The Edward Factor 4
Zizo!
چپتر پیش رو میتونید از "اینجا" بخونید.
...وینی و نئو سر میز کوچیکی نشسته بودن و سرهای بههم نزدیکشون خبر میداد که سخت مشغول صحبتن.
زمانیکه ادوارد رو دیدن که هاج و واج اونوسط ایستاده، بیمعطلی سرشون رو برگردوندن و وانمود کردن که ندیدنش و وقتی ادوارد گامی به سمتشون برداشت، آرنجشون رو لبهٔ میز گذاشتن و تمام فضاش رو اشغال کردن تا ادوارد شانسی برای نشستن پیش اونها نداشته باشه.
چهرهٔ ادوارد کمی پکر شد و با سرگردونی قدمی که برداشته بود رو برگشت، نگاهش رو بهدنبال جایی برای نشستن در اطراف میچرخوند.
-ادوارد!
سر ادوارد، وینی و نئو بهسمت صدا برگشت، نایل بود که از سر میز طویل تیم ملی براش دست تکون میداد تا ببینتش.
-چرا نمیآی پیش ما؟
ادوارد که هنوز بهخاطر رفتار وینی و نئو لبهاش آویزون بود، با ناامیدی به نایل خیره شد و به خودش اشاره کرد و سرش رو بهمعنی "من؟!" تکون داد.
-بیا.
نایل به میز اشاره کرد و منتظر به ادوارد نگاه کرد، وینی و نئو با بهت بههم نگاه میکردن.
ادوارد با گامهای نامطمئن بهسمت بلندترین میز بوفه رفت.
<اون مدام بین هار بودن و رام بودن در گردشه، کلا قاطی داره بدبخت دمدمیمزاج.>
وقتی به میز رسید لبخند آبکیای زد و روی صندلیای نشست که درست روبروی هکتور و شلدون بود و فقط یک صندلی با نایل که سر میز نشسته بود فاصله داشت.
نایل با لبخند کمرنگش یکثانیه به ادوارد خیره شد و بعدش بهسمت شلدون و هکتور برگشت.
-هکتور، شلدون.
سر اوندونفر همزمان بهسمت نایل چرخید.
-میخوام بعد از مسابقه کار فتوشوتای ادوارد رو تموم کنید، اوکی؟
شلدون و هکتور موافقت کردن و ادوارد ناباورانه لبخند زد.
+ممنونم سِر!
نایل جوابی نداد و بهجاش دستش رو بالا برد تا گارسون رو صدا کنه.
-سفارش آقا رو بگیر.
وقتی گارسون نزدیک شد، نایل به ادوارد لبخندون اشاره کرد.
+میتونم یه املت داشته باشم؟
~چندتا تخم مرغ؟
+دوتا.
کمی مکث کرد.
+املت جزو بوفهس؟
~بله آقا.
+پس سه تا تخم مرغ.
با نیش باز گفت و همه سر میز به خنده افتادن.
(خوراکیهای جزو بوفه رایگانن.)
هک-مگه پپسی هزینههاتونو نمیده؟
ادوارد که تازه اولینبار بود این رو میشنید، با بدبختی لبخند زد و تلاش کرد وانمود کنه که خبر داشته.
+آره ولی درست نیست پول مشتری رو هدر داد.
-درسته، هدر دادن کار خوبی نیست، چه پول چه ترقه.
نایل درحالیکه چونهش رو گذاشته بود روی دستهای بههم چفتشدهش که آرنجشون روی میز بود، گفت.
ادوارد بینیش رو چین داد و خواست فقط با یه لبخند جمعش کنه اما نتونست جلوی جواب دادنش رو بگیره.
-من فقط عاشق ترقهم.
کمی لبهاش رو رویهم فشرد و با لبخندی واقعی دلیلش رو گفت.
-آخه راستش روزیکه من بهدنیا اومدم ترقههای زیادی تو آسمون منفجر میشدن، و خب این وارد دیانای من شده.
هک-اوه پس تو توی پلیموث بهدنیا اومدی.
(پلیموث: شهری در انگلستان که هرساله ماه آگوست میزبان مسابقات آتشبازیه.)
-نه من روزی که تیم ملی کریکت انگلیس جام جهانی رو برد بهدنیا اومدم.
ادوارد با حرارت تعریف میکرد.
خندههای دور میز خاموش شد و همه با حیرت به ادوارد خیره شدن.
هک-یک فوریه هزار و نهصد و نود و چهار!
هکتور با چنگالش به ادوارد اشاره میکرد و همهٔ بازیکنهای همزمان اون تاریخ رو به زبون آوردن، ادوارد کمی معذب شد اما با یادآوری حرفهای الوییز این حالتش طولی نکشید.
-آره! مامانم باور داره من برای کریکت شانس میآرم. من به داداش بزرگم، بندیکت، کمک کردم مسابقات زیادیو برنده شه. فقط کافیه با یه تیم صبحونه بخورم تا اونا هم شیر و خط رو و هم مسابقه رو برنده شن.
هک-درسته.
هکتور با جدیت تأیید کرد و ادوارد با گیجی منتظر ادامهٔ حرفش موند.
هک-عموی من ستارهشناسه. بهم گفته که یک فوریه هزار و نهصد و نود و چهار روزی بوده که صور فلکی تو موقعیت مطلوبی قرار داشتهن...
شلدون دستش رو پشت صندلی هکتور گذاشته بود و با دقت بهش گوش میداد، هکتور بهسمت رابین برگشت.
هک-...هر صد و پنجاه سال این اتفاق میافته که تو اون موقعیت قرار بگیرن.
رابین طوریکه انگار واقعا اهمیت میده، چندباری سر تکون داد و وقتی هکتور نگاهش رو گرفت، چشمهاش رو چرخوند.
هک-تو میتونی شانس بیاری.
هکتور با طمأنینه رو به ادوارد گفت و همزمان برای تأکید بیشتر، انگشتش رو روبهروی صورتش تکون میداد.
ادوارد خندهٔ بیمزهای تحویلش داد، نمیدونست چه واکنشی نشون بده.
-واقعا؟ پس یکم از شانسم رو برای شما میزارم.
رابین سرش رو بالا آورد تا ببینه اون چطور میخواد اینکار رو بکنه که "یکم از شانسش رو براشون بزاره"، و دید که ادوارد سیبی برداشت و گازی بهش زد اما با صدای نایل، سیب تو دهن ادوارد ماسید.
-شانس نقشی تو موفقیت نداره، فقط بهانهای برای شکسته.
حین حرف زدن نگاهش رو از هکتور و شلدون به ادوارد میداد، و زمانیکه دید ادوارد با دهن پر چیزهایی احتمالا در جهت تأیید حرفش بلغور میکنه، لبخندش پررنگتر شد.
.
.
.
-"محل برگزاری بازی"
~برای اولینبار در ده مسابقه، کاپیتان نایل سکه رو برد، ولی آیا میتونه مسابقه رو هم ببره؟
صدای گزارشگر بهگوش بازیکنان خارج از زمین هم میرسید.
~بهنظر میآد که شانس بالاخره بهش رو کرده. تیم انگلستان به صد و هشتاد و یک امتیاز نیاز داره تا مسابقه رو در برابر آلبانی ببره.
طرفداران هردو تیم پرچمهاي بزرگشون رو تکون میدادن و با اصوات مختلفی تیمشون رو تشویق میکردن.
~با دَوِش های خراب، فشار روی تیم انگلیس بالاست. اوه اینم یه ضربهٔ دیگه!
بازیکن آلبانی دوید و توپ رو پرتاب کرد، شلدون نتونست از توپ دفاع کنه و بازیکنهای آلبانی شروع به دویدن کرده بودن.
~توپ به ویکت خورد ولی بِیلها از روش نیفتادن.
وقتی بازیکنهای گیج و ویج وسط زمین ایستادن، گزارشگر گزارش داد.
دوربین داشت ویکتها رو نشون میداد که با وجود برخورد توپ، بیلها همچنان روشون بودن و نیفتاده بودن.
شلدون نگاه متعجب به ویکتها انداخت اما بعد نیشخندی زد.
~یعنی شلدون ویکتها رو جادو کرده؟
روی اسکوربورد ورزشگاه زمان برخورد توپ با ویکتها نشون داده میشد که بیلها حتی بالا پریده بودن اما نیفتاده بودن.
~خدای من چی دارم میبینم؟!
تماشاچیان یکصدا از سر تعجب اووو کشیدن، انگلیسیها با خوشحالی شروع به تشویق کردن.
بازیکن آلبانی توپ رو پرت کرد و شلدون اینبار تونست با چوبش مانع از برخورد توپ با ویکتها بشه، بازیکن دیگهٔ آلبانی توپ رو که به میانههای زمین رسیده بود برداشت و بهسمت ویکتها پرت کرد و شلدون تلاش کرد جلوش رو بگیره.
دوباره آلبانیها با خوشحالی شروع به دویدن کردن و باز هم با گیجی متوقف شدن، یکبار دیگه هم بیلها نیفتاده بودن.
~باور نکردنیه! یا بهتره بگیم بینظیره؟
بازیکنان آلبانی با تعجب باهم صحبت میکردن و نمیدونستن چه اتفاقی داره میافته.
حتی با برخورد توپشون به ویکتها هم چراغ روی بیلها روشن شده بود اما نیفتاده بودن.
~انگار بیلها با چسب به ویکت وصل شدن!
شلدون به سمت زیدن رفت.
شل-اصلا متوجهی چه اتفاقی داره میافته؟
شلدون با نیشخند گفت و زیدن با سردرگمی به عقب نگاه کرد که داور داشت ویکتها رو تکون میداد تا چک کنه یکوقت چیزی اشتباه نباشه و زمانیکه دید با تکون خوردن ویکتها، بیلها از روش پایین ریختن، اطمینان حاصل کرد و همین صحنه زیدن رو گیجتر کرد.
زی-نه واقعا.
شلدون ابرو بالا انداخت.
شل-حق با هکتور بود. همهٔ این خوششانسیا بهخاطر صبحانه خوردن با ادوارده. حالا برو و چوبتو محکم بچرخون جوریکه انگار میخوای بکنی تو کونشون!
زیدن که همهٔ اینها بهنظرش منطقی میاومد، مشتش رو به مال شلدون کوبید و دوید سرجاش.
~هردو ضربهزن امروز خوششانس بهنظر میآن، ولی آیا این شانس میتونه انگلیس رو به پیروزی برسونه؟
گزارشگر داخل میکروفون گفت.
بازیکن آلبانی توپ رو پرت کرد و زیدن تونست با ضربهٔ بلندی دفعش کنه.
~و یه ضربهٔ مسخره رو شاهدیم، انگار اصلا توپو نمیشناسه.
این نظر گزارشگر بود، اما وقتی توپ تونست شیشامتیاز بگیره خفه شد.
~خدا داره امروز به انگلیس لطف میکنه!
پرتاب بعدی آلبانی هم با یه ضربهٔ شیشامتیازی دیگه دفع شد.
~یه شیش دیگه! دارن از همهش امتیاز میگیرن. انگلیس افتاده رو غلتک خوششانسی.
زیدن توپ دیگهای رو هم دفع کرد.
~یه ضربهٔ عالی از زیدن، ولی اوه یه بازیکن اونجاست.
بازیکن آلبانی که زیر توپ بود بهمسخرگی توپ رو از دست داد و نتونست بگیرتش و این یه شیشامتیاز دیگه برای انگلیس بود.
تماشاچیان انگلیسی دست میزدن و بالا و پایین میپریدن و با خوشحالی تو بوقهاشون میدمیدن.
.
.
.
-"هتل لامامونیا"
رابین با چشمهای باز روبهروی تلوزیون اتاقش نشسته بود و نوار بازی رو نگاه میکرد.
~همش آزمایش میکنه، دوباره ترتیب ضربههامو عوض کرد.
رو به عموش، جیمستون، گفت که داخل میاومد.
جیم-امروز بازی رو بردین مگه نه؟ بازیکن تیم باش.
رابین کمی عصبی شد.
راب-عمو، شیش ماهه که واسه این تیم بازنده بازی کردم، روی تقویت ضربههام تمرکز کردم، بهترین میانگین ضربهزنی تیم رو دارم، حالا من باید کاپیتان باشم.
و با حرص چنگالش رو داخل سالادش فرو برد.
جیم-دوباره شروعش نکن! تو دو سال کاپیتان بودی، باید به بقیه هم فرصت بدیم وگرنه میگن پارتی بازی کردیم و قومپرستیم.
جیمستون علیرغم لحن نسبتا تندش، تلاش میکرد لبخند مسخرهای روی صورتش حفظ کنه تا بتونه رابین رو قانع کنه.
راب-دیگه چندتا شانس؟ ما همهٔ بازیا رو با کاپیتانی اون باختیم.
جیمستون با کلافگی سرش رو چرخوند.
راب-امروزم بهخاطر شانس ادوارد بود که بردیم.
رابین دید که چهرهٔ عموش تو هم رفت.
جیم-ادوارد؟ اون دیگه کیه؟
.
.
.
+منظورت چیه که نمیشه عکس گرفت؟ مونیتا منو جر میده! قضیه چیه؟
ادوارد گوشی به دست بهسمت آسانسور که درش باز شده بود، رفت و وارد شد.
+مصدومیت همسترینگ؟ ولیـ...
تا بیاد بحث کنه لیندا روش قطع کرد.
با بدبختی فضای محدود آسانسور رو از نظر گذروند و با دیدن دختربچهای عینکی، با تمام خستگیش لبخندی بهش زد.
دخترک لبخند متقابلی زد که دندونهای یکیدرمیونش رو بهنمایش میگذاشت و بعد با تمام سرعت تمام دکمههای آسانسور رو فشرد و پیش از بسته شدن در، دوید و بیرون رفت.
ادوارد با بهت مسیر رفتنش نگاه کرد و هردو دستش رو روی سرش گذاشت، چرخید و روش رو سمت دیوار آسانسور کرد و پیشونیش رو تکیه داد، شروع کرد با کف دستهاش پیاپی کوبیدن به دیوار.
+خدایا، چی، داره، به، سرم، میآد؟
با هر ضربهٔ دستش یککلمه رو ادا میکرد، با انگشتی که مثل دریل رو شونهش حس کرد از جا پرید.
-برای حرکت کردن آسانسور باید دکمه رو بزنی.
نایل با لبخند رو به ادواردی گفت که ابروهاش از سر ناراحتی کاملا گره خورده بود.
+میدونم سِر.
نایل میتونست بدبختیای که از لحن ادوارد میباره رو حس کنه.
+اون بچهٔ مسخره همهٔ دکمهها رو زده، حالا قراره تو تکتک طبقهها توقف کنه.
با تکون دادن عصبی دستهاش و اشارهش بهاطراف، صحبت میکرد و در آخر دستبهسینه شد.
-هی اینقدرا هم بد نیست.
به سورن اشاره کرد تا دکمهٔ طبقهشون رو بزنه.
-چرا اینقدر ناراحتی؟
+اصلا از کجا شروع کنم؟
وقتی داشت با ناراحتی گرهٔ دستهاش رو باز میکرد، گفت و قضیهٔ مصدومیت شلدون و هکتور رو تعریف کرد.
-مصدومیت همسترینگ؟
نایل با ابروهای بالارفته گفت و ادوارد سرش رو تکون داد.
-هکتور و شلدون هردو باهم؟؟
ادوارد با لبهای آویزون گفت و نایل به نشونهٔ تعجب و بیخبری، گوشهٔ لبهاش رو به سمت پایین سوق داد و یه منحنی درست کرد.
-اصلا نشنیده بودم.
وقتی ادوارد داشت تجزیه تحلیل میکرد، نایل آروم آروم سرش رو تکون میداد.
+یعنی، لیندا بهم دروغ گفت؟
نایل با لبخند سرش رو کج کرد و به ادوارد نگاه نکرد.
+ولی آخه چرا؟
لبهاش آویزونتر از قبل بود، نایل بعد از چندثانیه نگاه خیرهٔ به سقف، سمت ادوارد برگشت.
-مامانم باور داره من برای کریکت شانس میآرم. فقط کافیه با یه تیم صبحونه بخورم تا اونا هم شیر و خط رو و هم مسابقه رو برنده شن. حرفهای تو بود نه؟
نایل با حرارت ادای ادوارد رو درمیآورد و بدنش رو تکون میداد و سؤال آخرش رو با چشمهای ریز شده پرسید.
چهرهٔ ادوارد هرچه بیشتر درهم میرفت و با ناراحتی سرش رو بالا و پایین کرد.
-ادوارد، ورزشکارا خیلی خرافاتین.
لحن نایل جدی بود اما لبخندش هم سرجاش بود.
-فکر کردی هکتور بهخاطر خوشتیپی موهاشو بلند کرده؟
ادوارد با چهرهٔ زار سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-یا مثلا چرا شلدون قبل از هر بازی دوش آب سرد میگیره؟
ادوارد آروم آروم سرش رو تکون میداد.
-هرکسی یه باوری داره، و حالا تو کاری کردی به تو باور داشته باشن. پاش واستا.
جملهٔ آخر رو با لبخند گشادی گفت و بغض ادوارد به آرومی ترکید.
+من چیکار کردم؟
سرانگشتهاش رو روی لبهاش قرار داد و هقهق آرومی کرد، بهمحض اینکه نایل دستش رو بهسمتش برد تا آرومش کنه، صدای باز شدن در آسانسور و بعد هم جمعیت بیرون رو شنید.
~نایل هوران!
فورا دستش رو پس کشید و بعد از کمی نگاه کردن به اطراف، جلوی ادوارد قرار گرفت و درواقع اون رو پشتش پنهان کرد.
~نایل لطفا!
~یه عکس!
~آقای هوران!
نایل با دهن بسته لبخند زد و براشون دست تکون داد و منتظر موند تا در آسانسور بسته بشه و خوشحال بود که اونها بهسمتش هجوم نمیآرن، البته شاید حضور سورن درکنارش هم بیتأثیر نبود.
نایل یک دستش رو دور ادوارد انداخت و به سورن اشاره کردن آسانسور رو نگهه داره.
-چرا گریه میکنی؟
ادوارد با سر و صدا دماغش رو بالا کشید...
پ.ن1:
تو "واتپد" هواشو داشته باشید تا زمانیکه مشکلش رفع شه و پابلیش شه ;)