Soldier and Commander[4]
Alientoاین پارت شامل دو تلگرافه. تلگراف دوم انتهای این تلگراف قرار داره. از دستش ندید~
- تهیونگ؟
جیمین با اضطراب صدایش زد و روی تنش خم شد. بالاخره بعد از سه روز تهیونگ علاقهای به حیات نشان داده بود.
لرزش آهستهی پلکهایش، لبخند درخشان جیمین را نمایان کرد و باعث شد از شوق، دست سرد و بیجان او را محکم بچسبد:
- تهیونگا؟ صدامو میشنوی؟ تهیونگ؟ هِی... فرمانده؟
سرش منگ بود و انگار زنبوری در جمجمهاش میچرخید و عاصیاش میکرد. صدای کسی که مدام اسمش را صدا میزد کلافهاش کرده بود اما توانش را نداشت تا واکنشی نشان دهد و از او بخواهد که سکوت کند. فشاری به پلکهایش وارد شد و نور تندی به مردمکهایش تابید. خوب بود که کسی پلکهایش را با زور از هم باز کرده بود، خودش که انگار نمیتوانست...
جیمین با اخم کمرنگی بین ابروهایش، چراغقوه کوچک را به جیب روپوش سفیدش برگرداند و فکری به او خیره ماند. به هوش بود و اطرافش را میفهمید اما واکنشی نشان نمیداد. مگر با چند کِیس مسموم آن سم منحوس برخورد کرده بود تا عوارضش را بشناسد؟!
"لعنت"ی زیر لب فرستاد و نگاه نگرانی به پروندهای که داشت جواب آزمایشها را از آن چک میکرد انداخت؛ سم خونش هنوز به مقدار خطرناکی بالا بود و انگار یکبار تصفیه و تعویض خون چندان کارساز واقع نشده بود. دستی به گردنش کشید و به فکر فرو رفت؛ باز هم باید صبر میکردند؟ اما دلهرهای که به جانش افتاده بود را چگونه نادیده میگرفت؟ از جمله عوارض شایع آن سم در صورت زنده ماندن قربانیاش، فلج عضلات و از کار افتادن عصبها بود! و این چیزی بود که جیمین را بهشدت نگران میکرد. کاش تهیونگ زودتر هوشیار میشد و کمی از نگرانیهایش کم میکرد...
- چی شده؟
صدای یونگی از پشت سر، او را به خود اورد. سر به سمتش چرخاند، لبخند خستهای به نگاه نگرانش پاشید و سعی کرد لحن بانشاطی داشته باشد:
- شاید فرمانده قصد کرده خوابیدن رو بس کنه؟
+ چی؟
یونگی هول شده و با حیرت، نزدیکتر آمد و نگاهش را به تهیونگ دوخت. میتوانست ببیند؛ حرکت مردمکهایش پشت پلکها و لرزش ریز لبهایش را...
- تهیونگ!
جوری با شوق و شادی صدایش زد که جیمین غمگینتر از آنی شد که بود. چطور میتوانست مشکل پیش آمده را با یونگی درمیان بگذارد؟
- جیمین تو هم دیدیش؟ داره بیدار میشه!!
جیمین نزدیکتر رفت و دست روی کمر او گذاشت و آهسته نوازشش کرد. نگاهش را به سختی از چشمان خوشحال و ستاره بارانش گرفت و به تهیونگ دوخت:
- آره، میشه. بیدار میشه...
حتی چشمان مرد هم از شادی میدرخشید و میخندید و این جیمین را بیشتر تحت فشار قرار میداد.
- یونگی...
دید که او منتظر است ادامهی حرفش را بشنود ولی دلش نیامد آن برق امید را از چشمان سیاه و شفافش بگیرد. در عوض با لبخند گفت:
- چرا هنوز اینجایی؟ فکر کردم رفتی خونه.
یونگی خندید و او را از پهلو به خودش فشرد:
- با هم میریم. الانم که ته داره بیدار میشه، شاید اصلا نرم. تو برو استراحت کن، من اینجا میمونم.
جیمین میخواست مخالفتی بکند اما این کار را نکرد. خستگی یونگی را میدید ولی برق چشمانش را هم میدید. پس اگر خودش میخواست که بماند، جلویش را نمیگرفت. بعدا هم میتوانست شرایط را توضیح دهد. فعلا نمیخواست حال خوب او را بعد از روزها عذاب، با احتمال وقوع اتفاقی بیرحمانه خراب کند...
تنها چیزی که آن ظلمات را کمی روشن میکرد، تک لامپ دیواری کوچک و کمنور زرد رنگی بود که نورش با نور شعلههای آتش شومینهی هیزمی طلاقی میکرد و انعکاسشان روی شیشهها از دور، شبیه یک آتشسوزی کوچک بود.
این همان جهنم کوچکی بود که جونگکوک از آن خانهی ویلایی پرخاطره برای خودش ساخته بود.
مرد جوان تکیدهای که با لباسهایی سرتاپا مشکی، روی زمین نشسته و به دیوار پذیرایی تکیه داده بود. درست روبهروی همان صندلی راکی که حالا با ملحفهای سفید پوشانده شده بود. دفترچهای با جلد چرمی میان دستانش جا گرفته و در چهار روز گذشته، آنقدر از اول تا آخرش را خوانده بود که خط به خطش را از بَر بود. دفترچهای که از تهیونگ به یادگار مانده بود؛ دفترچهای پر از تمام نوشتههایش که عادت روزمرگی نویسیهای ارتشیِ منضبطی چون او بود.
چیزی که جونگکوک جز یک بار که آن هم با مخالفت او روبهرو شد، هیچوقت اصرار نکرد تا نوشتههای داخلش را بخواند. حفظ حریم شخصی پسر مورد علاقهاش، چیزی بود که تهیونگ را هم با او راحتتر میکرد. از همانجای همیشگی پیدایش کرده بود؛ توی کشوی دوم میز کار تهیونگ. با آخرین یادداشتی که با وجود ورقههای خالی صفحات قبلش، درست در صفحهی آخرش نوشته شده بود:
" (30 مارچ 2023)
فکر کنم فرصت نشد که تموم صفحات این دفترچه پر بشه. ولی اینا رو توی آخرین صفحهش مینویسم چون آخرین چیزیه که داره نوشته میشه. نوزده سال پیش که برای اولینبار شروع به نوشتن داخلش کردم، روزی رو تصور میکردم که یه پیرمرد نود سالهام که داره وصیتش رو هم اینجا مینویسه! ولی حالا فقط سی و هشت سالمه و قصد وصیت نوشتن هم ندارم. فقط میخوام یه پایان براش بذارم. هرچیزی پایانی داره و این زندگی، جوری که حتی تصورش رو هم نمیکنی، تموم میشه.
به جونگکوک؛
بالاخره اجازه داری این نوشتهها رو بخونی. لطفا به جاهای خجالتآورش که رسیدی سریع ردش کن. اون فرماندهای که روز اول دیدی و اونطوری خوابوند تو گوشِت، اینجا از احساساتش برات نوشته و ابهتش ریخته. هاها. ماجراهایی که با دوستدخترام داشتم هم زیاد ناراحتت نکنه، بههرحال هیچکدومو به اندازهی تو دوست نداشتم، آره!
و لطفا حواست به حرفایی که برات ضبط کردم باشه. خیلیها دنبال اون مدارکن چون موقعیتشون توی خطره. زودتر پیداشون کن جونگکوک. میدونی کجان مگه نه؟ ممکنه این یادداشت و اون فیلم دست نااهلش بیفته پس نمیتونم جاشو بهت بگم. ولی خودت پیداش میکنی مگه نه؟ زمان زیادی نداری. زمان! هوم؟
بیا بازم همو ملاقات کنیم...
امضا: کیم-ته-هیونگ. "
گشته بود. همهجا را گشته بود، همهی دنیا را گشته بود.
در تمام آن چهار روز، علاوه بر جاهایی که در بیرون از خانه به فکرش میرسید، تمام محیط داخل ویلا، زیرشیروانی، زیرزمین و حتی مانند دیوانهها، باغچه را هم بیل زده و زمین زیر تک درخت بید حیاط را هم کنده بود. اما هیچچیز نبود، هیچچیز! حتی نمیدانست باید دنبال چه چیزی بگردد؟ چند ورق کاغذ، کارت حافظه؟ فلش مموری؟
دستی به چشمانش کشید، سیگاری دیگر آتش زد و ریههایش را به پنجاهمین نَخَش در آن چندروز مهمان کرد. نمیخواست الکل بخورد؛ چون نمیخواست چیزی را حتی برای ساعتی از یاد ببرد، باید همهچیز با جزییات و در هر ثانیه برایش یادآوری میشد و این کمترین مجازاتی بود که برای خودش در نظر داشت.
دفترچه چرمی را دوباره باز کرد؛ اینبار فقط رندوم ورق میزد و حالا هرصفحهای که ظاهر میشد را از حفظ بود:
" (5 فوریه 2004)
اوه پسر. اونجا خیلی خفنه! خفنترین جایی که تا حالا دیدهم. هرچیز شبیهش رو فقط میشد تو فیلمای جنگی دهه ۹۰ دید. بقیهی نیروهای جدیدالورودِ مثل من هم، با دهن باز به در و دیوار نگاه میکردن. از همهچیز باحالتر، سرهنگ یون بود. حتی با نگاه کردن بهش هم میتونی شلوارتو خیس کنی. ولی وقتی بهش گفتم "بخاطر این اومدم تو ارتش که بتونم کلک موشای کثیفو بکنم"، یه نگاه خاص بهم انداخت. میتونم بهش بگم مهربونطورانه؟ شاید! هرچی که بود باعث شد حتی دوتا روی شونهمم بزنه! بعدش یکی از نیروها بهم چشمک زد و گفت که سرهنگ از من خیلی خوشش اومده. اون شانس زیادی برای کلنل شدن داره و اگه از من خوشش اومده باشه، من هم در آینده شانسهای زیادی خواهم داشت. "
ورق میزد و صفحات زیادی را سر میداد:
" ( 14 اکتبر 2004)
امروز با گواون بهم زدم. میتونم بگم خیلی ناراحتم؟ تقریبا دوسال باهم بودیم. ولی اون یه دوست پسر رمانتیک که هر روز باهاش به گالریهای هنری و سینما و تئاتر و کنسرت برن رو بیشتر از من دوست داشت. من هیچی جز خاطرات ارتش و مهارتهام توی رزمایش و تیراندازی نداشتم که براش تعریف کنم. اگه بخوام صادق باشم کمی احساس سرخوردگی میکنم. چون اینقدر وابستهی شغلم شدم که دیگه حوصلهی چیزایی که ازم میخواست رو نداشتم. گوشهام به شنیدن صدای شلیک عادت کرده و تحمل هیچ موسیقی دیگهای رو ندارم و هربار بخاطر اینچیزا از دستم ناراحت میشد. شاید بهتره فعلا توی رابطهای نباشم؟ دخترا زیبا و احساساتیان و من هنوز اونقدر عوضی نیستم که بهشون آسیب بزنم. گواون دختر خیلی خوشگل و لطیفی بود و امیدوارم خوشحال باشه. آه قلبم درد میکنه... "
" (14 فوریه 2005)
امروز نیروهای جدید زیادی داشتیم. تا دوسال قبل من کسی بودم که گیج میزد و نمیدونست باید چیکار کنه و حالا من یه سونبه محسوب میشم که باید اعتراف کنم حس خیلی خوبی داره! ولی یه اتفاق عجیب هم افتاد که باعث شد کمی بابتش ناراحت باشم. یکی از تازهواردها پادگان رو با راهروهای دبیرستانش اشتباه گرفته بود و بخاطر دوییدنش، با سر اومد تو شکم من! اون لحظه از این بینظمی اونقدری عصبانی شدم که بدون فکر خوابوندم تو گوشش! اونقدر خجالت کشید و سرخ شد که فکر کردن بهش باعث میشه قلبم کمی بخاطرش بسوزه. آه... این رفتارهای هیجانی و بدون فکرم، یه روزی کار دستم میده. "
پُک محکمی از سیگارش گرفت، لبخند تلخی به آن روز و آن خاطره زد و چشمانش پُر شد؛ آن سیلی قشنگترین اتفاق تمام زندگیاش بود.
ورق زد و زیرلب زمزمه کرد:
- با این اخلاقت کار دست جفتمون دادی کیم تهیونگ...
" (12 می 2006)
یونگی پسر باحالیه! اینکه دارم با این جمله صفحه رو شروع میکنم یکم عجیبه ولی واقعا ازش خوشم اومده. با اینکه ازم بزرگتره ولی خیلی بهم احترام میذاره و بچهها میگن به عنوان سونبه الگوشی و خیلی روت کراشه! هاها. ولی اون کاری و مسئولیت پذیره و حسابی هم باهوشه. کارش توی مبارزه هم فوقالعادهست. اونقدری که دلم خواست توی باشگاه یه دست باهاش مبارزه کنم تا ببینم چند مرده حلاجم. یکم حسادت میکنم ولی باید اعتراف کنم که توی ضربات تکنیکی کارش خیلی بهتر از منه."
" (13 ژوئن 2010)
امروز بعد از سالها احساس کردم دیگه تنها نیستم. این حس خیلی عجیبیه که جز خودت، یکی دیگه هم هواتو داشته باشه. من عادت کرده بودم که همیشه خودم هوای خودمو داشته باشم ولی امروز... چند ساعت پیش که جمع شدیم تو خوابگاه تا کمکم برای خوابیدن آماده بشیم، جونگکوک برام شام اورد. توی این سالها اون کسیه که حواسش به غذا خوردنم هست و انگار اینکار عادت من و وظیفهی اون شده چون اصلا نفهمیدم این کار چطوری شروع شد و چرا ادامهش میده. وقتی داشتم ساندویچمو میخوردم، بهم گفت: "روی من حساب کن فرمانده" و رفت! و این جملهی کوتاهش باعث شده که من این ساعت شب بیام این چرت و پرتا رو بنویسم؟
ما زیاد بهم نزدیک نیستیم. یعنی نه مثل بقیه. البته یکم بیشتر از بقیه. اون خیلی کم حرفه و منم همیشه سرم به کار گرمه و نتونستیم اونجور که بقیه باهم دوستن، دوست باشیم و وقت بگذرونیم. ولی اینجور وقتها اون از هرکسی بهم نزدیکتره. پس میشه بهش بگم رفیق صمیمی؟ شاید بتونه این عنوان رو داشته باشه. به هرحال هیشکی جز اون تا این حد بهم نزدیک نیست که جرات کنه و بهم بگه روش حساب کنم!! حتی یونگی هم که خیلی هوادارمه، بهخاطر روی جدیای که سربازا ازم میبینن، اینقدر جلو نمیاد. اَه نمیدونم! شاید اگه منم یه برادر واقعی یا حتی پدر داشتم، میتونستم بهتر با اینجور حمایتها کنار بیام و بخاطر یه جمله ساده اینقدر شر و ور نبافم. "
سیگار ته کشیدهاش را داخل جاسیگاری پر شدهی زیر دستش فشار داد و شقیقههای دردناکش را فشرد. ریههایش خسخس میکردند و قلبش چنان میسوخت که نمیتوانست بفهمد بخاطر سیگار است یا درد قلبش که نمیتواند درست نفس بکشد.
تهیونگ نیروی زبده و عزیزکردهی سرهنگ یون بود که همهی تازهواردها ازش میترسیدند و کسی بود که بخاطر هوش جنگاوری و استراتژیهای هوشمندانهاش با وجود سن کم، ترفیع زودهنگام و سرِ شلوغی داشت. با تمام هیاهویی که به راه انداخته بود، جونگکوک هالهی تنهایی عمیقی را اطرافش حس میکرد. تهیونگ کسی را نزدیک خودش نداشت و در تمام سالهایی که حداقل خودش آنجا بود و دیده بود، علناً در پادگان زندگی میکرد و حتی به خانهاش هم نمیرفت آن هم درحالی که بقیه سربازها برای یکروز مرخصی بیشتر هرکاری میکردند!
پس تنها کاری که میتوانست برایش بکند تا اندکی به او نزدیک شود و آن حصار نامرئی را بشکند، این بود که به غذاهای شبانه مهمانش کند. سالها بود که این کار را میکرد. یکروز ناگهانی شروعش کرد و مدام هم ادامهاش داد و بخاطر همین هم، فقط خودش کسی بود که روی مهربان و شوخ پسربچهای را پشت آن روی جدی و پرجذبهاش دیده بود.
سری به دو طرف تکان داد و بزاقش را به سختی قورت داد؛ حالت تهوع داشت و یادش نمیآمد آخرینبار کی غذا خورده است.
ورق زد:
" (10 دسامبر 2010)
امروز روز سختی بود. خیلی سخت، خیلی سخت، خیلی سخت! هفتهی پیش جنازهی یکی از نیروهای نفوذیمون پیدا شد که مُثلهش کرده بودن. خدای من! حتی کسی نمیتونه تصور کنه چه صحنه وحشتناکی بود. ما تازه از ماموریت غرب برگشته بودیم و تونسته بودیم سه تا از جاسوسهای دشمن رو توی مخفیگاهش دستگیر کنیم و حالا یه جاسوس توی خودمون پیدا شده بود که جون مامورمون رو به باد داده بود. ماموریت امروز رو با عصبانیت و داوطلبانه قبول کردم چون میخواستم خودم کلک اون لعنتی خائن رو بکنم! جونگکوک گفت نمیتونه این کارو کنه و منم بهش اصراری نکردم و گفتم خودم بهجاش انجامش میدم. اون هنوز به این کارا عادت نکرده ولی کمکم راه میفته.
چند روز پیش بهش گفتم شاید یه روزی برسه که مجبور شه منو به عنوان ماموریتش قبول کنه و حسابی بهم اعتراض کرد. حتی بهم گفت گازم میگیره!! هاهاها. باید باز مثل اون روز میزدم تو گوشش تا اینجوری با فرماندهش حرف نزنه. ولی... ممکنه؟ شاید منم یه روزی خائن بشم و افرادم مجبور شن بیان سراغم؟ اوه این اتفاق هیچوقت نمیافته! "
" (22 مارچ 2010)
یونسوک و سونگهو امروز برام تولد گرفتن! این خیلی تجربه جدیدی بود. وقتی با عصبانیتِ تموم رفتم تو پادگان تا ببینم سربازا کجا موندن، یهو همهشونو دیدم که منتظرم بودن و جمعیت با ورودم منفجر شد! این دوتا پدرسگ حسابی داشتن احساساتیم میکردن و نزدیک بود اشکم دربیاد.
یونگی عین پسربچهها ورجه وورجه میکرد و به بقیه شیرینی تعارف میکرد و جونگکوک به اداهاش میخندید.
امروز چهرههای خوشحال زیادی دیدم و خودم هم خیلی خوشحال شدم. فکر کنم دوستای خیلی خوبی پیدا کردم؟ سونگهو، یونسوک، یونگی و جونگکوک، شما بچهها چرا اینقدر باهام خوبین؟ ممنونم! "
- چون دوستداشتنی بودی لعنتی...
جونگکوک بیحال زمزمه کرد و باز هم ورق زد:
" (12 اپریل 2011)
امروز مراسم ترفیع برگزار شد و من بعد از هفت سال تونستم فرماندهی گردانی بشم که تا ماه قبل فقط گروهبانش بودم. خیلی حس عجیبیه. شش سال از عمرم رو جایی بودم که برای کسی مثل من عین بهشت بود. کسی که توی پرورشگاه بزرگ میشه، برای اینکه بتونه توی بزرگسالی زنده بمونه، یا باید یه دانشگاه خوب قبول شه یا اینکه وارد ارتش بشه. من هیچوقت نتونستم با درس خوندن کنار بیام ولی توی مسابقات استانی تکواندو کارم حرف نداشت! پس شاید واقعا به همین مسیری که انتخاب کردم، تعلق داشته باشم. هوم... امروز با یونگی، یونسوک، سونگهو و جونگکوک رفتیم که بنوشیم. به سلامتی روزی که فرماندهی کل گردان برای من باشه! "
- کاش هیچوقت برای تو نمیشد...
ورق زد و صفحات زیادی را از سر داد:
" (17 سپتامبر 2015)
فکر نمیکردم فرصت بشه که یهبار دیگه بتونم این دفترو ورق بزنم. تا هفتهی پیش، فکر میکردم کارم تمومه و دیگه آخر خطه اما هنوز اینجام. فکر میکنم این بدترین اتفاقی بود که توی این مسیر ده، یازده ساله افتاده. این ماموریت خطرناک که فکر دوباره بهش هم قلبمو میسوزونه. اینقدر عصبانی و غصه دارم که دلم میخواد این دفتر و حتی خودمم آتیش بزنم.
یونسوک رو از دست دادیم... چی میتونست بدتر از این باشه؟
دیگه هیچوقت نمیتونم تو چشمای کلنل یون نگاه کنم، نه وقتی توی مراسم ختم اونطور با نفرت نگاهم میکرد. دلم میخواد بمیرم و یادم بره چطور هدف مسلسلها شد و جلوی چشمام جون داد. بهش گفتم جلو نره، حتی یه مشت کوبیدم توی صورتش تا منصرف شه ولی به حرفم گوش نداد و یه خُمره شد توی ویترینِ قبرستون! پسرهی کلهشق! توله سگ کله خَر!! "
مرگ یونسوک برای همهشان تلخ و آزاردهنده بود و برای تهیونگ خیلی بیشتر. اینکه فاجعهی حال حاضر هم به همان اتفاق لعنتی برمیگشت، حال جونگکوک را از آنی که بود هم بدتر میکرد.
" (5 مارچ 2016)
سربازها به من، من! لقب "فرشتهی نگهبان" رو دادن!! هاع! من توی تنها کاری که خوب نیستم همین محافظت کردن و فرشتهی نگهبان بودنه. چرا اینقدر اتفاق بد داره پشت هم میفته؟ یونسوک با رفتنش یه نفرین به یگان فرستاد؟ من فقط وظیفهمو انجام دادم که همونم عرضه نداشتم کامل و درست انجامش بدم! خدایا چرا آدم بیلیاقتی مثل من فرماندهی این بچههاست؟
بچهها میگن حتی زمزمههایی هست که من رو برای عنوان فرماندهی کل درنظر گرفتن! این چه گوهیه؟! واقعا کورن که نمیبینن چطور با هر عملیات داریم بیشتر و بیشتر تلفات میدیم؟ جونگکوک بهم میگه با وجود منه که تلفاتمون کم یا غیرجدیه و ماموریتهای سخت ما در حالت عادی بدون من کمِ کمش بالای ۱۰ تا کشته میده. ولی چرت و پرت میگه که منو آروم کنه. ما حتی نباید یه دونه هم تلفات بدیم. نباید! نباید! حال وخیمِ الانِ یونگی هم تقصیر منه. اون نارنجک صوتی لعنتی درست کنارش منفجر شد و حالا اون پسر شاداب، عین دیوونهها توی بیمارستان به خودش میپیچه و فریاد میکشه و من نمیتونم هیچ غلطی براش بکنم. هیچی! هیچی! هیچی! خدایا وقتی به این فکر میکنم که با وجود حال بدش هرموقع که هوشیار باشه و منو ببینه، بازم با لبخند ازم استقبال و تحسینم میکنه، دوست دارم بمیرم. بقیه میگن اینطور نیست و من از مرگ حتمی نجاتش دادم ولی پس چرا خودم اینطور فکر نمیکنم؟!
شاید تنها چیزی که میتونه یکم آرومم کنه، کیم سوکجینه.
دستیار پزشکی که پشت سنگرمون کمک میکرد و نزدیک بود کشته بشه ولی تونستم تن لشمو زود بهش برسونم و نجاتش بدم. آه خدایا، بخاطر همین یهکار، این بچهها دارن منو حلوا حلوا میکنن و مسئولیتهام هزاربرابر شده!! "
" (13 دسامبر 2016)
سونگهو امروز گفت که انتقالی گرفته و قراره به یکی از واحدهای مرزی بره. حتی نمیتونم احساساتمو توصیف کنم. بعدِ یونسوک اون قلبمو گرم میکرد و دست راستم محسوب میشد. خدایا از ۲۰۱۶ متنفرم"
" (14 فوریه 2017)
با جیون بهم زدم. امیدوارم روح یونسوک ازم ناراحت نشه و فکر نکنه که اعتبارشو پیش دخترخالهش خدشهدار کردم. اون دختر خوبی بود، مهربون بود و خب... عام... خوب هم میبوسید! ولی... فقط حوصله ندارم. کارام سنگینه و به هیچی نمیرسم. حس میکنم احساساتم خشک شده. امیدوارم خوشبخت بشه. "
- پدر سوخته...
جونگکوک با نیشخندی زمزمه کرد که حرکت گونهاش، قطره اشک مانده در کاسهی چشمانش را روی صورتش سراند. کام عمیق دیگری از سیگارش گرفت و ورق زد:
" (26 اگوست 2017)
امروز روز خیلی خاصی بود. یه اتفاق خیلی بامزه افتاد که میتونم ساعتها با یادآوریش بخندم. یونگی بعد از اون اتفاق، خیلی به بیمارستان ارتش رفت و آمد میکنه. امروز مچشو گرفتم. یه ساعت خریده بود و ازش پرسیدم اون ساعت مردونه رو برای کی خریده؟ ولی سرخ شد و جوابمو نداد. تاحالا ندیده بودم سر قرار بره یا کادویی بخره. اینقدر سوال پیچش کردم که بالاخره به حرف اومد. باید اعتراف کنم که خیلی سورپرایز شدم! فکر کنم دکتر پارک آمپولاشو به جای باسن، تو قلب سرباز بیچارهی من فرو کرد. هههههه "
جونگکوک خندید. این خنده، اولین واکنش شاد و سالم آن چند روزش بود. بیطاقت ورق زد تا زودتر به بخش خودشان برسد، جایی که چندینبار خوانده بودش. به وضوح آن روزها را بهخاطر داشت:
" (10 ژوئن 2018)
............... !!!! "
" (14 ژوئن 2018)
نمیخواستم دربارهش حرف بزنم ولی انگار نمیشه! چهار روزه که بعد از اون اتفاق نزدیکم نشده و منم تلاشی نکردم. جونگکوک بعد سونگهو و یونسوک خیلی به من نزدیکتر شد و حالا حتما به سرش زده که چنین چیزی رو با گستاخی بهم گفته! نه، بهتره دربارهش چیزی ننویسم. اگه ثبت نشه، بهتره. بالاخره از این اتفاقها پیش میاد. دو فردای دیگه هر دو فراموشش میکنیم.
خدای من چه خجالتآور. من بهش گفتم گستاخ! و ازش پرسیدم این یه اعترافه؟ خب معلومه که بود احمق! "
" (20 ژوئن 2018)
- چرا از من فرار میکنید فرمانده؟
+ اونی که فرار کرد تو بودی نه من.
- یعنی الان دلخورید؟
+ نخیر! از چی باید دلخور باشم؟
- میخوای هرچیزی که بهت گفتم رو انکار کنی؟
+ چی بهم گفتی؟
- تهیونگ!
+ اونقدر جرات داری که فرماندهت رو با اسم کوچیک صدا میکنی؟
- خیلهخب! ببخشید! فرمانده کیم، مجبوری همیشه همهچیزو اینقدر سخت بگیری؟
+ من خوشنامترین فرماندهی اینجام.
- خدای من!
+ به کل نمیفهمم چی میگی.
- که اینطور. پس لازمه دوباره تکرارشون کنم؟
+ چی رو تکرار کنی؟
- باهام قرار بذار فرمانده! با سربازت قرار بذار!
- چی شد؟ نکنه میخوای بگی نشنیدی چی گفتم؟
- نمیخوای چیزی بگی؟
+ نمیترسی همین الان دستور بدم ببرنت انفرادی و بعد بخاطر همچین پیشنهادی به فرماندهت، از خشتک آویزونت کنن؟
- فرماندهای که من میشناسم این کارو نمیکنه.
+ از کجا مطمئنی؟ تو حتی منو خوب هم نمیشناسی.
- من بیشتر از خودت میشناسمت کیم تهیونگ.
+ حد خودتو نگه دار جئون!
- باهام مخالفی؟ نمیخوای؟ فقط کافیه بگی. بعدش من دیگه هیچوقت هیچچیز در اینباره نمیگم. ولی چرا بهجای یه جواب رد ساده، اینهمه بحث میکنی؟
+ تو...
- تو هم بدت نمیاد درست میگم؟ چندوقته که با هیچکس تو رابطه نبودی درسته؟ چرا فرمانده؟ چی اذیتت میکنه؟
+ این چیزا به تو ارتباطی نداره!
- باشه. عصبانی نشو. من میرم و دیگه هرگز چنین چیزایی ازم نمیشنوی. ولی بهش فکر کن. هوم؟ لطفا؟ اگه فقط خواستی امتحانش کنی و چیزای بیشتری بشنوی، آخر هفته توی آچسان منتظرتم. همونجا که آخرینبار با بچهها رفتیم کوهنوردی. اوکی؟ من دیگه رفتم. رفتما! رفتم! "
این همهی چیزی بود که اون دیوونه امروز دوباره تکرارشون کرد. همهچیز رو جزء به جزء یادمه چون جدیدترین و عجیبترین چیزی بود که تاحالا تو عمرم شنیده بودم و تاحالا هزاربار با خودم مرورشون کردم.
میتونستم خیلی کارها بکنم تا حسابشو کف دستش بذارم ولی چرا هیچکاری نکردم؟ خب اون تنها دوست نزدیک منه ولی احمقه و حد خودشو نمیدونه و اومد که همهچیز رو خراب کنه. دارم دیوونه میشم. این احمق با حرفاش همهی ذهنمو درگیر خودش کرده و داره مغزمو از هم میپاشونه! "
" (27 ژوئن 2018)
من خیلی احمقم. حتی احمقتر از اون. لباس پوشیدم و میخوام برم به آچسان. واقعا چرا دارم اینکارو میکنم؟ "
" چه روز عجیبی بود... درخواستشو قبول نکردم. بله! همونطور که از من انتظار میرفت! "
" (1 جولای 2018)
فکر میکردم همهچیز قراره بعد اون ملاقات عجیبغریب باشه ولی انگار فقط منم که حساس شدم؟ اون دقیقا عین قبل رفتار میکنه. انگار نه انگار که اون پیشنهادو داده باشه! لعنت بهش. حتی وقتی صدام میکنه که وعدههای غذایی رو باهم بخوریم، نمیتونم مثل قبل بهش نگاه کنم. واقعا نمیتونه بفهمه منو توی چه موقعیتی قرار داده؟ "
" (24 دسامبر 2018)
زمان زیادی میگذره...
ما به ماموریت PQ رفتیم. حتی دوست ندارم دربارهش صحبت کنم. همیشه فقط از خوفناکیش شنیده بودیم و هیچ تصوری از اون جهنم نداشتیم. این ماموریت به قدری بدنامه که تقریبا هیچکس حاضر نشد داوطلب بشه. ولی باید چیکار میکردیم؟ صبر میکردیم تا کدهای امنیتیمون همینطور یکی یکی درز کنن و افراد و اطلاعاتمون لو برن و نابود بشن؟
نمیتونستم دست رو دست بذارم. پس اولین کسی بودم که داوطلب شد و هرچقدر که یونگی خواست منصرفم کنه، نتونست. اون دیوونه حتی با سونگهو تماسم گرفت تا باهام صحبت کنه تا بیخیال تصمیمم بشم اما موفق نشد. سونگهو حتی میخواست به سئول بیاد تا به قول خودش اینقدر بزنمتم تا نتونم از جام پاشم اما بهش گفتم به خودش زحمت نده و اینهمه راهو نیاد. به هرحال من چیزی برای از دست دادن نداشتم.
بقیه بچهها خانواده یا دوستدخترهایی داشتن که منتظرشون بمونن اما من چی؟ توی این سالها با وجود همهی چیزهایی که دیده بودم، خوب به این واقعیت پی برده بودم که هیچکس توی این دنیا منتظر من نیست. من بهترین گزینهی این ماموریت بودم. کسی که نقطه ضعفی نداره، کسی که چیزی برای ترسیدن نداره. منتظر بودم که جونگکوک هم باهام مخالفت کنه و سعی کنه منصرفم کنه اما اون هیچکاری نکرد! هیچی نگفت و هیچ اشارهای هم به ثبتنام و داوطلب شدنم نکرد.
حق داشت، اون خانوادهی خودشو داشت و احمق نبود که جونشو به خطر بندازه. من تنها عضو از یگان خودمون بودم و با چندنفر دیگه که از کل کشور جمع شده بودیم، قرار شد توی یه جلسه توجیهی شرکت کنیم و اونجا بود که من برای اولینبار احساس کردم چیزی توی قلبم تکون خورد. جونگکوک اونجا بود؛ با همون وقار و سکوت سنگین همیشگیش. از دیدنش خیلی غافلگیر شدم، اونقدری که رفتم کنارش نشستم و توضیح خواستم. ولی اون فقط یه جمله گفت: " بهت گفته بودم روی من حساب کن فرمانده."
منم آدمم، پس میترسیدم. از اون ماموریت و تنهایی مردن برای اولینبار توی زندگیم ترسیدم و جونگکوک باعث شد که ته قلبم خوشحال بشم. اینکه یه آدمِ نزدیک همراهم بود و میتونستیم از هم مراقبت کنیم، خیالمو راحت کرده بود. و البته؛ البته که تحت تاثیر قرار گرفتم! یکی فقط بخاطر اینکه منو همراهی کنه، روی زندگیش ریسک کرده بود. این اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد.
[برای خوندن ادامه کلیک کنید]