The Edward Factor 7

The Edward Factor 7

Zizo!
word count: +2200, published on 21 Feb 2023.

چپتر پیش رو می‌تونید از "اینجا" بخونید.



...لو-و برندهٔ نشان شجاعت، کالین بی‌خخخـ، کالین بی‌تخم!


درسته که اون تو قید و بند آداب اجتماعی نبود، اما به‌هرحال ارتشی که بود.


-چرا،،، بی‌تخم؟


نایل کمی مکث کرد پیش از این‌که همون‌کلمه رو بگه.


لو-چون این یارو ترسوعه.


و به کالین که کنار دست نایل نشسته بود اشاره زد، نایل به کالین نگاه کرد.


-ولی گفتین نشان شجاعت؟


الوییز بلند خندید و می‌دید نگاه کالین بین اون و نایل در گردشه.


لو-آره خب. خودت به آدمی که همه‌چی داره اما کاری که می‌خوادو نمی‌کنه چی می‌گی؟


نایل چشم‌هاش رو ریز کرد، بندیکت درحالی‌که به دیوار تکیه زده بود با شیفتگی "نایل هوران" رو زمزمه کرد و با سر بهش اشاره کرد.


ادوارد لب‌هاش رو کج کرده بود و حالا دیگه با وجود تمام خنده‌ها و حرف‌ها و همه‌چی، حس می‌کرد دیگه بهش خوش نمی‌گذشت.


راف-بهش می‌گیم کالین بی‌تخم!


رافینا روی نایل خم شد و گفت و همه خندیدن.


کال-دارن شوخی می‌کنن.


با لبخند معذبی به نایل گفت.


-راستش متوجه نمی‌شم.


نایل پرسشی به الوییز نگاه کرد و اون‌هم شروع کرد به توضیح دادن دلیلی که چرا کالین رو بی‌تخم و خایه صدا می‌کنن.


لو-کالین عاشق استلاست. استلا هم اون‌جا،،، زندگی می‌کنه.


کمی به چپ متمایل شد و دستش رو دراز کرد و خونهٔ روبه‌رویی که از پنجره معلوم بود رو نشون داد.


لو-من حتی به دورهمی امشب دعوتش کردم و اونم اومد، اما این! یه‌کلمه هم نتونست حرف بزنه، آه.


آه آخر رو با حواله‌کردن نمایشی کف دستش(🖐️) به‌سمت سر کالین ادا کرد.


راف-راستش، راستش...


رافینا مداخله کرد.


راف-اگر بخوایم منصف باشیم، کالین یه بفرمایید کلوچه بهش گفت.


کالین هم‌زمان با صدای خندهٔ بقیه، موهای کم‌پشت پس سرش رو کشید.


لو-آره شنیدمش.


آل-راست می‌گه حتی منم شنیدمش.


حرف آلتون با وجود سمعک خرابش خیلی آیرونیک بود.


کال-باز شروع کردین!


کالین با اعتراض کن.


آل-بیاید بهش زنگ بزنیم.


چشم‌های کالین گشاد شد و سه‌نفر دیگه با آلتون موافقت کردن، نایل از بودن توی اون‌جمع احساس سرزندگی می‌کرد.


کال-مشکل‌تون چیه احمقا؟


کسی به کالین توجهی نکرد و التون شماره رو گرفت و روی بلندگو گذاشت، ادوارد نگاهی به نایل خندون انداخت و تکراری‌ترین کار اون‌شبش رو باز هم تکرار کرد: چرخوندن چشم‌هاش.


آل-باهاش صحبت کن، یکم تخم داشته باش.


صدای هیس‌هیس کردن‌ها بلند شد وقتی تلفن شروع به بوق‌خوردن کرد.


کال-داره زنگ می‌خوره؟!


فاصله‌ای تا پنیک نداشت.


آل-لویی تو صحبت کن.


آلتون گوشی رو به‌دست الوییز داد و اون‌هم جوری‌که انگار سیب‌زمینی داغ دستشه، اون رو به نفر بعدی که کالین بود داد.


کال-نمی‌خوام حرف بزنم.


و با حفظ حالت سیب‌زمینی داغ، گوشی رو به‌سمت نفر کناریش تقریبا پرت کرد اما به‌قدری دست‌هاش می‌لرزید که گوشی روی میز افتاد.


لو-باید باهاش حرف بزنی.


کال-نه.


الوییز دوباره به تلفن اشاره کرد تا کالین بردارتش و دم گوشش بزاره اما همون‌لحظه صدایی از پشت خط بلند شد.


~کالین، وای‌به‌حالت اگه قطع کنی.


استلا بود. نایل که دید هیچ‌کدوم از اون چهارنفر حاضر نیستن آبی از خودشون گرم کنن، گوشی رو از روی میز برداشت.


-سلام.


با لحن نامطمئن گفت چون حقیقتا هم ایده‌ای نداشت که کالین پشت تلفن چه‌طوری صحبت می‌کنه.


-اسمش چیه؟


نایل آروم زمزمه کرد.


لو-استلا استلا.


الوییز هم با همون میزان آهستگی صدا، جوابش رو داد.


اس-چرا همیشه تماس می‌گیری و هیچی نمی‌گی؟ یا وقتی همو می‌بینیم فقط تو سکوت به‌هم زل می‌زنیم؟


-متأسفم.


نایل به ادوارد نگاه کرد و چشم‌هاش رو همون‌جا نگه داشت.


-امشب می‌خواستم همینو بگم، که من متأسفم.


به‌ظاهر داشت با تلفن صحبت می‌کرد اما مخاطبش مستقیما ادوارد بود.


اس-متأسف برای چی؟


-متأسفم برای سوءتفاهمایی که بین‌مونه، این آخرین چیزیه که می‌خوام.


ادوارد حس می‌کرد تتوی روی شکمش(🦋) داره بال می‌زنه، از همون ثانیهٔ نخست متوجه شده بود روی صحبت نایل با خودشه.


اس-خب پس،،، چی می‌خوای؟


ادوارد آب دهنش رو محسوس قورت داد، انگار استلا هم داشت به‌جای اون حرف می‌زد.


-می‌خوام بتونم بهت بگم که وقتی نزدیکتم چه حسی دارم.


لبخند ادوارد یواش‌یواش داشت برمی‌گشت، نایل که فکر نمی‌کرد قلبش بتونه لبخند ادوارد رو طاقت بیاره نگاهش رو چندلحظه‌ای به کالین داد و دید که کالین با التماس بهش نگاه می‌کنه تا ادامه بده.


-می‌خوام مکالمهٔ ما ساعت‌ها ادامه داسته باشه، می‌خوام به جوکای من بخندی، می‌خوام تو رو به‌هرشکل ممکن تحت تأثیر قرار بدم.


الوییز با ذوق انگشت‌هاش رو گره زده بود و آلتون کنجکاوانه منتظر ادامهٔ این بود، بندیکت نگاه‌های مبهوت تحویل کف زمین می‌داد.


-وقتی برنده می‌شم می‌خوام تو پیشم باشی، وقتی شکست می‌خورم می‌خوام تو کنارم باشی.


نایل به ادوارد لبخند زد و سرش رو پایین انداخت، چندثانیه بعد به پنجره نگاه کرد.


-میدونم اونجایی استلا، می‌تونم خونه‌ت رو ببینم.


همه برگشتن و از پنجره به خونهٔ استلا چشم دوختن.


-اگه کوچک‌ترین علاقه‌ای به‌من داری پس لطفا کلید چراغو بزن و زندگیمو روشن کن.


همهٔ به‌جز ادوارد و نایل بلند شدن و روبه‌روی پنجره منتظر ایستادن، صدای بوق خبر از قطع شدن تماس می‌داد.


الوییز شونهٔ کالین رو فشرد و نگاه اطمینان‌بخشی تحویلش داد، کالین می‌تونست اکو شدن صدای عقربهٔ ثانیه‌شمار ساعت دیواری رو توی سرش احساس کنه.


نایل مشتش رو باز و بسته می‌کرد و ادوارد به انتظار کشیدنش خندهٔ خفه‌ای کرد که نگاه نایل رو روی خودش دید.


~یححح!


همه از جا پریدن و فریاد خوش‌حالی کشیدن وقتی چراغ خونهٔ استلا روشن شد، آلتون و رافینا هم‌دیگه رو بغل کردن و الوییز مشت خوش‌حالش رو جلوی صورت کالین ذوق‌زده پرت کرد.


ادوارد با لبخند نسبتا بزرگی سرش رو برگردوند و چراغ روشن خونهٔ استلا رو از نظر گذروند، وقتی برگشت کالین رو دید که صمیمانه نایل رو بغل کرده و ازش تشکر می‌کنه و محکم پشتش می‌کوبه.


وقتی کالین بالاخره رضایت داد نایل رو ول کنه، بلند شد و همه به‌نوبت بغلش کردن و بهش تبریک گفتن و آرزوی موفقیت کردن، نایل کمی به‌عقب خم شد و تونست ادوارد رو ببینه که دست‌هاش رو زیر چونه‌ش قفل کرده و لبخند قشنگی روی صورتشه.


انگار که داره به پیشنهادی که هنوز به زبون نیاورده، پاسخ مثبت می‌ده.


...توی ماشین نشسته بودن و بی‌هدف خیابون‌ها رو بالا و پایین می‌کردن، البته نایل معتقد بود به هدف نیازی نداره تا زمانی‌که ادوارد کنارشه چون اون خود هدفه.


ادوارد دو سه عکس بزرگ از نایل روی بیلبوردها دید و هربار چشم‌هاش از تحسین برق می‌زد، تو اون قسمت سرش که موزیک‌پلیر داشت حالا یه آهنگ ملورمانتیک درحال پخش بود.


با لبخند به نایل که با لبخند بزرگ‌تری پشت فرمون بود نگاه می‌کرد، دستش رو دراز کرد و دکمه‌ای رو فشرد و سانروف باز شد.


دستش رو بیرون برد.


+یاهووو!


نایل به سقف باز ماشین نگاه کرد.


-نه نه نه.


دست برد تا دکمهٔ سانروف رو بزنه که دستش رو دست ادوارد نشست، دکمه رو زد و دست ادوارد رو فشرد.


-لطفا اون دکمه رو نزن.


+ولی چرا؟


با لب‌های آویزون پرسید.


-پاپاراتزیا. همه‌جا هستن.


به‌سمت ادوارد برگشت.


-تازه اگه با سقف باز رانندگی کنم موهام بهم می‌ریزه.


و سیس حق‌به‌جانبی گرفت.


-اینو دوست‌پسرم می‌گفت.


ادوارد که روش رو به‌سمت شیشه کرده بود، به‌سرعت برگشت.


+می‌گفت؟


-بهم زدیم.


ادوارد سرش رو پایین انداخت.


+چرا؟


-چون منو فقط به‌خاطر لباس تیم ملی می‌خواست.


ادوارد با فکر به‌چیزی، لب‌هاش رو گاز گرفت اما نتونست مانع کش اومدن‌شون نشه.


+ناراحت نشیا ولی همیشه تو مود تیم ملی هستی. کریکت، تیم، جام جهانی، تمرین. بنده خدا حتما خسته شده بود خب. من که سرزنشش نمی‌کنم.


نایل طوری‌که انگار به گوش‌های خودش اعتماد نداشت، نگاهش کرد.


-خیلی پسر عجیبی هستی. هرکی به‌جات بود باهام هم‌دردی می‌کرد و می‌گفت پارتنر قبلیم سلیطه بوده.


ادوارد خندید.


+مگه با چه‌جور دختر پسرایی می‌گردی؟


-مسلما آدمای اشتباه.


خودش هم خندید.


+تو از مراکش اومدی! این‌همه راه.


ادوارد چندثانیه بعد پرسید، کمی احساس شرمندگی می‌کرد.


-اوه چیزی نیست فقط یه پرواز سه‌ساعته بود. به‌هرحال تیم فردا قراره برگرده انگلیس و تا جام جهانی تمرینا رو تو کمپای خودمون ادامه بده.


...ادوارد بعد از گرفتن دو لیوان شیرکاکائوی گرم داخل ماشین برگشت، حالا دیگه آشفتگی‌هاش برطرف شده بود و می‌تونست از آبجو خلاص شه و دوباره سراغ نوشیدنی محبوبش بره.


-ممنون.


نایل گفت زمانی‌که ادوارد یکی از لیوان‌های کاغذی رو به‌دست‌ داد.


+بخور، شیر داغ سینه رو پشمالو می‌کنه.


نایل که درحال نوشیدن بود با شنیدن این حرف، لیوان رو جلوی لب‌هاش گرفت تا به‌خاطر خندهٔ ناگهانیش محتویات دهنش به‌اطراف پاشیده نشه.


ادوارد از این واکنش خنده‌ش گرفت، درواقع این چیزی بود که هرزمان می‌دید می‌خندید: با فشار بیرون پاشیده شدن چیزی از دهن کسی به‌خاطر شوک یا خنده.


-چی؟


نایل با بهت و خنده وسط سرفه‌هاش پرسید، ادوارد بعد از این‌که چندبار از شدت خنده صدای خوک درآورد بالاخره تونست جوابش رو بده.


+ببخشید، الوییز همیشه اینو می‌گفت تا من و بندیکت شیرمونو تا آخر بخوریم. ایده‌ای بابت تنهایی بچه بزرگ کردن نداشت.


برخلاف جملهٔ نخستش که با خنده‌های ریز و درشت بیان شد، جملهٔ دوم رو آهسته‌تر از معمول گفت.


نایل جرعهٔ دیگه‌ای نوشید و با لبخند بزرگی به ادوارد نگاه کرد که هنوز پشت دستش رو جلوی دهنش گرفته بود و صدای نفس‌هاش به‌خاطر خنده‌ای که تلاش می‌کرد جلوش رو بگیره فرق کرده بود.


اون می‌دونست الوییز مادرشه، و البته عکس یه خانم دیگه با نوار مشکی دور قابش هم داخل خونه دیده بود، تقریبا همه‌چیز مشخص بود.


-دلت برای اون‌یکی مامانت تنگ می‌شه؟


پشت دستش رو به صورتش کشید و نگاهش رو به زمین دوخت.


+مامی پنه‌لوپه. آره دلم براش تنگ می‌شه، ولی هرزمان این‌طوری می‌گم براش یه بوس پرنده می‌فرستم.


-بوس پرنده؟


پرسشی پرسید و ادوارد دست‌هاش رو تکون داد.


+ترقه. بوسو با ترقه‌ها می‌فرستم براش بره تو آسمون، مطمئنم مامی می‌بینتشون.


نایل حتی یک‌لحظه هم لبخند از رو صورتش پاک نمی‌شد، ادوارد از چی ساخته شده بود؟ از بازدارندهٔ بازجذب سروتونین؟


-پس قضیهٔ ترقه‌ها این بوده.


و به ادوارد نگاه کرد، اون سرش رو کج کرده بود و به پشتی صندلی تکون داده بود، منظرهٔ چشم‌نوازی از گردن کشیده و خوش‌تراشش بود.


ادوارد سرش رو بلند کرد و شیرکاکائو رو نوشید.


-اسامی‌تون خیلی جالبه، انگار عضو خونوادهٔ سلطنتی‌این.


ادوارد با فکر کردن بهش خندید: الوییز، بندیکت و ادوارد؛ نایل حق داشت و درحقیقت هم همین‌طور به‌نظر می‌رسید.


+راستش این اسم وسطمه، اما چون مامی اون‌زمانا منو با همین صدا می‌زده خب دیگه تبدیل به پیش‌فرضم شده.


نایل ابرو بالا انداخت.


-اوه آره؟ چه‌طور تا حالا اسم اولت رو نگفتی بهم؟


"نه که خیلی مثل آدم باهم وقت گذروندیم." ادوارد تو دلش غر زد.


+هری.


نایل درحالی‌که شیرکاکائو می‌خورد، پرسشی هومی کرد.


+هری، اسم اولم هریه. هری ادوارد بریجرتون استایلز.


-شت اون واقعا سلطنتی به‌نظر می‌رسه. اعلی‌حضرت.


به‌سمت هری چرخید و نمایشی تا کمر خم شد، هری بلند خندید.


-خب اگه بخوایم کوتاهش کنیم، البته جسارت منو ببخشید پرنس.


هری با خنده مشتی به بازوش زد.


-ترکیب حروف اول و اخر اسمت، آممم، هز!


دوباره تعظیم کرد.


-پرنس هز.


و دستش رو حالت نمایشی چرخوند و جلوی هری نگه داشت، هری دستش رو داخل دستش گذاشت و با بوسه‌ای که از نایل پشت دستش دریافت کرد، هیجان‌زده بازدمش رو حبس کرد.


+اوه پرنس جیمز.


نایل به‌خاطر استفادهٔ هری از اسم وسطش تک‌خنده‌ای از لب‌هاش خارج شد، البته حتی اگر این‌هم نبود باز می‌خندید چون دست خودش نبود، این خاصیت هری بود که لبخند رو روی لب‌هات پررنگ نگه داره، دست کم رو نایل که همچین اثری داشت.


...به نرده‌های خونهٔ استایلز، درست همون‌جایی که تابلوی منطقهٔ نظامی: ورود غیرنظامی‌ها ممنوع قرار داشت، تکیه داده بود.


-می‌دونی، با این‌همه فشار کاپیتانی و... من تفریح کردنو از یاد برده بودم.


هری روی پاشنه‌هاش تاب خورد.


-کنار خونواده‌ت بهم خوش گذشت.


+طبیعیه، همه باغ وحشو دوست دارن.


نایل خندید و چند ضربهٔ آروم رو نرده‌ها زد، کمی به هری نزدیک‌تر شد.


-خیلی خب پسـ...


پیش از تموم کردن جمله‌اش دست‌های هری بود که دور بدنش پیچیده شدن و لب‌هایی که رو مال خودش نشستن.


نایل شوکه شد و هری بابت جواب نگرفتن بوسه‌ش خجالت کشید اما پیش از این‌که عقب بکشه، هردو دست نایل دور کمرش حلقه شدن و بوسه‌ش پاسخ مناسبی دریافت کرد.


"فکر کنم یه‌کم زیاده‌روی بود." هری فکر کرد، اون‌ها کاملا هم‌دیگه رو تو آغوش داشتن و به‌معنای واقعی کلمه جوری به‌هم چسبیده بودن که هیچ فاصله‌ای بینشون نبود.


هری لب پایین نایل رو مکید و با سُر دادن دست‌هاش از پشت کمربه‌روی شونه‌ش، فاصله‌ای بین قفسه‌های سینه‌شون ایجاد کرد.


تضمینی وجود نداشت که با ادامهٔ حس کردن تپش قلب نایل رو قسمت راست سینه‌ش، قلب خودش اون‌یکی سمت رو نشکافه و بیرون نیفته.


کمی دیگه بوسه رو ادامه دادن و بعد، سرهاشون رو عقب کشیدن، هری انقدر عقب‌عقب رفت که دست‌های نایل از دور کمرش باز شدن.


لبخند خجالتی‌ای زد و زمانی‌که نایل نرده‌ها رو به‌عقب هل داد، وارد حیاط شد و در‌نرده‌ای رو بست.


نایل دستش رو روی نرده‌ها گذاشت و به هری که خم شده یود تا چفت در رو ببنده خیره شد، سرش پایین بود و موهاش دورش ریخته بودن... سرش رو تکون دادتا فکرهای درتیش دور بشن، اون همچین آدمی نبود. (👍🏻)


زمانی‌که چفت کردن در تموم شد، سرش رو بالا آورد و با تلاقی نگاه‌هاشون ناخودآگاه لبخند زد.


فاصلهٔ بین صورت‌هاشون کم بود و حالا که هری کمی زانوهاش رو خم کرده بود تا کوتاه‌تر به‌نظر برسه، نایل می‌تونست نگاه مستقیمش رو روی لب‌هاش حس کنه.


نایل قوسی به لب‌هاش داد و سرش رو جلو آورد، با هر دم و بازدم پیشونی‌هاشون هم‌دیگه رو لمس می‌کردن.


نایل لب‌هاش رو جلو آورد.


-شبت بخیر.


و دستش رو از روی نرده‌ها کشید و به‌سمت ماشینش رفت، هری با لب‌های آویزونی که هنوز لبخند شاد و بزرگی داشتن، چونه‌ش رو روی نرده‌ها گذاشت و تمام مسیر، نایل رو نگاه کرد.


اون آهنگ رمانتیک توی سرش قطع نمی‌شد...



-زیزو!


پ.ن1:

فاینالی، دیت؛ و بالاخره ادوارد پوست انداخت و هری رو داریم.

چپتر هشتم همین‌حالا در "واتپد" در دسترسه و یه اسمات‌بوک هم پابلیش کرده‌م که می‌تونید چک کنید.

Report Page