رعیتِ شهروندنما؛ تئوریزه کردنِ بندگی بر درگاه خداوندان قدرت
کانال نقدآگین
✍🏻 #هومان_نیکو
🪑 بهره یکم: بیژن عبدالکریمی بهمثابهی تندیسیدگی انحطاطِ آکادمیک: از ادعای رادیکالیسم تا پیشکاری توتالیتاریسم
در فراخوان بیژن عبدالکریمی برای شرکت در مراسم تشییع جنازه یخزده خامنهای، دیگر هیچ نقاب، مصلحت، تأویلِ هرمنوتیکی و پردهپوشیِ روشنفکرانهای برجای نمانده است؛ ماسکها فرو افتادهاند و صحنهی عریانِ یک سقوطِ وجودی و معرفتشناختی پیشِاروی ماست. بیژن عبدالکریمی، فردی که سالهاست با غوغا، هیاهوی رسانهای و خودبزرگبینیِ مفرط، خویشتن را «رادیکالترین متفکر زندهی ایران» میخواند و در سایهی تفاسیر مبهمِ هایدگری مأوا میگزیند، در آخرین بیانیهاش رسماً و واژه به واژه، کارنامهی سقوط، فرومایگی و انتحارِ اخلاقیِ خویش را به امضا رسانده است.
او متنِ خفتبار و رفوگری عیانِ خود را با این عبارتِ متفرعنانه آغاز میکند: «اینجانب، بیژن عبدالکریمی، به عنوان عضو کوچکی از جامعهی علمی و دانشگاهی کشور...». او با تکیه بر این عنوانِ نهادی و آکادمیک، موذیانه میکوشد تا به قلمِ بردهوار و ایستارِ زبونانهی خویش، یک مشروعیتِ معرفتشناختی ببخشد؛ اما رسالتِ خردِ بینا، رادیکال و زمانآگاه در نخستین گام، کالبدشکافیِ ژرفنگرانهی همین پایگاهِ ادعایی و افشای انحطاطِ بنیادینِ نهادیست که در ساختارِ گزینشیِ خود، چنین موجوداتی را بازتولید کرده و به عنوان «متفکر» به خوردِ حافظهی جمعیِ ایرانیان امروز میدهد.
باید از این شبهفیلسوف پرسید: تو نماینده و عضوِ کدام دانشگاهی؟ دانشگاهی که تو امروز دغاکارانه از اعتبارِ ساقطشده و ابهتِ شکستهاش خرج میکنی، نه ساحتِ خردِ نقاد، بلکه بیشتر چیزی است در حد آموزشگاهی مصلوب، اخته و ویرانشده که هدفی جز بازتولیدِ سیستماتیکِ جهل، سترونی، نفیِ تکثر و تربیتِ «رعیتِ توجیهگر» از آن انتظار ندارند. عبدالکریمی، با ایستادن در این موضع، در حقیقت تندیسیدهگی کامل، آینهی تمامنما و غایتِ تبهگنی و انحطاطِ فلسفهی آکادمیک در این دیار است. او با ورود به این بازی، از الگویی پیروی میکند که هانا آرنت آن را «همسوییِ داوخواهانه» (Gleichschaltung) با نظامهای توتالیتر مینامد؛ فرآیندی که در آن، روشنفکران آکادمیک پیش از آنکه نظام سیاسی حتی مجبور به اعمال فشار مستقیم بر آنها شود، خود پیشگام میشوند تا دستگاهِ اندیشگی و واژگانیِ خویش را با بساطِ سلطه تنظیم کنند.
دانشگاهی که در آن اندیشمندانِ آزاداندیش و استادانِ شریفش به گناه همآوایی با ملت اخراج، منزوی یا راهی بند و زندان میشوند، زهدانی سترون است که خروجیِ تصفیهشدهاش، موجودی چون اوست؛ پیشکاری که مأموریت دارد گندابِ استبداد را با بهرهگیری از مفاهیمِ نیچه و هایدگر عطرآگین کند. او نمونهای اعلا از همان «خیانتِ روشنفکران»ی است که ژولین بندا صورتبندی کرد؛ کسی که فلسفه را از آسمان فهم حقیقت به کارگاهِ تبلیغاتِ قدرت فرود آورده و همهی میراث فکری ابن سیناها و سهروردیها و نیچهها و هایدگرها را خرجِ تطهیرِ یکی از خشنترین نظامهای توتالیتر در جهان امروز میکند. او به نامِ دانشگاه، قلم را به خدمتِ سرکوب گمارده و فلسفه را از قلمروِ حقیقت به قلمروِ ایدئولوژی تبعید کرده است.
هایدگر، دازاین، انسانِ اصیل و دیگر مفاهیم فلسفی در آثار و سخنان او نه برای اندیشیدن، بلکه برای دفاع از قدرت فراخوانده میشوند؛ چنانکه فلسفه، به جای آنکه قدرت را به محکِ حقیقت بزند، خود به وکیلِ مدافعِ شیطان بدل میشود. او مفهوم «نهادِ علم» را مسخ میکند، زیرا برای او دانشگاه نه مهدِ روشنگری و خروج از صغارتِ خودخواسته، بلکه دکانی است که مشروعیتِ معرفتشناختی را به قدرتِ حاکم وام میدهد تا در عوض، امنیتِ لرزانِ معیشتی خود را تضمین کند. وقتی کسی در ساحتِ اندیشه، وظیفهی ذاتیِ خود را نه «سنجشِ نقادانهی قدرت» بلکه «سرسپردگیِ بردهوار به شیرهکشخانهی ولایت» تعریف کند، عنوانِ «استاد دانشگاه» و «عضوی از جامعهی علمی» برای او یک شوخیِ تهوعآور و یک وقاحتِ بیمانند است.
این موضعگیریِ عبدالکریمی، مصداقِ تامِ مفهومِ «پیشپاافتادهسازی شر» (Banality of Evil) است؛ وضعیتی که در آن یک فرد دانشگاهی، بدون اینکه خود لزوماً از «قصابان مستقر بر گذرگاهها» باشد، از رهگذر واژگان و به نامِ وظیفهای ساختاری، فجایعِ حاکمیت را عادیسازی میکند و به ماشینِ بیداد چهرهای موجه، بروکراتیک و حتی فلسفی میبخشید. عبدالکریمی در فراخوان ۹ تیرماه ۱۴۰۵ نشان میدهد که دانشگاه به نزد او، نه دژِ دفاع از خرد، بلکه آپاراتوسِ تبلیغاتی و بازوی تئوریکِ نظامِ خودکامه است. او از سهمِ ناچیزِ خویش در این ویرانه دم میزند، چرا که پیوندِ ارگانیکِ او با ساختارِ قدرت، او را به چرخدندهای از همان «ماشینِ ویرانی» تبدیل کرده که کارش ستردنِ حقیقت و مشروعیتبخشی به قصابان اندیشه است.
از این زاویه، کارکردِ عبدالکریمی فراتر از یک مداح ساده است؛ او یک «تکنوکراتِ مفاهیم» است که با تملکِ زبانِ فلسفه، سنگرِ نقد را تصاحب کرده تا امکانِ تکلم را از جامعهی مدنی به نفع «اصیلترین نیروهای انقلابی» مصادره کند. این رسوایی، پرده از تناقضِ بنیادینِ رویکردِ او برمیدارد؛ مردی که از یک سو خود را رادیکالترین متفکر حال حاضر ایران میداند و از سوی دیگر، در پیشگاهِ قدرت، به جامهی یک «رعیتِ گوشبهفرمان» درمیآید. این دگردیسی، نمایشِ ابتذال فیلسوفنمایی است که بر آستانِ حاکمیتِ سرکوب زانو میزند و با دستبوسیِ نمادینِ ساختارِ بیداد، تمامِ حیثیتِ فلسفیِ خویش را برای تثبیتِ جایگاهِ زبونانهی خود در دانشگاهِ سرندشده، به ثمنِ بخس میفروشد.
سقوطِ خفتباری که در آن، او اندیشه را همچون قوادان به انقیاد صاحبانِ قدرت درمیآورد تا پادوی چاپلوس و پاچهلیس فرادستان جوانکش باشد. این دنائت نشان میدهد که ارزشِ دانشگاه و اعتبارِ علمی در نگاهِ کاسبکارانهی او، چیزی بیش از تکهنانِ پسماندهای نیست که اربابانِ بیداد از سفرهی خونآلودِ خویش، پیشِ پای کارگزارانِ زبونِ خود میاندازند؛ جیرهی خوارمایهای برای تضمینِ یک معیشت و بقایِ ذلیلانه.
💧 بهرهی دوم: مصرفِ ایدئولوژیکِ ایران؛ تضادِ بنیادینِ امت و وطن
بیژن عبدالکریمی در بند نخستِ بیانیهاش، با ردیف کردنِ دستوری و کلاژگونهی اصنافی ناهمگون چون «نخبگان، دانشگاهیان، دانشجویان، کارگران، کارمندان و روحانیون»، ملغمهای کاذب و بیهویت از تودهای سرکوبشده و طبقهی سرکوبگر میسازد و در کمالِ وقاحت، آنان را کلّیتی واحد تحت عنوان «دلنگرانان و عاشقان ایران عزیز» مینامد. این آمیزشِ دغلکارانه، غیراخلاقی و کثیف میانِ ملتِ به تاراج رفته کارگرِ به خاک سیاه نشسته و دانشجوی ستارهدار، با طبقهی ممتازه و حاکمِ رانتخوار، بزرگترین، بنیادینترین و خائنانهترین کژتابیِ این متن است.
قشر عظیمی از روحانیونِ حکومتی و نظامیانِ مواجببگیری که او عاجزانه به یاری میطلبد، هرگز در طول تاریخِ معاصر مفهومِ انضمامی، مدنی، تکاملی و ارجمندِ «وطن» را در نیافتهاند و اصولاً الفبای آن را فاقدِ مشروعیت میدانند. برای این ساحتِ امتگرا، ستیزهجو، کفرستیز و منجمد در دگمهای صدر اسلام، جغرافیایِ ایران چیزی جز یک ابزارِ مصرفِ ایدئولوژیک، یک چاهِ نفتِ بیانتها برای پمپاژِ سرمایه به شریانهای تروریسم، و خاکی بیارزش برای سوختن و خاکستر شدن در تنورِ توهماتِ ژئوپلیتیکیِ «هلال شیعی» نیست.
سلفِهای فکری، عقیدتی و ساختاریِ این جریانِ فاشیستی (خمینی نیستیخواه و خامنهای هستیسوز)، بیپرده و با خوارداشت تمام و کمال، میهندوستیِ منهای اسلام و ایرانگرایی مدنی و فرامذهبی را «بتپرستی» و «جاهلیتِ مدرن» خوانده است؛ پس خاک، مرز، پرچم و تاریخ در این نگاهِ چپاولگر، فینفسه فاقدِ کمترین اصالت، شرافت و ارزشِ وجودی است و صرفاً به عنوانِ یک سکوی پرتاب، یک سنگرِ مجانی و یک گوشتِ دمِ توپ برای بساطِ سلطه، تجاوزگری داخلی و جهادِ آخرالزمانی معنا مییابد. این که عبدالکریمی جلادانِ این وطن را در کنار قربانیانش به صف میکند، چیزی جز یک روسپیگری نامقدس فکری بر درگاه اصحاب قدرت نیست.
عبدالکریمی، با قلمفرساییِ مزورانه و مزدورانهاش، درست همین خطِ شوم و تاریخیِ ملیتزدایی و مسخِ هویتِ ایرانی را تئوریزه و بزک میکند. او کثیفترین دشمنانِ این جغرافیا را پاسدارِ این مرز و بوم میشناسد؛ کسانی که هویتِ مالامال از شکوهِ و شکست ایرانی را به فرعیِ ناچیز، ذلیل و حقیر از فروعِ ایدئولوژیِ جعلی و ویرانگرِ خود کاهش دادهاند. این نظامِ تامگرا، چهل و هفت سال است که با ایدهی قبیلهای و فراملیِ «امّت» و با دستیازی به جنونِ سفارتگیری، گروگانکشی، جنگافروزی، پهپادپرانی و گسیلِ موشک، و نیز با سردادنِ مستمر و جنونآمیزِ شعارهایِ مرگ بر این و آن، در زمینِ مناسباتِ بینالمللی باد کاشته و انزوا درو کرده است.
این ماشینِ نابودی امروز برای تودههای مردم، توفانِ فقرِ مطلق، فلاکتِ سیستماتیک، تحریمهای کمرشکن، تورمِ سهرقمی و نابودیِ تمامِ شریانهای زیستی را به ارمغان آورده است؛ اما این شبهفیلسوفِ درباری و عافیتطلب، این توفانِ هولناکِ دستپخت آخوند و این کشتار دسته جمعیِ یک ملت را با وقاحتی بیمانند «درایت، شجاعت و استقلال» مینامد. او چشمانِ کورشدهی خویش را بر این حقیقتِ عریان بسته است که گفتمانِ ابلهانهی آمریکاستیزی و آرمانِ صهیونیسمستیزیِ رسمی و کاسبکارانه، چگونه تمام ساختارهایِ حیاتی، زیستمحیطی، بهداشت، معیشت و پاسپورتِ کشور را به مرزِ نابودی و فروپاشیِ نهایی کشانده است.
او بر روی تلی از خاکستر نشسته و حماقتِ آتشافروزان را توجیه و ماستمالی میکند. او با فروکاستن رذیلانهی مفهومِ والا و اصیلِ «عشق به میهن» به پذیرشِ ذلیلانه و بیچونوچرایِ «وضعیتِ موجود» و تسلیم در برابرِ نعلین آخوند و چکمه نظامیان، مرزِ خونین میانِ جلاد و قربانی را تعمداً پاک میکند. نظامیانِ تفنگبهدست، دستگاههای امنیتیِ سرکوبگر و روضهخوانانِ شکمبارهای که مخاطبانِ اصلی و سوگلیهای او در این فراخوانِ رسوا هستند، منافعِ مادی، طبقاتی و بقایِ مافیاییشان درست با استمرارِ این انسدادِ تاریخی، این وضعیتِ فوقالعادهی دائمی و این جنگطلبیِ بیپایان گره خورده است.
ایران برای این فرقهی تبهکار، هرگز یک «میهن»، یک زادگاه یا یک مأمنِ انسانی نبوده، بلکه یک «غنیمتِ جنگی» (انفال) است که باید تا آخرین قطرهی خونِ ساکنانش و آخرین قطرهی نفتش دوشیده و غارت شود. عبدالکریمی با این فراخوان ننگین، شرمآور و سرشار از فرومایگی، ذهنِ مخاطبِ درمانده را از ریشههای اصلی، ساختاری و داخلیِ این جنگافروزی، تحریم و انزوایِ بینالمللی منحرف میسازد و عاجزانه برای طبقهای پامالکننده، تمامیتخواه و خونریز دست میزند و هورا میکشد؛ طبقهای فاقدِ ریشه که ذاتاً، ماهیتاً و ساختاراً با تفکرِ ملی، تجددخواهی و خودآگاهیِ تاریخیِ ایرانیان، خصومتی بنیادین، آشتیناپذیر، خونین و ازلی دارد.
🔥 بهرهی سوم: تبارشناسیِ اهریمن و اسطورهسازیِ کژآیین
اوجِ وقاحت و کوریِ معرفتشناختیِ بیژن عبدالکریمی درست در آن نقطهای رخ مینماید و دهان باز میکند که اهریمنِ خونریز، خودکامه و بیشفقتِ تاریخِ معاصر ایران ــ یعنی علی خامنهای ــ را با تعابیری شگفتآور و تکاندهنده، «از معدود رهبران مبارز با ظلم و ستم در جهان کنونی و یکی از رهبران آزادهی مستضعفان در دورهی معاصر» میخواند. این اسطورهسازیِ کژآیین، وارونهنویسیِ شرمآور تاریخ و یک جابهجاییِ عریان، وقیحانه و سیستماتیک میانِ «جلاد» و «قربانی» در ساحتِ واژگان و مفاهیم است.
فردی از تبارِ توتالیتارهای بدنام تاریخ همچون مائوها، استالینها، پولپوتها و هیتلرها ــ که تمامِ دورانِ اقتدارِ مطلق و چند دههایِ او مظهرِ عینیِ سرکوب عریان، حذف سیستماتیک نخبگان، خفقان مرگبار و انسدادِ مطلقِ تمامی روزنههای تنفسِ سیاسی و اجتماعی بوده است ــ در چشمانِ غبارگرفته و ذهنِ مسخشدهی این شبهمتفکر و فیلسوفنما، ناگهان به نمادِ والای «آزادگی» و ملجأ بیپناهان بدل میشود.
عبدالکریمی با این توصیفاتِ اگزجره، متملقانه و خفتبار، نه یک شخص، بلکه کلِ آپاراتوسِ بیداد و ماشینِ کشتار و سرکوب را تطهیر میکند. او با آگاهی و از سرِ کوریِ مصلحتی، چشمان خود را بر روی این حقیقتِ عریان، خشن و خونبار میبندد که این فرمانروایِ زدارکامه و تمامتخواه، چگونه نهتنها هرگز مظهر، نماد یا پاسدارِ «خودآگاهی ملی» نبوده، بلکه سهمگینترین عاملِ اصلیِ مسخ فرهنگی، ارعاب تودهای، فقر ساختاری و کوشش تام و تمامِ برای در بند کردن ارادهی همگانی، عزت نفس و ارجمندی انسانیِ این ملتِ درهمکوببده بوده است.
او با این کار، مرزهای وقاحت نظری را جابهجا کرده و بر روی ویرانههای یک جامعه، قصیده در وصف بانی این ویرانی میسراید. او با چنین خطابههای شوم و چندشآوری، یک ساختارِ تمامتخواه، فاشیستی و ضدانسانی را ــ که اساس، بقا و استمرارش منحصراً بر پایههای تاریکی زندان، شکنجه، بازجوییهای خلاق، اعترافات اجباری، طنابهای دار و نفیِ مطلقِ تکثر و دگراندیشی استوار است ــ بهسانِ پناهگاهِ امن و مدینهی فاضلهی مستضعفان و ستمدیدگان جهان جلوه میدهد.
باید از این مدعیِ فلسفه پرسید: این چه نوع پیکاری با ظلم و ستم جهانی است که نخستین، بیدفاعترین و اصلیترین قربانیانش، شهروندان، زنان، کارگران و جوانانِ معترض و خونینپیکرِ همان سرزمینی هستند که زیر پوتینهای خونآلودِ مدافعان، شبهنظامیان و مأموران امنیتیِ او له و خاکستر شدهاند؟ عبدالکریمی با به زبان آوردنِ این واژگان تباه، تازیانهای بیرحمانه بر پیکرِ مجروحِ حافظهی تاریخی و رنجدیدهی جامعه مینوازد؛ جامعهای که هنوز داغِ فرزندانش در خاورانها، کوی دانشگاه، ۸۸، ۹۶، ۹۸، جنبش «زن، زندگی، آزادی» و کشتار بزرگ دیماه ۱۴۰۴ را بر سینه دارد.
او جنایتِ ساختاری و سازمانیافتهی حکومت را با لوث کردنِ مفاهیمِ متعالیِ فلسفهی سیاسی و مفاهیمی چون «عدالتخواهی» و «استکبارستیزی» میپوشاند تا برای دژخیمی پیر و خونخوار، مشروعیتِ نداشته بخرد؛ حاکمی که تمامِ حیاتِ سیاسی، دکترینِ امنیتی و کارنامهی اجراییاش چیزی جز کوششی برای برانداختنِ ارجمندیِ انسان، نابودی طبقه ی مستمند و متوسط، غارت ثروتهای ملی و سر بریدنِ آزادی نبوده است. این کار، دیگر فلسفیدن نیست؛ این مشارکتِ صریح در پروژهی رفوکاری و توجیهِ جنایت است.
در این نگارهی بهشدت مخدوش، روتوششده و تحریفشده، تمامِ کژیها، فجایعِ زیستمحیطی، فروپاشیهای اقتصادی و بیدادهایِ بیامانِ این حاکمیتِ ددمنش و چپاولگر به کلی گم و ناپدید میشود. متفکر و فیلسوفی که بر اساس رسالتِ ذاتی، اخلاقی و تاریخیِ خویش و با تکیه بر سنتِ سازشناپذیرِ نقادی و حقیقتجویی، باید چهرهی کریه، هولناک و بیرحمِ قدرتِ خودکامه را افشا کند و صدای بیصدایان باشد، اینک به زبونانهترین شکلِ ممکن، در نقشِ مداحِ ارشد و غزلخوانِ بارگاهِ سلطانی ظاهر شده است.
او آمده است تا به یک اهریمنِ تاریخی و عاملِ سیهروزیِ یک ملت، ردایِ ژنده و مندرسِ فضیلت، حقطلبی، معنویت و استقلالطلبی بپوشاند. این تعابیرِ تهوعآور و توجیهگرایانهی عبدالکریمی، یک خیانتِ ناب، مطلق و نابخشودنی به گوهرِ حقیقت، شرافت قلم و آرمانهای والای انسانی است. این رویکرد، استوارترین گواهی بر این مدعای تلخ است که فلسفه و علوم انسانی در دستِ او و همپالگان امنیتی و شبهامنیتیاش، نه ابزارِ روشنایی، آگاهیبخشی و رهایی، بلکه دود سیاه و غلیظ، کثیف و سفارشیای است که تنها برای پنهان کردنِ چهرهی کریهِ جنایت، گریز از مسئولیت اخلاقی و فریبِ افکار عمومی به کار میرود. این سقوط، سقوطِ یک شخص نیست؛ سقوطِ جریانی از روشنفکریِ واداده است که در برابرِ برقِ شمشیرِ قدرت و سکههای صلهی دژخیم، زانو زده است.
👤 بهره ۴: رعیتِ شهروندنما؛ تئوریزه کردنِ بندگی بر درگاه خداوندان قدرت
بیژن عبدالکریمی در پاراگراف سوم این فراخوان، با تعابیری چون «اینجانب... در مقام شهروندی از این ملت بزرگ... میخواهم...»، ژستِ یک کنشگرِ مدنی، فیلسوفِ سپهر عمومی و سوژهی صاحبحق را به خود میگیرد؛ اما روانشناسیِ سیاسی و تبارشناسیِ حاکم بر قلمِ او، تضادی بنیادین، اسکیزوفرنیک و آشتیناپذیر را با الفبای مدرنِ شهروندی عریان میسازد. در فلسفهی سیاسی مدرن، «شهروند» (Citizen) سوژهایست آزاد، خودآیین (Autonomous)، برخودایستا و برخوردار از کرامتِ فروکاستناپذیر انسانی که در سپهر همگانی (Public Sphere) دست به عملِ سیاسی میزند، علیه بازتولیدِ سلطه ایستادگی میکند و اقتدارِ قدسی و اسطورهایِ خداوند قدرت و زر و زور و تزویر را به چالش میکشد. شهروند در تکوین تاری، بنیانگذار و واضعِ قانون و مشروعیت و موسس ایدههای بنیادی اداره اجتماع است، نه فرآورده انقیادیافته و مطیعِ آن.
آنچه عبدالکریمی در کردارِ قلمی خود به نمایش میگذارد، نه کنش نقادانه یک شهروند، بلکه روانپریشیِ تاریخی و تئوریزهشدهی یک «رعیتِ محض» است که دچار لکنت، صغارتِ خودخواسته و مرعوبیت در برابر ابهتِ حاکم گردیده؛ او با این صورتبندیِ کلامیِ ذلیلانه نشان میدهد که مسئلهاش با امر سیاسی و نظامِ سرکوبگر، نه استیفای حق، صیانت از آزادی و بازخوانیِ دموکراتیکِ مناسبات قدرت، بلکه تجدید مکررِ «بیعتِ بردهوار» و باجدهیِ عاطفی-معرفتی در آستانِ خداوندان زر و زور است.
او کلیدواژهی «شهروند» صاحب حق را از واژگانِ مدرن سرقت میکند تا آن را پایِ منبرِ «تکلیفِ مطلقِ سنتی» سر ببرد و ذبح کند؛ نوعی کلاهبرداریِ مفهومی که در آن الفبای آزادی برای مشروعیتبخشی به اسارت به کار گرفته میشود. وی با دعوت از مردم برای شرکت در مناسک و آیینهای نمایشیِ پیشکارانِ استبداد، در واقع فراخوانِ «بردگیِ داوخواهامه و خودخواسته» (Voluntary Servitude) صادر میکند و مبلّغِ تاموتمامِ انحلالِ سوژه در وضعیتی است که هانا آرنت آن را تودهایشدنِ جامعهی تحتِ سیطرهی توتالیتاریسم مینامد.
او از مخاطب میخواهد که در یک «توتالیتاریسم وارونه»، عاملیتِ سیاسی خود را واگذار کند و به نفعِ بازتولید نمایشِ اقتدارِ حاکم، به خیابان بیاید. در تبارشناسی فلسفی، رعیت، تندیسِ خاکساری، ارعابِ درونیشده و انفعالِ تئوریزهشده است؛ موجودی اراده-زدوده که حیات، امنیت و حقِ نفس کشیدنش را نه به عنوان حقوقی سلبناپذیر، بلکه تنها زیر سایهی لطف، شفقت و «وضعیت استثناییِ» حاکم معنا میکند و سلحشوریِ ادعاییاش چیزی جز زانو زدن چامرمنشانه بر خاکِ درگاه دربارِ ولایت و تئوریزه کردنِ ترسِ ساختاری نیست.
این فلسفهشناس خودخوانده که قاعدتاً باید معنای «خروج انسان از صغارتِ خودخواسته» را در فلسفهی روشنگری کانت فهم کرده باشد، با فروکاستن شأنِ والای انسانِ مدرنِ ایرانی به رعیتی گوشبهفرمان، دزست در جهتِ وارون رهایی پوییده و تئوریزهکردنِ بندگی و «زیستن در دروغ» را پیشه ی خود ساخته است. او در مقامِ یک «روشنفکرِ ارگانیکِ قدرت»، بهجای آنکه آوای حقطلبی، سوگواریِ نمادین و عصیانِ مشروعِ شهروندان را طنینانداز کند، تازیانهی مصلحتِ بقایِ سیستم و تکنولوژیهای انقیاد را بر دوشِ نحیفِ مردم فرود میآورد تا هژمونیِ سرکوب و سامانِ بیداد را پابرجا، مشروع، بیهمتا و بیبدیل نگاه دارد. او ترجیح میدهد خادمِ ساختارِ انضباطی باشد تا صدایِ جانها و بدنهای سرکوبشده.
این سقوطِ معرفتشناختی، به شکلی فاجعهبار و شیادانه مرز میانِ «ایستادگیِ آزادیخواهانه» و «سرسپردگیِ ذلیلانه» را مخدوش و مسخ میکند. عبدالکریمی با این متن ثابت میکند که در ساختار فکریِ دگماتیک و اختهی او، «امر سیاسی» نه فضای تکثر، ستیزِ دموکراتیک و حقِ طردِ حاکمیت، بلکه یک کُلِ همگن، پدرسالارانه و توتالیتر است. در جهان فکری او، انسانها نه شهروندانی صاحبِ اراده و منتقد، بلکه «حیاتهایی برهنه» (Bare Life) و تودهای بیشکل و اتمیزهشده هستند که غایتِ وجودیشان ذوب شدن در پیوندهای آیینی، کاریزماتیک و انضباطبخشیِ زیستسیاسیِ قدرتِ حاکم است.
او با قلمِ روشنفکریِ رامشده و منکوبشدهی خویش، مصداقِ تامِ روشنفکری خودباخته است که در پای جلاد، سجدهوار، زانو میزند و این خاکساریِ بردهمنشانه، این مازوخیسمِ سیاسی را بهکردارِ فضیلتی روشنفکرانه، مصلحتی استراتژیک و فضیلتی استعلایی به خورد مخاطب خود میدهد. این امر نشاندهندهی استحالهی کامل، ساختاری و بیبازگشتِ مفهومِ شهروند به رعیتی بیاختیار و گوشتِ دمِ توپِ ایدئولوژی در اندیشهی زهرآمیخته اوست.
🚫 بهره ۵: سقوطِ فلسفه در مسلخِ تروریسم و بنیادگرایی
بیژن عبدالکریمی در فراخوانِ خویش، حضور در این مناسکِ حکومتی را نشانهی «پیوندِ دوباره با مبارزات ضداستعماری و جنبش مقاومت» مینامد. این صورتبندی، فراتر از یک لغزش تحلیلی، یک «دستکاریِ حادِ زبانی» (Semantic Manipulation) برای دگرگون کردن کدهای فلسفه سیاسی است. او در این رهیافت، مفهوم مدرنِ «مقاومت» را - که تاریخی آمیخته با حق حیات، اراده عمومی و تکثرگرایی دارد - به نفعِ ساختارهای شبهنظامیِ حماس و حزبالله مصادره میکند.
از نگرگاه فلسفه سیاسی، این جریان تفکر عملاً به بازتولیدِ همان الهیاتِ سیاسیِ اقتدارگرایی روی آورده که در آن، مفاهیم رهاییبخش سرکوب میشوند تا جا برای جریاناتی باز شود که بنیادشان بر نفی حقوق شهروندی و حاکمیتِ قانون استوار است. چگونه میتوان جریاناتِ مسلحِ ایدئولوژیکی را که مایهی انزوا، جنگافروزی، فقر و ویرانیِ مطلقِ زیرساختهای این بوم و بر شدهاند، نمادِ پایداری و رهایی دانست؟ این چه نوع مقاومتی است که تودهها و شهروندانِ جانبهلبرسیدهی بس کثیری از همان کشورهای متبوعِ خودشان (لبنان، فلسطین و...) نیز از آن بیزار، لرزان و منزجرند؟ این تناقضِ آشکار، نشاندهندهی گسستِ کامل این سنخ تئوریبافیها از واقعیتِ انضمامیِ جامعه است.
او با تقدیسِ این شبکهی تروریستیِ نیابتی (در نمونه اسماعیل هنیه و یحیی سنوار)، چشمانِ خود را بر روی این حقیقتِ عریان میبندد که این ساختار، نه جبههای برای آزادی، بلکه بازویِ نظامیِ یک نظامِ تکآوا برای باجخواهی در مناسباتِ منطقهای است. عبدالکریمی با چنین سخنان مانیفستگونهای، مسیرِ فاجعهباری را تئوریزه میکند که در آن، جان، مال و آینده ملّت ایران، سوختِ اجباریِ ماشینِ جنگیِ بیگانگان میشود. این نوع صورتبندیِ سیاسی، یادآورِ صورتبندیهای کارل اشمیت در بازتعریفِ «خودی و بیگانه» است؛ جایی که منافع عمومیِ یک ملت در پای «وضعیتِ استثناییِ» دائمی و جنگافروزیهای فرا-مرزی ذبح میشود.
او این ویرانگریِ سیستماتیک را پایداری در برابر استعمار میخواند، در حالی که این مسیرِ بیدادگرانه، خود بزرگترین عاملِ پامال شدنِ کرامت و استقلالِ راستین ایرانیان بوده است. در واقع، این تئوریبافی نوعی «قرارداد اجتماعیِ واژگون» است که در آن، دولت بهجای صیانت از رفاه و امنیتِ اتباعِ خود، داراییهای عمومی را در مسیرِ توسعهطلبیِ ایدئولوژیک به تاراج میگذارد. عبدالکریمی با این اسطورهسازیِ کژوکوژ، فلسفه را به خدمتِ توجیهِ خشونتِ عریانِ برونمرزی درآورده است. این رویکرد، نمودِ عینیِ سقوطِ کارکردِ نقادانهی تفکر و تبدیلِ آن به ابزارِ توجیهِ قدرت (Apology) است. او حقیقت را همچون کنیزی به بازارِ مکارهی ولایت برده است تا به شبکهای مشروعیت ببخشد که هیچ نسبتی با حقِ حیات، آزادی و چندگانگیِ انسانی ندارد.
فروکاست تفکرِ رادیکال به رفوکاری برای گروههای نیابتی، گواهی بر این مدعاست که قلمِ او، نه سلاحی در برابرِ ستم، بلکه پارهخشتی برای استوار کردنِ دژِ تمامتخواهی است. این انحطاطِ صریح، نشان میدهد که فلسفه زمانی که از تعهد به حقیقت تهی شود، به هموارکنندهی مسیرِ سروریجویی و بنیادگرایی تبدیل میگردد؛ جریانی جزماندیش که هزاران برابر بیش از آبادانی و سکوفایی، خاکستر و ویرانی، برای تاریخ معاصرِ این سرزمین به بار آورده است.
🌐 بهره ۶: هویت ملی در اسارت ایدئولوژی امتگرایی
ادعای عبدالکریمی مبنی بر اینکه این عزاداری حکومتی و فرمایشی (که قرار است با خرج پولهای هنگفت از خزانه ملت با فراز آسمان عراق هم اجرا شود) میتواند فرصتی برای «تقویت انسجام و تجسم خودآگاهی ملی» باشد، نشاندهندهی یک جابهجایی مفهومیِ خطرناک در فلسفهی سیاسی است. انسجام ملی در اندیشهی سیاسی مدرن، برآمده از «همپمانی مردمان بر سر آفرینش ایدههای بنیادی اداره اجتماع» و به رسمیت شناختن کثرتگرایی و ارادهی عمومی ملت است. حال آنکه ساختارِ مورد دفاع بیژن عبدالکریمی، بر پایهی نفی بنیادینِ «ملت» به مثابهی یک واحد حقوقیِ مستقل و استحاله یک آن در کلانروایتِ «امت» بنا شده است.
در اندیشهی امتگرا، هویت تکهتکه میشود تا روایتی ایدئولوژیک جایگزین آن گردد. عبدالکریمی با واژهشوییِ خود، نوعی «انقیاد تودهای» و تجمعات مناسکیِ تحمیلی را به عنوان «انسجام ملی» قالب میکند. این رویکرد، فروکاست فلسفه به کارکردِ توجیهگریِ قدرت است؛ جایی که مفهومِ ارگانیکِ «ملت» پارهپاره میشود تا در خدمت بقای یک ساختار فراملی و ضدِملی قرار گیرد. عبدالکریمی چشم بر این واقعیت تاریخی میبندد که این ساختار، هویتِ ملی را فرعیِ ناچیز از فروعِ امت دانسته و در تمام این سالها جنگی تمامعیار با نمادها و سرمایههای فرهنگی ایران داشته است. تاریخ گواهی میدهد که شخصیت نامداری چون کوروش همواره در کانون تاختتازهای امتستایان بود و حتی فرزانه بزرگ توس، فردوسی، نیز از هتک حرمت و شکستن تندیسهایش توسط دوستاقبانان و عملگان این حکومت در امان نماند.
آنچه در فراخوان عبدالکریمی نادیده گرفته میشود، دیالکتیکِ حذف و سرکوبی است که طی این چهلوهفت سال، هزاران سال، هویت این مرز و بوم را هدف گرفته است. ساختار امتگرا بر اساس ذات و تعریف خود، نمیتواند پاسدار میراث تمدنی و تاریخی ایران باشد، زیرا هرگونه ارجاع به هویت ملی، پیشااسلامی و غیرایدئولوژیک را هماورد هژمونیِ خود میداند. مزار نام و یاد نویسندگان و شاعران معاصر و آزادیخواه و ایرانگرایی چون آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی و کسروی و حتی مزار شاعرانی چون شاملو بارها مورد هجوم و تخریب سیستماتیک قرار گرفت، آثار باستانی یا به چوب حراج دزدان و تاراجگران سپرده شد یا عامدانه با نارنجکِ جهل بر پیکر آثاری چون گنجنامهی همدان کوبیدند تا ریشههای تمدنی این خاک را پامال کنند.
انکار تکثر: فروکاست تمدن و فرهنگی چندهزارساله و تلاش برای برابر دانستن این دوره ۴۷ ساله با کلیت آن و تلاش سیستماتیک برای حذف یا تحریف این گذشته دیریاز. پیکار خستگیناپذیر با نمادها: از تندیس فردوسی که نمادِ پاسداشت زبان و خردِ ایرانی است، تا فروغ و اخوان و مزار شاملو و گنجنامهی همدان و امامزادهسازیهای منظم در کنار آثار باستانی شناخته شده مانند معبد آناهیتا یا بیستون کرمانشا؛ اینها نه اتفاقاتی تصادفی، بلکه نشانههای یک «ارادهی سیستماتیک برای فراموشسازی» هستند.
این امتگرایان گجستک که عبدالکریمی آنان را «تجسم خودآگاهی ملی» مینامد، دشمندانِ سوگندخوردهی هر آن چیزی هستند که بوی ملیت، چندگانگی و فرهنگ غیر شیعی ایرانی بدهد. وقتی عبدالکریمی این ساختارِ ستیزهجو را «تجسم خودآگاهی ملی» میخواند، در واقع در حال تئوریزه کردنِ یک خودکشیِ فرهنگی است. او چشم بر این واقعیتِ فلسفی میبندد که نظامِ امتمدار، حیات خود را در نفیِ «فرّ ایرانی» و هویتِ مستقلِ تاریخیِ این کهنبوم تعریف کرده است. عبدالکریمی با پیشبرد چنین گفتمانی، مرزهای میان «خادم» و «خائن» به فرهنگ ملی را مخدوش میکند.
او غارتگران و ویرانکنندگانِ هویتِ تاریخی را لباسِ نگهبانان میشناساند تا برای جریانی مشروعیتِ فلسفی بخرد که از روز اول، بنیادش بر انکار اراده و تاریخ این ملت بوده است. عبدالکریمی با این کلمات، نهتنها به فلسفه، بلکه به تمام مواریث فرهنگی و تاریخی این ملت خیانت میکند و قلمِ قوادش را به خدمتِ ساختاری درمیآورد که حیاتش در گروی ستردنِ خودآگاهیِ حقیقیِ ایرانیان است. این تلاشِ فیلسوفنمایانه برای آشتی دادنِ امرِ توتالیتر و ضدِ ملی با مفهومِ خودآگاهیِ ملی، نهتنها یک خطای شناختی، بلکه یک بنبست اخلاقی است. قلمی که باید ابزارِ بیداریِ تاریخیِ یک ملت باشد، در اینجا تبدیل به ابزاری برای ستردنِ حافظهب جمعی و تداومِ بخشیدن به جهل ساختاریافته میشود.
📉 بهره ۷: ریشهیابی «دژمنمحوری»؛ تطهیرِ بانیانِ فاجعه در تب مصلحتاندیشی ایدئولوژیک
تحلیل عبدالکریمی از شرایط جاری و پناه گرفتن او پشت عباراتی چون «تهدید پیوستهی نیروهای امپریالیستی»، پیش از آنکه یک موضعگیری سیاسی باشد، یک سقوط آزاد فلسفی و وقاحتِ نظری در تبیین رابطهی علت و معلول است. او با قلمِ دغاکارِ تحریفکار خویش، آگاهانه این حقیقت را پنهان میدارد که در سپهر مناسبات بینالمللی آنجا که به گفته تامس هابز «بیشه گرگان گرسنه است» کسی که باد میکارد، سرانجام توفان درو خواهد کرد.
در فلسفهی سیاسی، مشروعیت، بقا و امنیت یک واحد ملی، محصول عقلانیت سیاسی دور و نزدیکاندیش، محاسبات دقیق موازنهی نیروها و بیش از همه تنشزدایی در بستر رئالپولیتیک است، نه غلیانِ هیستریهای ایدئولوژیک و جنونِ خودویرانگری. عبدالکریمی با فروکاست انزوای مرگبارِ و ج.اـخواستهی ایران به ستیزه بیرونی، عامدانه و مکارانه چشم بر چهلوهفت سال توهمِ خودویرانگرِ «صدور بحران» و «آمریکاستیزی کور» میبندد.
این نحوهی تحلیل، در واقع تئوریزه کردنِ نوعی «انفعالِ مقدس» و «حماقتِ سیاسی سیستماتیک» است؛ انگار که یک ساختارِ سیاسی در وضعیت «انقلاب دائمب» میتواند نزدیک به نیمقرن سرتاسر مناسبات عادی، دیپلماتیک و اقتصادی خود با جهان را فدای گروگان گیری، تسخیر سفارت، شعارهای مرگآفرین، و ایدهی فرسایندهی امتِ اسلامی و صدر اسلام و تشیع حتی با جذب طلبه از مستمندترین کشورهای جهان کند (طلبههایی که همین روزها در خیابانها علیه مردم معترض ایران شعار مرگ بر وطن فروش میدهند) و سپس در نقشِ قربانیِ بیگناه، نالهی مظلومیت سر دهد.
این جابهجاییِ کثیفِ فاعل و منفعل، صراحتاً برای تبرئهی جریانی است که خود علتِ موجده و مبقیهی تمام تهدیدها، تحریمها و ویرانیِ زیرساختهای این خاک است. او بحرانِ پیشرو را صرفاً ناشی از خصومتِ خارجی جلوه میدهد تا بانیانِ داخلی این جهنم را در حاشیهٔ امنِ تئوریک بنشاند. در ساختارِ دماغی این شبهفیلسوف و کاتبِ دربار، هیچ سهمی برای خطاهای فاجعهبار، لجاجتهای هستیسوز و بیکفایتیهای مفرطِ حکومت در نظر گرفته نمیشود. او بنبستِ کنونی و فروپاشیِ همهجانبه را که حاصلِ مستقیمِ ترجیحِ ایدئولوژی بر عقلانیتِ سیاسی است، سلحشوری و پایداری مینامد.
این درست همان نقطهای است که در آن فلسفه اتونومی خود را از دست میدهد و در پیشگاهِ قدرتِ عریان ذبح میشود. وقتی ایدهی هلال شیعی و توسعهطلبیهای نیابتی، ذاتا نفیکنندهی منافعِ ملیِ ایران بوده و این مرز و بوم را به گوشتِ دمِ توپِ تنشهایِ بیپایانِ دیگران تبدیل کرده است، تلاش برای صورتبندیِ فلسفی این فاجعه، چیزی جز قلمفروشی و خیانت به رنجِ مردم نیست. عبدالکریمی فقرِ تحمیلی، سقوط ارزش پول ملی و فلاکتِ ساختاریِ ناشی از تحریمها را نه نشانهای بر ورشکستگیِ یک استراتژی، بلکه به عنوانِ بهای «مقاومت» و «حفاظت از خاک» تئوریزه میکند.
او تودههای به ستوه آمده را به دفاع از سیاستی فرا میخواند که خود مسببِ اصلیِ فقر، تنهایی بینالمللی و تهدیدهای نظامی جاری است؛ فرامینی که در آن ملت چیزی جز هیزمِ تنورِ فرسایندهی ایدئولوژی نیستند. این منطقِ منجمد، بازتولیدِ وقاحتبارِ همان تفکرِ توتالیتر است که جامعه را تنها به عنوان سوختِ ماشینِ جنگیِ قدرت به رسمیت میشناسد. عبدالکریمی با نادیده گرفتنِ زنجیرهٔ لجبازیهای سیستماتیک، عملاً به تئوریسینِ «بقاء به شرطِ فنای ملت» تبدیل میشود و با کلماتی آغشته به فریب، روی خون و ویرانیِ یک تمدن رنگِ مصلحت میپاشد.
تراژدیِ اصلی، ابتذالِ منزجرکنندهی قلمی است که روزگاری مدعیِ کاوشِ حقیقت و نقد قدرت بود، اما امروز به ابزارِ جیره و مواجبِ یک ساختارِ رو به زوال و دلالِ ورشکستهی مشروعیت تبدیل شده است. کارکردِ عبدالکریمی در این فراخوانِ رسوا، نه روشنگری و گشودن افق، بلکه دلالتِ تئوریک برای سرپوش گذاشتن بر یک انتحارِ جمعی و تاریخی است. او با کلماتِ حماسیِ توخالی و لفاظیهای شبهفلسفی، تلاش میکند تا مسئولیتِ تاریخی و اخلاقیِ این فاجعهی ملی را از دوشِ بانیانِ اصلیاش بردارد و بارِ دیگر به گردنِ «دژمنِ موهوم» بیندازد تا تداومبخشِ بقایِ اهریمنیِ ساختار باشد.
این که یک مدعیِ فلسفه، انزوای بینالمللی، بنبست ژئوپلیتیک و فروپاشیِ همهجانبهی زیستبوم یک تمدن را زیر نقابِ فریبندهی «شرایط حساس تاریخی» پنهان کند، تف انداختن به صورتِ حقیقت است. این امر به وضوح نشان میدهد فلسفه در نزدِ او، هیچ کارکردی جز استمنای فکری با چهره مقدس صاحبان قدرتی چون خامنه ای و سلیمانی ندار و نقش آن تبرئه کردنِ حاکمیت از مسئولیتِ فجایعیست که بر سرِ این ملک و ملت آورده است. او قلمِ خود را به خدمتِ ساختاری درآورده که زیست مخربش صرفاً در گروی بازتولیدِ مدامِ بحران، دشمنتراشی و مکیدنِ شیرهب جانِ ملت است؛ تلاشی مذبوحانه و مشمئزکننده برای خریدنِ زمان برای جریانی که خردِ سیاسی راستین و منافع ملی و خیر عمومی مردم را از مهمترین موانع بر سر راه پیشبرد توهماتِ فراملی و بقای خویش میداند.
👤 بهره ۸: تئودیسهی جلاد: از توجیهِ شر تا تقدیسِ کشتار
بیژن عبدالکریمی در حالی تودههای بهجانآمده را به حضور در این مناسکِ توتمپرستانه و بیعتِ جهلمنشانه فرا میخواند که چشمانِ عافیتجو و مصلحتبینِ خود را بر روی جویهای خونِ جاری شده در خیابانهای این سرزمین بسته است. او در قامتِ یک دلالِ فکری، کسی را بزرگترین رزمندهی راهِ حق جلوه میدهد که آدمکشانِ گوشبهفرمانِ او، به فرمانِ مستقیم، قاطع و مرگبارِ این پیرِ دژخیم، پیر و جوان و زن و مردِ این دیار را به رگبار بستند و به خاک و خون کشیدند.
این دیگر یک خطای تحلیلی، لغزشِ روشنفکرانه یا کوررنگیِ موقت نیست؛ این یک «تئودیسهی سیاسیِ وقاحتبار» است. او همان کاری را با امر سیاسی میکند که الهیاتِ توجیهگرِ سنتی با شرورِ عالم میکرد؛ یعنی توجیهِ طاعون و زلزله برای پاکدامنیِ خدا. عبدالکریمی نیز خونِ ریختهشدهی جوانان را به عنوان «هزینهی ضروریِ حرکتِ عدالتخواهانهی تاریخ» تئوریزه میکند تا دستانِ خونآلودِ قدرت را تطهیر سازد.
حافظهی این ملت هنوز داغِ خونهای بیگناهِ جنبش سبز، وقایع خونین ۹۶ و ۹۸، و خیزشِ غیورانهی «زن، زندگی، آزادی» را بر سینه دارد؛ و از همه هولناکتر، رستاخیزِ خونین و بیسابقهی ملت ایران در دیماه ۱۴۰۴ است که زمین را از خون جوانان گلگون ساخت. عبدالکریمی با نادیده گرفتنِ این فجایع، روی تکهپارههای اجسادِ هزاران تن از هموطنانش رژه میرود و مارش «زنده باد مقاومت» مینوازد تا برای فرمانروایِ توتالیترِ این کشتار، مشروعیت و آبرو بخرد.
او انسانِ ایرانی را به «حیاتِ برهنه» کاهش داده است؛ یعنی جانی منفکشده از تمامِ حقوقِ سیاسی و شهروندی، جانی که حاکمیت میتواند آن را در هر گوشهی خیابان یا بر فرازِ چوبههای دار، بدون ارتکابِ هیچ جنایتی سقط کند، و فیلسوفِ دربار وظیفه دارد پس از هر سلاخی، ردِ خون را از روی سنگفرشهای محرابِ قدرت با کلماتِ شیکِ فلسفی شستشو دهد و یاد و نامِ یحیی سنوارها را به جای آنها زنده بدارد! او درست در لحظهای قلمِ مزدورانهی خود را به خدمتِ خونریزترین دیکتاتورِ تاریخِ معاصر درآورده که ماشینِ سرکوب، شکنجه و اعدامِ جانشینانِ دژخیمِ او، حتی برای یک ساعت نیز متوقف نشده است.
همین اینک نیز که او این فراخوانِ ننگین و آغشته به فضولاتِ ایدئولوژیک را صادر میکند، جوانانِ معترض به بهانهی حقخواهی و خونخواهی، یکی پس از دیگری در سحرگاههای سرد با بانگ اذان، بالای دار کشیده میشوند. عبدالکریمی در اتمسفری فتوای سلحشوری صادر میکند که بوی هولآفرین باروت و بوی خونِ تازهی رستاخیزِ دیماه ۱۴۰۴ هنوز از روزنهای کوی و برزنِ این کشور پاک نشده است. کنشِ او، تبلورِ عینیِ ستایشِ «وضعیتِ استثنایی» است؛ وضعیتی که در آن حاکم، قانون را تعلیق میکند تا حقِ کشتن را به یک قاعدهی همیشگی بدل سازد.
او با این کار، فاعلیت، سوبژکتیویته و ارادهی آگاهانهی یک ملتِ بهپاخاسته را انکار میکند؛ آنها را تودهای بیشکل و صغیر مینامد که باید زیر پای ضرورتهای دولتِ مطلقه قربانی شوند، تا در عوض به غولِ بیشاخودم و کورِ قدرت، اصالتِ تاریخی ببخشد. او فرادستان و حاکمان را تطهیر میکند، در حالی که لختههای خونِ پیر و جوان از انگشتانِ همان ساختارِ استبدادی میچکد که او امروز نقشِ سگِ نگهبانِ تئوریک، رامکنندهی تودهها و نساجِ کفنهای تئوریکِ آن را بازی میکند.
این کوریِ مصلحتی در برابرِ جنایتِ عریان، مرزهای وقاحت و دنائتِ روشنفکری را فرسنگها جابهجا کرده است. عبدالکریمی با این متن ثابت میکند که برای یک متفکرِ خودفروخته و جیرهخوارِ ساختار، جانِ انسانها، کرامتِ بشری و خونِ پرپرشدهی نسل جوان، هیچ ارزشِ بسزایی در برابرِ بقای مادی و معنوی سیستم ندارد. او بر روی رستاخیزِ نابِ ملت خاکِ فراموشی میپاشد تا لاشهی متعفن و زوالپرستِ استبداد را منزه، قدسی، فراتاریخی و واجدِ ضرورتِ استراتژیک جلوه دهد. این نه یک بنبستِ فلسفی یا گرهِ فکری، بلکه یک خیانتِ تئوریکِ فعالانه و آگاهانه است؛ جنایتی قلمی که نامِ او را نه به عنوان یک صاحبِ اندیشه، بلکه به عنوانِ کاتبِ حقیر و جیرهخوارِ دربارِ دژخیمانی ثبت خواهد کرد که کارشان سلبِ حیات از پاکترین فرزندانِ این سرزمین است. فیلسوفِ دربار، در واقع همان پیشمرگ و پیشقراولِ جلاد است؛ او ابتدا با قلمش دست به «انسانیتزدایی» میزند؛ یعنی انسانهای معترض را در ذهن و روی کاغذ از دایرهی هستی و حقِ حیات ساقط میکند، ارزشِ وجودیِ آنها را میگیرد و آنان را به مهرههای بیارزشِ شطرنجِ بقای نظام کاهش میدهد، تا از پسِ آن، حاکم و جلاد بتوانند در واقعیتِ عینی، با خیالی آسوده از هرگونه ملامتِ فلسفی، طنابِ دار را دور گردنشان گره بزنند و یا ماشه را بر مغز آنان فروچکانند.
ادامه ی متن در لینک زیر
https://telegra.ph/Naqdagin-07-03-4