Soldier And Commander[pt3]
Aliento
این پارت شامل دو تلگراف هست. تلگراف دوم در انتهای این تلگراف جا گرفته، از دستش ندید~
- همهچی آمادهست؟
+ بله هیونگ.
- خوبه. کلنل چند دقیقهی دیگه میرسه. قضیهی دکتر کیم حله دیگه؟ مطمئن باشم؟
+ خیالت راحت. حداقل تا آخر شب زمینگیره.
قدمهای جیمین کند شد و به سمت دکتر جوان برگشت. برایش متاسف بود ولی در شرایطی هم نبودند که دلداریاش بدهد. مرد جوان انگار حرفش را از نگاهش خواند، لبخندی زد که تضادش با صورت پر از استرسش توی ذوق میزد:
- اشکالی نداره هیونگ. اون پدر منه، خودمم باید از پسش برمیومدم.
- من خیلی متاسفم سوکجینا. مطمئن باش این لطفت...
- من به فرمانده، جونم رو مدیونم! پس دیگه این حرفو نزنین.
سوکجین میان حرف او پرید و محکم و قاطع گفت. جیمین هم با همان نگاه نگران و متاسفش، سری تکان داد و دوباره هردو به دنبال برانکاردی که دو سرباز، جلوتر از آنها بهسمت اتاقی که آماده شده بود، آن را میبردند راه افتادند.
نقشه این بود؛ جیمین که بخاطر دکتر کیم، پدر جین و پزشک کهنهکار ارتش که از دوستان نزدیک کلنل هم بود، نتوانسته بود سم اصلی را با چیز دیگری عوض کند و حالا، ناچار بودند کار دیگری بکنند. به لطف پادزهر، فرمانده هنوز زنده بود و این باید هرطور که میشد از همه مخفی میماند. اما با وجود دکتر کیم، چطور میتوانستند مرگش را جعل کنند؟ پس سوکجین کسی بود که برای خانهنشین کردن پدرش در آن روز خاص، داوطلب شد. جیمین در دُز داروی خوابآوری که جین در چای صبحانهی پدرش ریخت، دخالتی نکرد چون به هرحال خود او هم پزشک بود ولی سعیش را کرد که مرد جوان را به نحوی منع کند. هرچه که بود دکتر کیم پدر جین بود و آن خوابآورها هرچقدر هم کمخطر، برای فرد پابهسن گذاشتهای مثل او، بیخطر هم نبودند.
اما با اینحال، جیمین اصراری هم نکرد، میتوانست وجدان کاریاش را همان یکبار ساکت نگه دارد، بههرحال تهیونگ اولویتش بود.
بالاخره به اتاق رسیدند و پس از جابهجایی تن بیجان فرمانده از روی برانکارد به تخت، جیمین دو سرباز منتظر را به بهانهی ورود کلنل بیرون کرد و سپس بلافاصله، به سمت تهیونگ دوید:
- بیا کمکم جین. علائم حیاتیشو چک کن. به نظرت دُز بیشتری از پادزهر نیازه؟
و بعد دست روی گردن تهیونگ گذاشت و نبضش را گرفت. خواست چیز دیگری بگوید که سرباز پشت در مانده، دو ضربهی محکم به در زد و با صدای بلندی گفت:
- کلنل اینجا هستن!
- لعنت!
جیمین غرید و سریع تخت را دور زد و ملحفه را روی صورت تهیونگ کشید. نمیدانست از نبض و تنفس ضعیفش خوشحال باشد که جلب توجه نمیکند یا ناراحت و نگران بماند.
کلنل وارد اتاق شد؛ با همان شانههای شق و رق و قدمهایی که انگار با هربار روی زمین گذاشتنشان، به تمام دنیا فخر میفروخت. جیمین در کلافهترین و عصبیترین حالت تمام زندگیاش بود و با خودش فکر میکرد تا چه اندازه از آن پیر سگ متنفر است.
بالاخره سختترین بخش شروع شده بود، رویارویی با کلنل!
سوکجین به سختی بزاقش را قورت داد و نفسی از راه دهانش کشید؛ اولینبارش بود که در چنین موقعیتی گیر افتاده و حالا واقعا ترسیده بود. این قضیه اصلا شوخی بردار نبود، همانطور که برای فرماندهای با اسم و رسم تهیونگ هم شوخی نبود و او را به کام مرگ کشانده بود.
- دکتر کیم. میخوام در این لحظات آخر کنار فرمانده کیم باشم. از نظر شما که اشکالی نداره؟
سوکجین به خودش آمد، چشمانش دو دو میزدند و رنگش پریده بود. با این وجود احترامی به کلنل گذاشت و آهسته گفت:
- اشکالی نداره قربان.
اگر همهچیز خوب پیش نمیرفت چه اتفاقی میافتاد؟ همهشان را اعدام میکردند و فرمانده کیم هم اینبار واقعا کشته میشد!
نگاهی به جیمین انداخت، او با آرامش پلکهایش را روی هم گذاشت و آهسته بازویش را لمس کرد و بیصدا لب زد:
- نگران نباش.
جین سری تکان داد و لبهایش را روی هم فشرد؛ میتوانست از پسش بربیاید. حداقل بخاطر نجات فرماندهای که زندگیاش را مدیونش بود.
کیم سوکجین آخرین کسی بود که باید مرگ فرمانده را تایید و ثبت نهایی میکرد و اینبار آنقدری اهمیت داشت که خود کلنل آمده بود تا با چشم خودش ببیند. هرچند آن پیرمرد لعنتی بدبینتر از این حرفها بود.
- حیف شد که معتمد من، دکتر کیم بزرگ امروز اینجا نیستن.
کلنل گفت و عرق سردی از تیرهی کمر سوکجین سُر خورد؛ این یک کنایهی واضح بود؟! معطل نکرد و به حرف آمد:
- عام... آ... پدر... متاسفانه کمی کسالت داشتن.
سریع احترامی گذاشت و تا کمر مقابل کلنل خم شد:
- من بهترین خودمو انجام میدم و از اعتماد شما مثل یک گنجینه محافظت میکنم!
کلنل نیشخندی زد و سری تکان داد. سوکجین نامحسوس نفس راحتی بیرون فرستاد و مشغول شد تا کارش را شروع کند؛ همیشه ستایش پیرمردی مغرور و خودشیفته مثل او، جوابگو بود. البته که موقعیتش به عنوان پسر و جانشین ارشد پزشکِ گردان اصلی که اختیار تام داشت هم، بیتاثیر نبود.
چند دقیقه بعد، درحالی که به سختی جلوی اشکهایش را میگرفت و دستهایش نامحسوس میلرزیدند، نگاهی به چهرهی رنگ پریدهی فرمانده انداخت و مانیتوری که فقط حاوی خطی صاف و فاقد هرگونه علائم حیاتی بود را خاموش کرد. نمایشی که به خواست خود کلنل راه افتاده بود تا جزییات همهچیز را نظاره کند و بهقول خودش تا لحظات آخر فرمانده را همراهی کرده باشد.
نمایشی که سه نفره، با نقشهای عجلهای اما دقیق، مدیریتش کرده بودند تا همهچیز درست و قابل باور باشد.
کلنل قدمی به سمت تخت برداشت که باعث شد سوکجین به خود بلرزد و انگشتان جیمین از حرص مشت شوند. چرا فقط دست از سر مرد بیچاره بر نمیداشت؟! کلنل آنقدری نزدیک تخت شد که شکم برآمدهش به دیوارههای میلهای سفیدرنگش برخورد کرد. آهسته و با طمانینه، دست زمخت و چروکش را بالا برد و انگشتانش را نوازشگونه میان موهای چون شَبَق مشکی فرمانده که با تارهای سفیدی تزیین شده بودند، کشید. جیمین و سوکجین، چنان شوکه به تصویر روبهرویشان خیره مانده بودند که حتی پلک هم نمیزدند.
کلنل به سمت صورت مهتابی، بیحرکت و خوابیدهی تهیونگ خم شد و کنار گوشش، به آهستگی زمزمه کرد:
- روز اولی که دیدمت، بهت گفتم که با یونسوک برادری. همونقدری که اون پسرم بود، تو هم بودی. بهت گفتم که شور و لیاقت و تواناییت چیزیه که من میپرستمش. ولی یه چیز دیگه هم بهت گفته بودم، یادت میاد؟
سرش را نزدیکتر برد، جایی نزدیک پلکهای بسته و پیشانی بلند فرمانده:
- بهت گفته بودم پسرم همهی زندگی منه و باید خیلی خوب مراقبش باشی. بخاطر همین هم برادرش شدی. باید مثل جونت ازش مراقبت میکردی کیم تهیونگ!
دست دیگرش را حرکت داد و آهسته روی یقهی پیراهن چروک فرمانده که ردپایی از آغوش تنگ قاتلش را با خود داشت، کشید. بیحرکتی و بوی مرگی که از او استشمام میکرد، آدرنالین خون پیرمرد و روان مریضش را به هیجان آورده بود.
- سلام منو بهش برسون. بگو پدرش بالاخره انتقامش رو از قاتلش گرفت!
و بیشتر به سمتش خم شد و این، زنگ خطری را برای جیمین به صدا دراورد. فرمانده هنوز تپش و نفس داشت و این نزدیکی ممکن بود همهچیز را خراب کند. شاید معجزهای شد که ذهنش جرقهای زد و باعث شد سریع به سمت کلنل برود:
- اوه قربان!!!
جیمین جرات کرد و بازوی کلنل را از پشت کشید.
- قربان، سمّی که فرمانده کیم به وسیلهی اون اع... اعدام... شدن، سم خطرناکیه و ممکنه پوست رو هم آلوده و مسموم کرده باشه. بهتره از... از جسد فاصله بگیرید.
فقط خدا میدانست ادای آن کلمات برای جیمین، از جان کندن هم سختتر بود.
خوشبختانه کلنل مقاومتی نکرد و خونسرد عقب کشید، سری تکان داد و دوباره با شانههای شق و رقش، همانطور که آمده بود، از در خارج شد و همزمان به تمام سربازانی که بیرون از اتاق منتظرش مانده بودند، با صدای بلندی دستور داد:
- به بهترین نحو ممکن به مراسم تدفین فرماندهی کل رسیدگی کنید. میخوام همهچیز برای فردا کاملا مهیا باشه. مراسم فرمانده کیم باید باشکوهترین مراسمی باشه که تاحالا در پایگاه ما برگزار شده!
"بله قربان"های یکدست و یکصدا در فضا طنینانداز شدند و بعد همراهان کلنل پشتسرش راه افتادند تا او را از ساختمان خارج کنند.
با رفتن آنها، جیمین و سوکجین ناگهانی نفسهایشان را بیرون دادند و دست به پیشانی گرفتند؛ آنقدری در اینکار هماهنگ بودند که انگار کسی تا آن لحظه راه تنفسشان را بسته بود و حالا همزمان دست از روی گلویشان برداشته بود.
اما آن حالت زیاد طول نکشید چون جیمین سریع به خودش آمد و به سمت تهیونگ رفت. او نیاز به رسیدگی داشت و تا همان دقایق هم زیادی دوام اورده بود.
سوکجین با چشمان درشت شده به حرکات او خیره شد و بعد نگاهش بین دو سربازی چرخید که هنوز هم در چهارچوب در ایستاده بودند. سریع به سمتشان رفت؛ باید حتما از آنجا دورشان میکرد.
- هی...
روی بج فلزی لباس یکی از آنها را خواند:
- سونگتههی شی؟ ما... آمم... ما باید لباس فرمانده رو عوض کنیم. بعدش باید... بعدش باید توی تابوت بذاریمشون و به آرامگاه انتقالشون بدیم تا فردا مراسم تدفین و سوزوندن جسد انجام بشه. میتونی بری و لباس فرمانده رو از پایگاه بیاری؟
سرباز همانطور هاج و واج به او خیره مانده بود که جین بلافاصله رو به سرباز بعدی گفت:
- سرباز کیم ههرو؟ تو هم باید بری تابوتی که سفارش داده شده رو تحویل بگیری. اینکارو انجام بدین و سریع برگردین.
سوکجین تندتند حرفهایش را زد و سپس در را به روی آن دونفر بست و نفسی گرفت. امیدوار بود فقط از آنجا بروند.
- سوکجینا!
صدای مضطرب جیمین باعث شد سریع به سمتش برگردد.
- علائم حیاتیش خیلی ناپایداره. باید سریع از اینجا ببریمش.
- چی؟! ولی هیونگ...
- بیا اینجا ببین میتونی رگشو پیدا کنی یا نه. باید با یونگی تماس بگیرم که یه فکری کنه و از اینجا ببریمش. باید بریم مرکز درمانی خودمون؛ اونجا امنه.
جیمین گفت و بعد از اینکه تهیونگ را به سوکجین سپرد، سریع گوشیاش را از جیب یونیفرمش بیرون کشید و با یونگی تماس گرفت. تا اوضاع خرابتر نشده بود، باید به سرعت آنجا را ترک میکردند...
- چ...
+ بیا داخل!
جیمین سریع یونگی را داخل اتاق کشید و در را بست. یونگی بیقرار در اتاق چشم چرخاند و وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد، قالب تهی کرد.
- خدای من...
+ دستت چی شده؟!!
جیمین دست یونگی را گرفت و نگاه دقیقی به آن انداخت؛ بند انگشتانش زخمی و خونی بود و با کمی دقت میشد فهمید که خونهای رویش متعلق به او نیستند. نکند...
وقت نکرد چیزی بپرسد، چون یونگی او را کنار زد و منگ و مات به سمت تختی که فرماندهاش روی آن خوابیده بود قدم برداشت. فرماندهای رنگ پریده با آن همه سیم و دستگاه و دارویی که موقتاً آویزانش کرده بودند تا زنده نگهش دارند.
- این چه وضعیه...
یونگی سرخ و کبود شده بود و جیمین فهمید که اعصابش باز هم متشنج و از کنترل خارج شده است. لعنت به اتفاقات پیشآمده که نتیجهی خوب تمام آن دورههای مشاوره و رواندرمانی ارتش که با اصرار زیاد، یونگی را وادار به شرکت درشان کرده بود، نابود کرده بودند.
دستانش را روی شانهی یونگی گذاشت و خیره در چشمانش، با لحنی که او را متقاعد کند و هجوم احساساتش را بخواباند، گفت:
- خوب به من گوش بده یونگی. ضربان قلبش بهتر شده ولی شرایطش استیبل نیست. حتی دیگه میتونم بگم که تو کماست! شاید لازم باشه خونِش رو تصفیه و عوض کنیم و هرچی که هست، اینجا نمیتونم براش کاری بکنم و باید بریم مرکز خودمون. الان به کمکت احتیاج دارم که تهیونگ رو از اینجا بیرون ببریم. متوجهی چی میگم؟
یونگی با مردمکهایی لرزان و چشمانی آب افتاده، نگاه به نگاهِ خیرهی جیمین داده بود و حس میکرد رمق از تنش بیرون کشیده شده است. اما به قدرتش برای پایان دادن به آن ماجرای لعنت شده نیاز داشت. سعی کرد خودش را جمع و جور کند، چند نفس عمیق کشید و عقلش را به کار انداخت، با آن شرایط چه میتوانستند بکنند؟ سربازانی که گماشتهی کلنل بودند، دوربینهای مداربسته و...
- تابوت!
سر هر دو به سمت سوکجینی چرخید که با استرس انگشت درهم میپیچاند و نگاهشان میکرد. دکتر جوان عینک ظریف و گردش را به بینی فشرد و عصبی دستی میان موهای آشفتهای که روی پیشانیاش ریخته بود کشید. حس میکرد تمام تنش از استرس خیس عرق شده است. با این وجود حرفش را ادامه داد:
- سربازا که تابوتو آوردن، فرمانده رو باهاش به آرامگاه انتقال میدن درسته؟ به نظرم این تنها راهیه که میشه باهاش از اینجا بیرون ببریمش.
جیمین با خوشحالی سری تکان داد و به یونگی نگاه کرد تا نظرش را بداند. اما او خسته بود، آنقدری که حس میکرد مسیری چند کیلومتری را دویده است. دستی به کمر زد و سرش را پایین انداخت. پیشنهاد خوبی بهنظر میرسید؛ در واقع تنها راهشان بود! دست به سر کردن سربازها هم نباید آنقدرها سخت میبود، نه؟ کمی اذیت کردنشان، کارشان را راه میانداخت.
نفس عمیقی کشید، سر بلند کرد و با نگاهی که جیمین میتوانست تا عمقش را بخواند، خیره به او پرسید:
- از اون مدل قرصهایی که به دکتر کیم دادین، هنوز داری؟
جیمین نگاه معذبی به سمت سوکجین انداخت و لب گزید. در حقیقت جایی برای شرمندگی نبود، زمینگیر شدن دکتر کیم بزرگ در برابر نجات جان فرمانده. به نظر خودشان که عادلانه بود!
سوکجین اجازه نداد جیمین بیشتر از آن شرمنده بماند؛ ناسلامتی مجرم اصلی خودش بود!
لبخندی زد و آهسته گفت:
- اشکالی نداره هیونگ. بالاخره منم شریک جرمم.
و رو به یونگی ادامه داد:
- من بهت میدمشون فرمانده مین. اما یه چیز سریعتر و موثرتر لازم داریم.
بعد با دستش چیزی را نشان داد و آهسته خندید و یونگی بالاخره اولین لبخند آن روزش را زد.
- یونگیا...
یونگی که تا آن لحظه خیره به مرد خوابیدهی سفیدپوش و رنگ پریدهی پشت آن پردهی پلاستیکی بود، با صدای آرام جیمین به خودش آمد و با همراهی دستان او، به بیرون از اتاق کشیده شد.
جایی را که برای نشستن در آن راهروی کوچک سرتاسر سفید پیدا کردند، جیمین قهوهی داغی که برای جفتشان گرفته بود را به دست یونگی داد و او با تشکری زیرلب، لیوان پلاستیکی گرم را میان دستانش گرفت.
هنوز لب به محتویاتش نزده بود که دست دیگرش توسط جیمین کشیده شد. جیمین دست زخمی او را که مقدار کمرنگی خون هنوز روی پوستش بود، روی پای خودش گذاشت و با دستمالی مرطوب، مشغول تمیز کردنش شد. یونگی اعتراضی نکرد و گذاشت او کارش را بکند؛ امروز برای آدم خونسرد و آرامی مثل او هم، روز سختی بود.
- بدجور کتکش زدی.
جیمین آهسته زمزمه کرد؛ با لحنی که یونگی میتوانست دلخوری کمرنگی را در آن تشخیص بدهد. غیر از آن هم انتظار نداشت، جیمین تمام زیر و بمش را میشناخت.
- اونقدری زدمش که احتمالا تا الان از خونریزی مرده.
دستان جیمین به ناگاه از حرکت ایستاد و با بهت خیرهی یونگی ماند. آنقدر بیخیال و خونسرد حرفش را زده بود که ته دلش لرزید؛ داشت جدی میگفت؟
یونگی نگاهش را از چشمان سرزنشگر او گرفت و دستش را عقب کشید. لبی با قهوهاش تر کرد و اخمش از تلخی زیاد آن درهم رفت:
- لیاقت زنده موندن نداره.
+ ولی تو که از اصل ماجرا خبر داشتی!
- هرچی که بود، اون نباید اینکارو میکرد.
+ این وظیفهشونه. شغلیه که اونها و گردانشون دارن. اون چارهای غیر از این نداشت یون.
- آره ولی نه با کسی که دوستش داشت!
صدای یونگی اینبار تُن بلندی داشت و چشمانش دوباره درشت و سرخ شده بودند. جیمین نمیخواست اعصابش را از آنچیزی که بود بیشتر تحریک کند ولی او مهلت نداد:
- تو بهش گفته بودی اون داروی لعنتی رو به بازوی تهیونگ تزریق کنه؟ بهش راهکار دادی بهجای اینکه جلوشو بگیری؟!
+ این چیزی بود که خودتم در جریان بودی. در ضمن! من نمیتونستم جلوشو بگیرم.
- چرا؟!
+ چون...
- آره! چون تو هم ازش توقع داشتی که اینکارو نکنه!
+ اونقدر عصبانی هستی که نمیخوای یکم فکر کنی.
- نه! نمیخوام! چون کارش هیچ رقمه توجیه نداره. چون اگه من جاش بودم هرگز اینکارو نمیکردم. حاضر بودم خودم بمیرم ولی دستم به گرفتن جون تو نره. پس دیگه اینقدر ازش دفاع نکن و نگو "چارهای نداشت" و اینجور خزعبلات حالبهمزن!! اینجوری فقط منو دیوونهتر میکنی!
یونگی با حرص گفت و نگاهش را از چشمان دلخور و غمگین جیمین گرفت. آخ این خشم لعنتی... داشت تمام استخوانهایش را میسوزاند.
دقایقی سکوت بینشان برقرار شد، هیچکدام حرفی نمیزدند و این کمکم داشت یونگی را آزار میداد. از آنطور حرف زدنش پشیمان شده بود؛ هیچکدام از آن اتفاقات تقصیر جیمین نبود و ربطی هم به او نداشت.
خواست چیزی بگوید که صدای آرام پزشک جوان به گوشش رسید:
- من بهش گفتم به بازوی تهیونگ تزریقش کنه، چون نگاهشو دیدم. کلافه بود، عصبی و عاصی و درمونده بود. هیچوقت تاحالا جونگکوک رو اونطوری ندیده بودم. تو بیمنطق نیستی، بهتر از هرکسی میدونی چه وظیفهی بیرحمانهای رو بهش سپردن و حتی بهتر میدونی که اگه کاری غیر از اون میکرد، تلفات بیشتری میداد. خودش و خانوادهش علاوه بر تهیونگ! میدونی وقتی داشت از اتاق کلینیک بیرون میرفت چی بهم گفت؟ جوری که دکتر کیم متوجه نشه، ازم خواست یه سرنگ دیگه از اون سم رو هم بهش بدم. جونگکوک پیشاپیش میدونست چارهای جز انجام دادن اینکار نداره و حتی خودشو برای خیلی چیزها آماده کرده بود...
جیمین دید که دستان یونگی مشت شدند و لبهایش را بهم فشرد. امیدوار بود تا تاثیر مدنظرش را روی او بگذارد:
- "اولیَندِر" اگه به رگ گردن تزریق بشه درصد کشندگی سریعی داره. ولی وقتی به عضله تزریق بشه، میشه وقت خرید و این تنها کاری بود که میتونستم برای همهمون بکنم. خوشبختانه ما پادزهرو سریع بهش رسوندیم و حالا هم... مطمئنم اونقدری قوی هست که از پسش بربیاد. فقط باید بیشتر صبر کنیم تا بدنش ریکاوری بشه، هوم؟ تو که همهی اینا رو خودت هم میدونی یونگیا. مگه از اولشم همینو باهم طی نکرده بودیم؟ که تهیونگ باید بمیره تا همه مرگش رو باور کنن و دست از سرش بردارن. باید اونقدری به مرگ نزدیک میشد که جونگکوک و مهمتر از همه، کلنل باورش کنن. مگه بخاطر همین اینقدر تلاش نکردیم؟! مگه... اون سربازای بیچاره بخاطر همین مسئله الان ساعتها تو توالت نیستن؟
جیمین جملهاش را اینطور تمام کرد تا لبخند یونگی را ببیند و موفق هم شد. ابروی یونگی با شیطنت بالا پرید و نگاه پرخون و عصبیَش، کمی رام شد:
- میخواستن چاپلوس نباشن و وقتی که فرماندهشون براشون نوشیدنی خرید، تا تهشو در نیارن.
جیمین لبخندی زد و نگاهش از حالِ آرام شدهی یونگی، رنگ گرفت. دوباره دست سرد او را میان دستان گرمش گرفت و آهسته گفت:
- حال تهیونگ خوب میشه و به محضی که سرپا شد، همه باهم از اینجا میریم. هوم؟ استعفا میدیم و خودمون رو بازنشست میکنیم، همونطور که قرار گذاشتیم. درسته افراد خیلی کمی از این نقشه خبر داشتن و کمکمون کردن ولی اگه کوچکترین چیزی لو بره... باید تا میتونیم از این شهر و کشور دور بشیم.
یونگی، بیحرف سری به تاییدش تکان داد و مشغول نوازش دستی شد که دستش را میان خود گرفته بود. درست که فعلا جایشان امن بود ولی دردسر هنوز تمام نشده بود.
- حالا پاشو بریم.
یونگی با تعجب به جیمین نگاه کرد و از چهرهی پیروزمندش حدس زد که درخواستش چیز خوبی نیست.
+ کجا؟! پس تهیونگ چ...
- سوکجین میاد و مواظبه. باید بریم ویلا. جوری که بندینههای دستت زخم شده، احتمالا جونگکوک الان به کمک احتیاج داره.
+ من دیگه هیچکاری با اون حیوون ند...
جیمین سریع گردن یونگی را چسبید و با لبهایش، خفهاش کرد. آن بوسه، بهمانند برقی بود که از جریان مغز پردرد و داغ کردهی یونگی رد شد، یک شوک لازم و شیرین برای آرام کردن و خاموش کردن آتش خشمش. درمانی ابداعی که فقط جیمین بلدش بود. کمی بعد، فاصله گرفت و خیره به چشمان خمار شدهی مرد، آهسته زمزمه کرد:
- تو کاری نداری، من کار دارم...