قرار بود به‌زودی برای نیکی اتفاق بیفته.


+حتما درباره‌ی قانون قدیمی شهر شنیدی. همون قانونی که می‌گه بعد از ساعت یازده شب، هیچ‌کس حق نداره به کلیسا نزدیک بشه

ـ آره. از همون روزهای اولی که اومدم اینجا، همه درباره‌ش حرف می‌زدن. ولی هیچ‌کس درست توضیح نمی‌داد چرا

+چون بیشتر مردم خودشون هم دلیلش رو نمی‌دونن. فقط می‌دونن که نباید ازش سرپیچی کنن.

این شهر خیلی قدیمی‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی. سال‌ها پیش، وقتی هنوز بیشتر اطرافش رو جنگل پوشونده بود، اتفاقی افتاد که زندگی همه‌ی آدم‌هایی رو که اینجا زندگی می‌کردن، عوض کرد


هیسونگ کمی جابه‌جا شد و پشتش رو به مبل تکیه داد.


+چندین قرن پیش، وقتی مردم داشتن کلیسای قدیمی رو می‌ساختن، زیر زمین به یه سنگ سیاه و بزرگ برخورد کردن. روی سطح سنگ، علامت‌هایی عجیب حک شده بود؛ علامت‌هایی که هیچ‌کس نمی‌تونست معنی‌شون رو بفهمه یا تشخیص بده برای چی روی اون سنگ قرار گرفتن. مردم اون زمان فکر کردن چند نفر همین‌طوری روی سنگ علامت کشیدن. چون نمی‌دونستن با چه چیزی روبه‌رو شدن، اهمیت زیادی بهش ندادن و تصمیم گرفتن سنگ رو خراب کنن تا بتونن ساخت کلیسا رو ادامه بدن. اما همون لحظه‌ای که سنگ شکسته شد، چیزی که قرن‌ها توی اون محبوس بود، آزاد شد.

اول هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. مردم به کارشون ادامه دادن و کلیسا رو ساختن، بی‌خبر از چیزی که آزاد کرده بودن. اما چند روز بعد، اتفاقاتی شروع شد که هیچ‌کس نمی‌تونست براشون توضیحی پیدا کنه.

- چه اتفاقاتی؟


+هر شب، درست بعد از نیمه‌شب، مه غلیظ و عجیبی اطراف شهر ظاهر می‌شد. اول فقط نزدیک جنگل بود، اما کم‌کم جلوتر اومد و خیابون‌ها و خونه‌های اطراف رو هم گرفت. مردم نمی‌دونستن این مه از کجا میاد یا چرا فقط شب‌ها ظاهر می‌شه

عده‌ای کنجکاو بودن و می‌خواستن بفهمن پشت اون مه چی وجود داره. بعضی‌ها هم مجبور می‌شدن ازش عبور کنن تا به خونه‌هاشون برسن. اما هرکسی که واردش می‌شد، دیگه مثل قبل برنمی‌گشت.

بعضی‌ها برای همیشه ناپدید می‌شدن و هیچ‌وقت پیداشون نمی‌کردن. اما بعضی‌های دیگه، چند روز بعد، دوباره به شهر برمی‌گشتن. مشکل این بود که دیگه هیچ‌چیز رو به یاد نمی‌آوردن؛ نه خانواده‌هاشون رو، نه دوست‌هاشون رو و حتی گاهی اسم خودشون رو هم فراموش می‌کردن.

هیسونگ برای لحظه‌ای مکث کرد. گفتن ادامه‌ی ماجرا حتی برای خودش هم آسون نبود.

+اونا دیگه اون آدم سابق نبودن. رفتارشون عجیب شده بود، حرف‌هایی می‌زدن که هیچ‌کس نمی‌فهمید و کارهایی می‌کردن که بقیه رو می‌ترسوند. انگار چیزی توی اون مه، تمام خاطرات و بخشی از وجودشون رو ازشون گرفته بود. بعضی‌هاشون بعد از مدتی دیگه نمی‌تونستن با زندگی‌شون کنار بیان و در نهایت به زندگی خودشون پایان می‌دادن.

خیلی زود، مردم فهمیدن که نمی‌تونن برای همیشه از اون مه فرار کنن. هر شب گسترده‌تر می‌شد و هیچ‌کس نمی‌دونست قراره چه بلایی سر شهر بیاد. تا اینکه اولین نگهبان کلیسا نوشته‌هایی قدیمی پیدا کرد؛ نوشته‌هایی که از یه پیمان حرف می‌زدن. پیمانی که می‌تونست مه رو عقب نگه داره، اما در عوض، هر پنج ماه دو نفر باید قربانی می‌شدن.

مردم از ترس اینکه شهرشون رو برای همیشه از دست بدن، این پیمان رو پذیرفتن. از اون روز به بعد، مه عقب رفت و دیگه مثل قبل وارد شهر نشد. اما بهای این آرامش، چیزی بود که هر پنج ماه باید پرداخت می‌شد.


ـ یعنی تمام این مدت… آدم‌ها رو برای این می‌فرستادن که قربانی بشن؟


+آره


ـ و همه‌ی مردم شهر از این موضوع خبر دارن؟


+بعضی‌ها باور دارن، بعضی‌ها نه. خیلی‌ها ترجیح می‌دن درباره‌ش چیزی نپرسن. براشون مهم نیست حقیقت چیه، تا وقتی که مه برنگرده و زندگی‌شون رو خراب نکنه.


ـ این دیوونگیه، هیسونگ. چطور ممکنه مردم قبول کرده باشن که هر پنج ماه دو نفر از بینشون برن؟


+چون نسل‌هاست که این اتفاق می‌افته. مردم این شهر با این قانون بزرگ شدن. خیلی‌هاشون فکر می‌کنن اگه پیمان شکسته بشه، همه‌چیز تموم می‌شه..


- توچی؟ تو چرا این‌کارو می‌کنی؟

نیکی یکم به جلو خم شد به چشم‌های پسر خیره شد

- هیسونگ، تو همون کسی هستی که زنگ رو می‌بره دم خونه‌ی آدم‌ها، درسته؟


هیسونگ سرش رو آروم تکون داد

+من نگهبان کلیسا هستم، نیکی. این وظیفه‌ایه که به من سپرده شده.

ـ وظیفه؟ تو آدم‌ها رو به سمت مرگ می‌فرستی و اسمش رو می‌ذاری وظیفه؟


صدای نیکی بالا نرفته بود، اما ناراحتی و خشم توی تک‌تک کلماتش مشخص بود.

هیسونگ چشم‌هاش رو بست.


+فکر می‌کنی خودم نمی‌دونم؟فکر می‌کنی هر بار که زنگ رو برمی‌دارم و از کلیسا بیرون می‌رم، به این فکر نمی‌کنم که دارم زندگی یه نفر رو عوض می‌کنم؟ فکر می‌کنی وقتی اسمشون رو توی دفتر ثبت می‌کنم، برام مهم نیست؟


نیکی به صورتش نگاه کرد. برای اولین بار متوجه شد چرا مردم شهر از هیسونگ فاصله می‌گرفتن و چرا اون همیشه تنها بود. اما هنوز یه چیز رو نمی‌فهمید.


- پس چرا تو؟ چرا تو باید این وظیفه رو انجام بدی؟


هیسونگ انگشت‌هاش رو در هم قفل کرد.


+چون این وظیفه از نسل‌های قبل توی خانواده‌ی ما بوده. جد و اجدادم، یکی بعد از دیگری، نگهبان این کلیسا بودن و این مسئولیت از پدرهاشون به پسرهاشون می‌رسید. حالا نوبت من شده و تا وقتی این پیمان پابرجاست، نمی‌تونم ازش سرپیچی کنم.

چند لحظه به هیسونگ نگاه کرد. هنوز سؤال‌های زیادی توی ذهنش بود، اما نمی‌دونست کدومشون رو باید اول بپرسه. در نهایت، نگاهش رو پایین انداخت و آروم گفت


- تا حالا چند بار این کار رو کردی؟


هیسونگ جواب نداد. انگار شمردن دفعاتی که مجبور شده بود آدم‌های بی‌گناه رو به کلیسا بیاره، حتی برای خودش هم سخت بود.


+بیشتر از پانزده بار


- بیشتر از پونزده بار؟ یعنی تو تمام این مدت…


+آره، نیکی. هر پنج ماه، دو نفر. من باید زنگ رو می‌بردم جلوی خونه‌شون و بهشون می‌گفتم که باید قبل از طلوع آفتاب به کلیسا بیان.

بعضی‌هاشون از قبل می‌دونستن قراره چه اتفاقی بیفته. بعضی‌ها هم تا لحظه‌ی آخر باورشون نمی‌شد. بعضی‌ها گریه می‌کردن، بعضی‌ها ازم می‌خواستن کمکشون کنم و بعضی‌ها حتی ازم متنفر بودن. ولی من فقط باید نگاهشون می‌کردم و کاری رو انجام می‌دادم که ازم خواسته شده بود

نیکی برای چند لحظه ساکت موند. فکر کردن به تمام آدم‌هایی که توی این سال‌ها با ترس به کلیسا اومده بودن، براش سخت بود. اما چیزی که بیشتر از همه آزارش می‌داد، این بود که هیسونگ تمام اون مدت تنها با این موضوع زندگی کرده بود.


+هیچ‌وقت به این فکر نکردی که همه‌چی رو تموم کنی؟ اینکه دیگه این کار رو انجام ندی؟

.

+فکر می‌کنی چند بار بهش فکر کردم؟ هر بار که یکی از اون آدم‌ها از این در رد می‌شد، با خودم می‌گفتم کاش می‌تونستم یه کاری براشون بکنم. کاش مجبور نبودم این کار رو انجام بدم. ولی اگه پیمان رو زیر پا می‌ذاشتم، مه دوباره برمی‌گشت و این بار ممکن بود تمام شهر رو بگیره و نگهبانی که از این پیمان سرپیچی کنه خودش هم مجازات می‌شه.


- یعنی اگه از ابن پیمان سرپیچی می‌کردی خودت هم کشته می‌شدی؟


هیوسنگ فقط آروم سرش رو تکون داد

برای اولین بار، بیشتر از اینکه بخواد جواب سؤال‌هاش رو پیدا کنه، دلش می‌خواست بدونه هیسونگ چطور تونسته تمام این سال‌ها رو تحمل کنه..

- هیسونگ چرا وقتی امشب من اونجا بودم اونقدر ترسیدی؟

هیسونگ برای لحظه‌ای بهش خیره شد. انگار از قبل می‌دونست بالاخره این سوال رو می‌پرسه، اما هنوز جواب دادنش براش آسون نبود


+چون وقتی وارد شدی ناقوس به صدا در اومد.

- خب؟

+کلیسا تورو انتخاب کرده نیکی.


نیکی چند لحظه به هیسونگ خیره موند. انگار هنوز نمی‌تونست حرف‌هایی رو که شنیده بود باور کنه. تمام اون اتفاق‌هایی که تا امروز براش عجیب و غیرقابل‌باور به نظر می‌رسیدن، حالا معنای دیگه‌ای پیدا کرده بودن.

بالاخره نگاهش رو از هیسونگ گرفت و از جاش بلند شد. چند قدم توی پذیرایی برداشت و دست‌هاش رو روی صورتش کشید. نمی‌دونست باید چی بگه. فقط می‌دونست که نمی‌خواست سرنوشتی که هیسونگ ازش حرف می‌زد، برای اون هم تکرار بشه. فکر کردن به اینکه ممکن بود به‌زودی جونش رو از دست بده، ترسناک بود؛ اما چیزی که بیشتر از همه آزارش می‌داد، فکر کردن به روزهایی بود که دیگه هیسونگی کنارش نبود

اون تازه تونسته بود هیسونگ رو مال خودش بکنه. بعد از این‌همه مدت که سعی کرده بود بهش نزدیک بشه و هر بار با دیوار سکوت و فاصله‌ای که هیسونگ بینشون می‌کشید روبه‌رو شده بود، بالاخره فهمیده بود که احساساتش یک‌طرفه نبوده. تازه فهمیده بود که هیسونگ هم دوستش داره.

حالا که بالاخره بهش رسیده بود، چطور می‌تونست به از دست دادنش فکر کنه؟


هیسونگ چند لحظه نگاهش کرد. بعد از جاش بلند شد و به سمتش رفت.


+نیکی؟

- من نمی‌خوام این اتفاق برام بیوفته..


صدای نیکی آروم‌تر از چیزی بود که هیسونگ انتظار داشت. همین باعث شد قلبش فشرده بشه.

هیسونگ دستش رو روی شونه‌ی نیکی گذاشت و آروم مجبورش کرد بهش نگاه کنه.


+به من گوش کن..

- خودت گفتی کلیسا منو انتخاب کرده. گفتی کسایی که انتخاب می‌شن، دیگه نمی‌تونن از این پیمان فرار کن

+می‌دونم چی گفتم.


نیکی لب‌هاش رو به هم فشرد و نگاهش رو از هیسونگ گرفت


- من نمی‌ترسم فقط برای اینکه ممکنه بمیرم، هیسونگ. من تازه تو رو پیدا کردم.

این‌همه مدت سعی کردم بهت نزدیک بشم. هر بار ازم فاصله می‌گرفتی، بازم بهونه‌ای پیدا می‌کردم که بیام ببینمت. حتی وقتی فکر می‌کردم هیچ‌وقت قرار نیست منو بخوای، نتونستم ازت دست بکشم. حالا که بالاخره فهمیدم تو هم دوستم داری، باید به این فکر کنم که شاید دیگه نتونم کنارت باشم؟

من نمی‌خوام از دستت بدم. نمی‌خوام دوباره تنهات بذارم، وقتی که تازه فهمیدم می‌تونم کنار تو خوشحال باشم.

چطور می‌خوای نجاتم بدی هیسونگ؟


هیسونگ برای چند ثانیه سکوت کرد. جواب مشخصی نداشت؛ نه راهی که از موفقیتش مطمئن باشه و نه قولی که بتونه با خیال راحت بهش عمل کنه. اما نمی‌تونست اجازه بده نیکی همین‌طور روبه‌روش بایسته و فکر کنه هیچ امیدی باقی نمونده.

دستش رو از روی شونه‌ی نیکی برداشت و دست‌های سردش رو بین دست‌های خودش گرفت.


+من مدت‌هاست دارم دنبال راهی برای شکستن این پیمان می‌گردم. توی کتاب‌های قدیمی کلیسا، توی نوشته‌هایی که از نگهبان‌های قبلی باقی مونده هر چیزی که فکر کنی رو گشتم. همیشه می‌دونستم یه راهی باید وجود داشته باشه. فقط هنوز پیداش نکردم


- یعنی واقعا فکر می‌کنی می‌تونی یه راه پیدا کنی؟


+پیداش می‌کنم. نمی‌ذارم این اتفاق برای تو بیفته، نیکی. بهت قول می‌دم که هر کاری از دستم بربیاد انجام بدم.


نیکی چیزی نگفت. هنوز ترس توی چشم‌هاش بود، اما شنیدن این حرف‌ها باعث شد کمی آروم‌تر بشه. دست‌های هیسونگ رو محکم‌تر گرفت، انگار می‌خواست مطمئن بشه که هنوز کنارش ایستاده.

هیسونگ با انگشت شستش آروم روی دست نیکی کشید.


+یه چیز دیگه هم هست. وقتی کسی وارد کلیسا می‌شه، اسمش لزوما همون لحظه توی دفتر ثبت نمی‌شه. بعضی وقت‌ها چند روز طول می‌کشه تا انتخابش قطعی بشه.

- چند روز؟


+سه روز. اگه تا سه روز آینده اسمت توی دفتر علامت نخوره، یعنی کلیسا انتخابت نکرده و قرار نیست اتفاقی برات بیفته.


- و اگه اسمم علامت بخوره؟


هیسونگ برای لحظه‌ای مکث کرد، اما خیلی زود دوباره لبخند کم‌رنگی زد.


+اون ‌وقت من یه راه دیگه پیدا می‌کنم. گفتم که، نمی‌ذارم به این راحتی از دستت بدم.

نیکی نگاهش کرد. می‌خواست باورش کنه؛ بیشتر از هر چیزی دلش می‌خواست حرف‌های هیسونگ حقیقت داشته باشن. اما یه فکر دیگه هم مدام توی سرش می‌چرخید.


- فقط بهم قول بده یه کاری نکنی که خودت رو از دست بدم. من نمی‌خوام برای نجات دادن من، بلایی سرت بیاد. اگه قراره راهی پیدا کنیم، باید با هم پیداش کنیم. نمی‌خوام تو تنهایی تصمیم بگیری و یه روز بفهمم دیگه برنمی‌گردی.


هیسونگ برای لحظه‌ای نگاهش رو پایین انداخت. شنیدن این حرف‌ها از نیکی، بیشتر از چیزی که انتظار داشت دلش رو به درد آورد. چون درست همون چیزی بود که می‌ترسید یه روز بشنوه؛ اینکه نیکی بهش وابسته بشه، درست وقتی که ممکن بود مجبور بشه ترکش کنه.


+قول می‌دم تمام تلاشم رو بکنم که هردومون از این ماجرا بیرون بیایم.


نیکی پسر رو توی بغلش کشید وهیسونگ دست‌هاش رو دورش حلقه کرد و چونه‌ش رو روی شونه‌ی نیکی گذاشت.


هیسونگ می‌دونست هنوز چیزی پیدا نکرده که بتونه نیکی رو نجات بده. حتی نمی‌دونست اصلاً چنین راهی وجود داره یا نه. اما نمی‌خواست نیکی این ترس رو به‌تنهایی تحمل کنه. پس همون‌طور که بغلش کرده بود، توی دلش به خودش قول داد که تا آخرین لحظه دنبال راهی برای نجاتش بگرده.

حتی اگه مجبور می‌شد تمام کتاب‌های کلیسا رو از اول بخونه.

حتی اگه مجبور می‌شد با چیزی روبه‌رو بشه که تمام این سال‌ها ازش می‌ترسید.


نیکی هر چند ثانیه، هیسونگ رو محکم‌تر توی بغلش فشار می‌داد. صورتش رو بین موهای هیسونگ فرو برد و چند بوسه‌ی آروم روی سرش کاشت؛ انگار می‌خواست با همین کارهای کوچیک، تمام حرف‌هایی رو که نمی‌تونست به زبون بیاره، بهش بفهمونه.


ادامه‌ی پارت شکوفه‌ها

Report Page