The Edward Factor 2
Zizo!
چپتر پیش رو میتونید از "اینجا" بخونید.
این چپتر قرار بود رسانه داشته باشه که خب کیرم تو جا، همچنین اولین حضور نایل و ملاقات کاپله پس با دقت بخونید چون چندتا شخصیت جدید هم داریم.
...+یادداشت شد.
آروم گفت و سرش رو تکون داد.
وینی، نئو و مونیتا با تأسف بهش نگاه کردن.
م-ببین ادوارد...
و منتظر موند تا ادوارد سرش رو از توی گوشیش دربیاره.
ادوارد از تون صدای مونیتا فهمید که هوا هوای پلی شدن دوبارهٔ همون موزیک دلهرهآوره.
م-...این یه فوتوشوت خیلی کوچولوعه...
و با دستش "🤏🏻" نشون داد، موزیک توی سر ادوارد هرلحظه سنگینتر میشد.
م-...ولی اگه تو توش گند بزنی، خب بزار ببینیم چی میشه...
روی میز به جلو خم شد.
م-...هممم، من میآم خونهتون، لهت میکنم، بعدش میکشمت، و بعد اخراجت میکنم!
ابروهای ادوارد با استرس درهم رفته بودن و لبهاش آویزون و از هم باز مونده بود؛ موزیک استرسیای که تو ذهنش پلی میشد به اوج رسید و بعد از اینکه مونیتا دوباره به صندلیش تکیه کرد، بالاخره تونست آب دهنش رو قورت بده.
.
.
.
-"مراکش، نشست خبری بعد از بازی"
~با احتساب بازی امروز، شما پنج بازی پشتسرهم رو باختید نایل. درحالیکه تا جام جهانی فقط یکماه مونده.
خبرنگار گفت و منتظر جواب نایل موند.
-من خودم تقویم دارم. مطمئنم پسرا تا اونموقع بهتر میشن.
~بهنظرت اینکه بهعنوان کاپیتان جایگزین رابین شدی، تو رو تحت فشار گذاشته؟ آخه همیشه بهت میگفتن نایل صد امتیازی ولی طی این پنج بازی هنوز نتونستی از نود تا به صد برسی. این یهجور ترس از عدم موفقیته؟
نایل به خبرنگار دیگهای که این رو پرسیده بود نگاه کرد.
-ترس از عدم موفقیت؟ این دیگه بیانصافیه.
...شلدون با چوبش به توپی که از یه نخ آویزون بود ضربههای آروم میزد.
~ما یه مسابقهٔ دیگه هم باختیم، کاملا باثبات داریم پیش میریم نه؟
رابین درحالیکه یه حوله روی شونهش و یه بطری داخل دستش بود، وارد رختکن شد و این رو گفت.
شلدون صاف ایستاد.
شل-ولی رابین، فکر کنم یجورایی طلسم شدم؟ یعنی بدشانسی گریبانگیرم شده. آخه دوباره صفر امتیازی اومدم بیرون. دیگه کنترل خودمو از دست دادم.
با اعصابخوردی گفت.
هک-شلدون راست میگه، عموی من میگه کل تیم ما دچار بدشانسی شده...
توجه شلدون برای یکثانیه به هکتور جلب شد.
هک-...و گفت تنها راه درست شدنش اینه که یه ماهی به خورد یه مرغ بدیم.
~عجب مزخرفی!
یکی از بازیکنها با خنده گفت اما هکتور خیلی جدی جوابش رو داد.
هک-این حقیقته.
رابین چنگالش رو داخل بشقابی که دستش بود و داشت چیزی ازش میخورد، گذاشت.
راب-مشکلمون از استراتژیه. فوری کم میآرید.
به سمت شلدون برگشت.
راب-چرا ضربه رو سمت کایلی نمیدی؟
شل-ولی امروز که دادم.
مستقیم به کایلی خیره شده بود و جواب داد.
کا-آره دادی ولی بعد از دو سری که ضربه زدی. من نتونستم هماهنگ شم بعد اونهمه مدت.
شل-چرا چرت میگیـ...
چوبش رو به قصد زدن کایلی بالا برده بود اما با ورود کاپیتان به رختکن، تنشها خوابید.
-هی هی، دارید چه بازیای میکنید؟ سرزنش بازی؟
روی پاشنهٔ پا چرخید و به همه نگاهی انداخت.
-منم میتونم بازی کنم؟
رابین سرش رو برگردوند تا اون مردک از خود راضی با لبخند کمرنگ مسخرهای که هرگز از صورتش جدا نمیشد رو نبینه.
-میدونید مشکل تیم ما چیه؟
دستبهسینه شد.
-اولویتمون دیگه امتیاز گرفتن نیست، فقط بهونه میآریم.
با همون لبخند کمرنگ به سمت شلدون برگشت.
-هر ضربهزنی میدونه با یکم جهش میتونه اعصاب شلدون رو بهم بریزه و ویکت رو بپرونه.
به سمت هکتور برگشت، هکتور جرعهای از بطریش نوشید.
-و هکتور لیدر اتک ماست، کسیکه قبل از هربازی یه نارگیل میشکونه.
بطریش رو پایین آورد.
هک-این یجور باوره نایل، که اگه نارگیل با یه ضربه بشکنه شانس میآره.
شلدون با تکون دادن سرش با هکتور موافقت کرد، نایل یک دستش رو بیرون آورد.
-هکتور، هرچی بیشتر تمرین کنی همونقدر هم بیشتر شانس میآری.
دوباره دستش رو زیر بغلش برگردوند.
~آفرین نایل.
یکی از بازیکنا گفت و حرف نایل رو تأیید کرد.
نایل چندبار دستهاش رو بههم کوبید.
-خب دیگه همه برین دوش بگیرین. هکتور موهاتو بشور، باید عکس بگیریم.
به موهای نسبتا بلند هکتور که تقریبا تا روی سرشونهش میرسیدن، اشاره کرد.
هک-گاااد...
هکتور با خنده گفت و همون لحظه دست یکی از بازیکنها که موهاش رو پشتسر گوجهای بسته بود چندبار به بازوش ضربه زد.
~اگه ناراحتی موهای منو قرض بگیر.
هک-خیلی خب موهامو میشورم.
و با غرغرهای بامزه از رختکن خارج شد.
راب-بعد از بازی به این خوبی دیگه چرا باید تمرین کنیم؟
رابین از جا بلند شده بود و درست روبروی نایل بود.
-زِیدِن؟
نایل بعد از چندثانیه نگاه خیرهش رو از رابین برداشت و زیدن رو صدا زد.
زی-بله کاپیتان؟
-از الان پست رابین مال توعه.
زیدن خودش رو درگیر اون جو سنگین نکرد و بعد از گفتن "حتما." از رختکن بیرون زد.
راب-فکر میکنی این بچه میتونه جانشین من بشه؟
نایل دوباره دستبهسینه شد و با همون لبخند کمرنگ منتظر ادامهٔ حرف رابین موند.
راب-مشکلی نیست، کاپیتان. دهدقیقه دیگه میآم.
نایل بدون حرف بهش نگاه کرد تا زمانیکه از دیدش خارج شد، سرش رو پایین انداخت و نفسش رو باصدا بیرون داد.
سمت یکی از سکوهای چوبی رفت و روش نشست، آرنجش رو روی زانوهاش گذاشت و شروع به شکست قولنج انگشتهاش کرد.
زمانیکه دستی روی شونهش نشست، سرش رو برگردوند.
-بله، لوکاس؟
صمیمانه پرسید و به موهای فرفری لوکاس که رو هوا بود لبخند کمرنگی زد.
لوک-تو بهترین کاپیتان انگلیس میشی، فقط آروم باش.
نایل دستهاش رو چفت کرد.
-این دقیقا کاریه که نمیتونم بکنم.
لوکاس دستهاش رو تکون داد.
لوک-موفقیت تو راهه، بهم اعتماد کن، سر راهمونه.
وقتی دید نایل چیزی نگفت چندبار به پشتش ضربه زد و با آخرین توصیهش مربوط به آروم بودنش، از رختکن بیرون رفت و نایل رو تنها گذاشت.
.
.
.
-"مراکش"
ادوارد چمدون زردش رو زمین گذاشت و دستهش رو بالا کشید.
<فقط یه فوتوشوت کوچیکه، مشکلی پیش نمیآد.>
لبخند گشادی زد و از سر ذوق جیغ خفهای تو گلو کشید.
<من کاملا آماده اومدم. میترکونم. درواقع همه قراره منو تحسین کنن.>
و با همون لبخند گشادی که رو صورتش بود سرش رو چرخوند و دربان هتل رو دید که با حالت اغراقآمیزی براش دست میزنه، یا شایدم خودش خواست اینطور فکر کنه چون زمانیکه صدای مرد رو شنید متوجه شد اون تمام مدت داشته دستهاش رو بههم میکوبیده تا توجهش رو جلب کنه.
~آقا شما وسط راهین، مانع شدین.
لبخند ادوارد آویزون شد و بعد صدای بوق ماشینی که چون خودش وسط خیابون ایستاده بود مجبور به توقف شده بود رو شنید.
نگاهی به ماشین کرد که راننده دوباره براش بوق زد، ببخشیدی رو به دربان گفت و سریع از وسط راه کنار رفت و وارد هتل شد.
+وینی؟ نئو؟
همکارهاش رو صدا زد و کمی جلوتر خانمی از سینی کنارش حلقهای گل که با روبان بنفشی متصل شده بودن برداشت و به گردنش انداخت، خوشحال شد و با لبخند تشکر کرد.
+سلام بچهها.
زمانیکه بالاخره پیداشون کرد، گفت اما اونها بدون اینکه جوابش رو بدن به صحبت با زنی که روبروشون بود ادامه دادن.
+جلسه بدون من تموم شد؟
با کمی آزردگی پرسید، زن به سمتش برگشت.
ل.چ-سلام. من لیندا چابرتم مدیر تجاری تیم انگلیس.
ادوارد با لیندا دست داد و خودش رو معرفی کرد.
+ادوارد استایلز، تبلیغ نویس جدید "آ.و.ب".
لبخند دیگهای رد و بدل کردن و لیندا رو به هرسهشون کرد.
ل.چ-یه چیز دیگه هم باید بگم، این اولین آگهی آقای هوران با پپسیه.
ادوارد سرش رو تکون داد.
ل.چ-و یه سری باید و نبایدها وجود داره که موقع عکسبرداری باید رعایت کنید، خب؟
و پوشهای رو باز کرد و هرسهنفر خم شدن تا داخلش رو ببینن، لیندا سرش رو بالا آورد.
ل.چ-با آقای هوران دست ندین. سؤالی ازش نپرسین. امضا نگیرین. سلفی نگیرین.
و بعد با لبخند بزرگی ادای سلفی گرفتن درآورد و یکثانیه بعد خیلیجدی دستش رو بهحالت هشدارآمیزی به نشونهٔ منفی _که یعنی نباید اینکار رو بکنید_ تکون داد.
ل.چ-خوراکی تعارف نکنید و آخرین مورد، تو چشمهاش زل نزنین.
"چرا چون یه سگ آبی تو چشماش داره؟" ادوارد با خودش فکر کرد.
<خدایا، میبینی؟ این نایل هوران بیشتر شبیه نخستوزیره تا کاپیتان تیم کریکت.>
توجه ادوارد دوباره به لیندا برگشت زمانیکه اون شروع به صحبت کرد.
ل.چ-تیم انگلیس امروز یه یه مسابقهٔ دیگه رو هم باخت، پس رفتار بهجایی داشته باشین و به کارتون بچسبید.
وینی و نئو سرشون رو به نشونهٔ درککردن تکون دادن.
+چشم.
ادوارد با لبخند گفت و لیندا هم متقابلا لبخندی زد و خداحافظی کردن.
نئو-عالیه. خب بریم؟
وی-بریم.
پیش از اینکه ادوارد فرصت اظهار نظر داشته باشه، اونها بدون اینکه توجهی بهش بکنن، لابی رو ترک کرده بودن.
ادوارد چمدونش رو تا دم پیشخوان کشید و درست زمانیکه توجه خانمی که اونجا بود، جلب شد، گوشیش زنگ خورد.
+بله بن؟
بن-خیابونای کلمبو رو جارو کردی؟
نیشخند زد هرچند از پشت تلفن معلوم نبود.
+من تو مراکشم احمق.
بن-اونجا رو هم میتونی جارو کنی!
خیلی جدی گفت و ادوارد چشمهاش رو چرخوند، با شنیدن صداهای انفجار سرش رو برگردوند و دنبال منبع صدا گشت و با دیدن فشفشههایی که تو هوا میترکیدن و رنگیرنگی میشدن، لبهاش با هیجان از هم باز موندن.
+دارن آتیشبازی میکنن!
با ذوق گفت، اون عاشق آتیشبازی بود.
بن-آتیشبازی؟ بپا تیر نخوری.
بندیکت لحن جدیش رو حفظ کرده بود.
ادوارد سرسری خداحافظی کرد و رفت تا خودش رو به آتیشبازی برسونه.
.
.
.
-"هتل لامامونیا، اتاق نایل هوران"
کولهش رو روی تخت کوبید و با کلافگی نشست، وقتی هدفونش رو روی تخت گذاشت چشمش به سینی چوبیای خورد که داخلش انواع روزنامهها بود و اولین روزنامه رو برداشت.
"انگلستان دوباره باخت! هوران زیر فشار."
دو تیتر بزرگ مندرج رو صفحهٔ نخست روزنامه بههمراه یک عکس از نایل تو کیت آبی تیم ملی.
روزنامه رو تا کرد و خط تا رو فشرد، روی تخت انداختش و دوباره دستهاش رو چفت کرد.
خودش رو به پشت روی تخت پرت کرد دستهاش رو روی شکمش گذاشت و به سقف خیره شد.
...با فشفشهٔ روشن توی دستش میون راکتها گام برمیداشت.
+چقدر راکت اینجا داریم؟
~چهارتا.
بچهای که اونجا بود جواب داد.
بطری شیشهای خالی رو روی زمین کوبید.
+همشونو بیار.
~ولی خطرناکه.
پسر کوچولو با لحن نگران بچگونهای گفت.
+من با یه آتیش دوازدهتا ترقه روشن کردم، چهارتا که چیزی نیست.
گفت و بقیهٔ راکتها رو از دست پسربچه گرفت.
...همچنان غرق در افکارش در سکوت به سقف خیره بود که با صدای انفجاری از جاش پرید و به پنجرهٔ تراس نگاه کرد که نورهای رنگی ازش به داخل تابیده میشد.
سرجاش نشست و بعد از کمی نگاه کردن به پنجره، بلند شد و داخل تراس رفت.
آهنگی باصدای بلندی پخش میشد و یه،،، یهنفر با موهای بلند فرفری درحالیکه فشفشهٔ روشنی دستش بود، داشت آهنگ رو فریاد میزد.
چندثانیه هماهنگ با ریتم تمام بالاتنهش رو تکون داد و بعد سرش رو عقب پرت کرد که موهاش از صورتش کنار رفتن.
همزمان با خواننده فریاد دیگهای زد و بعد که کورس آهنگ شروع شد تمام بدنش رو به موزونی تکون میداد و فشفشه رو تو دستش میچرخوند.
لبخند کمرنگ نایل حالا کمی جوندارتر شده بود، درسته بازی رو باخته بودن اما ناراحت موندن نتیجه رو عوض نمیکرد و حالا داشت از موزیک و حرکات شادی که جلوش بهاجرا دراومده بود لذت میبرد.
اون رقاص فشفشهٔ خاموشی برداشت و مثل میکروفون جلوی صورتش گرفت و همزمان که میرقصید با آهنگ هم میخوند و هربار طوری سرش رو تکون میداد که موهای بلندش از این شونهش روی اون یکی شونهش میریختن.
حین رقص خم شد و فشفشهٔ خاموش رو توی بطری شیشهای خالی گذاشت و خواست با آتیش فشفشهٔ روشنی که دستش بود اون رو هم روشن کنه اما نایل با فکر کردن به شنیدن یه صدای انفجار دیگه، زودتر بهخودش اومد و اون شخص رو صدا زد.
-هی ترقه!
خواننده دوباره فریاد زد و ادوارد که با تمرکز به فشفشه نگاه میکرد، با طلبکاری دستش رو به کمرش زد و صاف ایستاد تا ببینه کی مزاحم تفریحش شده.
بهمحض دیدن فردی که صداش زده بود، تمام اخم و احساس طلبکاریش از چهره و وجودش پر کشید و مثل یه مسخشده به کاپیتان تیم ملی زل زد.
با دیدن لبخند پررنگ نایل ناخودآگاه لبهاش به لبخند کش اومدن و هرثانیه بیشتر سرش رو بالا میگرفت تا بهتر نایل رو ببینه.
بهنظرش اومد نورهای سرگردون فشفشهای که همونلحظه ترکید به شکل قلب دراومدهن.
-من یکم گیج شدم.
با صدای نایل به خودش اومد.
<فاااک شنیدن صداش از نزدیک و بهطور طبیعی نه بدون رد شدن از فیلترای صوتی و اسپیکرای تلوزیون فقط... فاااک!>
تلاش کرد به بقیهٔ حرفهای نایل گوش بسپره.
-با لباس انگلیس، داری پیروزی مراکش رو جشن میگیری؟
منظورش به سویشرت مرد بود که اسم انگلستان بزرگ پشتش درج شده بود.
+من ترقه دوست دارم. و فقط دارم زندگی رو جشن میگیرم.
با لبخند گفت.
-پس همشونو امروز تموم نکن، واسه فردا هم بزار. وقتی بردیم میتونی روشنشون کنی.
ادوارد دهنش رو باز کرد اما بعد از تموم شدن حرفش آرزو کرد که ایکاش اینکار رو نمیکرد.
+راستش ترقههایی که مامان پارسال خریده بود، کل سال دستنخورده موندن. فرصتش پیش نمیآد ازشون استفاده کنیم. (شما برنده نمیشید که روشنشون کنیم.)
نایل با شگفتی تکخندهای کرد و ابروهاش بالا رفتن، این یکم زیادی بود.
ادوارد بعد از کمی نگاه کردن به اطراف، با پشیمونی به نایل خیره شد.
+ببخشید.
با لبهایی که از سر ناراحتی کج و معوج شده بودن، عذرخواهی کرد اما چیزی جز نایلی که با اخم تراس رو ترک کرد نصیبش نشد.
اون حتی وقتی که اخم کرده بود هم هنوز اون لبخند کمرنگش رو به لب داشت و بهنظر ادوارد نه تنها از نظر خودش بلکه از نظر استانداردهای جهانی هم این یهجورایی چهرهش رو چندینبرابر جذابتر کرده بود.
نایل در تراس رو بست و چندثانیه دستبهکمر روبروی پنجره ایستاد و سریعتر از اونکه بفهمه، اخمش باز شده بود و لبخندش پررنگتر.
بهخودش قول داد نتیجهٔ بازی فردا رو جوری رقم بزنه تا اون مرد رقاص دلیل خوبی برای ترقهبازی داشته باشه.
.
.
.
-"هتل لامامونیا، محل عکسبرداری"
لیندا در رو باز کرد و بازیکنها وارد شدن.
هک-هی نئو چهخبر؟
هکتور با صمیمیت به سمت نئو رفت و باهم دست دادن.
نئو-سلام هکتور. چهطوری؟
وینی داشت برنامه امروزشون رو توضیح میداد و هکتور درحالیکه آدامس میجوید چشمش به پسری افتاد که قبلا ندیده بودش.
هک-اون کیه؟
ادوارد دستش رو دراز کرد.
+ادوارد از "آ.و.ب".
هکتور فهمید اون هم همکارشونه، ولی بههمراه وینی و نئو دیروز ندیده بودش.
هک-سلام، من هکتورم.
+های.
ادوارد با لبخند بزرگی گفت.
~من شلدونم.
شلدون از روی کاناپهای که روش نشسته بود دستش رو برای ادوارد بالا آورد.
ادوارد به شلدون لبخند زد.
~کایلی.
کایلی هم کوتاه دستی تکون داد و ادوارد هم متقابلا سر تکون داد.
~زیدن.
ادوارد لبخندی تحویل زیدن داد.
~کفش کوچیک.
ادوارد به کسیکه این رو گفته بود نگاه کرد.
+چه اسم غیرعادیای.
~دارم میگم این کفشا کوچیکن.
رابین کفش تو دستش رو بالا آورد.
وی-ببخشید مستر، کفش لازمتون نمیشه اونا تو عکس نمیافتن.
ادوارد و نئو نگاهی به وینی انداختن.
راب-ولی من کوتاه میافتم.
و کفش رو ول کرد و با لجبازی به پشتی کاناپه تکیه زد.
+خب، میگید چیکار کنیم؟
ادوارد با لبهایی که از ناراحتی کج شده بودن گفت، اون میخواست همهچیز خوب پیش بره اما همین اول کاری به مشکل خورد.
راب-خب یه کفش دیگه بیارید. ولی آدیداس باشه من نمایندهٔ برند اونام.
بعد کف پاش رو بهسمت خودش گرفت.
راب-سایز یازده و نیم انگلیسی.
وینی-ولی مستر، الان از کجا بیاریم؟
هرسهشون نگران بودن.
رابین پوزخند زد.
راب-این مشکل من نیست.
وینی بیحس به زمین خیره شد.
+این هتل یه فروشگاه ورزشی داره من سریع میرم اونجا رو چک کنم.
ادوارد امیدوارانه گفت و با دو از اونجا بیرون زد.
وی-ادوارد!
وینی غرید اما ادوارد دیگه رفته بود...
پ.ن1:
این بوک تو "واتپد" در دسترسه که قرار بود اونجا یکچپتر جلوتر آپ بشه اما برای واتپدم مشکلی پیش اومده و مطلقا هیچچیز رو پابلیش نمیکنه، هروقت که مشکل حل بشه من بلافاصله هر چپتری جا مونده رو آپلود میکنم و تا اونموقع امیدوارم حمایتاتون رو از دست ندم. بوس.