رعیتِ شهروندنما؛ تئوریزه کردنِ بندگی بر درگاه خداوندان قدرت

رعیتِ شهروندنما؛ تئوریزه کردنِ بندگی بر درگاه خداوندان قدرت

کانال تلگرامی نقدآگین

🔥 بهره ۹: سلحشوری به روایتِ پاچه‌لیسانِ آستانِ جسدِ یخ‌زده

بیژن عبدالکریمی در فراخوانِ خود، مراسمِ شرکت در تشییعِ جنازه‌ی این رهبرِ رهبُر را «حماسه‌ای سلحشورانه» می‌نامد و چنان با حرارتِ ایدئولوژیک قلم می‌زند که انگار سلحشوری در گروی ستایشِ مرگ و بردگیِ خودخواسته است. اما پشتِ این واژه‌های مطنطن و پرهیاهو، یک کمدیِ سیاه و دردآور نهفته است که او تعمد دارد آن را دگرگونه جلوه دهد. او حماسه‌ی ملت را در تشییعِ کالبدِ یخ‌زده‌ای می‌جوید که نزدیک به یک سال آزگار است کارگزاران و جانشینانش از ترسِ آمریکا و اسرائیل یا به هر دلیل دیگری (ناساز با همه دستورالعمل‌های فقهی که خاکسپاری زودهنگام یک مرده را تجویز می‌کنند)، جسدِ بر دست‌مانده‌اش را در سردخانه پنهان کرده‌اند و شهامتِ خاکسپاری‌اش را نداشته‌اند. او تشییعِ یک لاشه‌ی منجمد را که مایه‌ی سرافکندگیِ ملت ایران است، مظهرِ اراده‌ی ملی می‌خواند.

اگر این متن را فردی اسیر در بندِ آدم‌کشانِ بسیج و سپاه، زیرِ فشارِ بازجویان و برای رهایی از شکنجه و کم شدنِ مجازاتش می‌نوشت، شاید وجدانِ بیدارِ جامعه تن دادنِ او به این خواری را درک می‌کرد. اما فاجعه‌ی عبدالکریمی در این است که این خودفروخته و خویشتن‌باخته‌ی عالمِ فلسفه، با پای خویش، به اختیارِ خود و چنین برده‌منشانه قلم را به خدمت یکی از خون‌ریزترین دیکتاتورهای تاریخ ایران درآورده است. او در حالی این چنین فرومایه سر بر آستان‌ می‌نهد و پاچه می‌بوسد که خود را یکی از بزرگترین متفکران ایرانیان می‌داند و همواره از این شاکی است که چرا ایرانیان قدر متفکران خود را نمی‌دانند! او با چنین سقوط هولناکی، در عمل به ساحتِ «اخلاقِ فضیلت» پشت کرده و به مغاکِ یک فایده‌گرایی مبتذل سقوط کرده است؛ نوعی عمل‌گراییِ کور که در آن، حفظِ وضعیتِ موجود به هر قیمتی، بر حقیقتِ عریان ترجیح داده می‌شود. عبدالکریمی که روزگاری نرد عشق به فلسفه می‌باخت، اکنون فلسفه را به ابزاری برای توجیهِ جنایات حاکمیت در جهتِ بقایِ قدرتِ خود کاهش داده و با تفسیری ماکیاولیستی از مصلحت، قلم خود را برای صیانت از ساختاری خشم‌آیین به کار گماشته است.

این نمایشِ خفت‌بار، تعریف سلحشوری را نیز وارونه می‌کند. سلحشور، ملّتِ معترضی بودند که در خیابان‌ها سینه سپر کردند، نه این قلم‌به‌مزدِ عافیت‌طلب که برای گرم کردنِ مجلسِ تشییعِ کالبدِ یخ‌زده‌ی یک نمادِ مسنِ استبداد، فراخوان صادر می‌کند. عبدالکریمی با این فراخوان، ذاتِ برده‌منشِ خود را عریان ساخته و نشان داده است که همه‌ی آن ادعاهایِ فلسفی و ژست‌هایِ رادیکال، ماسکی پوشالی برای پنهان کردنِ گونه‌ای رعیت‌منشیِ ترس‌زده بوده‌اند که در برابرِ ابهتِ پوشالین یک کالبدِ منجمد، دست به بیعت دراز می‌کند و برای بوسیدن خاکِ آستان حضرت دوست از همه حقوق شهروندی یک انسان مدرن چشم می‌پوشد. در واقع، او یک «قرارداد اجتماعیِ واژگونه» را پیشنهاد می‌دهد که در آن، جامعه به جای سپردن حق خود به حاکمیت برای کسب امنیت و آزادی، باید کرامت خود را قربانیِ دوامِ یک جسدِ سیاسی بدبو کند. این بیانیه، تجسمِ عینیِ ازخودبیگانگیِ فکری است؛ سقوطِ فیلسوفی که در توهمِ رهبری و راهبری توده‌ها، خود به پیاده‌نظامِ تبلیغاتی سیستمی تبدیل شده که حیاتِ تاناتوسی‌اش در گروِ نفیِ اراده‌ی راستین ملت است.

💧 بهره‌ی ۱۰: قوادیِ اگزیستانسیال در آستانه‌ی پیری؛ واکاوی فروپاشی معرفت‌شناختی در دکانِ توجیهِ استبداد

ژرف‌ترین و هولناک‌ترین لایه در واکاوی این خیانت معرفت‌شناختی، فرو غلتیدنِ این «متفکر» از عرشِ ادعاهای فلسفی به فرشِ ابتذال معیشتی است. عبدالکریمی در حالی وجدان و شرف قلم خویش را بر سرِ بازار قدرت به حراج گذاشته است که پیش‌تر خود صراحتاً و مکرر اقرار داشته که در آستانه‌ی پیری، از پسِ تأمین معیشتِ اولیه و اجاره‌بهای سرپناهِ خویش برنمی‌آید. این فقرِ مادی، برای فردی که ادعای اندیشه‌ی رادیکال دارد، دست‌آویزِ توجیه گندیده‌ترین شکلِ سرسپردگی شده است. ما در اینجا با یک انسدادِ سوبژکتیو در هستی‌شناسیِ روشنفکریِ شبه‌دینی رویاروییم؛ جایی که فیلسوف مدعی، گزاره‌ی بنیادینِ هایدگری مبنی بر «پروای هستی» (Sorge) را تا حد یک «تلاشِ حیوانی برای فرار از گرسنگی» کاهش می‌دهد.

او ابزارانگاریِ عقل را که خود سال‌ها در نقدِ مدرنیته علیه آن دادِ سخن می‌داد، در عریان‌ترین و زمخت‌ترین شکلِ ماکیاولیستی‌اش به نفعِ بقای بیولوژیک خود به کار می‌بندد. او برای حفظ همین لقمه‌ نانِ حقیر و بقای ذلیلانه، خامه‌اش را به قوادیِ بیتِ استبداد گمارده و نانِ خویش را به خونِ تفتیده‌ی جوانانِ پرپرشده یا به دارآویخته‌ی این وطنِ نگون‌بخت آغشته است؛ کنشی ننگین که هیچ مصلحتی قادر به تطهیر آن نیست. این تئوریزه کردنِ بندگی و سرسپردگی، زاییده‌ی یک «آگاهیِ کاذبِ توجیه‌گر» است؛ سازوکاری دفاعی و روانی برای پنهان کردنِ شرمساریِ انگیخته‌شده از هم‌سفره شدن با دژخیمانِ خونریز.

اما این فاجعه، صرفاً به فقرِ مادی و انحطاطِ معیشتی محدود نمی‌شود. فاجعه از جایی ژرف‌تر سرچشمه می‌گیرد: از نیازِ هستی‌شناختیِ متفکر به توجیهِ وجودِ خویش در برابرِ خویشتن. عبدالکریمی رودررو با این پرسشِ هراس‌انگیز که «اگر من یک فیلسوفِ رادیکال و ناقد قدرت هستم، چرا اکنون در خدمتِ خشن‌ترین شکلِ قدرت درآمده‌ام؟»، درمانی جز دگرگون‌سازیِ همه‌ی مؤلفه‌های ادراکیِ خویش نیافته است. او ناگزیر شده تا برای حفظِ «انسجامِ روانی» و «تمامیتِ تصویرِ خویشتن» (self-image)، سر‌به‌سر وجوهِ معرفت‌شناختیِ خویش را دستخوشِ یک دگرریختیِ تمام‌عیار کند؛ جایی که «ظالم» تبدیل به «حافظِ عدالت جهانی» می‌شود، «خون‌ریز» تبدیل به «مدافعِ کیان ملت و ستمدیدگان تاریخ» می‌گردد و «فشارِ بیرحمانه بر ملت» تبدیل به «مقابله با توطئه‌ی دشمنانِ بیرونی» تعبیر می‌شود.

این درست همان سازوکاری است که روان‌کاوان، «واژگون‌سازیِ سوژه در نسبت با سوژه‌ی دیگر» نامیده‌اند؛ جایی که سوژه برای تحملِ ننگِ هم‌سخنی با میرغصبان، همه‌ی مرزهای اخلاقیِ پیشینِ خویش را بازتعریف می‌کند تا از شرِ این آگاهیِ هراس‌انگیز که «من به ناحق بر درِ خانه‌ی دژخیم کوبیده‌ام» رهایی یابد. او در این بازتعریفِ هستی‌شناختی، نه تنها مفاهیمِ اخلاقی، که خودِ «حقیقت» را نیز ذبح می‌کند؛ چرا که حقیقتِ عریان، یعنی اینکه او قلمش را در اختیارِ ساطوربه‌دستان تاریخ قرار داده، چنان سوزاننده است که جز با دگرگون‌کردنِ خودِ مفهومِ حقیقت، برتافتنی نخواهد بود.

📉 بهره ۱۱: حقیقتِ عریان؛ کارگرِ دست‌فروش در برابرِ فیلسوفِ دربار

در اینجا باید به یکی از رذیلت‌آمیزترین وجوهِ این فراخوان پرداخت: نحوه‌ی صورت‌بندیِ توجیهات. عبدالکریمی در این متنِ ننگین، برای توجیهِ خون‌ریزیِ بی‌سابقه‌ای که بر این سرزمین گذشته، دست به دامنِ گزاره‌هایی چون «مقابله با استکبار جهانی»، «دفاع در برابرِ توطئه‌های بیگانه» و صیانت از کیانِ ملی در برابرِ هجمه‌ی دشمنان می‌زند. این گزاره‌ها، درست همان ژتون‌هایِ مبتذلِ گفتمانِ حاکم هستند که هر شهروندِ معمولیِ این مملکت، سال‌هاست که از شنیدنِ آن‌ها در رسانه‌هایِ دولتی به ستوه آمده است. اما تفاوت در این است که این جملاتِ کلیشه‌ای و فرسوده، وقتی از زبانِ یک کارمندِ عادیِ دولت بیرون می‌آید، صرفاً تکرارِ یک روایتِ رسمی است؛ اما وقتی از زبانِ یک «فیلسوف» مدعیِ رادیکالیسم و نواندیشیِ دینی بیرون می‌آید، تبدیل به یک خیانت معرفت‌شناختیِ دوچندان می‌شود. زیرا او نیک می‌داند -و حتی پیش‌تر در آثارِ خویش بدان اذعان داشته- که این گزاره‌ها، چیزی جز «پوشالِ ایدئولوژیک» برای پنهان‌کردنِ پوچیِ هستی‌شناختیِ قدرتِ استبدادی نیستند. با این حال، او اکنون برای تسکین دردِ وجدانِ پریشانِ خویش، به همان پوشال‌ها چنگ می‌زند و از آن‌ها به مثابه‌ی داروهایِ مسکن برای التیامِ زخمِ شرمساریِ خویش بهره می‌گیرد. این، غایتِ ریاکاریِ فلسفی است: کسی که یک عمر خود را فیلسوف خوانده است و اکنون خود در ضخیم‌ترین و کهنه‌ترین پرده‌هایِ ایدئولوژیک پیچیده شده است تا سرمایِ حقیقت او را نیازارد.

او هزینه‌یِ پیکار با استکبارِ جهانی را بهانه‌ای می‌سازد برای پنهان‌کردنِ هزینه‌یِ راستینِ این ماجرا: هزاران جوانِ پرپر شده، صدها اعدامِ ناجوانمردانه، هزاران زندانیِ سیاسی که در شکنجه‌گاه‌های پنهان، به نامِ همین «مقابله با استکبار» جان و عمر فرسوده‌اند. او مرگِ انضمامیِ یک دانشجو یا کارگرِ معترض را در پشتِ عبارتِ انتزاعیِ «مقاومت در برابرِ نظامِ سلطه» پنهان می‌کند و بدین‌سان، خونِ فرزندانِ این سرزمین را با جوهرِ قلمِ خویش، تبدیل به مرکبی برای امضایِ فرمانِ بقایِ حاکمیت می‌کند.

این استحاله‌ی رسوا، حقیقتِ بزرگی را عریان می‌سازد: شریف‌ترین، فرودست‌ترین و زحمت‌کش‌ترین مشاغلِ این جامعه، از کارگری ساده و دست‌فروشی در مترو و خیابان تا سبزی‌فروشی در بازارهای این کشورِ بزرگ، شرفی ذاتی و ابدی دارند بر فیلسوفِ خودفروخته‌ای که نانش را از سفره‌ی خون‌آلودِ دژخیمان آغشته می‌کند. کارگر و دست‌فروشی که در اوج فقر و تنگدستی، شرف و مناعتِ طبعِ خویش را پاس می‌دارد و در برابر دژخیمان و میرغضبان زانو نمی‌زند، شهروندِ راستینِ این سرزمین است؛ چرا که هستیِ انضمامیِ او با حقیقتِ رنج پیوند خورده، نه با لفاظی‌های انتزاعی. در حالی که عبدالکریمی با این فراخوان بیشتر از پیش نشان داد که تفکرِ فلسفیِ ادعایی‌اش، فاقدِ هرگونه بنیاد اخلاقی و اراده‌ی انسانی است و تنها ابزاری‌ست برای چانه‌زنی و ارتزاق از سیاستِ گنداب‌مبدل‌شده. این یک «اگزیستانسیالیسمِ اخته» است؛ تفکری که در مواجهه با مرزهای انضمامیِ تهدید، به‌سرعت دچارِ فروپاشیِ درونی شده و برای توجیهِ ذلتِ خود، دست به دامنِ مفاهیمی چون «عدالت و حفظِ کیانِ ملت» یا مصالحِ کلان می‌شود تا «خیانت» را تحتِ لوای «خردِ سیاسی» صورت‌بندی کند.

اما چه تفاوتی میانِ عبدالکریمی و دیروزِ خودش وجود دارد؟ او در گذشته‌ی خویش با ایده‌های انسانیت و مردمی پیوندِ نیکوتری داشت، اما امروز آشکارا تبدیل به ستایشگرِ کهنه‌ترین و تاریخ‌زده‌ترین عناصرِ تاریخ معاصر ایران شده است. فیلسوفی که روزگاری از نقدِ بنیادینِ «وضعیتِ موجود» می‌گفت، اکنون برای دفاع از ساختاری قلم را به کار گماشته است که عصاره‌یِ وضعیتِ موجودِ آن، چیزی نیست جز یک دولت شبه‌مدرنِ سیاسی، مبتنی بر زور و زر و تزویر و قدرتِ متمرکز. این تناقضِ آشکار، نشانگرِ آن است که همه‌ی آن ادعاهایِ فلسفی، بیش از آنکه «اندیشه» باشند، «ژست» بوده‌اند؛ ژست‌هایی که در برابرِ نخستین تکانِ جدیِ واقعیت، فرو ریخته و سازوکارِ واقعیِ سوژه را آشکار ساخته‌اند. عبدالکریمی نشان داد که همه‌ی آن مفاهیمِ ژرف و آن نقدهایِ بنیادینی که به یاری نیچه و هایدگر بر شالوده‌ی تفکرِ غربی و مدرنیته وارد می‌کرد، تنها یک «رخنه‌گاهِ اگزیستانسیال» بوده است؛ روزنه‌ای که او برای فرار از التزاماتِ اخلاقیِ جهانِ مدرن (چون حقوقِ بشر، دموکراسی و آزادی‌هایِ فردی) از آن استفاده می‌کرد تا خود را در پناهِ یک «فلسفه‌ی اصیلِ غیرغربی» جای دهد. اما امروز، پرده از این رخنه‌گاه برافتاده و ما درمی‌یابیم که او هرگز به آن مفاهیمِ انتزاعیِ «اصالت» و «بازگشت» باور نداشته؛ بلکه آن‌ها را تنها به مثابه‌ی مأمنی موقت برگزیده بود تا از الزاماتِ دشوارِ جهانِ مدرن بگریزد و اکنون که نظامی سراپا رجعت‌گرا و شبه‌مدرن او را به عنوان یک استاد دانشگاه فقیر و بی‌چیز و حتی از همان دانشگاه اخراج کرده است، بی‌درنگ به ضعیف‌ترین و مبتذل‌ترین تفسیرِ ممکن از همان «وضعیت موجود» پناه برده است. این یعنی اینکه فلسفه‌ی او هرگز فلسفه نبوده؛ فلسفه، تنها ماسکی بوده بر چهره‌ی یک رعیتِ هراسان که در برابرِ هر اربابی به سجده می‌افتد، چه آن ارباب «سنت» نام داشته باشد، چه «انقلاب» و چه «استبدادِ متحجرِ امروز».

او با این فراخوان، فلسفه را از مقامِ سنجش‌گری و دیدبانیِ حقیقت، تا حدِ یک قوادِ معیشتی که کارش تمجید از کالبدِ یخ‌زده‌ی یک دیکتاتور است، تنزل داده است. نیچه‌شناسی که برای تأمین معاش، قلمِ خویش را به دربارِ بیداد پیشکش می‌کند، تمامِ مواریث عقلانی و اخلاقیِ جهان را یک‌جا ذبح کرده است. اما عبدالکریمی رذالتی فراتر و پست‌تر از بسیجیان و سپاهیانِ عادی و حتی آدمکش‌ها دارد: او در عینِ خیانت، همچنان بر «اصالتِ» خویش و «رادیکالیسمِ» خود پای می‌فشارد و خونِ ریخته‌شده را با پوشالِ فلسفیِ خویش می‌پوشاند. او با به کارگیریِ واژگانِ ثقیل و ارجاعاتِ فیلسوفانه، مرزهای عریانِ میانِ ظالم و مظلوم را مخدوش می‌سازد تا خونِ ریخته‌شده روی سنگ‌فرش‌های خیابان را به عنوانِ هزینه‌ی ایستادن در برابر عدالتخواه‌ترین نظامِ ضداستکباری در جهان امروز جلوه دهد و همگام با آدمکشانِ حاکم بر ایران تصدیق کند آنانی که خاکِ خیابان را به خونِ خود سرخ کردند نه جوانانِ معترضِ ایران علیه نظامِ جور و بیداد، بلکه پیاده‌نظامِ استکبار جهانی یعنی آمریکا و اسرائیل بودند. از این رو، عبدالکریمی نه فیلسوف است و نه حتی سوفسطایی.

در او چیزی پلشت‌‌تر هست: یک کاسبِ فلسفه که دکانِ خود را در کنارِ دکانِ میرغضبان گشوده و مشتریانِ خود را با وعده‌ی «ستیز با استکبار بین‌المللی» فریب می‌دهد. او با هر سطر از این فراخوان، یک دندان از دهانِ حقیقت می‌کند و به جای آن، یک دانه‌ی مرواریدِ دروغینِ ایدئولوژیک می‌نشاند و آن را به نامِ «تعمقِ فلسفی» به خوردِ مخاطب می‌دهد.

این غایتِ رذالتِ معرفت‌شناختی است: تبدیل کردنِ اتاقِ تفکر به اتاقِ شستشوی مغزی و تطهیرِ دست‌های آلوده به خون. عبدالکریمی نشان داده است که تفاوتِ بزرگی‌ست میانِ آنکه اندیشه را مایه‌ی رهاییِ جان می‌داند و آنکه فلسفه را دکانی برای توجیهِ جنایت ساخته تا به قیمتِ لگدمال کردنِ خونِ فرزندانِ وطن، سرپناهی ذلیلانه برای خویش دست‌وپا کند. او تفکر را از تبارِ سقراط که جامِ شوکران را به جان خرید اما حقیقت را نفروخت، گسسته و آن را به تبارِ متملقانِ درباری پیوند زده است که حق و باطل را به نرخِ روزِ دربارِ جابران حراج می‌کردند؛ با این تفاوتِ رذیلانه که آن متملقانِ درباری، دست‌کم می‌دانستند که چه می‌کنند و شرمِساری از آن را همواره در جان خویش احساس می‌کردند، اما عبدالکریمی چنان در خودفریبیِ وجودی خویش غرق شده که گمان می‌برد با این خیانت، هنوز در جایگاهِ یک «متفکرِ منتقد» ایستاده است. و این، هولناک‌ترین وجهِ این فاجعه است: نه فقط خیانت، که خیانت در کسوتِ وفاداری؛ نه فقط فروشِ حقیقت، که فروشِ حقیقت در ردای کشفِ حقیقتی برتر.



Report Page