The last bell
Moon goddess+هانا رو از دست دادم، نیکی.
صدای زن میلرزید
+هنوز اونقدر بزرگ نشده بود که بخواد از دنیا بره. کلی آرزو داشت. عاشق شنا کردن بود و همیشه میگفت یه روزی قراره یکی از بهترین شناگرهای دنیا بشه. هر وقت از استخر برمیگشت، با ذوق برام تعریف میکرد که چقدر پیشرفت کرده و دفعهی بعد قراره چه رکوردی رو بشکنه
دختر خیلی مهربونی بود. هر وقت میدید کسی ناراحته، تا وقتی نمیفهمید مشکلش چیه، دست از سرش برنمیداشت. حتی اگه خودش ناراحت بود، باز سعی میکرد بقیه رو بخندونه!
ولی سرنوشت نذاشت بیشتر از بیست سال زندگی کنه.
نیکی چیزی نگفت. نمیدونست چی باید بگه که بتونه حتی ذرهای از درد اون زن رو کم کنه.
مادر اِلین با پشت دست اشکهاش رو پاک کرد و ادامه داد
+فرشتهم همیشه دربارهی این افسانه ازم سوال میکرد. منم هر بار یه چیزی سرهم میکردم تا قانعش کنم که اینا فقط داستانن. نمیخواستم ذهنش درگیرشون بشه یا از زندگی کردن بترسه. مخصوصا از اینکه یه روز منو از دست بده.
تا اینکه یه شب، وقتی داشتیم فیلم موردعلاقهش رو با هم میدیدیم، یهو از جاش بلند شد و رفت سمت در.
اولش تعجب کردم. چند بار صداش زدم و پرسیدم کجا میره، ولی هر بار گفت: «مامان، یکی داره زنگ میزنه.»
اما من هیچ صدایی نشنیده بودم، نیکی. حتی یه بار هم صدای زنگ رو نشنیدم.
دستش رو روی صفحهی آلبوم گذاشت
+کاش هیچوقت نمیذاشتم اون در رو باز کنه
در رو باز کرد و چند دقیقه بعد برگشت. وقتی دیدم یه چیزی توی دستشه، ازش پرسیدم چی شده. یه زنگ کوچیک برنزی بود. بهم گفت یه مرد اونو بهش داده و گفته باید تا دو ساعت دیگه خودش رو به کلیسا برسونه.
همونجا خشکم زد. تا اون لحظه حتی نمیدونستم باید چی کار کنم. دخترم روبهروم ایستاده بود و من فقط به اون زنگ نگاه میکردم. به این فکر میکردم که چرا اون؟ چرا دختر من؟ چرا کسی که هنوز کلی آرزو داشت، باید انتخاب میشد؟
اشک دوباره توی چشمهاش جمع شد.
نیکی هم سرش رو پایین انداخته بود به حرفهای اِلین گوش میکرد.
+بالاخره شدم همهچی رو براش تعریف کنم. دربارهی کلیسا، دربارهی انتخاب شدن و دربارهی چیزی که ممکن بود در انتظارش باشه. بعد از شنیدن حرفهام، دیگه اون برق همیشگی توی چشمهاش نبود. خیلی ترسیده بود، ولی سعی میکرد جلوی من خودش رو قوی نشون بده
هنوزم خودم رو به خاطر اون شب سرزنش میکنم. اشتباه کردم، نیکی. اشتباه کردم که از همون اول حقیقت رو بهش نگفتم. شاید اگه میدونست، حداقل اینقدر شوکه نمیشد..
نیکی چیزی نگفت. فقط دست مادر اِلین رو بین دستهاش نگه داشته بود
+وقتی وقت رفتنش نزدیک شد، بهش گفتم بذاره من بهجاش برم. گفتم من زندگیمو کردم و حاضرم هر کاری بکنم که اون زنده بمونه. ولی قبول نکرد. بهم گفت نمیتونه بدون من زندگی کنه. گفت اگه قراره یکی از ما بره، نمیخواد من باشم.
حتی بعد ها هم فهمیدم اصلا نمیتونستم همچین کاری کنم.
بعد رفت. منم تنها توی خونه موندم و تا وقتی برگشت، حتی جرئت نکردم از جام تکون بخورم.
نیکی با تعجب سرش رو بالا آورد
- برگشت؟
زن سرش رو تکون داد.
+حدود نیم ساعت بعد، صدای زنگ در رو شنیدم. با خودم فکر کردم شاید پشیمون شده باشن یا بالاخره یکی تصمیم گرفته باشه بهمون رحم کنه. با عجله رفتم سمت در. اما وقتی در رو باز کردم، هانا بود
گیج به نظر میرسید. بدون اینکه چیزی بگه، از کنارم رد شد و رفت توی اتاقم. وقتی دنبالش رفتم، روی تخت دراز کشیده بود. بهم گفت کنارش بخوابم
رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. موهاش رو نوازش میکردم و صورتش رو میبوسیدم. نمیخواستم حتی یه لحظه ازش فاصله بگیرم.
آخرین چیزی که بهم گفت این بود: «مامان، دوستت دارم. مراقب خودت باش.
مادر اِلین لبهاش رو روی هم فشار داد و چشمهاش رو بست.
+بعدش دیگه چیزی نگفت.
نیکی از اول داستان سعی کرده بود جلوی اشکهاش رو بگیره، اما حالا دیگه نمیتونست.
- متاسفم، مادر جون… واقعا متاسفم.
مادر اِلین دستش رو روی دست نیکی گذاشت و لبخند کمرنگی زد.
+حالا باور کردی، نیکی؟
پسر آروم سرش رو تکون داد
+من نمیخوام این اتفاق برای تو هم بیفته. نمیخوام یه روز ببینم تو هم مثل لِلیان از این خونه میری و دیگه برنمیگردی.
نیکی برای چند لحظه بهش نگاه کرد.
- آره، باور کردم. فقط…
اِلین حرفش رو قطع کرد.
+دیگه اون سوال رو از من نپرس. خودت هم میدونی باید از کی جوابش رو بخوای.
نیکی نگاهش رو پایین انداخت.
تنها کسی که میتونست بیشتر از هرکس دیگهای دربارهی کلیسا بدونه اون پسر بود
صدای زنگ فر بلند شد و سکوت بینشون رو شکست.
اِلین اشکهاش رو پاک کرد و از جاش بلند شد.
+بالاخره پای سیبمون هم آماده شد.
بعد آلبوم رو به دست نیکی داد
+بیا، تا من میز رو آماده میکنم، بقیهی عکسها رو هم ببین.
نیکی آلبوم رو با دقت باز کرد و شروع به ورق زدن کرد.
هر چند صفحه یک بار، عکسهایی میدید که هانا توشون کنار مادرش بود؛ گاهی توی باغ، گاهی توی آشپزخونه و گاهی هم جلوی دریا.
نیکی هر بار از دربارهی عکسها سوال میکرد.
- اینجا کجاست؟
+ساحل گوانگالی، هانا تمام روز توی آب بود. هرچی بهش میگفتم بیا بیرون، گوش نمیداد.
- پس واقعاً عاشق شنا کردن بوده.
+بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی.
نیکی صفحهی بعدی رو ورق زد. این بار هانا کنار یه کیک تولذ ایستاده بود و دو انگشتش رو به نشونهی پیروزی بالا گرفته بود.
- اینجا تولدشه؟
+پونزدهسالگیش بود. برای اولین بار خودش کیک رو درست کرده بود.
نیکی لبخند زد و دوباره به عکس خیره شد.
برای چند لحظه، به این فکر کرد که چقدر عجیب بود؛ یه نفر میتونست توی یه عکس اینقدر خوشحال به نظر برسه، بیخبر از اینکه قراره چه اتفاقی براش بیفته.
بعد آلبوم رو آروم بست.
حالا دیگه میدونست انتخاب شدن فقط یه افسانهی قدیمی نبود.
و اگه میخواست بفهمه چرا این اتفاق میافتاد، باید از کسی میپرسید که تمام عمرش رو داخل همون کلیسا گذرونده بود.