Soldier and Commander[3]
Alientoبعد از آن همه تقلا و بالا کشیدن خودش از پلهها و داخل ویلا شدن، حالا جایی کنار شومینهی هیزمی که چوبهایش خاکستر شده بود و کمکم رو به خاموشی میرفت، تن زخمیاش روی سرامیکهای سفید آرام گرفته بود و نیمی از صورتش سرمای زمین را به تنش منتقل میکرد. حتی آنقدری انرژی نداشت که به دیواری تکیه دهد یا بنشیند و همچون جسدی رها شده، روی زمین خوابیده بود و انتظار میکشید. انتظار مرگ؟ این نزدیکترین و بزرگترین آرزویش بود.
حداقل در آن لحظه با تمام وجود امیدوار بود خونی که از بینی، کنارهی لبها و سر و گوشش راه گرفته بود، به درد وحشتناک قفسه سینه و سر و ساعدش کمکی کنند و جانش را بگیرند. یا انتظار از نوعی دیگر؟ انتظار برای کسی که بیاید، زیر بغلش را بگیرد، تیمارش کند و با محبت به وجودش گرما ببخشد و ترحم کند؟
جونگکوک از عمق وجودش ترحم کسی را میخواست. در آن لحظه نیاز داشت کسی طرفش را بگیرد و قلب پارهشدهاش را تسکین ببخشد ولی چنین کسی دیگر وجود نداشت و جونگکوک میماند و همان انتظار نوع اولش!
با وجود خونی که مانع باز شدن پلکهایش میشد، به آرامی چشمهایش را باز کرد و خیرهی سرامیکهای سفید و سرد و فضای مرده و خالی خانه شد. آن خانه یک مکان معمولی نبود؛ آنجا جایی بود پر از خاطره، پر از رازهای پنهانی و پر از بودن هرچیزی که خودش و تهیونگ برای دیگران، بیرون از آنجا نبودند.
در آن خانه، فقط دو مرد جوان عاشقپیشه بودند که خارج از دنیای خشن بیرونیشان، متفاوت و خوشحال زندگی میکردند. تمام خاطرات، نگرانیها، خوشحالیها، اشکها و لبخندها در رج به رج آن خانه نهادینه شده بود و انگار اشیاء و دیوارهایش حافظه داشتند که حالا آنطور جونگکوک را خرد و وجودش را له میکردند.
تهیونگ و عطر موهای خیسش وقتی که از حمام برمیگشت و بلافاصله در آشپزخانه مشغول درست کردن چای میشد، تهیونگ و آوازهای زیرلبی و ریز ریزش که جونگکوک هربار اصرار میکرد تا بلندتر بخواند اما او زیربار نمیرفت، تهیونگ و صدای خندههای بلندش که در اتم به اتم فضای آن خانه ثبت شده بود...
همهی اینها، حتی بیشتر از درد طاقتفرسای جسمش، طاقتش را تاب کردند و سعی کردند روح از تنش بیرون بکشند. انگشتان بلندش با سستی بالا رفت و سینهاش را به چنگ کشید. قلبش چنان میسوخت که دلش میخواست از جا درش بیاورد تا آن درد دیوانهکننده تمام شود. میتوانست روی این قلب بیتاب، حسابی باز کند؟ این یکی آرزویش را برآورده و کارش را تمام میکرد مگر نه؟
آنقدر عاجز و بیچاره شده بود که حتی نمیتوانست آنطور که خودش میخواهد و اراده میکند، بمیرد. شاید این ذره ذره زجرکش شدن، جزای همهی اشتباهات و گناهانش بود. متنفر بود، از خودش، از شغلش، از آن کلنل کفتار صفت بیرحم و حتی از تهیونگ! تهیونگی که حتی نخواسته بود کوچکترین مقاومتی بکند و جلویش را بگیرد.
او به پشتوانهی یک درگیری تا آنجا آمد. امید داشت تهیونگ با نفرت به سمتش حمله کند و کمی خوششانسی میخواست که حتی به دستش کشته شود و آنوقت مجبور نمیشد خودش با دست خودش جانش را بگیرد.
بله، همهچیز تقصیر او بود که مطیع و تسلیم ماند و چارهای برایش باقی نگذاشت.
دردی طاقتفرسا در تنش پیچید و باعث شد بیشتر در خود مچاله شود و نالهای از لبهایش بیرون بپرد اما آن درد، در برابر درد شدیدی که در قلبش حس میکرد، واقعا ناچیز بود. دست سالمش، بیاختیار به سمت جیب شلوارش رفت و سرنگ اضافیای که همراه خودش آورده بود را بیرون کشید. سرنگ سفید و قلمی را مقابل چشمانش بالا آورد و خیرهاش ماند؛ دردش آمده بود. تهیونگ از سوزن تیز آن، حسابی دردش گرفته بود. جونگکوک حتی میتوانست تصور کند که مایع درون سرنگ چگونه تکبهتک اندامهای حیاتی عزیزترینش را از کار انداخته بودند و اینطور بیشتر به خودش عذاب میداد. چطور توانسته بود با دستان خودش، تن عزیزش را بیجان کند و هنوز هم با سگجانی نفس بکشد؟
انگار هر ثانیه و دقیقه که میگذشت، بیشتر میفهمید که چه اتفاقی افتاده و این، دردِ قلبش را هم بیشتر میکرد. آنقدری که دوباره دستش به سینهاش رفت و قلب شوکه و بیچارهاش را محکم به چنگ کشید.
سرنگ ظریف را با حرص به سمتی پرت کرد و قطرهی اشک غلیظی از چشمانش چکید. حق نداشت بمیرد. حق نداشت آنقدر راحت مانند فرشتهاش که راحت خوابید، بمیرد. باید زنده میماند، هر روز و هر ثانیه درد میکشید و شاید... اینطور شاید میتوانست از کسی که دیگر زنده نبود ترحم بخرد. جونگکوک امید داشت روزی که دوباره با تهیونگ ملاقات میکند، بخشیده شده باشد.
از آن به بعد محکوم به مردگی بود. محکوم به عذاب کشیدن و لحظه به لحظه سوختن. زندگی به کثافت کشیده شدهای که در آن حتی حق نداشت با مایع آن سرنگ لعنتی، کار خودش را تمام کند. چون مسئولیت داشت، چون خانواده داشت، چون نقطه ضعف داشت و طرف حسابش انسان کریهی مثل کلنل قرار گرفته بود.
سینهاش تکان خورد، چانهاش و بعد هم شانههایش. آوای آرام و سوزناکی در سالن ساکت و سرد پیچید و سرامیکهای سفید، تَر شدند. جونگکوک گریه میکرد!
جونگکوک یک عزاداری ناچیز به قلب دردناکش بدهکار بود...
- این...
سکوت او، باعث شد جیمین با خشم سر به سمتش بچرخاند و با جدیت بپرسد:
- این خون کوکه؟
یونگی نگاهش را گرفت و جوابش را نداد و جیمین با عصبانیت و دستانی مشتشده، از کنار رد خونی که روی سنگفرشهای حیاط و پلهها دیده میشد گذشت تا خودش را سریع به داخل ویلا برساند. خسته بود، آن روز لعنتی خیلی خستهکننده بود و واقعا دیگر تحمل یک استرس دیگر را نداشت.
همانطور که حدس میزد، در ویلا با هل کوچکی باز شد و جیمینی که منتظر بود هالهی گرما از داخل خانه به صورت یخ کرده از سرمایش بخورد، با سرمای خانه شوکه شد و نگاهش سریع به سمت شومینهی خاموش رفت اما در دیدرسش چیزی مهمتر قرار داشت. جونگکوک زخمی، خونین و بیحرکت؟!
جیمین حس کرد قلبش یک تپش جا انداخت و سر جایش خشکش زد. این یکی دیگر نقشه نبود و چیزی نبود که برایش آماده شده باشد.
به سمتش دوید و کنارش روی زانو نشست. قبل از هرکار دست روی نبض گردنش گذاشت تا علائم حیاتیاش را چک کند و تمام سعیش را کرد تا نگاهش به سرامیک سفیدِ سرخ شده نیفتد. صورتش زخمی و کبود و ورم کرده بود و انگار سرش شکسته بود که آنطور خونریزی داشت.
نبض زندهای را که زیر انگشتان دستش حس کرد، نفسی گرفت و مشغول واکاوی بیشتر شد. روی صورتش ردی از اشک میدید و انگشتانی که از روی لباس، سینهاش را به چنگ کشیده بودند...
جونگکوک درد داشت و جیمین میتوانست تمامش را حس کند.
- جونگ... جونگکوکا...
چند ضربه بهصورت بیرنگ و سفید شدهاش زد و لرزش آرام پلکهایش را که دید، کمی خیالش راحت شد. آهسته دست شلشدهاش را از روی لباسش جدا کرد و با چک کردن قفسه سینهاش، پلکهایش را با حرص و محکم روی هم کوبید. اما تن یخزده و بیجان جونگکوک، باعث شد خشمش از یونگی را فراموش کند و بلند او را صدا بزند.
یونگی با اکراه و تردید از پلهها بالا رفت و خودش را به داخل رساند و...
نمیخواست حتی پیش خودش هم اعتراف کند، اما از دیدن جونگکوک، آنطور و با آن حال و روز، درحالی که خودش مسببش بود، آشفته شد.
- شاید سرش شکسته باشه، دندههاش آسیب دیده و حتی دستش هم. خونریزی داره و شاید حتی دماغش هم شکسته باشه. دست مریزاد فرمانده!
جیمین جملهی آخرش را طوری گفت که یونگی حس کرد سینهاش سوخت و گوشهایش آتش گرفت. آن لحن مواخذهگر آن هم از طرف او، برایش گران تمام شده بود.
- زود باش بیا کمک کن. باید ببریمش مرکز. به درمان فوری احتیاج داره.
+ چی؟!
- مین یونگی!!!
+ میخوای ببریش مرکز که اونقدر نزدیک تهیونگ باشه؟
- الان وقت این حرفا نیست.
+ من اجازه نمیدم!
- یااا!
+ هرچی لازم داری بگو میرم برات میارم. همینجا درمونش کن.
- نمیشه. باید از استخونها و جمجمهش عکسبرداری بشه. ممکنه خونریزی داخلی داشته باشه.
+ لازم نیست.. موقع کتک زدنش حواسم بود. جاییش نشکسته.
- اینو من تشخیص میدم نه تو.
+ بس کن جیمین!
- تو بس کن! من همیشه مراعات میکنم و به تصمیماتت احترام میذارم ولی وقتی پای جون کسی درمیون باشه، که اتفاقا رفیق ما هم هست! به حرفت گوش نمیدم. اگه تو هم کمکم نکنی، زنگ میزنم به یکی دیگه.
+ ما این همه ریسک نکردیم که حالا...
- اتفاقی نمیافته. فقط برای درمان میبریمش اونجا. قرار نیست از چیزی باخبر بشه.
+ جیمین...
- من تضمین میکنم!
گردنش مدام خم میشد و دوباره بالا میآمد و چشمانش دیگر ذرهای توان باز شدن نداشتند. روی صندلی، کنار تخت او چرت میزد درحالی که تمام شب را بین دو اتاق رفت و آمد کرده و وضعیت دو مرد زخمی و بیهوش را مدام چک کرده بود، حالا جوری خسته بود که دلش میخواست حداقل چندروز را بیوقفه بخوابد. همان خواب نصفهونیمهاش هم اما با صدای نالهی کوتاهی از هم پاشید و با تپش قلب از جا پرید. بالای سر اویی که صورتش درهم رفته بود و چیزی زیر لب زمزمه میکرد ایستاد.
انگار داشت بیدار میشد و همین هم به جان جیمینِ همیشه آرام، اضطراب میریخت. آهسته صدایش زد:
- کوک؟ هِی... صدامو میشنوی؟
او هر لحظه هوشیارتر میشد و همانطور که انتظار میرفت، ذهن آمادهاش تسلیم بیهوشی نماند؛ چون به محضی که دهان باز کرد فقط یک چیز پرسید:
- ساعت... ساعت چنده؟!
جیمین کف دستش را روی پیشانی او فشار داد، دمای بدنش هنوز بالا بود. بهجای اینکه جوابش را بدهد، سرمش را دستکاری کرد و حرکت قطرههای دارو را از همانی که بود هم کندتر کرد.
- هیونگ...
انگار حالا کاملا هوشیار بود که او را تشخیص داد و صدایش زد. جیمین سعی میکرد به چشمانش نگاه نکند، چون آنوقت بود که نمیتوانست در برابر غم درون مردمکهایش مقاومت کند و ممکن بود قولش به یونگی را زیرپا بگذارد. شاید چون خودش تنها کسی بود که جونگکوک را مقصر هیچچیز نمیدانست.
- عا... بیداری شدی. حالت بهتره؟ جاییت درد نمیکنه؟
و بعد نگاهش را بین بازو و سر باندپیچی شدهی او چرخاند.
- هیونگ... ساعت چنده؟
جونگکوک با اصرار حرف خودش را زد و به زحمت سر دردناکش را چرخاند تا تاریک و روشن هوا را از پنجره ببیند. قلبش میسوخت و تمام وجودش آشوب بود. خاطرات حتی ذرهای هم کمرنگ نشده بودند و آن خواب مصنوعی اصلا باعث تسکینش نبود. ثانیه به ثانیهاش را کابوس دیده و اتفاقات چندساعت قبل، با جزییات و کامل در ذهن آشفتهاش مرور شده بودند.
- ساعت پنج صبحه. تقریبا از دیروز عصر خوابی. چیزی نیست استراحت کن. لازم نیست امروز برای مراسم ترفیع...
- تهیونگ...
جونگکوک با چنان عجزی آن اسم را به زبان آورد که باعث شد جیمین حرفش را بخورد و بغض بزرگی در گلویش بنشیند.
- هیونگ... تو بهم گفتی دارو رو به بازوش تزریق کنم، نگفتی؟ من بهت اعتماد کردم. من... من نمیخواستم واقعا بلایی سرش بیاد. من... من مجبور بودم هیونگ. باورم میکنی؟ هیونگ تو منو باور میکنی؟
اشکهای داغش از گوشه چشمانش راه افتاده بود و بیقراریهایش داشت جیمین را نابود میکرد. حال بد جونگکوک، چون چاقویی کُند، بیرحمانه قلبش را میشکافت و به روحش درد میداد.
- جونگکوک... آروم باش... ببین...
جیمین سعی کرد چیزی بگوید اما او مهلت نداد. هیستریک و بیقرار جمله پشت هم ردیف میکرد و اشک میریخت:
- من خودم داوطلب شدم، منِ احمق... منِ بیهمهچیز... نمیخواستم دست کسی به تهیونگ برسه. کلنل... اون... بهم گفت دستور داده سرشو بِبُرن! تهیونگ از اینکه لباساش کثیف بشه متنفر بود هیونگ. تهیونگ نباید درد میکشید. تهیونگ احمق دلرحم من، نباید اونجوری میمرد هیونگ...
حالا طوری هقهق میکرد که جیمین دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و کاسهی اشک چشمانش لبریز شد.
- بهش گفتم... بهش گفتم اون ماموریت کوفتیو انجام نده. بهش گفتم همهچیزش مشکوکه و نباید خودشو قاتی کنه. تله بود... همهچیز یه تلهی کثیف بود. سونگگیل حرومزاده فقط یه تله بود تا تهیونگ بیچارهی من گیر بیفته...
جونگکوک میگفت، هقهق میکرد و اشک میریخت و جیمین نمیتوانست هیچکاری جز تماشا کردن و تحمل درد قلبش انجام دهد. همه میدانستند که کلنل سالهاست دنبال بهانهای میگردد تا فرمانده کیم تهیونگی گردان پانیش فورس را حذف کند.
تهیونگ با پیگیریهای زیادش برای علنی کردن غیرقانونی بودن مجازات سربازان خائن، علاوه بر بهخطر انداختن موقعیت سران بالا، کینهی کهنهی پیرمرد را هم زنده کرد و دشمنی بزرگ برای خودش تراشید. یونگی و جونگکوک بارها بحث کرده بودند تا متقاعدش کنند که دست در لانهی مار نکند اما او هربار قاطع سر حرفش میایستاد و میگفت:
" ما سالهاست تو این گردانیم. این بخشی از شغل ماست که جاسوسها و خائنها رو پیدا و دستگیر و مجازاتشون کنیم. بارها خطر کردیم و ماموریتهای سختی رو برای نجات و حفظ کشورمون انجام دادیم اونم بخاطر اینکه این آدما وجود داشتن و جون سربازا و موقعیت کشورمون رو بهخطر انداختن. اما قرار نیست جزای هر حرکتی اعدام خودسرانهی سرخود باشه! ما هنوزم میتونیم از قانون و دادگاههای نظامی برای مجازات مجرمها استفاده کنیم ولی کلنل وحشیگری رو ترجیح میده و تعداد هدفهاش هم روزبهروز بیشتر و بیشتر میشه. دیگه این اعدامهای خاموش، محدود به خیانتهای بزرگ و جاسوسی نیستن. هر ریزهکاری کوچیکی رو هم محکوم میکنه و خونشونو میریزه. من باید جلوی این وحشیگری رو بگیرم! "
- بهش گفتم... گفتم نکن. گفتم این کار خطرناکه، گفتم سونگگیل یه تلهست و هیچ موردِ "قتلعام سربازای لب مرزی که باعثش یکی از داخل باشه"، گزارش نشده. گوش نکرد هیونگ. به خدا قسم به حرفم گوش نداد. میخواستم کنارش بمیرم. میخواستم خودمم از اون دارو استفاده کنم و بمیرم. ولی ههآنی تازه حرف زدنو یاد گرفته هیونگ. مادرم، خواهرم و شوهرش برای اون کوچولو خیلی ذوق دارن. من... من مجبور بودم هیونگ...
جونگکوک پشتهم و عصبی حرف میزد و در خودش میپیچید. انگار که بالاخره توانسته بود کسی را پیدا کند تا دردِ دلش را بشنود. حتی اگر جانبش را نگیرد و محکومش کند. جونگکوک فقط میخواست کسی حرفهایش را شنیده باشد.
هقهقهایش که بالا گرفت و انگشتانش قلب سوزانش را به چنگ کشیدند، جیمین دیگر طاقت نیاورد و مجبور شد آرامبخشی آماده کند تا حداقل بتواند او را چندساعت بیشتر بخواباند. بیقراریهایش دلش را خون کرده بود و هرلحظه از آن وضعیت بیرحمانه عصبیتر میشد.
هنوز دقیقهای از تزریق آرامبخش نگذشته بود که جونگکوک دوباره و اینبار با صدای گرفتهای پرسید:
- ساعت چنده...
جیمین سعی کرد با آرامش جوابش را بدهد:
- بیست دقیقه به شش. چرا اینقدر ساعت میپرسی؟
معلوم بود که دارو اثرش را کمکم میگذارد چون حالا او به زحمت میان پلکهایش فاصله میانداخت و حرکت لبهایش برای ادای کلمات کند شده بود:
- قبل از تدفین... باید خداحافظی کنم... باید... باید یهبار دیگه ببینمش و باهاش... خداحافظی کنم.
جیمین لب گزید و نگاهش را از او گرفت. خوشحال بود که او قرار است چندین ساعت آینده را خواب باشد. وگرنه میخواست با یک تابوت خالی خداحافظی کند؟
صدای ضعیف جونگکوک هنوز به گوش میرسید و کمکم رو به خاموشی میرفت:
- میسوزه... قراره خاکسترشو تو دستم نگه دارم... گرمه... تهیونگ از گرما متنفره...
بیحال و خسته، جوری که انگار کیلومترها راه رفته و صدها تُن بار را حمل کرده بود، خودش را داخل خانه کشید و در را بست و قفل کرد. از همان لحظه به بعد، دلش نمیخواست هیچ جنبندهای را ببیند یا صدای کسی را بشنود. تن سنگین و وا رفتهاش را به زحمت تا تک اتاق ویلای کوچک کشاند و تمام سعیاش را کرد که چشمش به آن صندلی راکِ خالیِ منحوس و خونهای خشکشده روی سرامیک سفید نیفتد. دلش میخواست تنی به آب بزند تا شاید کمی از حجم سنگینی روح کثافت گرفتهاش شسته و کم شود اما پانسمان سر و آتل دستش برای انجام این کار تنبلش میکرد.
به هیچچیز نرسیده بود؛ خواب مانده بود و نه به مراسم ترفیع و نه به مراسم خاکسپاری نرسیده بود. با آن سر و وضعی که یونگی برایش درست کرده بود نمیتوانست هم به مراسم ترفیع برود. جیمین گفت که بهانهای برای غیبتش آوردند و قضیه را فیصله دادند اما در مورد دیدن تهیونگ و آخرین خداحافظی، آنقدر داد و فریاد کرده بود که حس میکرد حنجرهاش پاره شده و حالا هم صدایش در نمیآمد. از همه عصبانی و متنفر بود؛ از جیمین هیونگ، از یونگی و هرکس دیگری که باعث آن وضعیت بود، در صدر همهشان هم خودش و تهیونگ!
لخلخ کنان بالاخره وارد اتاق شد و به محض ورود موجی از خاطره، محکم به روحش برخورد کرد. تخت دونفرهی وسط اتاق، کمد لباسی مشترک، آینهی قدی کنج اتاق و دراوری چوبی که رویش چند قاب عکس چیده شده بود. چند شیشه عطر و چند قوطی کرم مرطوبکننده که دیدنشان باعث شد انگشتانش تیر بکشند. تهیونگ همیشه با وسواس و بیتوجه به غرهایش، لای انگشتانش را مرطوب میکرد و میگفت کار با اسلحه دستانش را خشک و پوستهپوسته میکند. یادآوری آن لمسها و نگاههای شفاف و لبخند مهربان او، باعث شد سینهاش یخ ببندد و قلبش یک تپش جا بیندازد. تهیونگ واقعا دیگر نبود؟!
سر منگش بیشتر از آن سرگیجهی ریزش را تاب نیاورد و به دَوَران افتاد و جونگکوک مجبور شد خودش را به کمک دیوار سرپا نگه دارد. میخواست چه کند؟ میخواست از آن به بعد چه غلطی با زندگیاش بکند؟
نگاهش به میز چوبیِ کوچک کنار تخت افتاد؛ کلاهک آباژور حصیری کوچکی که هدیهی خواهرش بود کمی کج شده بود و کاغذ سفیدی در کنارش خودنمایی میکرد. کاغذی که یک فلش مموری مشکی رویش بود؟!
لحظهای بعد با کاغذی میان انگشتان بیحسش، با چشمانی خیس و به خون نشسته به صفحهی روشن لپتاپ خیره مانده بود. جرات نداشت فایل ویدئویی که سریع بازش کرده بود را پلی کند. تصویری که از مرد لبخند به لب با آن چشمان غمگین میدید، کاملاً فلجش کرده بود. انگشتان لرزانش را به سختی پیش برد و بالاخره ویدئو را پلی کرد و همزمان کاغذ سفید از دستش سر خورد و زیر پایش افتاد. کاغذی که با خط زیبای خود تهیونگ حاوی پیامی بود: " تماشا کن! "
تصویر حرکت کرد، صدا در اتاقِ ساکت پخش شد و نفس جونگکوک را بند آورد:
-" آممم... سلام. اوه خدای من دقیقا باید چطوری اینکارو بکنم؟ یکم لوس نیست؟ یعنی ممکنه شبیه دراماهای آبکی بهنظر بیاد؟ حالا هرچی. باید حرفمو بزنم چون وقت کمه. هر لحظه ممکنه تو برسی. "
تهیونگ به اینجا که رسید، ساکت شد و قطره اشکی از چشم جونگکوک چکید. لباسهایش همانی بود که آن روز به تن داشت؛ همان پیراهن سفید و شلوار تیره. دقیقا لحظاتی قبل از آن اتفاق شوم، آن ویدئو را ضبط کرده بود؟ چرا؟ که جونگکوک را بیشتر از آن در جهنم بسوزاند؟
تهیونگی مقابلش لبخندی زد و دستی به موهایش کشید. موهای لخت و زیبایش با ملایمت میان انگشتانش پخش و در هوا تاب خوردند و جونگکوک از حسرتِ لمسِ دوبارهشان سوخت و خاکستر شد. چشمان تهیونگ پر از غم و ستارهباران بودند و کسی بود که نتواند برق اشک را در آنها ببیند؟
- جونگکوکا... من یه فرماندهام. ۱۹ سال تو ارتش بودم و چیزهای خیلی زیادی دیدم. دست به کارهای خطرناک و گاهی غیرممکنی زدم که تو از همهشون خبر داری. کسی که پابهپای من، از اول اولش همراه بود و توی تموم لحظاتی که داشتم، ردی ازش هست. اینا رو گفتم که بهت بگم، اشکالی نداره، هوم؟ اشکالی نداره. من درک میکنم. من این موقعیتی که توش گیر افتادیم رو خیلی خوب درک میکنم. متاسفم که به حرفت گوش ندادم و ازت عذر میخوام که مجبوری کاری رو بکنی که برات خیلی خیلی سخته. ولی به هرحال، انجامش دادی که حالا اینجایی هوم؟ اوه... یعنی الان من دیگه نیستم...
تهیونگ سکوت کرد و لبهایش را به دهان کشید. سیبک گلویش که بالا و پایین شد، جونگکوک فهمید که بغضش را قورت میدهد و اشکهای خودش با شدت بیشتری جوشیدند:
- متاسفم. فقط میتونم بگم بابت همهچیز متاسفم. باید به حرفت گوش میکردم و توی دامی که کلنل برام پهن کرده بود، گرفتار نمیشدم. اون روز که شنیدم بخاطر خیانت سونگگیل و لو دادن اطلاعات، چندین نفر از بچههای مرزیمون کشته شدن، دیوونه شدم و به هیچچیز دیگهای فکر نکردم. چند روزی بود که از سونگهو خبری نداشتیم، یادت میاد؟ از فکر اینکه دیگه نتونم رفیقمو ببینم، از فکر اینکه باید چه جوابی به پدرش بدم، دیوونه شده بودم. من اشتباه کردم. من اون همه تجربه رو فدای احساسات لحظهایم کردم و گول خوردم. بالاخره... هرکسی اشتباه میکنه نه؟ فقط... جزای این اشتباه خیلی سنگین بود...
تهیونگ دوباره سکوت کرد و اینبار نگاه خیرهاش را به دوربین دوخت. جونگکوک دلش میخواست معجزهای شود تا بتواند او را از آن قاب بیرون بکشد و روی چشمان نمزده و غمگینش را ببوسد. اما افسوس، افسوس و حسرت!
- میدونی... حالا که فکر میکنم میبینم همهچیز خیلی تمیز بود. کسی که این نقشه رو کشید خیلی خوب منو میشناخت و از نقطه ضعفهام باخبر بود. وقتی چشمم به دختر کوچولوی سونگگیل افتاد، ههآنی خودمون اومد جلوی چشمام. من نمیتونستم جلوی اون بچه به پدرش آسیب بزنم. من فقط... عین دیوونهها فرار کردم و اومدم اینجا. منتظر موندم که شاید تو بیای و کاری بکنیم. واقعا نیاز داشتم که ازت کمک بگیرم و... آه ولش کن. توضیح دادن این چیزا چه فایدهای داره؟
لبخندی زورکی به لبهای رنگپریدهاش آمد و جونگکوک با دیدن زمان کمی که از ویدئو مانده بود، چشمانش را با درد بست. چرا آنقدر همهچیز سخت و طاقتفرسا شده بود؟
- زندگی کن جونگکوک. عصبانی نباش، نه از خودت، نه. تقصیر تو نیست. واقعا هیچچیز تقصیر تو نیست. همهش تقصیر منه. همهچیز تقصیر منه. منو ببخش که با ندونم کاریم، باعث عذابت میشم. فقط... فقط ازت یه خواهش دارم؛ لطفا دیگه اجازه نده کسی تو موقعیت ما قرار بگیره. بعد از من، تو فرماندهی گردانی. من خیلی چیزها رو جمع کردم که بتونم این جنایتی که داره اتفاق میفته رو افشا کنم و به نظرم همونها کافیه. میدونی کجا پیداشون کنی درسته؟ میتونی اینکارو برام بکنی؟ میدونم که ممکنه کارهای احمقانه بکنی و به خودت آسیب بزنی، ولی میشه بهجای هرچیز دیگه، این کارو انجام بدی؟ کلنل باید حذف بشه. نه بخاطر کاری که با من کرد، نه. شاید تا حدودی حقم بود و باید مجازات بشم. شاید باید تو اون شب نحس، با سختگیری جلوی یونسوک رو میگرفتم و نمیذاشتم برای توی ردیف اول جنگیدن اصرار کنه. اون هنوز خیلی جوون بود و من باید جلوی کلهی پر بادش رو میگرفتم! هوم... شاید کلنل حق داره که منو مقصر اون اتفاق بدونه. کوک... باید بقیه رو نجات بدیم تا دیگه خون بیخودی ریخته نشه. خب؟ لطفا تلاشتو بکن و مراقب باش که آسیب نبینی. اگه زودتر از موعدت بیای این دنیا، مجبورت میکنم ۱۲۰ تا کلاغپر بری! فهمیدی جئون؟
تهیونگ خندید و جونگکوک هم میان گریه، به خنده افتاد. خندههایی زخمی و مریض که باز هم به هقهق گریهای تلخ تبدیل شدند.
- آه به عنوان آخرین چیزی که ازم میمونه، باید خیلی باوقارتر صحبت میکردم؟ ولی دیگه چه اهمیتی داره؟ کسی دیگه یه مُرده رو قضاوت نمیکنه. نگرانم... بیشتر برای تو و البته برای مین یونگی. حسابی از دستت شکار میشه و تبدیل میشه به دشمن خونیت. اگه زیاد اذیتت کرد، اینو بده که ببینه. هِی هیونگ! با جونگکوک بدرفتار نباش. این اتفاقها تقصیر هیچکس جز من نیست، فهمیدی؟ جیمین هیونگ، هوای پسر یاغیتو داشته باش که پسر منو اذیت نکنه، اوکی؟
تهیونگ مکثی کرد و با قطره اشکی که از چشمش چکید و سریع دست پیش برد و از روی گونه پاکش کرد، تیر خلاصی به روح ویران جونگکوک زد:
- ممنون که باعث شدی احساسات خوبی رو تو زندگیم تجربه کنم. دلم برات تنگ میشه جونگکوک. دلم براتون تنگ میشه پسرا.
ویدئو به اتمام رسید و جونگکوک ماند و حال ویرانهاش...
"تقدیم به غزل، تولدت مبارک 🦕💚"