The Edward Factor 4

The Edward Factor 4

Zizo!
word count: +2100, published on 31 Jan 2023.
چپتر پیش رو می‌تونید از "اینجا" بخونید.


...وینی و نئو سر میز کوچیکی نشسته بودن و سرهای به‌هم نزدیک‌شون خبر می‌داد که سخت مشغول صحبتن.


زمانی‌که ادوارد رو دیدن که هاج و واج اون‌وسط ایستاده، بی‌معطلی سرشون رو برگردوندن و وانمود کردن که ندیدنش و وقتی ادوارد گامی به سمت‌شون برداشت، آرنج‌شون رو لبهٔ میز گذاشتن و تمام فضاش رو اشغال کردن تا ادوارد شانسی برای نشستن پیش اون‌ها نداشته باشه.


چهرهٔ ادوارد کمی پکر شد و با سرگردونی قدمی که برداشته بود رو برگشت، نگاهش رو به‌دنبال جایی برای نشستن در اطراف می‌چرخوند.


-ادوارد!


سر ادوارد، وینی و نئو به‌سمت صدا برگشت، نایل بود که از سر میز طویل تیم ملی براش دست تکون می‌داد تا ببینتش.


-چرا نمی‌آی پیش ما؟


ادوارد که هنوز به‌خاطر رفتار وینی و نئو لب‌هاش آویزون بود، با ناامیدی به نایل خیره شد و به خودش اشاره کرد و سرش رو به‌معنی "من؟!" تکون داد.


-بیا.


نایل به میز اشاره کرد و منتظر به ادوارد نگاه کرد، وینی و نئو با بهت به‌هم نگاه می‌کردن.


ادوارد با گام‌های نامطمئن به‌سمت بلندترین میز بوفه رفت.


<اون مدام بین هار بودن و رام بودن در گردشه، کلا قاطی داره بدبخت دمدمی‌مزاج.>


وقتی به میز رسید لبخند آبکی‌ای زد و روی صندلی‌ای نشست که درست روبروی هکتور و شلدون بود و فقط یک صندلی با نایل که سر میز نشسته بود فاصله داشت.


نایل با لبخند کم‌رنگش یک‌ثانیه به ادوارد خیره شد و بعدش به‌سمت شلدون و هکتور برگشت.


-هکتور، شلدون.


سر اون‌دونفر هم‌زمان به‌سمت نایل چرخید.


-می‌خوام بعد از مسابقه کار فتوشوتای ادوارد رو تموم کنید، اوکی؟


شلدون و هکتور موافقت کردن و ادوارد ناباورانه لبخند زد.


+ممنونم سِر!


نایل جوابی نداد و به‌جاش دستش رو بالا برد تا گارسون رو صدا کنه.


-سفارش آقا رو بگیر.


وقتی گارسون نزدیک شد، نایل به ادوارد لبخندون اشاره کرد.


+می‌تونم یه املت داشته باشم؟


~چندتا تخم مرغ؟


+دوتا.


کمی مکث کرد.


+املت جزو بوفه‌س؟


~بله آقا.


+پس سه تا تخم مرغ.


با نیش باز گفت و همه سر میز به خنده افتادن.

(خوراکی‌های جزو بوفه رایگانن.)


هک-مگه پپسی هزینه‌هاتونو نمی‌ده؟


ادوارد که تازه اولین‌بار بود این رو می‌شنید، با بدبختی لبخند زد و تلاش کرد وانمود کنه که خبر داشته.


+آره ولی درست نیست پول مشتری رو هدر داد.


-درسته، هدر دادن کار خوبی نیست، چه پول چه ترقه.


نایل درحالی‌که چونه‌ش رو گذاشته بود روی دست‌های به‌هم چفت‌شده‌ش که آرنج‌شون روی میز بود، گفت.


ادوارد بینیش رو چین داد و خواست فقط با یه لبخند جمعش کنه اما نتونست جلوی جواب دادنش رو بگیره.


-من فقط عاشق ترقه‌م.


کمی لب‌هاش رو روی‌هم فشرد و با لبخندی واقعی دلیلش رو گفت.


-آخه راستش روزی‌که من به‌دنیا اومدم ترقه‌های زیادی تو آسمون منفجر می‌شدن، و خب این وارد دی‌ان‌ای من شده.


هک-اوه پس تو توی پلیموث به‌دنیا اومدی.

(پلیموث: شهری در انگلستان که هرساله ماه آگوست میزبان مسابقات آتش‌بازیه.)


-نه من روزی که تیم ملی کریکت انگلیس جام جهانی رو برد به‌دنیا اومدم.


ادوارد با حرارت تعریف می‌کرد.


خنده‌های دور میز خاموش شد و همه با حیرت به ادوارد خیره شدن.


هک-یک فوریه هزار و نهصد و نود و چهار!


هکتور با چنگالش به ادوارد اشاره می‌کرد و همهٔ بازیکن‌های هم‌زمان اون تاریخ رو به زبون آوردن، ادوارد کمی معذب شد اما با یادآوری حرف‌های الوییز این حالتش طولی نکشید.


-آره! مامانم باور داره من برای کریکت شانس می‌آرم. من به داداش بزرگم، بندیکت، کمک کردم مسابقات زیادیو برنده شه. فقط کافیه با یه تیم صبحونه بخورم تا اونا هم شیر و خط رو و هم مسابقه رو برنده شن.


هک-درسته.


هکتور با جدیت تأیید کرد و ادوارد با گیجی منتظر ادامهٔ حرفش موند.


هک-عموی من ستاره‌شناسه. بهم گفته که یک فوریه هزار و نهصد و نود و چهار روزی بوده که صور فلکی تو موقعیت مطلوبی قرار داشته‌ن...


شلدون دستش رو پشت صندلی هکتور گذاشته بود و با دقت بهش گوش می‌داد، هکتور به‌سمت رابین برگشت.


هک-...هر صد و پنجاه سال این اتفاق می‌افته که تو اون موقعیت قرار بگیرن.


رابین طوری‌که انگار واقعا اهمیت می‌ده، چندباری سر تکون داد و وقتی هکتور نگاهش رو گرفت، چشم‌هاش رو چرخوند.


هک-تو می‌تونی شانس بیاری.


هکتور با طمأنینه رو به ادوارد گفت و هم‌زمان برای تأکید بیشتر، انگشتش رو روبه‌روی صورتش تکون می‌داد.


ادوارد خندهٔ بی‌مزه‌ای تحویلش داد، نمی‌دونست چه واکنشی نشون بده.


-واقعا؟ پس یکم از شانسم رو برای شما می‌زارم.


رابین سرش رو بالا آورد تا ببینه اون چطور می‌خواد این‌کار رو بکنه که "یکم از شانسش رو براشون بزاره"، و دید که ادوارد سیبی برداشت و گازی بهش زد اما با صدای نایل، سیب تو دهن ادوارد ماسید.


-شانس نقشی تو موفقیت نداره، فقط بهانه‌ای برای شکسته.


حین حرف زدن نگاهش رو از هکتور و شلدون به ادوارد می‌داد، و زمانی‌که دید ادوارد با دهن پر چیزهایی احتمالا در جهت تأیید حرفش بلغور می‌کنه، لبخندش پررنگ‌تر شد.


.


.


.


-"محل برگزاری بازی"


~برای اولین‌بار در ده مسابقه، کاپیتان نایل سکه رو برد، ولی آیا می‌تونه مسابقه رو هم ببره؟


صدای گزارش‌گر به‌گوش بازیکنان خارج از زمین هم می‌رسید.


~به‌نظر می‌آد که شانس بالاخره بهش رو کرده. تیم انگلستان به صد و هشتاد و یک امتیاز نیاز داره تا مسابقه رو در برابر آلبانی ببره. 


طرفداران هردو تیم پرچم‌هاي بزرگ‌شون رو تکون می‌دادن و با اصوات مختلفی تیم‌شون رو تشویق می‌کردن.


~با دَوِش های خراب، فشار روی تیم انگلیس بالاست. اوه اینم یه ضربهٔ دیگه!


بازیکن آلبانی دوید و توپ رو پرتاب کرد، شلدون نتونست از توپ دفاع کنه و بازیکن‌های آلبانی شروع به دویدن کرده بودن.


~توپ به ویکت خورد ولی بِیل‌ها از روش نیفتادن.


وقتی بازیکن‌های گیج و ویج وسط زمین ایستادن، گزارش‌گر گزارش داد.


دوربین داشت ویکت‌ها رو نشون می‌داد که با وجود برخورد توپ، بیل‌ها هم‌چنان روشون بودن و نیفتاده بودن.


شلدون نگاه متعجب به ویکت‌ها انداخت اما بعد نیشخندی زد.


~یعنی شلدون ویکت‌ها رو جادو کرده؟ 


روی اسکوربورد ورزشگاه زمان برخورد توپ با ویکت‌ها نشون داده می‌شد که بیل‌ها حتی بالا پریده بودن اما نیفتاده بودن.


~خدای من چی دارم می‌بینم؟!


تماشاچیان یک‌صدا از سر تعجب اووو کشیدن، انگلیسی‌ها با خوش‌حالی شروع به تشویق کردن.


بازیکن آلبانی توپ رو پرت کرد و شلدون این‌بار تونست با چوبش مانع از برخورد توپ با ویکت‌ها بشه، بازیکن دیگهٔ آلبانی توپ رو که به میانه‌های زمین رسیده بود برداشت و به‌سمت ویکت‌ها پرت کرد و شلدون تلاش کرد جلوش رو بگیره.


دوباره آلبانی‌ها با خوش‌حالی شروع به دویدن کردن و باز هم با گیجی متوقف شدن، یک‌بار دیگه هم بیل‌ها نیفتاده بودن.


~باور نکردنیه! یا بهتره بگیم بی‌نظیره؟


بازیکنان آلبانی با تعجب باهم صحبت می‌کردن و نمی‌دونستن چه اتفاقی داره می‌افته. 


حتی با برخورد توپ‌شون به ویکت‌ها هم چراغ روی بیل‌ها روشن شده بود اما نیفتاده بودن.


~انگار بیل‌ها با چسب به ویکت وصل شدن!


شلدون به سمت زیدن رفت.


شل-اصلا متوجهی چه اتفاقی داره می‌افته؟


شلدون با نیشخند گفت و زیدن با سردرگمی به عقب نگاه کرد که داور داشت ویکت‌ها رو تکون می‌داد تا چک کنه یک‌وقت چیزی اشتباه نباشه و زمانی‌که دید با تکون خوردن ویکت‌ها، بیل‌ها از روش پایین ریختن، اطمینان حاصل کرد و همین صحنه زیدن رو گیج‌تر کرد. 


زی-نه واقعا. 


شلدون ابرو بالا انداخت.


شل-حق با هکتور بود. همهٔ این خوش‌شانسیا به‌خاطر صبحانه خوردن با ادوارده. حالا برو و چوبتو محکم بچرخون جوری‌که انگار می‌خوای بکنی تو کون‌شون!


زیدن که همهٔ این‌ها به‌نظرش منطقی می‌اومد، مشتش رو به مال شلدون کوبید و دوید سرجاش.


~هردو ضربه‌زن امروز خوش‌شانس به‌نظر می‌آن، ولی آیا این شانس می‌تونه انگلیس رو به پیروزی برسونه؟


گزارش‌گر داخل میکروفون گفت.


بازیکن آلبانی توپ رو پرت کرد و زیدن تونست با ضربهٔ بلندی دفعش کنه.


~و یه ضربهٔ مسخره رو شاهدیم، انگار اصلا توپو نمی‌شناسه.


این نظر گزارش‌گر بود، اما وقتی توپ تونست شیش‌امتیاز بگیره خفه شد.


~خدا داره امروز به انگلیس لطف می‌کنه!


پرتاب بعدی آلبانی هم با یه ضربهٔ شیش‌امتیازی دیگه دفع شد.


~یه شیش دیگه! دارن از همه‌ش امتیاز می‌گیرن. انگلیس افتاده رو غلتک خوش‌شانسی.


زیدن توپ دیگه‌ای رو هم دفع کرد.


~یه ضربهٔ عالی از زیدن، ولی اوه یه بازیکن اون‌جاست. 


بازیکن آلبانی که زیر توپ بود به‌مسخرگی توپ رو از دست داد و نتونست بگیرتش و این یه شیش‌امتیاز دیگه برای انگلیس بود.


تماشاچیان انگلیسی دست می‌زدن و بالا و پایین می‌پریدن و با خوش‌حالی تو بوق‌هاشون می‌دمیدن.





-"هتل لامامونیا"


رابین با چشم‌های باز روبه‌روی تلوزیون اتاقش نشسته بود و نوار بازی رو نگاه می‌کرد.


~همش آزمایش می‌کنه، دوباره ترتیب ضربه‌هامو عوض کرد.


رو به عموش، جیمستون، گفت که داخل می‌اومد.


جیم-امروز بازی رو بردین مگه نه؟ بازیکن تیم باش.


رابین کمی عصبی شد.


راب-عمو، شیش ماهه که واسه این تیم بازنده بازی کردم، روی تقویت ضربه‌هام تمرکز کردم، بهترین میانگین ضربه‌زنی تیم رو دارم، حالا من باید کاپیتان باشم.


و با حرص چنگالش رو داخل سالادش فرو برد.


جیم-دوباره شروعش نکن! تو دو سال کاپیتان بودی، باید به بقیه هم فرصت بدیم وگرنه می‌گن پارتی بازی کردیم و قوم‌پرستیم.


جیمستون علی‌رغم لحن نسبتا تندش، تلاش می‌کرد لبخند مسخره‌ای روی صورتش حفظ کنه تا بتونه رابین رو قانع کنه.


راب-دیگه چندتا شانس؟ ما همهٔ بازیا رو با کاپیتانی اون باختیم. 


جیمستون با کلافگی سرش رو چرخوند.


راب-امروزم به‌خاطر شانس ادوارد بود که بردیم.


رابین دید که چهرهٔ عموش تو هم رفت.


جیم-ادوارد؟ اون دیگه کیه؟





+منظورت چیه که نمی‌شه عکس گرفت؟ مونیتا منو جر می‌ده! قضیه چیه؟


ادوارد گوشی به دست به‌سمت آسانسور که درش باز شده بود، رفت و وارد شد.


+مصدومیت همسترینگ؟ ولیـ...


تا بیاد بحث کنه لیندا روش قطع کرد.


با بدبختی فضای محدود آسانسور رو از نظر گذروند و با دیدن دختربچه‌ای عینکی، با تمام خستگیش لبخندی بهش زد.


دخترک لبخند متقابلی زد که دندون‌های یکی‌درمیونش رو به‌نمایش می‌گذاشت و بعد با تمام سرعت تمام دکمه‌های آسانسور رو فشرد و پیش از بسته شدن در، دوید و بیرون رفت.


ادوارد با بهت مسیر رفتنش نگاه کرد و هردو دستش رو روی سرش گذاشت، چرخید و روش رو سمت دیوار آسانسور کرد و پیشونیش رو تکیه داد، شروع کرد با کف دست‌هاش پیاپی کوبیدن به دیوار.


+خدایا، چی، داره، به، سرم، می‌آد؟


با هر ضربهٔ دستش یک‌کلمه رو ادا می‌کرد، با انگشتی که مثل دریل رو شونه‌ش حس کرد از جا پرید.


-برای حرکت کردن آسانسور باید دکمه رو بزنی.


نایل با لبخند رو به ادواردی گفت که ابروهاش از سر ناراحتی کاملا گره خورده بود.


+می‌دونم سِر.


نایل می‌تونست بدبختی‌ای که از لحن ادوارد می‌باره رو حس کنه.


+اون بچهٔ مسخره همهٔ دکمه‌ها رو زده، حالا قراره تو تک‌تک طبقه‌ها توقف کنه.


با تکون دادن عصبی دست‌هاش و اشاره‌ش به‌اطراف، صحبت می‌کرد و در آخر دست‌به‌سینه شد.


-هی این‌قدرا هم بد نیست. 


به سورن اشاره کرد تا دکمهٔ طبقه‌شون رو بزنه.


-چرا این‌قدر ناراحتی؟


+اصلا از کجا شروع کنم؟


وقتی داشت با ناراحتی گرهٔ دست‌هاش رو باز می‌کرد، گفت و قضیهٔ مصدومیت شلدون و هکتور رو تعریف کرد.


-مصدومیت همسترینگ؟


نایل با ابروهای بالارفته گفت و ادوارد سرش رو تکون داد.


-هکتور و شلدون هردو باهم؟؟


ادوارد با لب‌های آویزون گفت و نایل به نشونهٔ تعجب و بی‌خبری، گوشهٔ لب‌هاش رو به سمت پایین سوق داد و یه منحنی درست کرد.


-اصلا نشنیده بودم.


وقتی ادوارد داشت تجزیه تحلیل می‌کرد، نایل آروم آروم سرش رو تکون می‌داد.


+یعنی، لیندا بهم دروغ گفت؟


نایل با لبخند سرش رو کج کرد و به ادوارد نگاه نکرد.


+ولی آخه چرا؟


لب‌هاش آویزون‌تر از قبل بود، نایل بعد از چندثانیه نگاه خیرهٔ به سقف، سمت ادوارد برگشت.


-مامانم باور داره من برای کریکت شانس می‌آرم. فقط کافیه با یه تیم صبحونه بخورم تا اونا هم شیر و خط رو و هم مسابقه رو برنده شن. حرف‌های تو بود نه؟ 


نایل با حرارت ادای ادوارد رو درمی‌آورد و بدنش رو تکون می‌داد و سؤال آخرش رو با چشم‌های ریز شده پرسید.


چهرهٔ ادوارد هرچه بیشتر درهم می‌رفت و با ناراحتی سرش رو بالا و پایین کرد.


-ادوارد، ورزشکارا خیلی خرافاتین. 


لحن نایل جدی بود اما لبخندش هم سرجاش بود.


-فکر کردی هکتور به‌خاطر خوش‌تیپی موهاشو بلند کرده؟ 


ادوارد با چهرهٔ زار سرش رو به چپ و راست تکون داد.


-یا مثلا چرا شلدون قبل از هر بازی دوش آب سرد می‌گیره؟


ادوارد آروم آروم سرش رو تکون می‌داد.


-هرکسی یه باوری داره، و حالا تو کاری کردی به تو باور داشته باشن. پاش واستا.


جملهٔ آخر رو با لبخند گشادی گفت و بغض ادوارد به آرومی ترکید.


+من چی‌کار کردم؟


سرانگشت‌هاش رو روی لب‌هاش قرار داد و هق‌هق آرومی کرد، به‌محض این‌که نایل دستش رو به‌سمتش برد تا آرومش کنه، صدای باز شدن در آسانسور و بعد هم جمعیت بیرون رو شنید. 


~نایل هوران!


فورا دستش رو پس کشید و بعد از کمی نگاه کردن به اطراف، جلوی ادوارد قرار گرفت و درواقع اون رو پشتش پنهان کرد.


~نایل لطفا!


~یه عکس!


~آقای هوران!


نایل با دهن بسته لبخند زد و براشون دست تکون داد و منتظر موند تا در آسانسور بسته بشه و خوش‌حال بود که اون‌ها به‌سمتش هجوم نمی‌آرن، البته شاید حضور سورن درکنارش هم بی‌تأثیر نبود.


نایل یک دستش رو دور ادوارد انداخت و به سورن اشاره کردن آسانسور رو نگهه داره.


-چرا گریه می‌کنی؟


ادوارد با سر و صدا دماغش رو بالا کشید...



-زیزو!


پ.ن1:

تو "واتپد" هواشو داشته باشید تا زمانی‌که مشکلش رفع شه و پابلیش شه ;)

Report Page