The Edward Factor 1

The Edward Factor 1

Zizo!
word count: +2500, published on 10 Jan 2023.
پیش از آغاز، این "تلگراف" رو بخونید که مهمه.
این چپتر تماما دربارهٔ ادوارده و با زندگی شخصی و کاریش آشنا می‌شید، چپتر بعدی هم نخستین ملاقات کاپل داستان رو داریم پس این چپتر رو با دقت بخونید.


.


.


.


[تب مالاریا، کرونا، ابولا. یه چیزی هست که از همهٔ این‌ها خطرناک‌تره؛ تب کریکت!


زمانی‌که تو مسابقات مختلف جهانی هیچ‌کدوم از تیم‌های ورزشی انگلستان موفق به کسب مقام نمی‌شدن و فقط بازیکنان کریکت بودن که مدال و جام به خونه می‌بردن، کم‌کم توجه‌ها به این ورزش جلب شد تا جایی‌که کریکت در انگستان تبدیل به یک مذهب و بازیکنانش تبدیل به سوپرقهرمان شدن.


قهرمان‌هایی که باحال بنظر می‌آن ولی درواقع هیچ قدرتی ندارن، چون کریکت خیلی غیرقابل پیش‌بینیه.


پرتاب‌کننده پرتاب می‌کنه و ضربه‌زن چوبش رو می‌چرخونه، ولی یک فاکتور دیگه هم هست که مشخص می‌کنه توپ کجا فرود می‌آد؛ و به اون فاکتور می‌گن: شانس.


بیاید یک‌بار دیگه مرور کنیم: توانایی بازیکن و زاویهٔ ضربه زدنش، سرعت توپ رو مشخص می‌کنه. لحظهٔ دقیقی هست که میدان‌بان باید بپره تا توپ رو بگیره ولی اینکه بگیرتش یا نه، به "شانس" بستگی داره.


هرچند کاپیتان هوران به شانس باور نداره. اون می‌خواد با تکیه به تلاش‌های خودش جام جهانی بعدی رو ببره ولی اصلا خبر نداره که تلاش‌های اون برای اینکه با موفقیت روبرو بشن نیازمند دعای خیر(شانس) یکی دیگه‌ست.


همونطور که کوین دِیو کاپیتان وقت کریکت در 1 فوریهٔ 1994 _که برخلاف همیشه، جام جهانی در زمستون برگزار شده بود_ به‌همچین چیزی نیاز داشت. روزی که تیم ملی انگستان جام جهانی رو بالای سر برد، "ادوارد" متولد شد.


مادرش که عاشق کریکت بود اون رو بعنوان نماد شانس تیم ملی انگلیس تصور کرد.]


زنی که روی تخت بود به زنی که حالا پسرشون رو در آغوش گرفته بود، لبخند می‌زد.


~ادوارد، هدیهٔ ما از کریکته. شانسش باعث می‌شه یه روزی در سطح جهانی مشهور بشه!


[و به‌این‌ترتیب بود که ادوارد تبدیل به افسون شانس خونوادهٔ استایلز شد.]


.


.


.


سال‌ها از روزی که انگلیس برندهٔ جام جهانی شد و ادوارد متولد، می‌گذشت و اتفاقات زیادی افتاده بود.


پنه‌لوپه، چندماه بعد از به‌دنیا آوردن ادوارد از دنیا رفت.


بندیکت، برادر ادوارد که چندسالی ازش بزرگ‌تر بود با حمایت‌های الوییز، مادر دیگه‌شون، و علاقه‌ای که به کریکت داشت تو تمام مسابقات خیابونی و محلی شرکت می‌کرد و هر مسابقه، این ادوارد بود که همراه خودش می‌برد تا براش "شانس" بیاره.


قطعا هم همین اتفاق می‌افتاد، وقتی ادوارد همراهش بود هم سکه رو می‌برد و هم بازی رو، این قضیه ردخور نداشت.


.


.


.


با شنیدن صدای تلویزیون، همونطور که سشوار رو با فاصله از موهای بلندش بالا و پایین می‌کرد، به سمتش برگشت.


باز هم همون تبلیغ شکلات که با ایفای نقش نایل هوران مستفیض شده!


یه دختر درحالی‌که یک‌سمت یقهٔ پیرهن فسفری رنگش از رو سرشونه‌ش کنار رفته، به آرنجش تکیه داده و درحال کتاب خوندنه و نایل از پشت بهش نزدیک می‌شه و مماس با بدن دختر دراز می‌کشه.


هربار که تبلیغ به این قسمت می‌رسید لب‌های ادوارد از هم باز می‌شد و با چشم‌های مبهوت به صفحه خیره می‌موند.


اینبار حتی موهاش توسط باد سشوار مثل یک پرچم به اهتزاز در اومده بود و با چشم‌های گرد و لب‌های نیمه‌باز، منظرهٔ چشم‌نوازی رو ناخواسته از خودش به نمایش گذاشته بود.


در ادامهٔ تبلیغ، نایل انگشت‌هاش رو روی بازوی دختر می‌لغزونه و دختر با تکون دادن سرشونه‌ش تلاش در دور کردن انگشت‌های نایل داره.


"بی‌لیاقت." ادوارد فکر کرد.


نایل از تو جیبش یک بسته شکلات بنفش رنگ درمی‌آره و صحنهٔ بعد، خودشه که گازی ازش زده و داره مزه‌مزه‌ش می‌کنه و دختر زیرچشمی بهش نگاه می‌کنه.


لب‌های ادوارد از دو طرف کش اومدن وقتی نایل شکلات رو به سمت دهن دختر برد و اون هم گازی ازش زد، و وقتی گوشهٔ لبش که شکلاتی شده بود به‌وسیلهٔ انگشت اشارهٔ نایل تمیز شد، نایل اون انگشتش رو داخل دهن خودش برد و این‌بار این‌طوری مزه‌ش کرد.


احتمالا ادوارد داشت خودش رو جای اون دختر تصور می‌کرد وگرنه لبخندی که هرلحظه بزرگ‌تر می‌شد، لبخند بی‌دلیلی بود.


دختر سرش رو روی شونهٔ نایل گذاشت و با لبخند خودش رو بهش فشرد و با سیاه شدن ناگهانی صفحهٔ تلویزیون، لب‌های ادوارد کج شد و همزمان موهاش بدون حرکت روی صورتش افتادن.


+لووو! بازم قطع برق؟!!!


با نارضایتی داد کشید تا صداش به گوش مامانش برسه.


<شاهزاده با اسب سفید به کنار! حتی تو تلویزیون هم نمی‌تونم چشم‌چرونی کنم!>


از پله‌های تراس پایین رفت تا ببینه چخبره.


الوییز دست‌به‌کمر ایستاده بود و بندیکت تا کمر داخل کنتور خم شده بود.


+چی‌کار می‌کنید؟


الوییز به ادوارد نگاه کرد.


لو-من یه سینما خونگی گرفتم و موقع وصل کردنش فیوز رو پروند.


"جنس داغون!" الوییز زیرلب غر زد و به سمت بندیکت برگشت.


لو-زودباش بن وگرنه مسابقه رو از دست می‌دیم.


بندیکت بدون اینکه دستش رو از جایی که گذاشته بود برداره، با دست آزادش به داخل خونه که سینما خونگی رو اونجا نصب کرده بودن اشاره کرد.


بن-الان چک کن مامان.


ادوارد از پشت‌سر به بندیکت نزدیک شد.


+اون سوئیچ اتاق منه؟!


به کلیدی که انگشت بندیکت روش بود اشاره کرد و خم شد تا دقیق‌تر ببینه اما بعد با چندش صورتش رو عقب کشید.


+چقدر کثیفه.


بندیکت صاف ایستاد و دسته‌ای از موهای ادوارد رو گرفت.


بن-چرا با موهات تمیزش نمی‌کنی؟


+بس کن بن!


از تصور اینکه همون دست بندیکت که اون محیط کثیف رو لمس کرده بود، موهاش رو هم لمس کرده بود چندشش شد.


بندیکت پیچ‌گوشتی رو صاف جلوی صورت ادوارد گرفت.


بن-هی احترام بزار! سرگرد بندیکت! فهمیدی؟


ادوارد چشم‌هاش رو چرخوند.


لو-تلویزیون اتاق منم کار نمی‌کنه!


الوییز که برای چک کردن برق به داخل رفته بود، با این خبر دوباره به حیاط برگشته بود و حسابی عاصی بود.


+وقتی چهارتا تلویزیون تو خونه داریم چرا سینما خونگی خریدی؟!


ادوارد با طلبکاری پرسید و الوییز بعد از اینکه با تأسف سری تکون داد دوباره به داخل برگشت.


+من یه قرار دارم و نیاز دارم به خودم برسم، لطفا درستش کن.


ادوارد رو به بندیکت گفت و با یادآوری اینکه سشوار کردن موهاش نصفه مونده یک بار دیگه حرص خورد.


بن-قرار؟ جداً؟ یا منظورت یه قرار با اون لوزر دندون‌پزشکه؟


گفت و نیشخندی زد.


لو-داری چه غلطی می‌کنی مرد؟ الان صد امتیاز هوران رو هم از دست می‌دیم.


الوییز دوباره با عصبانیت بیرون اومده بود.


بن-خوش‌خیالی مامان! اون پخمه اصلا به صد امتیاز نمی‌رسه. با چوبش توپو می‌زاره تو زمین.


<تمام چیزی که بهش اهمیت می‌دن همینه، کریکت!

حتی اگه بگم یه شخص رندوم رو حامله کردم هم اهمیتی نمی‌دن. خودتون ببینید.>


+من یه نفرو تو خیابون حامله کردم!


لو-هوران از رابین بهتره، اون همیشه موقع ضربه زدن گیر می‌افته.


ادوارد با صدای نسبتا بلندی گفت اما اون‌ها طوری‌که انگار ادوارد اصلا وجود نداره، به بحث‌شون ادامه دادن.


<دیدین؟ به‌خاطر همین از کریکت متنفرم.>


ادوارد چشم‌هاش رو چرخوند و از خونه بیرون زد.


.


.


.


-"ساختمان دندان‌پزشکی کلاو"


ج-صبح بخیر ادوارد.


جاشوا درحالی‌که دستکش لاتکسی رو به دستش می‌کرد و به سمت ادوارد که روی صندلی دندون‌پزشکی دراز کشیده بود می‌رفت، گفت.


+سلام!


با لبخند گفت و با فشار دست جاشوا روی شونه‌ش، کاملا دراز کشید.


جاشوا چراغ رو روشن کرد و تنظیمش کرد، آینه رو داخل دهنش برد و بعد از چند ثانیه بیرون آوردش.


ج-یه کرم‌خوردگی دیگه.


با بی‌زاری گفت و چراغ رو خاموش کرد، آینه رو توی سینی گذاشت و روی صندلی روبروی ادوارد نشست.


ج-ادوارد، امیدوارم آگاهی که هشت‌ماه از زمانی‌که خالهٔ من ما رو بهم معرفی کرده می‌گذره.


ادوارد با دهن بسته لبخندی زد و سر تکون داد.


ج-و حتی ده‌ها دیت هم رفتیم. خب، حالا وقت تصمیم‌گیریه.


<یعنی می‌خواد پیشنهاد بده باهم زندگی کنیم؟ مامان خیلی خوشحال می‌شه!>


ادوارد نگاهی به جاشوا انداخت.


<اون خیلی خوش‌قیافه نیست، ولی اهمیتی نداره، من که جوابم مثبته.>


ادوارد با لبخند بزرگی منتظر به جاشوا خیره موند.


ج-من می‌خوام باهات بهم بزنم.


لبخند ادوارد بلافاصله از ریخت افتاد. "ها؟" زمزمهٔ مبهمی بود که از میون لب‌هاش بیرون اومد.


ج-در دفاع از خودم باید بگم که ما اصلا باهم تفاهم نداریم. اون روز که به مهمونی شام عموی من رفتیم یادته؟ تو واسه صرفه‌جویی ارزون‌ترین سوپ منو رو سفارش دادی، اون خیلی خجالت‌آور بود.


ادوارد هرلحظه قیافه‌ش آویزون‌تر می‌شد، یادش بود.


ج-تو با زندگی سطح متوسط خودت خوشی، و خیلی ظالمانه‌س که بخوام بخاطر زندگی لول‌بالا و پردرآمد خودم تو رو از زندگی‌ای که باهاش راحتی محروم کنم.


به سرنگ حاوی مایع بی‌حسی توی دستش ضربه‌ای زد و کمی فشار داد تا هواش رو بگیره.


ج-خب، نظرت چیه؟


کمی از مایع تو هوا پاشیده شد.


.


.


.


<چطور یه کچل بازنده می‌تونه منو نخواد؟ اصلا چرا رفتم به دیدنش؟ کل روزمو خراب کرد.>


قیافهٔ ادوارد پکر بود.


+زاکسی!


وقتی فریاد زد تا تاکسی بگیره و به محل کارش بره، متوجه شد اثر بی‌حسی هنوز از بین نرفته و بلافاصله دستش رو روی دهنش گذاشت.


<بی‌حس شدم! ولی گفت اثرش نیم‌ساعته می‌ره که! فاق.> (زبونش گرفته نمی‌تونه بگه فاک.)


.


.


.


-"ساختمان آژانس تبلیغاتی A.W.B"


با چهره‌ای درهم وارد ساختمون آژانس شد، همون‌لحظه صاحب‌کار عصبانیش جلوش سبز شد.


م-هدفت چیه که دیر کردی؟! دوماهه داری می‌گی بهت آگهی بدیم و حالا دیر می‌کنی؟


مونیتا بدون اینکه منتظر جواب ادوارد بمونه، چرخید و دستش رو بالا برد.


م-نئو! وینی! برین صحنه رو آماده کنین.


دوباره به سمت ادوارد برگشت.


م-اد، مطمئن شو که آنیل کارتر از تبلیغ خوشش بیاد. بترکون، وگرنه من می‌ترکونمت.


ادوارد مضطرب سری تکون داد، پشت‌سر مونیتا به راه افتاد و با انگشت زبونش رو


 چک کرد و وقتی متوجه شد هنوزم بی‌حسه، بی‌صدا نالید.


...فضا تاریک بود و چندثانیه یه‌بار نوری که به‌مثابهٔ رعد و برق بود، تابیده می‌شد.


آ.ک-طوفانی در راهه!


آنیل کارتر درحالی‌که دوربین دزدان‌دریایی رو روی یک چشمش که چشم‌بند نداشت، گذاشته بود، این رو فریاد زد.


آ.ک-بزارید امواج بدونن که سنگی بلندقامت در مسیر جریان ایستاده!


دست‌هاش رو از هم باز کرد و این رو گفت.


بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش، سکویی که روش بود تکون محکمی خورد و ناخودآگاه هر دو دستش رو به لبه گرفت تا نیفته.


آ.ک-کات! کات کن!


چراغ‌ها روشن شدن و مدیربرنامه‌های آنیل به سمتش دوید.


آ.ک-چرا انقد تکونش می‌دی؟ داشتم می‌افتادم!


~ببخشید کارتر. خوبی؟


آنیل با بدخلقی از سکو پایین اومد.


آ.ک-باید استراحت کنم.


به وسط‌های کشتی رسید.


م-سلام آنیل.


مونیتا گفت و با آنیل دست داد.


م-خب، امروز چه فیلمی می‌گیرین؟


آ.ک-تریلر فیلم "کیلیان دزد دریایی" رو ضبط می‌کنیم، البته اگه بزارن.


و چشم‌غره‌ای به منیجمنتش رفت.


آ.ک-کرکتر من تو این فیلم تیر می‌خوره و فلج می‌شه.


ادوارد دستش رو نامحسوس روی لپش گذاشت، اون هم داشت احساس فلجی در ناحیهٔ زبون رو تجربه می‌کرد.


آ.ک-کارگردان گفته باید با زبون گرفته صحبت کنم.


ادوارد مستقیم نگاهش کرد. زبون گرفته؟ این‌ها تصادفی بود دیگه نه؟


آ.ک-منم گفتم این واسه هر بازیگری غیرممکنه.


مونیتا آبکی خندید.


م-درست می‌گید. راستش می‌خواستیم دربارهٔ گرفتن آگهی تبلیغاتی با شما صحبت کنیم، این تبلیغ‌نویس جدید منه، ادوارد جوان.


و به ادوارد اشاره کرد. ادوارد با دیدن نگاه آنیل، آروم براش دست تکون داد.


م-اون صداتون رو درست می‌کنه، همونطور که کارگردان می‌خواد.


مونیتا بدون اینکه به ادوارد نگاه کنه اون رو خطاب قرار داد.


م-ادوارد برو تو کارش.


ادوارد با بهت به‌سمت مونیتا برگشت.


از اونجایی‌که صداش بیرون نمی‌اومد در ابتدا مونیتا متوجهش نشد اما وقتی بعد از چندثانیه صدایی ازش نشنید، به سمت پسر برگشت و وقتی دید داره ایما و اشاره می‌کنه بهش چشم‌غره رفت.


م-ادوارد!


تهدیدآمیز صداش کرد.


ادوارد با بیچارگی به آنیل خیره شد، بعد از چند ثانیه آنیل هم نگاهش رو به اون داد.


ادوارد دوباره به سمت مونیتا برگشت و با چشم‌هاش التماس می‌کرد.


آ.ک-فکر کنم ذوق‌زده شده، بخاطر منه.


آنیل دم گوش منیجمنتش گفت و اون هم سری تکون داد.


ادوارد چندباری دست‌های چفت‌شده‌ش رو جلوی صورتش بالا و پایین کرد و بعد با هربدبختی‌ای که بود، تلاش کرد حرف بزنه.


+یجیججسنس، نسنسجسسجحبهبه.


این‌ها تنها اصواتی بودن که از دهنش خارج شدن.


آنیل چندبار نگاهش رو بین ادوارد و منیجمنتش چرخوند.


آ.ک-چی گفت؟


ادوارد دوباره تلاش کرد.


+نینیحیخوبدفنبجخستیخحز، سونستسحشجشجشنک.


دیگه ادامه نداد و با ابروهایی که با ناراحتی گره خورده بودن، دست‌هاش رو روی دهنش گذاشت و چشم‌هاش رو بست تا اون‌ها رو نبینه.


~عالیه! عالیه، کارتر ببین همینو می‌گفتم.


منیجمنت آنیل با اشاره به ادوارد رو به آنیل گفت و ادوارد با دستپاچگی و از طریق زبان بدنش تلاش کرد بهش بفهمونه این اون چیزی نیست که فکر می‌کنه.


~دوباره بگو.


م-درست بگو!


منیجمنت با تحسین و مونیتا با تهدید گفت.


ادوارد با انگشت به دهنش اشاره کرد.


+ببقشیز(ببخشید‌)،،، ننّون‌پعشک(دندون‌پزشک)...


و مدام به لب و دهنش اشاره می‌کرد.


~عالیه! فوق‌العاده‌س وای!


منیجمنت با شگفتی به ادوارد نگاه کرد، ادوارد تلاش می‌کرد توضیح بده.


+آقا،،، بی‌حثی موصعی(بی‌حسی موضعی)،،، ننّون‌پعشک...


و با دستش ادای آمپول زدن درآورد و با صداهای مبهمی که ازش می‌اومد تلاش در توضیح دادن داشت.


آ.ک-این‌که چیزی نیست منم بلدم! تستینینسنینتییحنی!


آنیل که به‌نظر می‌رسید اعصابش خورد شده باشه، این رو گفت و صداهای نامفهومی از خودش درآورد تا گرفتگی‌زبون ادوارد رو تقلید کرده باشه.


+آقا مع نخش باثی عمی‌کعم. (آقا من نقش بازی نمی‌کنم.)


آ.ک-مین نیقش بیزی نیمی‌کینیم.


ادوارد تو ذهنش گریه می‌کرد اما دست از تلاش برنداشت و همچنان ادای آمپول زدن رو درمی‌آورد، آنیل هم با مسخرگی همون حرکات رو تکرار می‌کرد و وقتی ادوارد سرش رو به چپ و راست تکون می‌داد اون بیشتر بهش دهن‌کجی می‌کرد.


نگاه مونیتا با بهت بین اون دونفر می‌چرخید، وینی و نئو متعجب بودن و منیجمنت اون‌ها رو بابت استعدادشون تشویق می‌کرد.


آ.ک-بسه دیگه!


آنیل عصبی فریاد زد و بحث رو تموم کرد.


آ.ک-اصلا حالا که به‌نظرت اون انقدر خوبه پس بده نقش رو هم خودش بازی کنه!


و با همون عصبانیت از جا بلند شد و استودیو رو ترک کرد.


~کارتر وایسا! تو عالی بودی. کارتر!


منیجمنت فریاد کشید تا کارتر رو متوقف کنه و حینی که داشت از اونجا می‌رفت جملهٔ دیگه‌ش رو به‌سمت ادوارد گفت.


+ببخثید موعیعا. (ببخشید مونیتا.)


رو به مونیتا گفت و حتی دوتا از انگشت‌هاش رو داخل دهنش برد تا دقیقا بهش نشون بده تو مطب دندون‌پزشکی چه اتفاقی براش افتاده اما با دیدن نگاه ترسناک زن، فقط ترجیح داد سرش رو پایین بندازه و بی‌حرکت بمونه.


-"هجده ساعت بعد"


همه تو دفتر مونیتا جمع شده بودن و منتظر بودن تماس تلفنیش تموم شه.


<فکر کنم مونیتا می‌خواد منو تو ملاء عام اخراج کنه.>


م-ادوارد!


با صدای بلندی که مونیتا صداش زد، تیز به سمتش برگشت.


م-تو اخراجی.


+چی؟


با بهت گفت. حس می‌کرد یه موزیک دلهره‌آور، مثل همونایی‌که تو فیلم ترسناکا هست، حالا تو سرش درحال پخشه.


م-تو اخراجی.


موزیک توی سرش وارد فاز سنگین‌تری شد وقتی مونیتا با بی‌خیالی حرفش رو تکرار کرد.


تا وقتی نیشخند مونیتا رو ندید نتونست نگاه خیره‌ش رو از چشم‌های زن برداره.


مونیتا با دیدن قیافهٔ نزار ادوارد سرش رو با لذت به‌عقب پرت کرد.


م-اوه پسر نمی‌تونم واسه روزی که اینو بهت بگم صبر کنم.


ادوارد دستش رو روی سینه‌ش گذاشت و نفس حبس‌شده‌ش رو بیرون فرستاد، از کون شانس آورد.


م-از شانس خوب تو، من کسی دیگه‌ای رو ندارم پس باید تو رو با وینی و نئو به مراکش بفرستم.


وینی و نئو با چشم‌های گرد به‌هم نگاه کردن و ادوارد خوشحال بود.


+ممنونم! خیلی ممنونم!


م-از پپسی تشکر کن.


مونیتا با بی‌حسی گفت.


م-این پروژهٔ مهمیه. ما از تیم انگلستان تو لباس جدید جام‌جهانی‌شون عکس می‌گیریم و اون عکسا رو تمام قوطی و برچسبای پپسی خواهد بود.


ادوارد گوشیش رو درآورده بود و باسرعت درحال یادداشت کردن حرف‌های مونیتا بود.


+یادداشت شد...



-زیزو!


پ.ن1:

چپتر دو رو همین‌حالا می‌تونید از "واتپد" بخونید.

Report Page