The Edward Factor 6
Zizo!
چپتر پیش رو میتونید از "اینجا" بخونید.
...سون-منظورم اینه چرا تو چشمای اقیانوسی جذابت غرقش نمیکنی؟
سونالی جدی حرف میزد و همزمان با حرکات بامزهای به چشمهای نایل اشاره میکرد، وقتی نگاه خیرهٔ نایل و سکوتش ادامهدار شد، دنبالهٔ حرفش رو گرفت.
سون-کامان مرد، تو نایل هورانی. برو خونهش و بگو عزیزم من نمیخوام تو رو با کسی دیگه تقسیم کنم، پس دیگه با بازیکنا صبحونه نخور و از اینجور چیزا.
نایل معذب خندید، وتف؟
-خیلی شوتی.
به بازوی سونالی ضربه زد و ازش دور شد اما هنوز صدای آغشته به خندهش رو میشنید.
سون-بهش فکر کن من فقط خوبیتو میخوام!
...بازیکنها دورهم جمع شده بودن و زیدن درحال صحبت بود.
زی-اگه میدانبانا اشتباه نمیکردن تو هر سه موقعیت توپ نایل از دست میرفت.
و بعد به هکتور اشاره کرد.
زی-حق با اونه. شاید ادوارد برای ما شانس میآره.
هک-شاید؟!
هکتور طوری گفت انگار باور نمیکرد اون قید رو شنیده باشه.
هک-اون عموی من که ستاره شناسه تاریخ تولد ادوارد رو چک کرده، معلوم شد الههٔ شانس هواشو داره.
راب-واقعا؟
رابین تلاش کرد با لحنی بگه که مشخص نباشه داره دستش میندازه.
هک-آره. دیگه دوران بدشانسیش تموم شده. باور کنید همهٔ اینا بهخاطر ادوارده.
شلدون با اشتیاق بهسمت رابین خم شد.
...نایل به جاییکه بازیکنهاش تجمع کرده بودن نزدیک میشد و از همین فاصله هم میتونست صداشون رو بشنوه.
شل-رابین! هرجور شده ادواردو برای فینال میخوایم.
راب-با عمو صحبت میکنم.
نایل با ناباوری سرجاش ایستاد و بیشتر از اون نزدیک نشد، اونها نمیتونستن بهاین زودی غرق این گرداب بشن، اون نمیتونست این اجازه رو بده.
.
.
.
-"هتل لامامونیا"
ادوارد جلوی آینه ایستاده بود و با لبخند خودش رو توی لباس جدیدی که خریده بود برانداز میکرد.
پیرهن حریر ضخیم سیاهی که رو قسمت سرشونهش یهدایرهٔ خالی بهاندازهای که بخشی از شونههاش رو نمایش بده وجود داشت و قرار بود کت مشکیرنگ خوشدوختی رو از روش بپوشه، البته قصد نداشت تا زمانیکه نایل پیرهن رو توی تنش ندیده کت رو تنش کنه.
<هنوز باورم نمیشه نایل هوران منو به شام دعوت کرده!
آخه اون فقط با سوپرمدلا و آدمای خفن قرار میزاره و من حتی یبارم تو یه کتواک مدرسهای برنده نشدم.
ولی اون قطعا داشت باهام لاس میزد.>
رشتهٔ افکار ادوارد با صدای زنگ پاره شد، با گامهای بلند خودش رو به در رسوند و نتونست ببینه موهایی که با دقت سشوار کشیده بودهشون چقدر زیبا با هر گامش تکون میخوردن.
+سلام!
با لبخند رو به نایل گفت.
-سلام.
لبخندش کمرنگتر از همیشه بود.
+من حاضرم. ولی تو نیستی.
لبخندی که حین گفتن جملهٔ اول داشت، موقع گفتن جملهٔ دوم بهکل محو شده بود.
-میشه بیام تو؟
+البته.
زمزمهوار جواب داد و از جلوی چارجوب کنار رفت و تلاش کرد لب و لوچهٔ آویزونش که ناشی از آماده نبودن نایل بود رو جمع کنه.
-تو قشنگ شدی.
نایل بعد از کمی اینپا و اونپا کردن داخل اومده بود و حالا داشت به لباس ادوارد اشاره میکرد و نگاهش برای چندثانیه خیره موند به سرشونهٔ لختش که برآمدگی ابتدای استخوان ترقوهش رو بهنمایش میگذاشت.
+واقعا؟
ادوارد لبخند کوچیکی زد، نایل ازش تعریف کرده بود و آره، این نمیتونست آماده نشدنش رو توجیح کنه اما هنوز: نایل ازش تعریف کرده بود.
+اوه!
از دهنش خارج شد با دیدن باکسرش که جایی کاملا توی دید بود، بهسرعت سمتش رفت و بهگوشهای دور از چشم پرتش کرد و وقتی نایل بهسمتش چرخید، برای کاور کردن هرگونه ضایعبازی احتمالی، دستی به موهاش کشید.
-خب، آم...
اون میخواست سر حرف رو باز کنه.
-...خب، پس فتوشوتهات تموم شد؟
ادوارد با بههم کوبیدن دستهاش جواب داد.
+آره، البته بهلطف تو.
نایل ناخودآگاه لبخندی زد که دندونهاش رو بهنمایش میگذاشت، قدردانی این ترقه بهش حس خوبی میداد اما بهمحضیکه یادش اومد برای چی به اونجا اومده، لبخندش جمع شد.
-پس، فردا برمیگردی؟
در ظاهر سؤال پرسید اما انگار داشت خبری میداد.
+بلیتم برای پسفرداست. فردا میرم خرید.
جملهٔ دومش رو با ذوق بیان کرد که باعث شد دوباره همون لبخند دندوننما رو لبهای نایل بشینه و البته بههمون سرعت پیش هم محو بشه.
-بزار بلیتت رو عوض کنم.
سرش رو پایین انداخته بود و گفت، بین احساسات مختلفش سردرگم بود اما یک چیزی که میدونست این بود که میخواد از اون ترقه محافظت کنه.
+چی؟
ادوارد با همون حالتیکه نایل رو بهداخل دعوت کرده بود، گفت.
-فردا برمیگردی، اینطوری بهتره.
+ولی چرا؟
از حرفهای نایل سر درنمیآورد و حالا هم که نگاه خیرهٔ عجیبش رو روی خودش داشت.
نایل بعد از نفس سنگینی که با صدا بیرون داد، نشست و ترجیح داد با ادوارد صادق باشه و مستقیم بره سر اصل مطلب.
-ساختن این تیم شیشماه ازم زمان برد، نمیخوام حالا که کل تیم باهم یکی شدن،،، فکر کنن این موفقیت بهخاطر یه افسون شانس احمقانهس.
بخش پایانی خرفش رو با مکث طولانیتر ادا کرد، ادوارد میتونست پخش شدن یکجور موسیقی بیکلام ضربدار و کمی دلهرهآور _ولی نه دلهرهٔ ترسناک، دلهرهٔ ناباوری_ رو توی سرش احساس کنه.
+من، من احمقم؟
اگر صدایی که ادوارد باهاش این جمله رو گفت چلونده میشد، چیزیکه ازش چکه میکرد قطرات بُهت میبود.
-نه منظورم این نبود.
حالا دیگه نایل بهسختی میتونست بهچشمهاش نگاه کنه.
+من به میل خودم نموندم.
همچنان که در بهت بود از خودش دفاع کرد.
-پس حالا تقصیر منه؟
تکخندهٔ ناباورانهای از میون لبهای ادوارد خارج شد.
+معلومه که آره.
نایل پوزخندی زد و از جاش بلند شد.
+کی بود که اول منو برای صبحانه دعوت کرد؟ کی بود گفت بیا بازی رو ببین؟ و این...
به لباسش اشاره کرد.
+...این لباس، کارت مامانمو خالی کردم برای خریدنش!
بیشترین ناراحتیش متعلق بههمین مورد آخر بود.
-کی حرف افسون شانس رو پیش کشید؟
به چشمهای گرد ادوارد خیره شد و کمی نزدیکتر رفت.
-ببین اد، اگه بازیکنا بخوان به شانس تکیه کنن دیگه رو تمرین تمرکز نمیکنن، اونا ازت یه خدای شانس میسازن و توی دردسر میافتی.
نگاهش چهرهٔ مغموم ادوارد رو اسکن کرد.
-من برای تیمم نیاز به حواسپرتی ندارم.
ادوارد روش رو برگردوند و عصبی لبخند زد.
+هميشه فکر میکردم کریکت احمقانهس، ولی حالا دارم میبینم که کریکتبازا احمقترن.
تو صورت نایل گفت.
-کافیه.
تحکمی که تو همون یککلمه وجود داشت باعث ساکت شدن ادوارد شد.
-این خود تیمه که بهخاطر پیروزی شایسته تحسین و تمجیده، نه یه شخص.
+اوه تیم یا تو؟
نگاههای ناآرومشون دیگری رو آشفتهتر میکرد.
-فردا سوار این هواپیمای کوفتی میشی و از اینجا میری، همینه که هست.
نایل انگشتش رو تو صورت ادوارد تکون میداد و لحن خشنش برای اون تازگی داشت.
ادوارد با چشمها و چهرهٔ بیحسی بهش نگاه میکرد، دیگه حتی صورتش درهم یا آویزون هم نبود.
نایل زیر اون حالت نگاه که تابهحال از ادوارد ندیده بود، رفت و در رو بست.
بعد از چند قدم با کلافگی سرجاش برگشت و به در خیره شد، ترقه رو حسابی ناراحت کرده بود ولی این چیزی نبود که نایل میخواست، خواستهٔ نایل محافظت از ترقه و تیمش بود.
-لعنتی.
با اعصابی داغون زمزمه کرد و چشمهاش رو رویهم فشرد.
.
.
.
-"انگلیس، خانهٔ استایلزها"
تابلویی با نوشتهٔ منطقهٔ نظامی: ورود غیرنظامیها ممنوع روی نردههای در ورودی خونهٔ استایلز دیده میشد.

~متأسفانه ما مسابقه برابر بلژیک رو واگذار کردیم.
صدای گویندهٔ اخبار از تلویزیون تو فضای حیاط میپیچید.
بن-باید هورانو از تیم بیرون کنن.
بندیکت جرعهای از قوطی آبجو خورد.
لو-چرا؟
الوییز که چهارزانو نشسته بود و قوز کرده بود، پرسید.
بن-رو بازی تمرکز نداره، بیشتر رو مردا تمرکز داره، میدونی که؟
و دستش رو از مچ خم کرد. (Bob Sponge gay hand)
+سلام!
صدای ادوارد پیچید.
بن-هی باباسفنجی، قرار بود فردا برگردی که.
طوری گفت انگار از اومدن زودتر از موعد ادوارد ناراحت شده.
+این بیرون چیکار میکنید؟
با دیدن خوراکیهایی که بندیکت و الوییز برای خودشون چیده بودن، پرسید.
لو-چیل میکنیم.
روی تخت کنار الوییز نشست و بعد از دست انداختن دور گردنش، همزمان برای هم بوس صداداری فرستادن.
لو-انگلیس جلوی بلژیکم باخت. این دیگه خیلیه.
ادوارو آبجویی برای خودش باز کرد و سر کشید، بندیکت خیرهخیره نگاهش میکرد، ادوارد و آبجو؟ از کی تا حالا؟
+عالیه. هوران حقش بود.
حقبهجانب گفت.
بن-مشکلت با هوران چيه؟
مادامیکه بندیکت به جلو خم میشد، ادوارد یکدور تمام مشکلاتش با "هوران" رو از نظر گذروند.
بن-تونستی ببینیش؟
نگاه عاقل اندرسفیهای به برادر بزرگترش انداخت.
+من برای عکسبرداری اونجا بودم معلومه که دیدمش. مجبور بودم ببینمش.
الوییز با اشتیاق کاملا بهسمت پسرش برگشت.
لو-واقعا؟ امضا و سلفی گرفتی؟ خودش چطور بود؟ تیم چطور بود؟
مشتاقانه میپرسید و چهرهٔ ادوارد با هر سؤال، چنددرجه پوکرتر میشد.
+احمق بود، همهشون احمقن. احمق. هم بازیکنا احمقن هم طرفدارا.
آبجوی دوم رو هم بالا رفت و اون جمع خانوادگی رو بهمقصد اتاقش ترک کرد.
دستهای الوییز با تعجب کنارش افتاده بودن.
لو-این چهش بود؟ بهمن گفت احمق.
بندیکت نگاهش رو به مادرش داد و تلاش کرد نخنده اما تلاش ناموفقی بود.
.
.
.
-"جلسهٔ هیئت مدیرهٔ تیم ملی کریکت انگلستان"
~آقایون، تو این دهسالی که من تو کریکتم تاحالا چنینچیزی ندیده بودم. وقتی اون با ما صبحانه میخورد، سختترین بازیها رو میبردیم، آقای جیمستون شخصا شاهد این معجزه بوده.
این رابین بود که با حرارت صحبت میکرد و در پایان به عموش اشاره کرد.
جیم-اون باعث میشه جام کسب کنیم.
~ولی آیا تیم انگلیس واقعا باید دستبهدامن جادو و جمبل بشه؟!
کسیکه دست چپ جیمستون نشسته بود، گفت.
جیم-اینطوری که فکر میکنی نیست، آنژانت. اگه یه پسر جوون پیش از مسابقه با بازیکنا صبحونه بخوره، چه آزاری بهکسی میرسه؟ فقط صبحونهس، سحر و جادو که نیست.
رابین فکر کرد جملهٔ ماقبل آخر جیم یهطور بیان مؤدبانه برای "چه چوبی تو کون تو میره؟" باشه.
~حق با جیمه.
دست راستیش گفت و رابین با لبخند بهش اشاره کرد تا مثالی باشه برای بقیهٔ اعضا.
جیمشتون دستش رو روی دست آنژانت گذاشت و چندینبار آروم روش ضربه زد.
~بیاید این توافق رو جشن بگیریم.
و نگاه خاصی به رابین انداخت و رابین هم متقابلا نگاهی تحویلش داد.
.
.
.
-"انگلیس، خانهٔ استایلزها"
~کالین بیخایه! پس اون نشان شجاعتت بهچه دردی میخوره؟
الوییز دورهمی کوچیکی با دوستهای ارتشیش گرفته بود و حالا بحث سر این بود که چرا کالین، به اون خانمی که علاقمنده زنگ نمیزنه تا ازش یه دعوت به دیت بهعمل بیاره.
~تانکهای دشمن تو رو نترسوندن ولی هروقت مارگارت نزدیکت میشد مثل یه ترسو در میرفتی.
رافینا گفت و همهٔ بهجز کالین خندیدن و الوییز با بغلدستیش که آلتون بود هایفایو زد، ادوارد سرش رو روی شونهٔ بندیکت گذاشته بود و با آبجویی که اینمدت تبدیل بهعضو جداییناپذیر بدنش شده بود، به اون جمع میخندید.
کال-مارگارت یه دوست عزیز بود.
راف-بود.
الوییز سری در تأیید حرف رافینا تکون داد.
لو-کامان مرد سه سال از مرگ مارگارت میگذره. اون میخواست تو خوشحال باشی.
کالین دستهاش رو تکون داد.
کال-من لیاقت استلا رو ندارم.
آل-اون ازش خوشش میآد.
آلتون با حالت مچگیرانهای بهجلو خم شد و به کالین اشاره کرد، وقتی کالین سرش رو پایین انداخت، محکمتر انگشتش رو تکون داد.
آل-اون همین الان تأیید کرد که از استلا خوشش میآد.
الوییز هم مثل آلتون به کالین اشاره کرد و رافینا هم همینطور.
راف، آل، لو-آره!!!
کالین دستش رو بهمعنای "برید بابا" تکون داد.
کال-سمعکت خرابهها توأم.
به آلتون گفت اما وقتی صدای زنگ دراومد، سرجاش سیخ نشست که این حرکت از چشم الوییز دور نموند.
لو-یعنی استلاعه؟
با خباثت گفت و بههمراه اوندو خندید، ادوارد بلند شد تا در رو باز کنه و قوطی خالی آبجوش رو توی سطل آشغال پرت کرد، مودش برهمتر از اینحرفا بود که بخواد بره جلو و با احترام قوطی رو داخل سطل بندازه.
+تو؟
اولین کلمهای بود که بعد از دیدن شخص پست در، به زبونش اومد.
-سلام.
اون لبخند لعنتی کمرنگ همیشگیش.
+اینجا چیکار میکنی؟
اخم نکرده بود اما نایل برای اولین بار بود که میدید ادوارد نه لبخند میزنه نه ابروهاش بالا پریده نه دهنش باز مونده و نه هیچکدوم از اینها.
احساس عذاب و شرمندگی میکرد از اینکه کاری کرده بود که یه ترقهٔ رقاص همیشه لبخندزن دیگه لبخند نمیزنه، ولی اون دقیقا برای همین اینجا بود، که درستش کنه.
-اومدم بگم معذرت میخوام.
ادوارد دستبهکمر شد.
+پس بگو.
-همین الان گفتم که.
بعد کمی سرش رو بهجلو خم کرد تا مثلا بهداخل خونه سرک بکشه.
-مهمونی دارین؟
میتونست از صدای آهنگ و خندههای چندنفر، این رو حدس بزنه.
+بله.
ادوارد رسمی حرف میزد.
-بهخاطر همین دعوتم نمیکنی داخل؟
سرش رو کج کرد وقتی ادوارد جوابی نداد.
-من بهاندازهٔ کافی باحال نیستم؟
و لبهاش رو غنچه کرد.
-شایدم بهخاطر اینهکه یه پارتنر فوقالعاده حسود داری که ممکنه حسادت کنه؟
~ادوارد عزیزم؟
رافینا صداش میکرد.
+دارم میآم.
همینکه جملهاش تموم شد، رافینا درست کنارش تو چارچوب در پدیدار شد و با دیدن نایل دهنش باز موند.
راف-نایل هوران؟!
لحنش بیشتر شبیه "نایل فاکینگ هوران؟!" بود، واو کشید و دستهاش رو با شوق تکون داد.
راف-وای، من طرفدارتونم، طرفدار بزرگگگ.
انگارنهانگار بیشتر از پنجاهسال سن داشت، البته شاید هم چرا، شاید هم داشت درست مثل یه یه ارتشی بازنشسته که تو دههٔ شیشم زندگیشه و کاری جز دنبال کردن محبوبترین ورزش وقت کشورش نداره رفتار میکرد.
نایل با لبخند دندوننمایی از رافینا تشکر کرد.
راف-راه گم کردین؟
ادوارد چشمهاش رو چرخوند.
+اومدهن منو ببینن.
-اومدهم ادواردو ببینم.
همزمان گفتن و ادوارد با لبهای صافش و نایل با لبخند گشادش بههم خیره شدن، رافینا با حیرت انگشتش رو بین اوندو چرخوند و بهشون اشاره کرد.
راف-اومده تو رو ببینه!
طوری میگفت که انگار داره میگه "امروز ماشین پرندهٔ من وسط راه خراب شد و یه دلفین اونو بکسل کرد"، همونقدر لحنش ناباور بود.
لبخند نایل یکدرجه کمرنگ شد اما دوباره جون گرفت، رافینا دستهاش رو بهم چفت کرد و سمت ادوارد خم شد.
راف-خوب کسیو تور کردی.
ادوارد میتونست یه تمسخر خیلی ریزی رو احساس کنه، اما اهمیت نداد و فقط به چرخوندن چشمهاش اکتفا کرد.
نایل با شنیدن اون حرف و واکنش ادوارد، سرش رو پایین انداخت و کوتاه و بیصدا خندید و وقتی دوباره سرش رو بالا آورد، با استقبال گرم رافینا روبهرو شد.
راف-بیا تو، بفرما.
و موقعیکه تعلل نایل رو دید، دستش رو کشید و بهداخل برد، وقتی نایل از کنار ادوارد کشونکشون برده میشد، برگشت و بهش نگاه کرد و تا زمانیکه رافینا انقدر کشید و بردش که ادوارد از دیدرسش خارج بشه، نگاهش رو برنداشت.
ادوارد کلافه بهروبهرو خیره شد و نفسش رو با بیچارگی بیرون داد، اینیکی دیگه قرار بود چطور پیش بره؟
راف-مخ دختر پسرا رو چهطور میزنی؟
هنوز دست نایل رو ول نکرده بود و لحظهای که سؤالش رو پرسید یادش اومد هنوز این خبر رو به بقیه نداده.
راف-لووویی!
دست نایل رو ول کرد و رفت تا الوییز و بقیه رو جمع کنه، ثانیهای بعد نایل برخوردی رو حس کرد و بهطور غریزی چیزیکه حس کرده بود داره میافته رو گرفت، یه قوطی آبجو بود.
بن-خوب گرفتیش.
بندیکت هنوز ندیده بود کی قوطیشو گرفته.
-توپ زدنم بهتره.
و قوطی آبجو رو بهدست بندیکت هاج و واج داد.
راف-ببین کی اینجاست!
رافینا به الوییز گفت و به نایل اشاره کرد، سر اونسهنفر رد دست رافینا رو دنبال کردن و نایل فهمید اون تو این خونه یهجور ابرقدرت تاکسیدرمی بهدست میآره آخه هرکی نگاهش میکرد درجا خشک میشد.
لبخند نایل حالا کمی معذب شده بود، البته زیاد طولی نکشید چون عادت داشت به همچین وضعیتهایی پس بعد از یه نگاه به بندیکت که تو فاصلهٔ چندسانتیمتری ازش داشت انگشتش رو با حیرت تکون میداد، یه لبخند گرم رو لبهاش نشوند.
-سلام به همه.
و هردو دستش رو تکون داد.
برای چندثانیهٔ بعدی هم کسی چیزی نگفت تا بالاخره الوییز جو رو شکست.
لو-اوه، مای، گاد. (با لحن جنیس)
لو-نایل هوران تو خونهٔ من!!!
ادوارد برای هزارمینبار از وقتی نایل داخل اومده بود، چشمهاش رو چرخوند.
...مدتی بود که جمع چهارنفرهٔ الوییز-کالین-رافینا-آلتون با حضور نایل، پنجنفره شده بود و همچنان موضوع بحثشون کالین بود.
لو-و برندهٔ نشان شجاعت، کالین بیخخخـ، کالین بیتخم!...
پ.ن1:
عه دیتشون بگا رفت؛ چپتر بعدی همینحالا در "واتپد" جهت ارضای کنجکاوی.