Peter 4

Peter 4

After Midnight

تهیونگ با عجله به سمت مغازه خانم کاترین دوید، تمام مردم هایگیت داخل خیابون ها بودن و صدای گریه چند تا بچه داخل خیابون ها می پیچید.


زمین لرزه بلاخره متوقف شده بود اما حالا بیشتر خونه ها یه ترک عمیق روی دیوار هاشون داشتن.


گرد و خاک محیط رو گرفته بود و صدای آمبولانس هایی که داخل مسیر بودن به گوش می رسید.


تهیونگ در حالیکه نفس نفس می زد به مغازه خانم کاترین خیره شده که تمام شیشه هاش روی زمین ریخته بودن.


گربه سفید از بغلش بیرون پرید و تهیونگ با قدم های نامطمئن به مغازه نزدیک تر شد، قلبش به شدت خودش رو به قفسه سینه اش می کوبید.


می تونست تشخیص بده تابلو ها و وسایل قدیمی مغازه روی زمین سقوط کردن و بدتر از اون، میز بزرگ حالا روی زمین افتاده بود.


تهیونگ مثل یه عروسک مسخ شده بدون اینکه کنترلی روی بدنش داشته باشه چند قدم به جلو برداشت.


کوکی اون داخل بود؟ نکنه زیر آوار مونده بود؟ حتی تصورش باعث می شد نفس تهیونگ بند بیاد.


یکی از نیروهای امداد تهیونگ رو به عقب هول داد، با اخم و صدایی که پر از سرزنش بود گفت:


-نمی تونید برید داخل،  خطرناکه ممکنه پس لرزه بیاد.


تهیونگ با چشم های ترسیده اش به مرد انگلیسی خیره شد و با صدای لرزونی زمزمه کرد:


-یکی از...یکی از دوست هام داخل مغازه اس.


مرد اخم کرد،به مغازه خیره شد و نگاهش رو به سمت تهیونگ برگردوند.


-منظورتون خانم کاترینه؟ ایشون به بیمارستان منتقل شدن.


تهیونگ اخم کرد، نمی دونست چطور باید بگه یه پسر بندانگشتی داخل اون مغازه زندگی می کرده و حالا باید نجات داده بشه.


وقتی مرد به سمت همکارش رفت، تهیونگ از بی حواسیش استفاده کرد و به سمت مغازه دوید، مغازه تاریک به نظر می رسید و تکه های چوب، ظروف چینی و شیشه زمین چوبی رو پر کرده بود.


تهیونگ به سمت میزی که روی زمین افتاده بود قدم برداشت، گوی شیشه ای حالا به هزار تکه تقسیم شده بود، میز و صندلی و تخت کوچیک کوکی روی زمین افتاده بودن و حالا خاکی به نظر می رسیدن.

تهیونگ با اضطراب خم شد و زمزمه کرد:


-کوکی، اینجایی؟ کوکی؟


تابلویی که روی زمین افتاده بود رو برداشت چون احتمال می داد کوکی زیر اون مخفی شده باشه اما باز هم اثری از کوکی نبود.


تهیونگ خیس شدن چشم هاش رو حس می کرد و با صدای بلندتری فریاد زد:


-کوکی صدام رو می شنوی؟ اگه اینجایی بگو


تمام مغازه تبدیل به ویرونه ای شده بود که تهیونگ نمی دونست باید کدوم بخشش رو بگرده تا کوکی کوچیکش رو پیدا کنه.


مامور نجات که حالا متوجه شده بود تهیونگ به داخل مغازه رفته، با قدم های سریع به داخل رفت، بازوی پسر رنگ پریده رو به روش رو گرفت و تهیونگ رو با شدت به بیرون کشید.


تهیونگ حتی متوجه نبود اون مرد انگلیسی با صدای عصبانیش داره چه چیزی رو فریاد می زنه.


گوی شیشه ای کوکی شکسته بود و تهیونگ کسی نبود که این کار رو کرده، زلزله خونه ی امن کوکی رو شکسته بود و تهیونگ نمی دونست باید امید داشته باشه که کوکی فرار کرده یا تمام اون مغازه رو دنبال جسم کوکیش بگرده؟


روی زمین نشست و صورتش رو بین دست هاش گرفت، اون قرار بود شب با کوکی حرف بزنه و حالا همچین فاجعه ای اتفاق افتاده بود، اشک روی گونه هاش سرازیر شد.


از دست دادن کوکی چیزی نبود که بهش فکر کرده باشه، حاضر بود تمام زندگیش به کوکی ای که داخل یه گوی شیشه ای زندگی می کنه نگاه کنه اما اون پسر رو از دست نده.


با حس گلبرگ هایی که پوست یخ زده دستش رو نوازش می کردن دست هاش رو از جلوی صورتش برداشت، اشک باعث شده بود تار ببینه، گلبرگ های بنفش ویستریا داخل آسمون پرواز می کردن و مقصدشون تهیونگ بودن.


تهیونگ دستش رو دراز کرد و گلبرگ بنفش کف دستش سقوط کرد.


-این یه نشونه اس که تو سالمی مگه نه؟


تهیونگ آروم زمزمه کرد، اشک هاش رو پاک کرد و از روی زمین بلند شد.


باید وقتی مامور ها رفتن دوباره مغازه رو می گشت.


کوکی نفس لرزونش رو بیرون داد، دست های کوچیکش می لرزیدن و خودش هم نمی دونست چرا گریه می کنه؟


وقتی زلزله اومده بود و میز رو روی زمین انداخته بود، کوکی صدای هزار تکه شدن خونه اش رو شنید و چیزی که نجاتش داده بود کاغذهای کوچیکی بود که پیترش بهش داده بود تا بخونه.


حالا پشت درخت غول پیکری پنهان شده بود، گونه اش از زخمی که خورده بود می سوخت و تمام تنش از ترس می لرزید، این اولین باری بود که بعد از سال ها بیرون از شیشه اومده بود.


محکم به تنه درخت چسبیده بود و حس می کرد باد ممکنه اون رو با خودش ببره.


سرش رو کمی از پشت درخت بیرون آورد و به پیتر خیره شد که با چشم های خیس به گل های ویستریا خیره بود.


لب پایینش رو گاز گرفت، اون می ترسید جلو بره و به پیتر بگه سالمه.

همه چیز ناگهانی اتفاق افتاده بود و کوکی توانایی تحلیل نداشت.


اون خونه اش رو فقط طی پونزده دقیقه از دست داده بود و حالا داخل دنیای ترسناک بیرون بود.


دیدن آدم های بزرگی که اطراف پیتر ایستاده بودن باعث می شد نفسش بند بیاد و صدای قدم های بلندشون باعث می شد از جاش بپره.


ترجیح می داد جایی قایم بشه تا اینکه بره جلو و خودش رو به پیتر نشون بده.


با صدای هاپ هاپ سگی که دنبال افرادی بود که زیر آوار بودن ایستادن قلبش رو برای ثانیه ای حس کرد.


سگ داشت به سمتش قدم بر می‌داشت و کوکی با چشم های گرد شده اش بهش خیره شد.


تمام تن کوچیکش می لرزید، کاغذهای کوچیکی که با خودش بیرون آورده بود رو بین دست هاش گرفت و با سرعت دوید.


باید خودش رو از دست اون سگ نجات می داد، سگ هاپ بلندی کرد و به سمت کوکی دوید اما مامور جلوش رو گرفت چون مطمئن بود داخل اون مسیر خلوت هیچ آدمی نیست.


کوکی حالا بین دو تا دیوار ایستاده بود، دیوار سرد بود و این هیچ کمکی به گرم شدن بدن یخ زده از ترسش نمی کرد، کوکی روی زمین نشست و کاغذ های کوچیک منگنه شده رو روی خودش کشید تا کمی گرم بشه.


و برای یه آدم بندانگشتی همین قدر راحت بود که داخل دنیای آدم های بزرگ گم بشه.


تهیونگ به خونه سفید رنگی که ساخته بود خیره شد،خونه ی سفید با شیروونی خاکستری رنگش کاملا مناسب یه بند انگشتی کوچیک بود.

تهیونگ با دقت بالشت های کوچیک تخت رو سر جاش گذاشت و گربه ی سفید پنجه هاش رو به سمت خونه دراز کرد.


-دنیس حق نداری به خونه کوکی دست بزنی.


گربه با حرص خر خری کرد و پنجه اش رو عقب کشید. سه هفته ای می شد که تهیونگ از کوکی خبری نداشت اما هنوز هم با امید خونه ی کوکی رو ساخته بود.


آهی کشید و از پنجره به بیرون خیره شد، تمام وجودش پر از ترس و اضطراب بود که حالا پسر کوچیک داره چیکار می کنه؟

.

.

.

کوکی گازی به گیلاس قرمز رنگ زد و تمام صورتش از آب گیلاس خیس شد، با حرص صورتش رو تمیز کرد، اون سه هفته بود که داشت توی خیابون های هایگیت می گشت، لباس های کوچیکش کثیف شده بودن و موهای بنفش رنگش حسابی ژولیده شده بود.


اون تصمیم گرفته بود حالا که پیتر رو پیدا نکرده تلاش کنه توی اون دنیای بزرگ و ترسناک دووم بیاره، شب ها رو داخل خونه موشی می خوابید که حالا رفته بود و برای ناهار و شام کافی بود به سمت کافی شاپ ها بره.


هنوز هم از صدای قدم های سنگین آدم بزرگ ها می ترسید و بیشتر زمانش رو بین دیوار ها مخفی می شد و فصل اول باغ مخفی رو می خوند که پیتر بهش داده بود.


داستان دختری که یه باغ مخفی پیدا کرده بود و پسری که تمام عمرش از تختش بیرون نیومده بود چون فکر می کرد فلجه و قرار نیست راه بره .


کوکی با تمام شدن فصل اول آه بلندی کشید، هیچ ایده ای نداشت اون پسر تونسته پا به بیرون بذاره یا نه؟ اگه می دونست شاید خودش هم می تونست اون کار رو انجام بده.


سرش رو از بین دیوار بیرون آورد و با دیدن دوچرخه ای که به سمتش می رفت دوباره پنهان شد، هنوز هم قلبش با دیدن آدم ها سریع تر می تپید.


-هیچی نیست کوکی، تو می تونی.


دست کوچیکش رو مشت کرد و نفس عمیقی کشید، قدمی به جلو برداشت و قبل از اینکه فرصت تحلیل داشته باشه پرنده ی بزرگی نوک لباسش رو گرفت و به سمت درخت پرواز کرد.


کوکی جیغ بلندی کشید، رنگش پریده بود، دست هاش رو جلوی صورتش گرفت تا زمین رو نبینه و مطمئن بود اون پرنده قراره بخورتش.


پرنده سیاه رنگ که یک کلاغ بزرگ بود کوکی رو بالای درخت داخل لونه اش گذاشت،کوکی از ترس نفس نفس می زد و چشم هاش رو با ترس باز کرد.


-وای خدایا!


کوکی با ترس گفت و سرش رو جلوتر برد، اون زیادی از زمین فاصله داشت، جوجه کلاغ با تعجب بهش خیره شده بود و کوکی خداروشکر کرد که حداقل مادر کلاغ رفته.


کوکی دستش رو روی سینه اش گذاشت و سعی کرد نفس های عمیق بکشه.


دوباره به جلو خم شد تا ببینه چطور باید به زمین برگرده و با دیدن یادداشتی که روی دیوار بود ابروهاش بالا پرید.


-پیتر؟ روی اون دیوار نوشته پیتر؟


کوکی با هیجان گفت،حتما پیتر براش یادداشت گذاشته بود تا پیداش کنه.


با جدیت اخم کرد و سر بچه کلاغ رو نوازش کرد.


-من باید برم تو شیطونی نکن تا مامانت برگرده.


به سمت تنه ی بلند درخت رفت. دست های کوچیکش رو روی تنه ی زبر درخت گذاشت.


قلبش با شدت می تپید اما اگه قرار بود پیترش رو ببینه حاضر بود از یه درخت پایین بره.


کوکی سه ساعت بود که مشغول پایین رفتن از درخت بود و وقتی پاهای کوچیکش زمین رو لمس کردن خسته روی چمن های زیر درخت دراز کشید.


اونقدر گشنه و خسته بود که نمی تونست قدم دیگه ای برداره و زیر درخت از هوش رفت.

.

.

.

تهیونگ آه بلندی کشید.روی زمین نشست و به قبر پوشیده شده از پیچک های سبز و مجسمه سنگینی فرشته که چشم هاش بسته بود خیره شد.


یک ماهی می شد که خبری از کوکی نبود و حالا تهیونگ کم کم داشت قبول می کرد که ممکنه هیچوقت کوکیش رو نبینه.


اینکه کوکی تصمیم گرفته تنها زندگی و دیگه هیچوقت قرار نیست به سمتش بیاد.


جیمین، نامجون،جین و هوپ مدام بهش زنگ می زدن تا به خونه برگرده و یونگی دیگه باهاش صحبت نمی کرد.


تهیونگ چند بار پلک زد تا اشک نریزه و لب پایینش رو گاز گرفت.

اون همیشه برای پیدا‌ کردن یه خوناشام به قبرستان هایگیت می رفت و حالا امیدوار بود بند انگشتی کوچیکش رو اونجا ببینه.


قطره اشک از گوشه ی چشمش جاری شد و گل برگ های ویستریا روی صورتش سقوط کردن.


تهیونگ چشم هاش رو باز کرد و صدای آرومی داخل گوشش پیچید:


-پیتر؟


تهیونگ سرش رو بالا آورد و با دیدن کوکی که روی شونه ی فرشته نشسته بود چشم هاش گرد شدن و صداهای نامفهومی از گلوش خارج شد.


اون پسر ژولیده و کثیف به نظر می رسید اما کوکی تهیونگ بود.


-کوکی؟


کوکی با خستگی آه کشید و مشتش رو باز کرد تا بقیه گلبرگ ها روی زمین بریزن.


اون حسابی خسته بود،برای دو هفته به سمت خونه تهیونگ پیاده روی کرده بود اما تهیونگ رو پیدا نکرده بود برای همین به قبرستان هایگیت رفته بود و حالا پاهای کوچیکش رو از درد حس نمی کرد.


-فکر کنم دارم سقوط می کنم.


کوکی با صدای آرومی گفت و سرگیجه امونش رو بریده بود.


-مگه من می ذارم تو سقوط کنی؟


تهیونگ گفت و قبل از افتادن کوکی اون رو بین دست هاش گرفت و به سینه اش فشردش.


کوکی که حالا به خواب رفته بود لبخند محوی زد.


اون بلاخره به خونه ی جدیدش برگشته بود. به خونه ای که اسمش پیتر بود.


کوکی چشم هاش رو آروم باز کرد، پتوی سفید و کوچیک رو کنار زد و صدای پیترش رو شنید که داشت شخصی رو سرزنش می کرد.


-دنیس تو نباید بیای توی اتاق، کوکی نباید تو رو ببینه باشه؟


تهیونگ با اخم به گربه سفید گفت و به اتاق برگشت.کوکی روی بالشت نشسته بود و با اخم به تهیونگ خیره شد.


تهیونگ لبخندی زد و با سینی غذا جلوتر رفت.


-میدونی چقدر نگرانت بودم؟ اخه کجا بودی؟ همه جا رو گشتم.


تهیونگ سینی رو روی میز گذاشت و موهای بنفش رنگ کوکی رو نوازش کرد.


-کوکی؟


کوکی لب هاش رو جلو داد و با لحن عصبانی ای گفت:


-دنیس کیه دوست پسر جدیدت؟


تهیونگ با ناباوری خندید و اخم کوکی شدیدتر شد.


-دنیس گربه اس کوکی، فکر کردم ممکنه ازش بترسی برای همین گفتم داخل نیاد.


-اوه!


کوکی با شرمندگی گفت و تهیونگ روی تخت نشست. کاسه کوچیک رو سمت کوکی گرفت و زمزمه کرد:


-حتما سخت بوده همه چیز نه؟


کوکی سرش رو با بغض تکون داد، اون حسابی سختی کشیده بود و قرار بود همش رو به وقتش برای تهیونگ تعریف کنه.


قاشقی از سوپ گرم خورد، اون اولین باری بود که همچین مزه ای رو می چشید.


کوکی کاسه رو روی تخت گذاشت، و به سمت تهیونگ قدم برداشت.

تهیونگ دستش رو جلو برد و کوکی رو بین دست هاش گرفت.


-باورم نمی شه که می تونم لمست کنم.


-منم...


-تو خیلی خوشگلی.


-من الان حسابی کثیفم.


-ولی خوشگلی.


کوکی خندید و شونه هاش رو بالا انداخت.


-من دیگه خونه ای ندارم.


تهیونگ در حالیکه کوکی رو با دو دستش نگه داشته بود به سمت خونه ای که ساخته بود رفت.


-این خونه ی جدید توئه.


کوکی با دیدن خونه ی بزرگ لبخند زد و به سمت تهیونگ برگشت.


-تو خونه ی جدید منی ته.


قلب تهیونگ از شنیدن اعتراف صادقانه کوکی تند تپید و کوکی گفت:


-من رو بیار رو به روی صورتت.


تهیونگ جسم کوچیک پسر رو که روی دستش بود بالاتر اورد، کوکی سرش رو جلوتر برد و لب های کوچیکش رو روی لب تهیونگ گذاشت تهیونگ حس می کرد یه پروانه کوچیک لب هاش رو لمس کرده و کوکی زمزمه کرد :


-من دیگه نمی خوام از خونه دور باشم تهیونگ.

امیدوارم از خوندن پیتر لذت برده باشید.

اگر‌‌ ریکت های فول پارت به ۵۰۰ برسه برش هایی از زندگی پیتر و کوکی‌نوشته می شه.


Report Page