The Edward Factor 11
Zizo!
چپتر پیش رو میتونید از "اینجا" بخونید.
...پرتاب دیگهای از هکتور و...
~نایل توپو میگیره! هکتور میشه نخستین بازیکن جام جهانی که هتتریک کرده! این یه معجزهس! نه من باورم میشه نه هکتور!
هکتور دورتادور زمین میدوید و همتیمیهاش هم دنبالش میکرد و در آخر تونست بگیرنش و روی دستهاشون بلندش کنن.
.
.
.
~تو بازی انگلیس با آمریکای جنوبی شاهد دوتا معجزه بودیم. یکیش هتتریک هکتور و دومیش اینکه نایل بالاخره به امتیاز صد رسید و به طلسمی که مدتها دچارش شده بود پایان داد. مثلاینکه ایزد شانس بالاخره به تیم انگلیس نظر کرده!
این برنامهٔ سونالی بود که از تلویزیون درحال پخش بود.
.
.
.
-"هتل والدورف هیلتون"
راهروها خلوت بود و نایل دست در دست هری بهسمت اتاق خودش حرکت میکردن، هری دستش رو بیرون کشید و با کشیدن یقهش حالا روبهروش ایستاده بود.
~مادام، شما فقط سیکسپک میخواستین، منم کل روز غذا نخوردهم و حالا...
رابین پیشاز اینکه پیچ راهرو رو بپیچه، با صحنهای که دید بلافاصله سکوت کرد؛ اون ادوارد بود که توی بغل نایل چرخید و بعد از اینکه نایل کارت کشید و در رو باز کرد، هردو بهداخل رفتن.
تا زمانیکه در اتاق بسته بشه با دهن نیمهباز اونجا رو نگاه میکرد، نه اینکه دوستپسر داشتن نایل چیز عجیبی باشه، نه اونها عادت داشتن اما این ادوارد بود، نماد شانس؛ پس طولی نکشید تا زمانیکه نگاه خبیثی توی چشمهاش نشست.
راب-فردا فتوشوتها رو تموم میکنم مادام. خدانگهدار.
و تلفن رو قطع کرد.
.
.
.
جرعهای از قهوهٔ شیرینش نوشید و به سونالی خیره شد که چشمهاش روی صفحهٔ لپتاپش میچرخیدن.
سون-این چیه؟
اون داشت فیلم ضبطشدهٔ یکی از دوربینهای هتل، یا درواقع همونیکه ورود نایل و ادوارد به اتاق نایل رو ضبط کرده بود رو میدید.
راب-نمیبینی؟
فنجونش رو پایین گذاشت و نوک انگشتهای شست و اشارهش رو بههم چسبوند و بالا آوردشون، طوریکه انگار میخواست تیتر یه روزنامه رو نشون بده.
راب-کاپیتان انگلیس با نماد خوششانسی دیت میره، حالا خودت یهجوری ژورنالیستیش کن، بلدی دیگه.
سونالی نگاه نامفهومی به رابین انداخت و لپتاپش رو بست.
سون-ببین، رابین، میدونم چقدر تلاش میکنی تا از شر نایل خلاص شی.
با دیدن چشمهای بستهٔ رابین و جوریکه سرش رو مثل یه پس بچهٔ تخس تکون میداد، تلاش کرد با لحنی کمی گرمتر ادامه بده.
سون-میدونم چقدر کاپیتانی رو میخوای، منم همونو برات میخوام.
دستش رو روی پای رابین گذاشت و فشرد.
سون-ولی همچین تیتر و خبری به هیچکدوممون کمکی نمیکنه. فقط ایندونفر برجسته میشن همین.
رابین سرش رو بهسمت مخالف چرخوند، سونالی فنجون خودش رو برداشت و بهلبهاش نزدیک کرد اما میون راه متوقف شد، یا انگشت اشارهش که رو لبهٔ فنجون بود ضرب گرفت.
سون-مگه اینکه...
سر رابین با سرعت بهسمتش برگشت.
سون-یه چیزی دارم که خوشت میآد.
سونالی فنجونش رو روی میز گذاشت و مکث کرد.
راب-چی؟
زن با ملایمت دستبهسینه شد.
سون-به یه شرط.
رابین نیشخند زد.
راب-شرط؟ با من؟
سونالی شونه بالا انداخت.
سون-من میتونم یه مصاحبهٔ اختصاصی با ادوارد بگیرم.
و ابروهاش رو بالا انداخت، رابین به صندلیش تکیه داد و به اینموقعیت فکر کرد.
.
.
.
-"محل عکسبرداری"
~اینطوری خوبه؟
رابین بود که بعد از گذاشتن چوب کریکت روی شونهش، پرسید. اون فقط یه جین مشکی تنش بود و بالاتنهش برهنه بود.
+بله سر.
صدای ادوارد بود که تأیید میکرد،
+سر، بعدی؟
راب-خیلی خب.
رابین ژست دیگهای گرفت.
+آم، یهکم لبخند؟
زمانیکه رابین لبخند زد، لبخند ادوارد هم بزرگتر شد.
+سر، یهکم چونه پایینتر باشه. عالیه حله.
رابین چوب رو روی بوردهای تبلیغاتی کنارش گذاشت.
+ممنونم رابین.
سرعت سوئیچ کردن ادوارد بین فضای کاری و دوستانه فوقالعاده بود.
راب-ممنون.
همونطور که دستهاش رو بههم میمالید جلوتر اومد و وقتی مردی جلو اومد تا یه کت لی تنش کنه، دستهاش رو باز کرد.
+خیلی خیلی ممنون رابین. این اولین فتوشوت مستقل من بود.
رابین شروع به بستن دکمههاش کرد.
راب-برعکس، من باید ازت تشکر کنم. مطمئنم مونیتا سرویست کرده.
ادوارد خندید.
+عادت کردهم.
رابین با خندهٔ محوی سر تکون داد.
راب-اد، پسری مثل تو نباید به تحقیر عادت کنه.
ادوارد چیزی نگفت و به گام برداشتن ادامه داد.
راب-راستش چندروزه حواسم به تو و نایل هست.
و اون لحظه، لحظهای بود که ایستادن. ادوارد نگاهش رو گرفت.
راب-نمیدونم چطور بگم، ولی همه میدونن اون یه بازیکنه. و الان هم داره تو رو بازی میده.
ادوارد با ابروهای بههم نزدیک شده نگاهش کرد.
راب-اون داره مختو میزنه تا اینطوری از کریکت دور باشی. اون نمیخواد تو نماد شانس باشی.
ادوارد لبخند زورکیای زد.
+این تصمیم خودم بود که نماد شانس تیم نباشم.
راب-و چرا ادوارد؟
نفس ادوارد برای صدم ثانیهای حبس شد و تلاش کرد بهاینکه اون پیشنهاد رو بهخاطر نایل رد کرده بود فکر نکنه، مثلا انگار رابین میتونست ذهنش رو بخونه.
راب-یه چیزی هست که باید نشونت بدم.
.
.
.
-"هتل والدورف هیلتون، اتاق نایل هوران"
~کاپیتان نایل هوران بالاخره طلسم 99 امتیاز رو شکست و انگلیس رو به یه پیروزی عالی رسوند.
صدای تلویزیون تو فضا میپیچید و هری گوشهٔ لبهاش رو از داخل میجوید.
-قهرمان اینجاست!
نایل بعد از وارد شدن با صدای بلندی اعلام حضور کرد و بطری تو دستش رو بالا برد.
هری لباس توی دستش رو بدون تا زدن روی چمدون ول کرد و بیحس به نایل خیره شد.
-بیا جشن بگیریم. شامپاین.
بطری رو روی میز گذاشت.
-تلویزیون خاموش.
دکمهٔ خاموش رو روی کنترل فشرد.
-و میتونی منو ببوسی، اجازهمو داری.
روبهروی هری ایستاد و لبهاش رو غنچه کرد.
+این اجازه رو هم دارم که تو چشمای اقیانوسی جذابت غرق بشم؟
ابروهای نایل بههم نزدیک شد.
-چی؟
هری از کنارش رد شد.
-اقیانوسی؟
هنوز داشت حرفهای هری رو تجزیه میکرد تا زمانیکه هری موبایلش رو بهدستش داد.
فیلمی که داشت از گوشی هری پخش میشد، بخش کات شدهای از مصاحبهٔ نایل و سونالی بعد از بازی انگلیس و صربستان بود.
نایل به هری نگاه کرد، با ذهنی خالی از هرچیز و درعینحال غوطهور تو هیچچیز.
هری با ناراحتی واضحی سرش رو برگردوند و سمت چمدونش رفت، نایل میدونست اون خیلی به اشک ریختن نزدیکه.
-هری بزار توضیح بدم.
هری صاف ایستاد.
+تو میدونستی جیمستون میخواد بهم اون قراردادو پیشنهاد بده.
لحنش بیحس بود و همین باعث هرچه نزدیکتر شدن ابروهای نایل بههمدیگه میشد.
+و بهخاطر همین اونشب اومدی خونهمون و با عذرخواهی الکیت دلمو بهدست آوردی!
حالا داشت با طعنه و مسخرگی کلمات رو ادا میکرد.
+منم مثل یه احمق مطیع دهمیلیوندلارو رد کردم.
-خودت میدونی که این حقیقت نداره.
بالاخره حرف زد.
-حقیقت اینه چنددقیقه بعد از مصاحبه، من تو رو از مراکش برگردوندم. یادته؟
+آره یادمه. چون بهخاطر شانسی که من برای تیم میآوردم احساس عدم امنیت میکردی.
بند ساکش رو روی شونهش انداخت.
-بولشته! من به شانس تو باور ندارم.
سینهبهسینهٔ هری ایستاد.
+اوه جدا؟! پس چهطور به صد امتیاز رسیدی؟
-با تمرین زیاد و خوب بازی کردن!
نایل با صدای بلندی گفت.
+نه، چون با من غذا خوردی.
هری با خشونت گفت و بعد با لبخند احمقانهای ادای نایل رو درآورد.
+بیا صبحونه رو تو تخت بخوریم. بندیکت راست میگفت، تو فقط بهخاطر شانسم با منی.
و خم شد تا چمدونش رو ببنده.
-عقلتو از دست دادی هری. اگه اینطور بود پس چرا از تیم دور نگهت داشتم؟
بعد از اینکه چمدونش رو روی زمین انداخت و دستهش رو بالا کشید، کمی خم شد تا همقد نایل بشه.
+چون منو بهعنوان افسون شانس شخصیت میخواستی. این راز کثیف کوچولوت بود.
با تحکم تو صورت نایل گفت و عقب کشید.
+رابین راست میگفت، تو فقط داری بازیم میدی.
چهرهٔ نایل درهم رفت.
-پس رابین اینو بهت داده.
به چشمهای هری که حالا رگههای نازک سرخش بیشتر شده بود زل زد.
-نمیفهمی هری؟ اون داره علیه من توطئه میکنه.
با عصبانیت گفت، دستهاش رو دوطرف صورت هری گذاشت و با صدای آهستهتری ادامه داد.
-اون نمیخواد ما با هم باشیم.
هری با خشم دستهاش رو پس زد و عقب رفت.
+ما با هم نیستیم! این واقعی نیست!
تقریبا داد زد و بهخودشون اشاره کرد.
+اگه یه دندونپزشک لوزر میتونه منو دک کنه، پس چرا کاپیتان تیم کریکت انگلیس باید بهم علاقمند باشه؟
پلکهای نایل از حجم سنگین کلافگی روی هم افتادن.
+باورم نمیشه بهتو اعتماد کردم. باید دهمیلیونو میگرفتم، اونطوری دست کم زندگیم به یهجایی میرسید.
با ساک روی دوشش و چمدون توی دستش، از کنار نایل رد شد اما زمانیکه دستش با شدت کشیده شد، با تلوتلو دوباره سرجای قبلیش روبهروی نایل برگشت.
-میدونی چیه؟ من فکر میکنم تو بهخاطر رد کردن دهمیلیون ناراحتی. حق داری. من ضررت رو به سود تبدیل میکنم و ثابت میکنم که هیچ علاقهای به شانست ندارم، فقط بهم قول بده تا پایان جام جهانی از تیم من دور بمونی و اونوقت من بهت بیستمیلیون میدم.
لبهای هری لرزید، نایل اینطوری شناخته بودش؟ تمام ناراحتیش رو تو تنهای که به نایل زد جا داد و نایل میدونست اون پسر حتی اگه کسی بهش برخورد کنه و مقصر باشه هم باز خودش عذرخواهی میکنه و این حرکت سادهش فقط خیلی بود.
-کجا میری؟
دوباره دست هری رو کشید.
+میرم به جهنم! تو هم همینطور!
حتی بلندی صداش هم لرزشش رو نپوشوند.
-هری!
فریاد زد و تنها جوابی که گرفت صدای کوبیده شدن در بود.
...<فکر میکردم میتونم دوستپسر نایل هوران باشم، اون تصور میکنه من یه لوزرم که میشه رو احساساتم قیمت گذاشت و خرید و فروششون کرد.
ولی حالا از شانسم بهنفع خودم استفاده میکنم و بهش نشون میدم من کیام، من هدیهای از خدایان کریکت هستم.>
.
.
.
ادوارد روی تکصندلی روبهروی چهارنفر اعضای هیئت مدیره نشست و زمانیکه جیمستون پوشهٔ چرمی سیاهرنگ رو با ملاحظه بهطرفش سر داد، بیتردید در رواننویس رو باز کرد و قرارداد رو امضا زد.
اون رسما نماد شانس تیم ملی کریکت انگلستان شد.
.
.
.
~ما پیشاز این دربارهٔ پسری بهنام ادوارد گفته بودیم و حالا اون قراره ورودی انحصاری بهدنیای کریکت داشته باشه.
این سونالی بود که با حرارت برنامهش رو مجریگری میکرد.
خبر امضا شدن قرارداد توسط ادوارد خیلیزود همهجا رو پر کرد و رسانهای شد.
حالا علاوه بر تیم سونالی، دهها عکاس و فیلمبردار دیگه با دوربینهاشون توی هتل بودن و بیتوجه به میز بلندی که بازیکنهای محبوب کریکت دورشون نشستهن، چشم انتظار به بالای پلهها خیره شده بودن.
بلافاصله بعد از پدیدار شدن ادوارد، فلشهای کور و کر کنندهٔ دوربینها بلند شد و مطمئنا از هر قدمش روی هر پله صدها عکس به ثبت رسیده بود.
زمانیکه به پایین پلهها رسید و دوربینها رو دور زد، عکاسها هم با اون چرخیدن و حالا ادوارد علاوه بر لنزهایی که روش بودن، نگاه یازده بازیکن دیگه رو تماما روی خودش داشت.
زیدن، کایلی، هکتور و شلدون بزرگترین لبخندها رو داشتن، انحنای خبیثی رو لبهای رابین بود و نایل تلاش ناموفقی برای اخم نکردن داشت.
ادوارد به سر میز رسید و جیمستون و بقیه بهترتیب بلند شدن و دست زدن، پایینتر رفت و هکتور از جاش بلند شد و صندلی رو براش عقب کشید.
ادوارد موهاش رو پشت گوشش داد و جلو رفت، کسیکه سمت راستش نشسته بود همچنان دست میزد و رابین که سمت چپش بود رو به دوربینها دو دستی به ادوارد اشاره میکرد.
نایل که بهسمت دیگهای خیره شده بود تا حد امکان کمتر ادوارد رو ببینه، از گوشهٔ چشم شاهد همهچیز بود. با کلافگی خشمناکی چشمهاش رو بست و وقتی باز کرد، با اخم به ادوارد خیره شده بود. ادوارد کنار رابین، کسیکه باعث همهٔ اینها بود.
ادوارد لبخند دیگهای تحویل دوربین داد و با حس سنگینی نگاهی، سرش رو چرخوند و با نایلی که اخم کمرنگی بهچهره داشت روبهرو شد، کاپیتانی که لبخند کمرنگش عضو جداییناپذیر صورتش بود.
لبخند ادوارد اونقدر بیرنگ شد تا فقط یه منحنی محو رو لبهاش باقی موند، شاید چیزی نزدیک به نیشخند.
نایل نگاهش رو گرفت و بهسمت مخالف داد، به سقف و دیوار نگاه کرد و مشخصا بیشتر از سهثانیه نمیتونست نگاهش رو جایی متمرکز نگهه داره و کلافگیش مشهود بود.
رابین درحالیکه با لذت نگاهش رو بین اوندونفر میچرخوند، گاز بزرگی به سیبش زد.
زمانیکه ادوارد گلس روبهروش رو برداشت، جیمستون و بازیکنهای دور میز هم گلسهاشون رو برداشتن و نوشیدن و عکس تمامقدی که از اون صحنه ثبت شد همهٔ افراد رو نشون میداد که از گلسهاشون مینوشن بهجز یکنفر که دستبهسینه و بغ کرده با اخم بزرگی به هیچجا زل زده بود.
~همونطور که میبینید الان فرخندهترین ساعت از روزه و ادوارد داره با تیم انگلیس صبحانه میخوره.
یکی از خبرنگارها با لبخند رو به دوربین گفت درحالیکه افراد پشت سرش هنوز مشغول عکاسی بودن و در آخر برای تیم ملی آرزوی موفقیت کرد.
.
.
.
-"محل برگزاری بازی"
~بعد از صبحانهٔ تیم انگلیس با نماد شانسشون، ادوارد، حالا اونا تو موقعیت سختی قرار گرفتهن، فکر کنم شاید فاکتور شانس رو همراهشون ندارن.
گزارشگر یکریز حرف میزد و چهرهٔ ادوارد تو جایگاه ویآیپی درهم رفته بود.
~ادوارد، فشاری نیست ولی یهکاری کن ببریم وگرنه میاندازن گردن تو.
لیندا بود که این رو میگفت، ادوارد با بهت و بدبختی نگاهش کرد، چیکار میتونست بکنه؟ مثلا با نیروی ذهن نتیجه رو بهنفع انگلیس رقم میزد؟
~آخرین توپ، فشار داره بیشتر میشه. نایل تمرکز کرده.
پرتابکنندهٔ تیم حریف توپ رو پرت کرد و نایل تونست با ضربهٔ خوبی دفعش کنه.
~عجب ضربهای، مستقیم تو دست میدانبان. حتی نماد شانس هم نمیتونه انگلیس رو نجات بده و حالا حتی منم به این فاکتور شک دارم.
ادوارد دو دستش رو روی صورتش گذاشت، انگار اینطوری میتونست از زیر نگاههای عجیب لیندا و جیمستون و بقیه در امان بمونه.
~یهلحظه، داور شک داره، داور سوم علامت داده، هنوز تموم نشده.
داور با دستش درخواست VAR داد و صحنهٔ موردنظر توی اسکوربورد بزرگ ورزشگاه پخش شد.
~اوه پای میدانبان خط رو لمس کرده بود! این میشه شیشامتیاز و انگلیس میبره! انگار افسون شانس عمل کرد! فاکتور ادوارد جواب داد!
ادوارد برخلاف چنددقیقهٔ پیش حالا با خوشحالی دستهاش رو بالا آورده بود و یوهو میکشید.
نایل دوید و کیتان رو بغل کرد، تماشاچیها با ذوق بالا و پایین میپریدن و بینشون میشد ششنفر رو دید که با نظم کنار هم نشسته بودن و پیرهن آلبالویی رنگی بهتن داشتن که رو هرکدوم بهترتیب، حروف اسم ادوارد نوشته شده بود.
~اد، اد، ادوارد.
این ورزشگاه بود که یکصدا اسمش رو صدا میزد.
~اد، اد، ادوارد.
ادوارد از سرجاش بلند شد و بعد از کمی دست زدن، دستهاش رو چفت کرد.
~اد، اد، ادوارد.
نایل با کلافگی که همراه وفادار اینروزهاش بود، دستبهکمر شد و کل ورزشگاه رو که همهباهم ادوارد رو تشویق میکردن از نظر گذروند؛ این، اون و بازیکنها بودن که با ساعتها تمرین و تلاش و پشتکار تونسته بودن بازی رو ببرن و حالا چرا کسی که تا حالا یهبار هم توپ پرت نکرده باید تشویق میشد؟ نایل از همین بیزار بود.
~اد، اد، ادوارد...
پ.ن1:
چپتر بعدی رو میتونید همینحالا از "واتپد" بخونید و باقی بوکهامم ببینید.
پ.ن2:
قراره فف شایل بنویسم پس تا ئاخر این فف میخوام با یادئاوڕیش سرویستون کنم😭