Why do you hate me
After Midnightتهیونگ با هیجان به تابلو های نقاشی که روی دیوار های نمایشگاه آویز شده بودن نگاه میکرد و بروشور اطلاعات نقاشی ها دستش بود، وقتی رایحه دارچین رو حس کرد فهمید که بلاخره جیمین رسیده، جیمین عینکش رو عقب داد و کنار تهیونگ ایستاد :
-چرا دیر اومدی؟
-سر راهم آشنا دیدم
جیمین به پشت سرش اشاره کرد و تهیونگ تونست الفای شرابی رو تشخیص بده که همراه دوست امگاش، یونگی داشتن به سمتشون میرفتن.
تهیونگ مطمئن بود اون پسر هیچ علاقه ای به نقاشی نداره و فقط برای درآوردن حرصش اونجاست، طبق عادت همیشگیش.
جونگکوک اما لبخند بزرگی زد و با قدم های سریع به سمت تهیونگ رفت، سه روزی میشد که تهیونگ رو ندیده بود از روی که داخل کازینو ، شرط بندی رو برده بود و دلش برای اذیت کردنش تنگ شده بود.
-جئون جونگکوک، تو چیزی از نقاشی میدونی که اینجایی؟
-نه ولی میتونم چیزای زیبا رو تشخیص بدم!
-اونوقت برای کدوم تابلو نقاشی اینجایی؟
-برای خرید تابلوی نقاشی اینجا نیستم برای دیدن یه چیز زیبا اینجام!
تهیونگ گیج شده به اطراف نگاه کرد چه چیز زیبایی اونجا بود جز تابلوهای نقاشی؟
راهنمای سالن، الفاها و امگاها رو برای شروع مزایده به سالن اصلی هدایت کرد و تهیونگ با تعجب به صندلی خودش نگاه کرد که امگای وانیلی یونگی ،روش نشسته بود، یونگی معصومانه لبخند شیرینی زد و جیمین کنارش نشست، قرار نبود فرصت نشستن پیش اون موچی وانیلی رو از دست بده!
تهیونگ آهی کشید و روی تنها صندلی خالی، کنار جونگکوک نشست و نمیدونست گرگ جونگکوک داره با خوشحالی بالا پایین میپره!
جونگکوک تمام مدت مذاکره به نیم رخ زیبای آلفای جنگلی خیره بود و نفس عمیق میکشید تا رایحه اش رو توی ریه هاش نگه داره و تهیونگ مطمئن بود اون پسر داره با چشم هاش بهش فحش میده!
آخرین نقاشی مزایده، نقاشی مورد علاقه تهیونگ بود، تابلوی بید مجنونی که شاخه های آویز شده اش رو برکه پوشیده از نیلوفر رها شده بودن و گل وحشی گوشه و کنار تصویر رشد کرده بودن.
تهیونگ آرزو داشت یک روز بتونه به همچین مکانی سفر کنه و تا اونموقع میخواست حداقل نقاشی منظره مورد علاقه اش معتلق به خودش باشه.
پس روی صندلیش جا به جا شد و بدنش با هیجان به جلو خم شد، جونگکوک که زیر نظرش داشت به تابلو نقاشی نگاه کرد، یعنی الفای جنگلی انقدر اون نقاشی رو میخواست؟
لعنت بهش! جونگکوک داشت به یه تابلوی مسخره حسودی میکرد و لب هاش رو با حرص جلو داد.
مجری به نقاشی اشاره کرد.
-نقاشی باغ بهاری،اثر پارک جیهون قیمت پایه از نود و پنج هزار دلار شروع میشه!
تهیونگ با هیجان پد رو بالا برد، اما تهیونگ تنها کسی نبود که اون نقاشی رو میخواست، صدای الفاها و امگاهای زیادی از سالن به گوش میرسید که قیمت رو بالا میبردن و حالا قیمت تابلو به سیصد و چهل هزار دلار رسیده بود!
جیمین به شونه تهیونگ زد، سرش رو کمی نزدیک برد و زمزمه کرد:
-بیشتر از این نمیتونی هزینه کنی تهیونگ! حواست باشه.
تهیونگ آهی کشید و امیدوار بود کسی قیمت رو بالاتر نبره و مجری با هیجان شروع به شمردن کرد.
-340 هزار دلار یک، 340 هزار دلار دو، 340 هزار دلار...
-400 هزار دلار!
آلفای پیری از گوشه سالن گفت و تهیونگ و جونگکوک همزمان به سمتش برگشتن و پیرمرد از نگاه عصبانی آلفای جنگلی و شرابی شوکه شد و سعی کرد به سمت دیگه ای نگاه کنه!
رایحه تهیونگ بوی چوب سوخته گرفته بود، حسابی عصبی بود و نمیتونست قیمت رو بیشتر از این بالا ببره و این بیشتر عصبانیش میکرد.
مجری با هیجان دوباره شروع به شمارش کرد.
-400 هزار دلار یک، 400 هزار دلار دو، 400 هزار دلار س...
-500 هزار دلار!
جونگکوک گفت و تهیونگ با تعجب بهش خیره شد، چرا اون آلفای احمق داشت 500 هزار دلار به یه نقاشی میداد؟ و بعد اخم کرد تهیونگ مطمئن بود جونگکوک باز هم خواسته برنده بشه برای همین وارد مزایده شده تا شکستش بده!
-500 هزار دلار فروخته شد به آقای جئون جونگکوک!
جونگکوک توی سالن خلوت منتظر یونگی بود تا از آلفای دارچینی دل بکنه و بیاد که تهیونگ دستش رو کشید و به سمت راهرو خلوتی که نیمه تاریک بود کشیدش و جونگکوک داشت فکر میکرد دست های آلفا چقدر گرمه!
تهیونگ دست جونگکوک رو رها کرد و جونگکوک با چشم های گرد شده و براقش بهش خیره شد و لبخند بزرگی زد که اعصاب تهیونگ رو خورد میکرد، تهیونگ مطمئن بود جونگکوک داره لذت میبره از اینکه مزایده رو برده و شکستش داده!
-خیلی خوشحالی که من باختم مگه نه؟ از اولم برای همین اومده بودی به این مزایده!
تهیونگ عصبانی گفت و جونگکوک انقدر محو دیدنش بود که حتی صداش رو نشنید، آلفای جنگلی با کت شلوار مشکی و موهایی که روی چشم هاش ریخته بود واقعا دوست داشتنی به نظر میرسید!
تهیونگ دستش رو دور کمر جونگکوک حلقه کرد و جلوتر کشیدش و جونگکوک دستش رو روی سینه اش گذاشت و بهش خیره شد و تهیونگ حس میکرد تمام خشمش توی یک ثانیه محو شده و بوی شراب آلفا رو نفس کشید.
-جونگکوک؟
-هوم؟
-چرا هر جایی من هستم پیدات میشه؟ توی کازینو اون امگا رو بردی و حالا نقاشی مورد علاقه ام رو
جونگکوک نگاهش به لب های تهیونگ بود و تهیونگ با دیدن اینکه رد نگاه جونگکوک به لب هاش میرسه لب پایینش رو ناخوداگاه گاز گرفت و گرگ درون جونگکوک فقط یک فرمان میداد.
«ببوسش، ببوسش، ببوسش»
تهیونگ دستش رو از دور کمر جونگکوک برداشت و به سمت دیگه ای نگاه کرد.
-چی؟
جونگکوک با تعجب گفت، حس میکرد پنج دقیقه اس که توی خلسه بوده و چیزی نفهمیده حتی حرف های آلفای جنگلی رو نشنیده بود و تهیونگ مطمئن بود آلفای شرابی اونقدر ازش نفرت داره که وقتی نگاهش میکنه داره نقشه قتلش رو توی ذهنش میکشه برای همین ساکت بوده! داشته تهیونگ روی توی ذهنش کتک می زده و میکشته!
-چرا انقدر ازم متنفری؟
تهیونگ گفت و جونگکوک فرصتی نداشت جوابی بده چون صدای یونگی که دنبالش بود به گوش میرسید.
-اصلا برام مهم نیست!...به نفرتت از من ادامه بده!
تهیونگ گفت و از راهروی نیمه تاریک خارج شد.
تهیونگ روی کاناپه جلوی تلویزیون نوشته بود و مشغول گشتن داخل اکسپلور بود، موضوع بیشتر پست ها این بود، جئون جونگکوک، نقاشی باغ بهاری را به قیمت پانصد هزار دلار خرید، تهیونگ عصبانی پوست لبش رو کند و به دیوار خالی خونه اش نگاه کرد، اون تابلو خیلی به خونه اش میومد و باز آهی کشید که صدای زنگ در داخل خونه پیچید.
تهیونگ بی حوصله در رو باز کرد و با دیدن ماموری که لباس فرم نمایشگاه رو داشت ابروهاش رو با تعجب بالا داد.
-اقای کیم، اقای جئون گفتن نقاشی ای که خریداری کردن رو برای شما بفرستیم لطفا اینجا رو امضا بزنید!
تهیونگ با تعجب کاغذ رو امضا زد و مرد نقاشی رو به داخل خونه برد و رفت.
تهیونگ کاغذ یادداشتی رو که روی نقاشی بود برداشت :
"من واقعا برای خرید نقاشی اونجا نبودم! برای دیدن یه چیز زیبا اونجا بودم، بهت که گفتم، این نقاشی هدیه ی من به توئه، امیدوارم دوستش داشته باشی و دعوتم کنی خونه ات تا ببینم کجا آویزش کردی!
جئون جونگکوک"
تهیونگ حسابی گیج شده بود
-اون داره تحقیرم میکنه! کاری کرد من ببازم و بعدش همون نقاشی رو گرفت و برام فرستاد تا تحقیرم کنه!
ادامه دارد.