The last bell

The last bell

Moon goddess


یک ماه از اون شب گذشته بود؛ شبی که نیکی هنوز مطمئن نبود حرفی که زده، واقعا همون چیزی بوده که توی دلش حس می‌کرد؟

و هیسونگ هم نمی‌دونست برای دور کردن نیکی از خودش دیگه باید چه کار کنه.

بعد از اون شب، هر دو سعی می‌کردن کمتر سر راه هم قرار بگیرن. نیکی دیگه مثل قبل بی‌خبر به خونه‌ی هیسونگ نمی‌رفت و اگر توی خیابون می‌دیدش، فقط یه سلام کوتاه می‌کرد و رد می‌شد. هیسونگ هم بیشتر از قبل خودش رو مشغول کلیسا و کارهاش می‌کرد تا مجبور نباشه با نیکی روبه‌رو بشه.

با این حال، هر بار که از دور می‌دیدش، نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره و چند لحظه نگاهش کنه.

و هر بار، همون جمله‌ی نیکی توی ذهنش تکرار می‌شد.

«دارم می‌گم عاشقتم، هیسونگ.»


…

بالاخره روزش رسیده بود.

ساعت از 9 شب، ده دقیقه گذشته بود.

اهالی شهر از بیست دقیقه قبل خودشون رو برای اون شب آماده کرده بودن. مغازه‌ها زودتر از همیشه بسته شده بودن و خیابون‌ها تقریبا خالی بود. بعضی از خونه‌ها هم چراغ‌هاشون رو خاموش کرده بودن؛ انگار مردم فکر می‌کردن با تاریک کردن خونه‌هاشون می‌تونن خودشون رو از چشم کلیسا پنهان کنن.

هیچ‌کس نمی‌دونست این بار اسم چه کسی از لیست قرار در بیاد.

بیست دقیقه‌ی دیگه هم گذشت.

هیسونگ از در کلیسا بیرون اومد. کلاه تیره‌ای روی سرش گذاشته بود و صورتش تقریبا زیر سایه‌ی کلاه پنهان شده بود.

خیابون‌ها ساکت بودن.

پسر زنگ کوچکی رو توی دستش گرفته بود و آروم به سمت خونه‌ای که آدرسش رو از قبل می‌دونست، حرکت می‌کرد.

هرچی نزدیک‌تر می‌شد، قدم‌هاش کندتر می‌شدن.


وقتی جلوی خونه ایستاد، لب‌هاش رو روی هم فشار داد.

با اینکه بیشتر از پانزده بار این کار رو انجام داده بود، هر بار براش سخت بود.

از حیاط رد شد و جلوی در ایستاد.

زنگ برنزی رو مقابل در گذاشت و چند ضربه‌ی کوتاه بهش زد.

صدای زنگ توی سکوت شب پیچید.

هیسونگ چند قدم عقب رفت، از حیاط بیرون اومد و همون راهی رو که اومده بود، برگشت.

تقریبا از خونه فاصله گرفته بود که در باز شد.

انگار صاحب خونه تازه جرئت کرده بود در رو باز کنه.

پیرمردی با عینکی که دور گردنش آویزون بود، چند لحظه به زمین خیره موند. بعد خم شد و زنگ رو برداشت.


پیرمرد زنگ رو توی دستش نگه داشت و وارد خونه شد.

چند لحظه همون‌جا ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت.


این خونه سال‌ها پر از خاطرات خانواده‌اش بود؛ اما حالا سال‌ها می‌شد که تنها توش زندگی می‌کرد. همسر و دخترش رو چند سال قبل در یک تصادف از دست داده بود و از اون روز، هیچ‌کس دیگه‌ای جز خودش توی این خونه زندگی نکرده بود.

از همون سال‌ها خودش رو برای این روز آماده کرده بود.

هر بار که شب انتخاب می‌رسید و زنگی جلوی درش نبود، نمی‌دونست باید از انتخاب نشدنش خوشحال باشه یا ناراحت.

امشب بالاخره زنگ جلوی خونه‌اش بود.

ادوارد لبخند محوی زد.

آخرین بار نگاهی به اتاق‌ها، قاب عکس‌ها و وسایلی انداخت که سال‌ها کنارش مونده بودن.

بعد زنگ رو محکم تر توی دستاش گرفت و از خونه خارج شد.

آروم قدم می‌زد. چند دقیقه بعد، جلوی کلیسا ایستاد.

در بزرگ چوبی رو باز کرد و وارد شد.


فضای داخل مثل همیشه ساکت بود. چند شمع اطراف محراب روشن بودن و نور کم‌رنگشون روی دیوارهای قدیمی می‌افتاد.

پسری روی صندلی ردیف اول نشسته بود.

ادوارد عینکش رو روی چشم‌هاش گذاشت و آروم جلو رفت.

وقتی به ردیف اول رسید


-شبت بخیر، پسر.


هیسونگ بلافاصله از جاش بلند شد و کمی خم شد.


+شب شما هم بخیر، پدر ادوارد.


هیسونگ به یکی از صندلی‌ها اشاره کرد.

ادوارد نشست و دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت.


پسر به سمت محراب رفت. کتاب قدیمی‌ای رو که سال‌ها از نسلی به نسل دیگه منتقل شده بود، از روی میز برداشت و باز کرد.

صفحه‌ها زرد و لبه‌هاشون فرسوده شده بودن.

هیسونگ انگشتش رو روی خطوط قدیمی کشید و شروع به خواندن کرد:


«ای شهروند این شهر، که امشب با پای خویش به این مکان آمده‌ای؛ بدان که قدم‌های تو تنها برای سرنوشت خودت نیست. قرن‌هاست که این شهر به بهای جان‌هایی که در اینجا حاضر شده‌اند، از تاریکی و مه در امان مانده است.

تو نیز امشب، چون آنان که پیش از تو آمدند، سهم خود را از این پیمان ادا می‌کنی.

باشد که فداکاری تو، دیوارهای این شهر را استوار نگه دارد؛ باشد که شب از خانه‌های این مردم دور بماند و سپیده‌دم، همچنان بر بام‌هایشان طلوع کند.

آنچه امشب به این مکان سپرده می‌شود، برای نجات شهر است؛ و آنکه این پیمان را می‌پذیرد، تا پایان، از تصمیم خویش بازنمی‌گردد.»


صدای هیسونگ در فضای خالی کلیسا می‌پیچید.

ادوارد سرش رو پایین انداخته بود و بدون هیچ حرفی به کلمات گوش می‌داد.

وقتی هیسونگ خواندنش رو تموم کرد، کتاب رو بست و برای چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد سرش رو بالا آورد و به ادوارد نگاه کرد.


+پدر ادوارد، این پیمان رو می‌پذیرید؟


پیرمرد سرش رو بالا آورد.

نگاهی آرام به پسر جوان انداخت و سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد.

هیسونگ جلو رفت.

اول زنگ کوچکی رو که ادوارد همراه خودش آورده بود، ازش گرفت و روی میز سنگی کنار محراب گذاشت.

بعد دو شمع رو روشن کرد و یکی رو سمت راست و یکی رو سمت چپ ادوارد قرار داد.

کتاب قدیمی رو مقابلش گذاشت و دستش رو روی جلد کتاب قرار داد.


+از این لحظه، نام شما به عنوان یکی از پذیرفته‌شدگان این پیمان ثبت می‌شه.


پیرمرد فقط سرش رو پایین آورد.

هیسونگ چند لحظه مکث کرد.

بعد جامی رو که روی میز کنار دیوار قرار داشت برداشت و به سمتش رفت.

جام رو مقابلش گرفت.


+پدر جان… واقعا متأسفم.


پیرمرد برای آخرین بار بهش لبخند زد.

جام رو از دست هیسونگ گرفت و لحظه‌ای بهش نگاه کرد.


-هیچ‌وقت ازت بدم نمی‌اومد، پسر. مراقب خودت باش.


هیسونگ چیزی نگفت.

فقط لبخند خیلی کمرنگی زد و دوباره به نشونه‌ی احترام سرش رو خم کرد.

ادوارد جام رو سر کشید و پایین آورد و بعد از لحظه‌ای سکوت، مراسم رو به پایان رسوند.

هیسونگ همون‌جا ایستاد و نگاهش کرد تا پیرمرد از کلیسا خارج بشه.


چند دقیقه بعد، ادوارد دوباره به خونه‌اش رسید.

همون لحظه که وارد شد، نگاهش روی عکسی افتاد که روی میز کنار مبل قرار داشت.

خم شد و عکس رو برداشت.

عکس خودش، همسرش و دخترش بود؛ عکسی از آخرین تابستونی که هر سه کنار هم بودن.

برای چند لحظه به چهره‌های داخل عکس نگاه کرد.

بعد آروم به سمت اتاقش رفت.

روی تخت دراز کشید، پتو رو روی خودش کشید و عکس رو بین دست‌هاش نگه داشت.

چشم‌هاش رو بست.

و اون شب، برای همیشه به پایان رسید.


…


صبح روز بعد، نیکی بعد از خوردن صبحونه لباس‌هاش رو عوض کرد. گوشی و کیف پولش رو از روی میز برداشت و از اتاق بیرون اومد.

کلید خونه رو از روی جاکلیدی برداشت و از خونه زد بیرون.


هوای پاییزی خنک بود و باد آرومی بین کوچه‌ها می‌پیچید. نیکی ترجیح داده بود تا فروشگاه رو پیاده بره؛ هم مسیر زیادی نبود، هم هوای صبح رو دوست داشت.


وقتی وارد کوچه‌ی اصلی شد و می‌خواست به سمت چپ بپیچه، چشمش به خونه‌ای افتاد که چند نفر جلوی اون جمع شده بودن.

یک ون آمبولانس و یک ماشین پلیس جلوی خونه پارک شده بود و چندتا از همسایه‌ها هم کنار خیابون ایستاده بودن و با نگرانی به خونه نگاه می‌کردن.

نیکی چند لحظه به خونه خیره موند تا بالاخره شناختش.

خونه‌ی همون پیرمرد تنها بود.

ابروهاش رو کمی در هم کشید و تصمیم گرفت جلو بره و ببینه چه اتفاقی افتاده.

چند قدم که جلو رفت، متوجه شد چند نفر از همسایه‌ها سعی دارن از داخل خونه سرک بکشن، اما پلیس دور تا دور محوطه نوار کشیده بود و اجازه نمی‌داد کسی نزدیک‌تر بشه.

نیکی با اخم‌های درهم، کنار دو تا از زن‌های همسایه ایستاد.


- ببخشید، چه اتفاقی افتاده؟


یکی از زن‌ها نگاهش کرد و با لحنی ناراحت گفت


+پیرمرد بیچاره… بعد از این همه سال تنهایی، بالاخره از دنیا رفت.


نیکی با تعجب یه نگاه به خونه انداخت و دوباره به زن‌ها نگاه کرد.


- چرا؟ چی شده؟


زن هنوز چیزی نگفته بود که زن کناریش با صدای آرومی گفت


-مگه نمی‌دونی؟ دیشب کلیسا…


اما قبل از اینکه جمله‌اش رو کامل کنه، زنی که کنارش ایستاده بود سریع دستش رو به بازوش زد و با چشم و ابرو بهش فهموند ساکت بشه.

زن بلافاصله حرفش رو قطع کرد.

نیکی که حالا بیشتر از قبل کنجکاو شده بود، بهشون نگاه کرد.


- اون کلیسا چی؟


زن اولی کمی مکث کرد


+نیکی، بهتره خودت رو درگیر این چیزا نکنی. تا وقتی پلیس علت مرگش رو اعلام نکرده، دنبال دلیل و مدرک نگرد.


قبل از اینکه نیکی چیزی بگه، هر دو زن ازش فاصله گرفتن و به سمت بقیه‌ی همسایه‌ها رفتن.

نیکی همون‌جا موند. گیج شده بود.


«دیشب کلیسا…»

منظورش چی بود؟

یعنی واقعا اون افسانه‌هایی که مردم سال‌ها درباره‌ش حرف می‌زدن، حقیقت داشتن؟

یعنی ادوارد هم انتخاب شده بود؟

اگه این‌طور بود، چرا هیچ‌کس درباره‌ی انتخاب شدنش حرف نمی‌زد؟

و اصلا چرا اون زن حاضر نشد جمله‌ش رو کامل کنه؟


نیکی دستش رو پشت گردنش کشید و برای آخرین بار به خونه‌ی ادوارد نگاه کرد.

بعد از اونجا دور شد.

این بار مسیرش رو به سمت فروشگاه ادامه نداد.

به سمت کتابخونه‌ی شهر رفت.

می‌خواست بفهمه پشت این افسانه‌ای که همه ازش حرف می‌زدن، واقعا چی وجود داشت.

چرا همه از کلیسا می‌ترسیدن؟

چرا با اینکه بعضی‌ها باورش نداشتن، باز هم مجبور بودن قوانینش رو رعایت کنن؟

و مهم‌تر از همه ادوارد دیشب واقعا چه چیزی رو تجربه کرده بود؟



اولین بار نبود که نیکی به کتابخونه‌ی شهر می‌اومد.

بی‌سروصدا از بین قفسه‌ها رد شد و به سمت ردیفی رفت که کتاب‌های قدیمی رو توش نگه می‌داشتن.

جلوی آخرین قفسه‌ی اون ردیف ایستاد و از بالا تا پایین کتاب‌ها رو نگاه کرد. اسم بعضی‌هاشون رو زیر لب می‌خوند، اما خودش هم دقیقاً نمی‌دونست دنبال چه چیزی می‌گرده.

همین‌طور که چشمش بین کتاب‌ها می‌چرخید، عنوانی توی ردیف پنجم از بالا، گوشه‌ی سمت راست قفسه، توجهش رو جلب کرد.

کمی جلوتر رفت و کتاب رو بیرون کشید.

روی جلد چرمی و تیره‌ش، با حروفی که به‌سختی قابل خوندن بودن، نوشته شده بود؛

«تاریخ هالو کریک»

نیکی چند بار اسم کتاب رو توی ذهنش تکرار کرد.

شاید همون چیزی بود که دنبالش می‌گشت.


به سمت یکی از میزهای خالی رفت و نشست. کتاب رو مقابلش گذاشت و اول چند صفحه‌ش رو ورق زد.

بیشتر از هزار صفحه داشت.

با دیدن حجم کتاب، آهی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.

واقعاً قرار بود همه‌ی این کتاب رو بخونه؟ تازه از کجا معلوم بود چیزی که می‌خواست، بین این همه صفحه پیدا بشه؟

از طرفی، هر روزی که می‌گذشت، بیشتر احساس می‌کرد اتفاقات عجیبی که توی این شهر می‌افتادن، خیلی بیشتر از چیزی بودن که مردم درباره‌شون حرف می‌زدن.

بالاخره تصمیم گرفت به‌جای خوندن تمام کتاب، اول فهرستش رو بررسی کنه.


صفحه‌ها رو یکی‌یکی ورق زد و دنبال کلمه‌ای می‌گشت که شاید بتونه راهنماییش کنه.

چند ثانیه بعد، چشمش به کلمه‌ی «کلیسا» افتاد.

صفحه‌ی موردنظر رو پیدا کرد و شروع به خوندن کرد.

دو صفحه خوند، بعد سه صفحه‌ی دیگه و بعد هم چند صفحه‌ی دیگه.

اما هرچی جلوتر می‌رفت، بیشتر ناامید می‌شد.

بیشتر مطالب درباره‌ی تاریخ ساخت کلیسا، تغییراتی که در طول سال‌ها کرده بود و مراسمی بودن که مردم در مناسبت‌های مختلف اونجا برگزار می‌کردن.

حتی بعضی از مطالب اون‌قدر به موضوع اصلی بی‌ربط بودن که نیکی نمی‌فهمید چرا اصلا باید توی این کتاب نوشته می‌شدن.


بیشتر از یک ساعت گذشته بود و هنوز چیزی که می‌خواست پیدا نکرده بود.

با کلافگی دستش رو روی صورتش کشید و به صندلی تکیه داد.


گوشیش رو از جیبش بیرون آورد تا به کسی زنگ بزنه، اما قبل از اینکه شماره‌ای بگیره، مکث کرد.

از اون شب به بعد، تنها ارتباطش با پسر مورد علاقش به چند پیام کوتاه برای پس دادن ظرف غذای مادر اِلین محدود شده بود. بعد از اون هم دیگه نه تلفنی باهاش حرف زده بود و نه حضوری به دیده بودتش.


نیکی چند لحظه به صفحه‌ی گوشیش نگاه کرد.

بعد صفحه رو خاموش کرد، از جاش بلند شد و کتاب رو برداشت.

شاید مادر اِلین می‌تونست بیشتر از این کتاب بهش کمک کنه.


وقتی به خونه رسید، به‌جای اینکه وارد خونه‌ی خودش بشه، مسیرش رو به سمت خونه‌ی کناری تغییر داد.

زنگ در رو زد و چند لحظه منتظر موند.

مادر اِلین در رو باز کرد و به‌محض دیدنش، لبخندی زد.

زن بعد از رفتن به داخل خونه،نیکی هم وارد شد و در رو بست.

به سمت پذیرایی رفت و روی یکی از مبل‌ها نشست. مادر اِلین هم طبق معمول مستقیم به سمت آشپزخونه رفت؛ انگار هیچ جایی توی خونه به‌اندازه‌ی آشپزخونه براش دوست‌داشتنی نبود


- چه بوی خوبی میاد! چی درست کردین؟


+پای سیب


- پس از قبل می‌دونستین قراره امروز سر از اینجا در بیارم


+اهوم،کاملا حسش کردم


نیکی به پشتی مبل تکیه داد و به دیوار روبه‌روش خیره شد

مادر اِلین که از همون لحظه‌ی ورودش متوجه حالش شده بود، دست از کار کشید و نگاهی بهش انداخت


+خبر رو شنیدی، نه؟



- نشنیدم، با چشم‌های خودم دیدم


+پس الان دیگه شک و تردید نداری؟


- چرا، هنوزم نمی‌تونم باور کنم.


مادر اِلین برای چند لحظه ساکت موند. بعد با لحنی آروم گفت؛


+آه، نیکی… وقتی این اتفاق برای من بیفته، قراره باور کنی؟


نیکی بلافاصله به سمتش چرخید و با اخم نگاهش کرد.


- مادر جان، این چه حرفیه؟ قرار نیست همچین اتفاقی برای شما بیفته


اِلین خنده‌ی آرومی کرد، اما چیزی نگفت.

اِلین برای عوض کردن بحث، به کتابی که کنار پسر بود نگاهی انداخت


+اون چه کتابیه؟


- از کتابخونه برداشتم


+موضوعش چیه؟


- نمی‌دونم


+نمی‌دونی؟


- نه.


+نیکی، قرار نیست جواب همه‌چی رو توی کتاب‌ها پیدا کنی. هرکسی یه چیزی شنیده و یه چیزی برای خودش تعریف کرده. بعضی‌ها هم چیزهایی رو که نمی‌دونن، با خیال خودشون پر می‌کنن.

تازه، اگه کسی هم درباره‌ی این موضوع چیزی نوشته باشه، معلوم نیست چقدرش حقیقت داشته باشه. شاید همه‌چیز رو همون‌طور که اتفاق افتاده نوشته باشه، شاید هم قسمت‌های مهمش رو حذف کرده باشن. تو نمی‌تونی به هر چیزی که توی یه کتاب قدیمی نوشته شده اعتماد کنی


نیکی نفس عمیقی کشید و دوباره به پشتی مبل تکیه داد


مادر اِلین بعد از اینکه کارهای آشپزخونه رو تموم کرد، ظرف پای سیب رو داخل فر گذاشت و از آشپزخونه بیرون رفت.

چند دقیقه بعد، با یه آلبوم قدیمی برگشت.

کنار نیکی نشست و آلبوم رو روی پاهاش گذاشت.

نیکی با کنجکاوی بهش نگاه کرد.

مادر اِلین لبخند تلخی زد، جلد آلبوم رو باز کرد و انگشتش رو روی اولین عکس کشید.

دختر بچه‌ای توی عکس روی تاب نشسته بود و با لبخندی بزرگ به دوربین نگاه می‌کرد.

نیکی چیزی نگفت. فقط به عکس خیره شده بود.

زن صفحه‌ها رو یکی‌یکی ورق می‌زد. توی هر عکس، دختر توی سن متفاوتی بود؛ یه بار کنار درخت کریسمس ایستاده بود، یه بار با لباس شنای آبی کنار استخر عکس گرفته بود و یه بار هم روی زمین نشسته بود و با چندتا اسباب‌بازی بازی می‌کرد.

مادر اِلین بعد از چند لحظه سکوت، با بغضی که توی صداش بود شروع به صحبت کردن کرد.


+نیکی، تا حالا بهت نگفتم، ولی این دخترم، هاناست.


نیکی با تعجب سرش رو بالا آورد و به زن نگاه کرد.

تا اون روز چیزی درباره‌ی دخترش نشنیده بود.

از حالت صورت مادر اِلین معلوم بود که حرف زدن درباره‌ی اون هنوز هم براش آسون نیست.

نیکی دستش رو روی دست زن گذاشت و آروم فشارش داد.


- چقدر خوشگل بوده، درست مثل خودتون!


اِلین لبخند زد و به عکس نگاه کرد.


+از منم خوشگل‌تر بود. انگار یه تیکه از بهشت رو گذاشته بودن وسط خونه‌م.


چشم‌هاش رو بست و چند قطره اشک روی دست نیکی افتاد.

نیکی با دیدن حالش دیگه نتونست بی‌تفاوت بمونه. کمی بهش نزدیک شد و بغلش کرد.

چند دقیقه همون‌طور کنارش موند تا زن آروم‌تر بشه.

بالاخره مادر اِلین نفس عمیقی کشید و دوباره به آلبوم نگاه کرد.

ادامه‌ی پارت شکوفه‌هام.

Report Page