Soldier and Commander
Alientoآه...
از اون روزهای سخت و استرسآور چیزای خوبی برای نوشتن و تعریف کردن ندارم. شاید الان که اینجام، فقط یه معجزه بوده. ماموریتهای PQ معروفن به خوردن سربازها! یعنی فقط معدود افرادی هستن که میتونن زنده و سالم برگردن. پس میشه گفت ما شانس اوردیم؟ شاید تجربه چنین جهنمی لازم بود تا من کمی دلم زندگی کردن بخواد. تا قبل اون اصلا بهش فکر نکرده بودم و فقط مثل یه ربات به کار و فعالیت مشغول بودم. بخاطر همین خیلی چیزها رو نمیدیدم و یا فقط برام عادت شده بود. یکی از اون "خیلی چیزها" رو توی یه هفته اسارت اجباریمون تو کوههای مرزی کرهشمالی متوجه شدم.
تقریبا تموم آذوقهمون تموم شده و جونگکوک دقیقا شش روز میشد که از ما جدا افتاده بود. نه خبری ازش بود و نه میتونستم بفهمم مرده یا هنوز زندهست؟ اونجا اولین شبهایی رو دیدم که دیگه کسی برام وعده آخر شبی نمیاورد که با هم بخوریم و برای اولینبار فهمیدم چقدر جای خالیش برام آزاردهندهست. مسخرهست اما به این هم فکر کردم که اگه هر کدوممون آسیب ببینیم، دوست دارم نوبت من قبل از اون باشه. چون انگار نمیتونستم نبودش رو تحمل کنم!
اون خیلی آروم بهم نزدیک شده بود و بعد از یونسوک و سونگهو، تبدیل شده بود به امنترین آدم زندگیم که میتونست خیلی باهام حرف بزنه و حتی راحت هم حرف بزنه.
و من اینو تا اون لحظه متوجه نشده بودم. راست میگن که آدم تا چیزی رو از دست نده، متوجه ارزشی که براش داشت نمیشه. شاید بخاطر همینه که توی بیشتر کتابها و دراماها باید حتما یه بلایی سر کسی بیاد تا بتونن عشق به همدیگه رو درک کنن و قدرشو بدونن. جز این راه چطوری میشه به انسانهای مغرور حالی کرد که دارن میبازن و بهتره به خودشون بیان؟!
و اون بالاخره اومد، توی هفتمین روز پیداش شد و داغون بود! یخبندان باهاش کاری کرده بود که ترسیدم نکنه انگشتای دستشو از دست داده باشه. صورتش از سرما سوخته بود و بهزور راه میرفت. بچهها کشیدنش توی غاری که بهش پناه برده بودیم و اون با دست پر اومده بود. و ما بعد از چهار ماه موفق شدیم به سلامت برگردیم و همهش به لطف اون بود.
تازه یک ماهه که تونستیم کمی سروسامون بگیریم و من دوست داشتم زودتر به اینجا سر بزنم و اینا رو بنویسم. با شروع سال جدید، مراسم ترفیع برگزار میشه و به جونگکوک فرماندهی یگان به عنوان جایگزین من و بالاخره به من هم فرماندهی کل یگان پانیشفورس میرسه!
جوونتر که بودم خیلی برای به دست اوردنش آرزو میکردم ولی الان... فکر کنم چیز مهمتری هست که باید به دست بیارم. چی میشه اگه اینبار من از اون بخوام که باهام به آچسان بیاد؟ و مثل خودش که رو به کوهستان فریاد زد و گفت که میخواد یه زندگی رو باهام تجربه کنه و جواب رد شنید، اینبار من رو به کوهها داد بزنم:
" میخوام یه زندگی رو باهات تجربه کنم! "
و البته که امیدوارم اون مثل من برخورد نکنه! "
لبخند کمرنگی به لبهای بیرنگ و خشک جونگکوک نشست. مثل او برخورد نکرده بود نه؛ برای گرفتن تایید تهیونگ مدت زیادی را حوصله و صبر به خرج داده بود و آن روز که آن درخواست را از او شنید، طوری که انگار بخواهد با ارزشترین چیز جهان را لمس کند، آهسته به آغوشش کشید و فقط یک جمله را به زبان آورد:
" تا آخرش روی من حساب کن. "
ورق زد، ورق زد، ورق زد:
" (سپتامبر 2022)
روز و ساعتو گم کردم. حتی نمیدونم امروز چندمه.
همهچیز وحشتناک به نظر میاد و من نمیدونم باید چیکار کنم. برای اولینبار توی این هجدهسال خدمت نمیدونم کار درست چیه. اطاعت بیچون و چرا از مافوق؟ یا انجام کاری که درستتره؟ کلنل دیگه از حد گذرونده و بخاطر چزوندن من هرکاری میکنه. وگرنه چه لزومی داره که افراد یگان منو که بیربط به "بخش ویژه"ی پانیش فورس هستن برای اعدام همکاراشون بفرسته؟!
ما همیشه قواعد و قوانین خودمونو داشتیم و دست به مجازات هرکسی نمیزدیم. پس دادگاههای نظامی برای چی هستن؟! باید کاری بکنم. من فرماندهشونم و باید کاری بکنم! "
" ( 26 مارچ 2023)
خدا کنه خبری که اومده درست نباشه، کاش سونگهو جواب تماسهامو بده، کاش بیان بگن خبر حملهی مرزی یه باگ اطلاعاتی بوده، کاش اینقدر دلم نخواد برم سراغ سونگگیل حرومزاده و با دستای خودم جونشو از ماتحتش بکشم بیرون. کاش فقط این آشوب تموم بشه! "
و تمام.
آخرین یادداشت هم متعلق به همان نامهی آخر امضا شده بود و تمام.
جونگکوک خسته و بیحال تن خم کرد و روی سرامیکهای سرد دراز کشید. دفترچه را روی سینهاش گذاشته و به سقف خیره شد. تمام سیگارهای باقی ماندهاش هم تمام شده بودند و حالا فقط صدای سوختن هیزمها در سکوت پیچیده بود و سقفی که نورهای قرمز و نارنجی رویش میلغزیدند و مردمک چشمانش را به دنبال خود میکشیدند.
- "کاش فقط این آشوب تموم بشه" منم همینطور تهیونگ، منم همینطور.
آهسته زمزمه کرد و چشمان سوزان و دردناکش را بست. حالا همهچیز را بهتر میشنید، صدای سوختن چوبهای آتش گرفته، صدای تکان خوردن گاهگاه پنجره به اجبار بادِ کم جانی که به آن میکوبید، صدای ریز موتور یخچالِ خالیِ آشپزخانهیِ خالیتر، صدای آهستهای از جابهجایی چوبخوارهای کوچک داخل مبلمان چوبی، صدای آرام تیکتاک ساعتدیواری اتاق خواب و... هر صدایی که سکوت باعث پیدایش آن میشد. مغزش دنگدنگ صدا میکرد و تمام چیزهایی که بارها خوانده بود، تمام چیزهایی که با تهیونگ گفته و شنیده بود، در مغزش جابهجا میشدند و کمر همت بسته بودند تا جانِ روحش را بگیرند؛ مثل تمام دقایق و ساعات و روزهای اخیری که به اندازهی صدسال گذشته بود...
تکانی به خودش داد و به پهلو شد، دفترچه را هنوز روی سینهی خودش میفشرد و چشمانش را بسته بود. بوی گند عرق و خون و سیگار میداد و دلش میخواست تنی به آب بزند اما خسته بود، خیلی خستهتر از آنی که بخواهد از جا بلند شود. معدهش از خالی بودن میسوخت و سردرد بدی داشت، استخوان ساعدش تیر میکشید و چشمهایش متورم و دردناک بودند. در خودش جمع شد و آهسته زمزمه کرد:
- چرا... این مجازات کدوم کارمه تهیونگ؟ چرا اینجوری تنبیهم کردی؟ از کجا پیدا کنم؟ اون مدارک کوفتی رو کجا گذاشتی پسر...
مرور کرد، دوباره و دوباره جملههای آخر او را در ذهنش مرور کرد:
" زودتر پیداشون کن جونگکوک. میدونی کجاست مگه نه؟ پیداش میکنی مگه نه؟ زمان زیادی نداری. زمان! هوم؟" "باید بتونم این جنایت رو افشا کنم. میدونی کجا پیداشون کنی درسته؟ میتونی اینکارو برام بکنی؟" "زمان زیادی نداری. زمان! هوم؟"
سر چرخاند و پیشانی دردناکش را روی سرامیکهای سرد فشرد؛ مغزش خالی بود و از هیچچیز سر درنمیاورد. زمان؟ تهیونگ روی زمان تاکید کرده بود اما باز هم نمیتوانست متوجهی چیزی شود.
- فقط کافیه پیداشون کنم، اونوقت همه رو آتیش میزنم تهیونگ. هرکسی که باعث این اوضاع شده رو چرخ میکنم و از روشون رد میشم. فقط تماشا کن عزیزِ من، تماشا کن و ببین چطور دونه به دونهشونو جنازه میکنم و انتقامت رو میگیرم. وقتی خیالم ازشون راحت شد، بعدش قاتلت رو با دستای خودم میکشم! خیلی خوبه مگه نه؟ قاتل عوضیت همینجا، توی همین خونه میمیره. اینو بهت قول میدم ته! قول من قوله نه؟ همیشه اینو بهم گفتی. من تو PQ بهت قول دادم که برمیگردم، زنده موندن سخت بود اما بخاطر قولم به تو برگشتم. میبینی؟ من بخاطر تو هرکاری میکنم. حتی یادت میاد هدیهی تولدت رو؟ بهت گفتم وقتی که ماموریت میری، ساعت و عقربههاش مهمترین چیزای دنیا میشن چون با هر حرکتشون، به دیدن دوبارهت نزدیک میشم. اون روز گفتی: " پس برام ساعت خریدی که با زمان کنترلم کنی؟ میخوای مجبورم کنی که همیشه منتظرت بمونم؟ "
آره تهیونگ، من نیاز داشتم که تو منتظرم بمونی حتی اگه ناچار بودم مجبورت کنم. آره، منتظرم بمون. من خیلی زود میام. وقتی که کلک این عوضیا رو کندم، خیلی زود می...
"زمان! هوم؟"
صدا در سرش پیچید، پلکهایش از هم باز شد و با تمام بیحالی و بدن کرختش، یکهو از جا پرید:
- ساعت!