کتاب اخلاقی؟

کتاب اخلاقی؟

کانال نقدآگین

— پاره چهارم کتابِ «این‌همه خدا؛ راهنمایی برای مبتدیان»، اثر پروفسور #ریچارد_داوکینز 

🖌 #ترجمه_اختصاصی نقدآگین: #بابک_ایرانی

«جانداران دو به دو به درون رفتند».

همه ما دلبسته داستان کشتی نوح هستیم. بان[1] و بانو زرافه، بان و بانو فیل، بان و بانو پنگوئن و همه جفت‌های دیگر، با شکیبایی از روی باند گام برداشتند و به کشتی چوبی بزرگ وارد شدند و با خوش‌آمدگویی بان و بانو نوح نورانی روبرو شدند.

داستان شیرینی نیست؟ اما شکیبا باشید! نخست این‌که، چرا سراسر جهان را سیل فرا گرفته بود؟ خدا از گناه‌آلوده بودن آدمی خشمگین بود. خشمگین از همه به جز نوح که مورد مهر خدا بود. پس، خدا اراده کرد که همه جنبندگان، به جز یک جفت از هر یک را در آب فرو بَرَد.

 از همه گذشته، خیلی شیرین هم نیست! چه گمان کنیم که خدا امری ذهنی است یا نه، همانگونه که در مورد لرد ولدمورت[2] یا دارت وادر[3] یا لانگ جان سیلور[4] یا پروفسور موریارتی[5] یا گلدفینگر[6] یا کرولا د. ویل[7] داوری می‌‌کنیم، هنوز می‌‌توانیم درباره اخلاقی بودن یا نبودن خدا هم داوری کنیم. بنابراین، هنگامیکه در این پاره می‌‌گویم «خدا چنین و چنان کرد»، می‌خواهم بگویم که «بایبل می‌‌گوید خدا چنین و چنان کرد» و از این دیدگاه، چه داستان‌های بایبل درباره خدا «راست» باشد و چه «گمانه»، می‌‌توانیم داوری کنیم که آیا خدا خوب است یا نه؟ من این کار را خواهم کرد و شما بدون شک، آزاد هستید تا بیاندیشید که آیا با نگاه به این داستان‌ها، هنوز هم می‌‌توان خدا را دوست داشت یا خیر؟ همان‌گونه که مردی به نام ایوب، در داستان زیر از بایبل عبری چنین کرد.

 ایوب مردی بسیار خوب و درست‌کاری بود که خدا را دوست داشت. این امر، خدا را آن اندازه خشنود کرده بود تا پیمانی با ابلیس در مورد ایوب ببندد. ابلیس گمان می‌‌کرد که ایوب، تنها به این دلیل که خوشبخت (دارا و تندرست و با همسری خوب و ده فرزند دوست‌داشتنی) بود، خوب و خوش‌رفتار بود و خدا را دوست داشت.

خدا با ابلیس پیمان بست که اگر ایوب همه خوشبختی خود را از دست بدهد هم خوب بوده و او را پرستش خواهد کرد. خدا به ابلیس اجازه داد تا با بازداشتن او از همه داشته‌ها، او را آزمایش کند و ابلیس به این کار پرداخت. گاو و گوسفندان ایوب بیچاره همگی مردند، خدمتکارانش همگی کشته شدند، شترهایش دزدیده شدند، خانه‌اش در توفانی بر باد رفت و ده فرزندش جان خود را از دست دادند؛ گرچه خدا در این گفتگو برنده شد؛ زیرا در برابر چنین گرفتاری‌هایی، ایوب هرگز با خدا برخورد پیدا نکرد و از دوست داشتن و پرستش او خودداری نکرد.

با این وجود، ابلیس هنوز شکست را نمی‌پذیرد؛ بنابراین خدا به او اجازه می‌دهد تا ایوب را بیشتر آزمایش کند. این بار ابلیس همه بدن ایوب را با جوش‌هایی همانند جوش‌هایی که خدا بر مصری‌ها بار کرد، پوشاند.

ما اکنون می‌‌دانیم که خاستگاه جوش‌ها باکتری‌ها هستند، گرچه، نویسنده نوشتار ایوب این را نمی‌دانست. از دید او خدا و ابلیس این کار را کردند. با این وجود، ایمان ایوب هنوز پابرجا بود. او دست از دوست داشتن خدا برنداشت. پس خدا سرانجام با درمان جوش‌ها و دادن دارایی‌های بسیار بیشتری به او پاداش داد. همسرش کودکان بسیار بیشتری آورد و همه آن‌ها پس از آن با خوشحالی زندگی کردند.

افسوس برای ده کودک مرده ایوب و همه انسان‌هایی که به دلیل پیمان خدا و ابلیس کشته شدند؛ گرچه، آنچنان که بیشتر مردم می‌گویند، بدون شکستن تخم مرغ نمی‌شود املت درست کرد!

این داستان هم مانند استوره نوح تنها یک داستان است، چنین رویدادی نبوده‌است. ما همانند بیشتر نوشتارهای بایبل عبری، نمی‌دانیم که چه کسی نوشتار ایوب را نوشته است. ما نمی‌دانیم که آیا خود نویسنده گمان می‌‌کرد که به راستی مردی به نام ایوب بوده‌است یا نه! چه‌بسا وی از داستانی خیالی برای آموزش سود برده‌است. این شدنی‌ست؛ زیرا که بخش بزرگی از نوشتار ایوب درباره گفتگوهای دراز بین ایوب و دوستانش درباره پرسش‌های رفتاری و کارکرد آدمی در برابر خداست. گرچه، اراده نویسنده هر چه که باشد، شمار زیادی از مسیحیان و یهودیان دیندار، گمان می‌‌کنند که این یک داستان راست در باره مردی واقعی و رنج‌دیده به نام ایوب است.

 مسلمانان دیندار نیز به دلیل بودن داستان ایوب در قرآن، چنین گمانی دارند. داستان نوح هم همین است. این مردمان گمان می‌‌کنند که نوشتارهای دینی، بهترین راهنما درباره چگونه خوب بودن هستند. همه این افراد دیندار گمان می‌‌کنند که خود خدا یک نمونه برجسته از نیکویی ست.

داستان بسیار آزاردهنده دیگری نیز درباره آزمایش خدا از کسی برای دریافت اینکه آیا او به راستی خدا را دوست دارد یا نه، هست. گمان کنید که زمانی کودک بودید، در یک بامداد، پدرتان شما را بیدار کرد و گفت: روز خوبی ست! آیا می‌‌خواهی با من برای پیاده‌روی به ده بیایی؟ چه‌بسا که این پیشنهاد را دوست داشته باشید. پس برای سپری کردن روزی خوب، بیرون می‌‌روید. پس از زمانی، پدرتان دست از گردآوری چوب بر می‌‌دارد. چوبها را انباشته می‌‌کند و چون شما از آتش لذت می‌برید، پس در این کار به او یاری می‌‌کنید. گرچه زمانی که آتش آماده روشن شدن است، رویداد ترسناکی را می‌بینید. رویدادی سراسر دور از اندیشه.

پدرتان شما را گرفته و بالای انبوه چوب‌ها می‌‌اندازد و شما را می‌‌بندد تا نتوانید تکان بخورید. شما با ترس فریاد می‌زنید. آیا می‌‌خواهد شما را در بالای آتش کباب کند؟ بدتر از این، پدرتان چاقویی را بیرون می‌‌آورد، بالای سرش بلند می‌کند و بدون شک می‌فهمید که پدرتان می‌‌خواهد شما را کشته و سپس به آتش بکشد؛ پدرتان، پدری که زمانی که کوچک بودید، پیش از خواب، داستانها، نام گل‌ها و پرندگان را برایتان می‌‌گفت؛ پدر عزیزتان که به شما هدیه می‌‌داد؛ زمانی که از تاریکی می‌‌ترسیدید به شما آرامش می‌‌داد، چگونه چنین رویدادی شدنی‌ست؟

 ناگهان می‌‌ایستد. با شگفتی بر گونه‌اش به آسمان نگاه می‌‌کند، و انگار که در سرش در گفتگوی با خودش است. او چاقو را کنار می‌‌گذارد، تو را آزاد می‌‌کند و کوشش دارد که توضیح دهد که چه روی داده‌است؟ گرچه تو آن اندازه از ترس زمین‌گیر شده‌ای که به سختی می‌‌توانی، سخنانش را بشنوی.

بالاخره او تو را آگاه می‌‌کند که همه این‌ رویدادها، «کارهای خدا» بوده‌است. او به پدرتان فرمان داده بود که شما را همچون یک پیشکش بسوزاند؛ گرچه سپس روشن شد که تنها یک شوخی بوده‌است! آزمونی برای سنجش میزان وفاداری پدرتان به خدا؛ پدرتان باید به خدا اثبات می‌‌کرد که آن اندازه خدا را دوست دارد که آماده است تا اگر خدا فرمان بدهد، شما را بکشد. او باید به خدا اثبات می‌کرد که خدا را بیشتر از فرزند عزیز خودش دوست دارد. زمانی‌ که خدا دید که پدرتان به‌راستی آماده‌است که آن کار را بکند، در زمان درستی پادرمیانی کرد: «مچت را گرفتم نادان! من به‌راستی نمی‌خواستم چنین کنی! تنها یک شوخی خوب بود! خوشت آمد؟».

آیا می‌‌توان نیرنگی بدتر از این را بر روی کسی آزمود؟ ترفندی برای ترساندن همیشگی یک کودک و زهرآگین کردن پیوند یک پدر و کودک برای همیشه. گرچه این دقیقا همان چیزی‌ست که بایبل عبری می‌گوید دربارۀ آنچه خدا انجام داد. سراسر داستان را در پاره ۲۲ بخش پیدایش از بایبل عبری بخوانید. آن پدر ابراهیم، و پسرش اسحاق بود.

همین داستان در قرآن آمده‌است (۳۷:۹۹-۱۱۱). در اینجا نامی از پسر برده نشده‌است و در اسلام گفته شده که آن پسر، فرزند دیگر ابراهیم (از مادری دیگر) اسماعیل بوده‌است. در نسخه قرآن، ابراهیم خوابی می‌‌بیند که پسرش را فدا می‌‌کند. یک خواب بسنده بود تا وی خشنود شود که خدا به او فرمان داده‌است که چنین کاری بکند و او دیدگاه پسرش را نیز جویا شد. به‌گونه شگفتی، پسر نیز پدرش را دلگرم برای فداکردن می‌‌کند. برپایه بازگویی دیگر اسلامی- که در قرآن نیست –، ابلیس کوشش کرد ابراهیم را خشنود کند که این کار ترسناک را انجام ندهد. چنین به نظر می‌‌رسد که در این داستان، ابلیس مرد خوب و اخلاقی داستان است. گرچه،ابراهیم که به رؤیای خود پایبند بود، با سنگباران، او را از خود دور کرد. مسلمانان به‌گونه‌ای نمادین، این سنگسار را در مراسم سالانه‌ای به نام «عید قربان» اجرا می‌‌کنند.

اگر جای اسحاق (یا اسماعیل) بودید، آیا می‌‌توانستید پدرت را ببخشید؟ اگر جای ابراهیم بودید، آیا می‌‌توانستید خدا را ببخشید؟ اگر چنین رویدادی در دوران مدرن رخ می‌‌داد، ابراهیم به دلیل جنایت وحشتناک در حقّ فرزندش زندانی می‌‌شد.

آیا می‌‌توانید گمان کنید که مردی بگوید که من تنها یک فرمان‌بر بودم! در این وضعیت، داور دادگاه باید بگوید از چه کسی فرمان‌بری ‌داشتی؟ و او بگوید که خب، عالی‌جناب! من آوای فرمان را در سرم شنیدم، یا آن را در خواب دیدم. اگر شما در یک گروه داوری بودید، چه اندیشه‌ای می‌‌کردید؟ آیا اندیشه می‌‌کردید که این‌ها بهانه‌های پذیرفتنی هستند؟ یا ابراهیم را به زندان می‌‌فرستید؟

خوشبختانه هیچ دلیلی دردست نداریم که گمان کنیم که این داستان براستی روی داده‌است. همان‌گونه که در پاره‌های دو و سه دیدیم، همانند بیشتر داستان‌های انجیل، هیچ سند قوی‌ای برای اثبات این داستان نیز در دست نیست. هیچ سندی دال بر وجود ابراهیم و اسحاق نیست. این داستان به‌سختی بیشتر از داستان شنل‌قرمزی (که آن‌هم بسیار ناراحت‌کننده است، هرچند همه می‌‌دانند که داستانی ساختگی ست) ارزش تاریخی دارد.

گرچه نکته این است که چه داستان و چه واقعیت، انجیل همچنان برای ما کتابی اخلاقی و خوب است و ماهیت بنیادین آن (خداوند) همچنان متعالی و برتر دیده می‌‌شود. بسیاری از مسیحیان هنوز انجیل را به‌راستی همچون تاریخ می‌‌دانند؛ همانگونه که در پاره پنج خواهیم دید، آن‌ها گمان می‌‌کنند که اخلاقی بودن و شناخت کار اخلاقی، بدون خدا ناشدنی‌ست.

در هر دوی این داستان‌ها که خداوند ابراهیم و ایوب را می‌‌آزماید، من نمی‌توانم گمان نگنم که خداوند، هم ستمگر و هم نگران است. گویی خداوند همانند همسری تنگ‌چشم یک رمان است که آن اندازه از وفاداری شوهرش در شک است که خودخواسته کوشش دارد او را هنگام بی‌وفایی به دام بیاندازد. شاید، تنها برای اینکه به خودش اثبات کند که همسرش به او وفادار خواهد ماند، زن زیبایی را خشنود کند تا او را وسوسه کند. و اگر بنا بر این است که خداوند همه چیز را بداند، چه‌بسا اندیشه کنید که او از پیش باید می‌‌دانست که پیامد آزمون ابراهیم چه خواهد بود!

 ‌ویژگی خداوند در بایبل عبری بیشتر «تنگ‌چشم بودن» است، تا جایی که می‌گوید اسمش «تنگ‌چشم» [یا «خدای حسود»] است! اگر بیشتر مردم به رقیب‌های عشقی و یا کسب‌وکاری خود رشک می‌‌برند، خداوند به خدایان رقیب خود رشک می‌‌برد. رشک خداوند گاهی با دلیل است؛ آن‌گونه که در پاره یک دیدیم، به گفته تاریخ‌پژوهان معاصر، عبرانیانِ نخستین، تماما یکتاپرست نبودند. آن‌ها به خداوند، همچون «خدای قومی خود» وفادار بودند؛ گرچه این بدان معنا نبود که درباره خدایان اقوام رقیب خود، تردید داشتند. آن‌ها تنها چنین گمان می‌کردند که خدای آن‌ها یهوه، نیرومندتر و به پشتیبانی آن‌ها سزاوارتر است. گاهی هم وسوسه می‌‌شدند که خدایان دیگری را پرستش کنند. گرچه، اگر خدای آن‌ها این کار آن‌ها را می‌‌دید، پیامدهای ترسناکی به همراه داشت.

همان‌گونه که بایبل عبری می‌گوید، در رویدادی، موسی (رهبر افسانه‌ای بنی اسرائیل) بالای کوهی بود و با خدا گفتگو می‌کرد. هنگامی که برای زمان درازی در آنجا ماند، مردم درباره بازگشتش تردید کردند. آن‌ها برادر موسی (هارون) را خشنود کردند که چون موسی نمی‌بیند، زره‌های همه را گردآوری و آب کرده و از آن‌ها، گوسالۀ زرینی همچون خدایی نو بسازد. پس از ساخت گوساله، آنها خم شده و گوساله زرین را پرستش کردند. چه‌بسا این شگفت بنماید، گرچه پرستش تندیس جنبندگان، همانند گاو نر، در میان اقوام سرزمینی آن زمان بسیار گسترده بود.

موسی نمی‌دانست قومش به خدا نیرنگ می‌‌زند؛ گرچه خود خدا درست می‌‌توانست ببیند که بنی‌اسرائیل در چه کاری هستند. بنابراین، دیوانه از رشک، موسی را به سوی کوه فرستاد تا جلوی آنها را بگیرد. موسی گوساله زرین را سوزاند و پودر کرد و پودر آن را با آب، درهم کرد و به مردم نوشاند.

یکی از قبایل ابتدایی اسرائیل، قبیله لاوی، به گوساله‌پرستی نیفتاده بود. پس خداوند با سود بردن از موسی، به هر یک از لاویان فرمان داد تا شمشیری بردارند و تا آنجا که می‌توانند سایر افراد آن قوم را بکشند. نزدیک به سه هزار تن کشته شدند؛ تاآنجاکه این هم برای خشنودکردن خشم حاصل از رشک خدا بسنده نبود و او، بیماری‌ای فرستاد تا مردمی که زنده مانده بودند را ویران کند. اگر توان تشخیص سود و زیان خود را دارید، بهتر است با این خدا دست و پنجه نرم نکنید. بالاتر از همه، بپایید تا به خدایان دیگر نگاه نکنید!

موسی با خداوند در بالای کوه چه می‌‌کرد؟ او در میان کارهای دیگر، در حال گرفتنِ «ده فرمانِ» شناخته شده کنده‌کاری‌شده بر روی سنگ بود. او آن‌ها را با خود به پایین کوه برد؛ گرچه با دیدن گوسالۀ زرین، چنان خشمگین شد که آن‌ها را انداخت و شکست؛ نگران نباشید! سپس خدا یک جفت تخته‌سنگ یدک به او داد! در دو جای جداگانه در بایبل عبری، به ما گفته شده که بر روی تخته‌سنگها چه نوشته شده بوده‌است. اگر از مسیحیان امروزین بپرسید که چرا گمان دارید که دین شما خوب است، بیشتر آن‌ها ده فرمان را نشان شما خواهند داد. گرچه، اگر از آن‌ها بپرسیم که براستی ده فرمان چیست؟ آن‌ها بیشتر تنها فرمانِ «نباید بکشید!» را به یاد می‌‌آورند.

می‌‌توانم بگویم که این فرمان، قانون گویایی برای یک زندگی اخلاقی‌ست. قانونی که به‌سختی، نیاز به کندکاری‌اش بر روی سنگ دارد. گرچه همان‌گونه که در پاره پنج خواهیم دید، معنای آن تنها این بوده‌است که: «هم‌قومی‌های خودت را نکش!». خدا با کشتن دیگران مشکلی نداشته‌است.

همان‌گونه که سپس در این پاره خواهیم دید، خدای دوران باستان، بارها قوم برگزیده خود را برمی‌انگیخت تا از دیگران نسل‌کشی کنند؛ با سنگدلی و کین‌خویی‌ای که به‌سختی، در کتب داستانی دیگر، قابل ردیابی‌ست. گرچه در هر حال، فرمان «تو نباید بکشی!» در بین ده فرمان موسی، چندان جایگاهی ندارد. نسخه‌های گوناگون از ده فرمان، کمی با یکدیگر ناهمسانی دارند؛ گرچه، همه آن‌ها فرمان نخست را برتر می‌‌دانند که: «به جز من، خدایی دیگری نداشته باش!». این یک بداندیشی دوباره دیگر است!

یهوه، خدای غیور (بداندیش) و انتقام‌گیرنده است. خداوندی انتقام‌گیرنده و صاحب غضب است. (ناهوم ۱:۲ )

خدای دیگری را پرستش مکن؛ زیرا خداوندی که نامش کینه‌توز است، خدای رشک‌بری است. (خروج ۱۴:۳۴)

یکی دیگر از ویژگی‌های دیگر خداوند، بر پایه بایبل یهودیان، گرایش او به «بوی گوشت در حال کباب شدن بر روی آتش» است؛ گوشت‌های جنبندگان، گرچه نه همیشه. هنگامیکه خداوند به ابراهیم فرمان داد تا اسحاق را روی آتش ببندد، دلیل آن، چنانکه ابراهیم برداشت کرد، اشتهای بسیار خدا به «دود خوش بوی گوشت» بود.

پس از ورود در درنگ نهایی برای رهایی اسحاق، خداوند قوچی را که شاخ‌هایش در بیشه‌زاری نزدیک گرفتار شده بود، فرستاد. ابراهم پیام را دریافت کرد، آن جنبنده بدبخت را کشت و به جای «دود گوشت اسحاق»، «دود گوشت گوسفند» را به خداوند پیشکش کرد.

برداشت رسمی آموزشگاه‌های یکشنبه (کلیساهای مسیحی) از پیدا شدن ناگهانی قوچ این است که این روش خداوند بود که به مردم بگوید تا از پیشکش کردن انسان دست بردارند و به‌جای آن، جنبندگان را پیشکش کنند. گرچه ویژگی و سرشت خداوند در آن روزها، آنچنان که در این داستان‌ها آمده‌است، «گفتگو» با مردم بود.

در پایان او به ابراهیم گفته بود تا اسحاق را بکشد. بنابراین، آیا گمان می‌‌کنید که او به جای این کارها، به‌سادگی می‌‌توانست با کلمات به آن‌ها بگوید که به جای انسان، گوسفند پیشکش کنند!؟ چرا باید اسحاق بیچاره را در چنین گرفتاری ترسناکی قرار دهد؟ اگر بایبل را بخوانید، درخواهید یافت که بیشتر، به این صورت‌های نمادین و استعاری پیام داده می‌‌شود، نه به‌گونه‌ای صریح و روشن. نمی‌توانم چنین دریافتی را نداشته باشم که یک خدای به‌راستی بسیار مهربان و اخلاقی، باید به آن‌ها می‌‌گفت که گوسفند را نیز پیشکش نکنند!

چرا خدا همان‌گونه که با ابراهیم گفتگو می‌‌کرد، دیگر با مردم گفتگو نمی‌کند؟ در بخش‌هایی از بایبل یهودیان گمان می‌‌شود که خداوند، نمی‌توانسته‌است دهان خود را ببندد. چنین دیده می‌‌شود که او هر روز با موسی گفتگو می‌‌کرده‌است. گرچه امروز، هیچ کس آوایی از او نمی‌شنود - یا اگر کسی شنید، چنین گمان خواهیم کرد که به روانپزشکی نیاز دارد. آیا این به خودی خود، شما را به این اندیشه نمی‌اندازد که آن داستان‌های باستانی چه‌بسا درست نباشند؟

در اینجا داستان دیگری هست که چه‌بسا شما را به این پرسش وادار کند که خوبی خداوند چه اندازه است؟

 پاره یازده نوشتار داوران[8] درباره یک سردار اسرائیلی به نام یفتاه[9] است که بسیار خواهان پیروزی بر قوم رقیبی به نام آمونیان[10]بود. یفتاه از پیروزی ناامید بود؛ بنابراین با خدا پیمان بست که اگر او را بر آمونیان پیروز کند، هرکسی را که نخست در بازگشت از نبرد به خانه ببیند، او را قربانی و برشته کند. خداوند به او این پیروزی‌ را به همراه کشتاری بزرگ از آن‌ها داد.

چه‌بسا اندیشه کنید که بیچاره آمونیان! گرچه داستان بدتر از این است. از شانس او، نخستین کسی که برای خوشامد به او از خانه بیرون آمد، دختر مورد مهر او بود؛ تنها دخترش! او از خانه بیرون آمد و خرامان و با شادی به خوش‌آمدگویی پدر پیروزش آمد. یفتاه از یادآوری پیمانش با خداوند ترس برداشت؛ گرچه چاره‌ای نداشت و ناچار بود تا دخترش را کباب کند! خداوند چشم‌به‌راه بوی سوختن نذر انجام شده بود. دختر بی‌گناهش پذیرفت که پیشکش شود؛ گرچه تنها خواستش این بود که اجازه دهد، نخست به مدت دو ماه به کوهستان برود تا برای باکرگی‌اش ناله کند. پس بعد از دو ماه برگشت. یفتاه پیمان خود را ادا کرد و دخترش را کباب کرد تا خداوند به دود دلپذیرش برسد!

در این داستان، خداوند درس ابراهیم و اسحاق را فراموش کرد و برای بازداری از این کار، دخالتی در ماجرا نکرد!

دخترجان! ببخشید و سپاس از اینکه این اندازه خوب بودی! و نیز سپاس از باکره ماندن، که برای پیشکشی با ارزش بوده‌است(آیه ۳۹).

چرا یفتاه در گام نخست با آمونیان می‌‌جنگید و چرا خدا او را یاری کرد تا پیروز شود؟ بایبل یهودیان پر از داستان‌هایی از نبردهایی خونین است. هرگاه بنی‌اسرائیل پیروز شوند، آبروی آن به خدای تشنه‌ی خون آن‌ها داده می‌‌شود. نوشته‌های یوشع و داوران، بیشتر در مورد لشکرکشی‌هایی‌ست که بنی‌اسرائیل، پس از اینکه موسی آن‌ها را از گرفتاری مصر رهایی داد، برای بازپس‌گیری سرزمین مژده‌ داده‌شده، به راه انداختند. این سرزمین اسرائیل بود؛ سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری‌ست. خدا به آن‌ها یاری رساند تا با نابود کردن مردم بدبختی که پیشتر در آنجا زندگی می‌‌کردند، آن را به دست آورند. فرمان‌های خدا در اینجا، هرگز تیره و تار نبودند؛ گرچه، به‌گونۀ ترسناکی روشن بودند:

«زمانی که از اردن رد شدید و به کنعان رسیدید، همه باشندگان پیشین آن سرزمین را بیرون کنید. همه نگاره‌های کنده‌شده و بت‌های تراشیده آن‌ها را نابود کنید و سراسر جایگاهای بلند آن‌ها را ویران کنید. زمین‌ را به دست خود بگیرید و در آن جایگاه گزینید؛ زیرا من زمین را برای داشتن به شما داده‌ام» (اعداد ۳۳: ۵۳-۵۱).

گفته شده‌است که «زیرا من زمین را برای تصاحب به شما داده‌ام!»، آیا این انگیزه خوبی برای رفتن به جنگ است؟ آدولف هیتلر در جنگ جهانی دوم، یورش خود به لهستان، روسیه و دیگر سرزمین‌های شرق را با گفتن اینکه نژاد برتر آلمانی به گستره‌ی زندگی نیاز دارد؛ توجیه‌‌تراشی کرد. و این درست همان چیزی‌ست که خداوند، مردم برگزیده خود را در هنگام دعوت به جنگیدن، وادار به ادعای آن می‌‌کرد.

او به اندازه کافی(!) اخلاقی بود تا بین اقوامی که تنها در مسیر سفر به سرزمین موعود ساکن بودند و اقوامی که پیشتر در سرزمین مژده‌ داده‌شده زندگی می‌‌کردند، تمیز دهد؛ چنین بود که گروه نخست در آرامش باشند؛ اگر سازش کردند، به آرامی رها می‌‌شدند؛ در بدترین وضعیت، تنها مردان باید کشته می‌‌شدند و زنان همچون بردگان جنسی گرفتار می‌‌شدند؛ اما خشونت برای مردم بدبختی بود که در قلمرویی جایگاه داشتند که خدا آن‌ را به مردم برگزیده خود مژده داده بود:

«به هر حال، در شهرهایی که خدایت یهوه به تو می‌‌دهد، هر چه که نفس می‌‌کشد را زنده مگذار. همان‌گونه که خداوند به تو فرمان داده‌است، آن‌ها– هیتاتیان، آموریتان، کنانیان، فریزیان، هیواتان و یبوسیان- را سراسر نابود کن» (تثنیه ۲۰:۱۶).

خدا به‌راستی اراده کسب‌وکار داشت و آرزوهای نامهربانانه او همگی برآورده شدند. نه تنها در زمان فتح سرزمین موعود، بلکه در سراسر دوره باستانی:

«اکنون بروید و به آمالکان [11] یورش ببرید و هر چیزی را که از آن آنهاست سراسر نابود کنید. برای آن‌ها دلسوزی نکنید؛ مردان و زنان، کودکان و نوزادان، گاو و گوسفند، شتر و الاغ را بکشید». (سموئیل۱۵:۲).

فرمان خدا این بود که «نوزادان» را نیز بکشند! و به‌ویژه «پسران» را! دختران ارزش نگهداری داشتند... خب، خودتان آن را بخوانید و از نیروی گمان خود سود ببرید!

«اکنون همه پسران را بکشید و هر زنی را که با مردی همخوابه است بکشید؛ گرچه، هر دختری را که هرگز با مردی نخوابیده است، برای خود نگه دارید» (اعداد ۳۱:۱۷-۱۸).

ما امروزه این کار را «پاکسازی نژادی» و «کودک‌آزاری» می‌‌نامیم. الهی‌دانان از این فراز و فرازهای همانند آن در بایبل عبری، شرمگین هستند. آن‌ها انگیزه‌ این قدردانی را دارند که باستان‌شناسی و پژوهش‌های مدرن، سندی دال بر درستی و تاریخی بودن هر یک از این داستان‌های دوران باستان را پیدا نمی‌کنند.

خداشناسان، بسیاری از داستان‌های ترسناک را استوره‌های نمادین، داستان‌های اخلاقی‌ای مانند افسانه‌های آزوپ[12] و نه تاریخ می‌‌دانند. این منصفانه و دادورانه است، اگرچه، چه‌بسا شگفت‌زده شوید که چگونه می‌‌توانید در هر یک از این داستان‌های هراسناک، رفتاری شایسته پیدا کنید؟ داستان‌هایی که درباره خونخواهی‌های خشونت‌آمیز، مبارزه برای افزایش قلمروی زندگی، پاکسازی نژادی، نسل‌‌کشی، رفتار با زنان و دختران همچون دارایی مردان، دست‌درازی جنسی و سود بردن از آن‌ها همچون برده جنسی، هستند.

الهی‌دانان مسیحی معاصر، گاهی همه بایبل عبری را کنار می‌‌گذارند. آن‌ها با آسوده‌دلی به اناجیل اشاره می‌‌کنند، جایی که عیسی، بسیار زیباتر از پدر بهشتی ترسناک خود است. خود عیسی، چندان از این برخورد، آسوده‌دل نبود. در انجیل یوحنا آمده است:

«من و پدر یکی هستیم. پدر در من است و من در پدر. و هر که مرا دید، پدر را دیده‌است».

با این‌حال، ویژگی عیسی در اناجیل، چیزهای بسیار خوبی را بیان می‌‌کند. اندرز روی کوه، در کتاب متی، عیسی را مردی نیکو و بسیار جلوتر از زمان خود نشان می‌‌دهد.

 همانگونه که اندگی از پژوهشگران اندیشه می‌‌کنند، اگر عیسی وجود تاریخی هم نداشته‌است، کاراکتر خیالی‌اش، کاراکتری اخلاقی‌ست. گرچه هر اندازه هم که «اندرز روی کوه» زیبا باشد، آموزه هسته‌ای مسیحیت، آنگونه که «سنت پل» (سازنده نخستین آن دین) اندرز می‌‌دهد، جستار دیگری‌ست.

مسیحیت «سنت پل»ی - و کم‌وبیش همه مسیحیان نو- همه را (از من گزفته تا شما و هرکسی را که تا کنون زندگی کرده یا زندگی خواهد کرد) «گناهکار به‌دنیا آمده» می‌‌داند.

همان‌گونه که در پاره دو دیدیم، «باروری» مریم، کم‌وبیش همچون آزادی او از هر «لکه و گناه» شمرده می‌شود. «پولس» همواره با گناه درگیر بود. شما این دریافت را از او می‌گیرید که خداوند، به گناهان گونه‌ای از جانداران در یک سیاره کوچک، بسیار بیشتر از جهان گسترده‌ای که پدید آورده‌است، نگرانی دارد. پولس و سایر مسیحیان نخستین، باور داشتند که همه‌ی ما، مانده ‌بر[13] گناهِ «آدم» (نخستین انسان) هستیم که به دست «حوا» (نخستین زنی که پس از بداندیش شدن از سوی ماری سخنگو، خود دیوکامه شد) وسوسه شد.

 همان‌گونه که در پاره سه دیدیم، گناه آن‌ها خوردن میوه‌ای بود که خداوند به‌روشنی، آن‌ها را از خوردن آن بازداشته بود. گمان این است که این گناه ترسناک، برای همه ما مانده‌است -آن اندازه هراسناک که خدا را برانگیخت تا آن‌ها را از باغ «اَدن» بیرون کند و آن‌ها و فرزندانشان را به یک زندگی پر دردسر کارگری و دردناک وادار کند-؛ به گفته‌ی «سنت آگوستین» (یکی از سخنگویان آبرودار مسیحیت) «گناه بنیادین» از «آدم» از راه منی (آبی که اسپرم را با خود دارد) به هر مردی منتقل می‌‌شود.

با اینکه یک نوزاد تازه به دنیا آمده، کوچکتر از آن است که کاری کند، چه رسد به اینکه کار نادرستی را انجام دهد، با این‌حال، بر پایه اندیشه مسیحی، با بار بزرگ گناه بر روی شانه‌های کوچکش به دنیا می‌آید.

 انگار پولس و پیروان مسیحی‌اش، چنین گمان می‌کنند که گناه، گونه‌ای اندیشۀ روانی و یا لکه‌ای تاریک و مرده‌ریگی از نیاکان است؛ نه کارهای بدی که گهگاه مردمانی انجام می‌دهند.

تنها راهی که می‌توانیم از خطر «ابدی بودن در آتش‌ جهنم» برآمده از به دنیا آمدن در گناه، بگریزیم، «غسل تعمید» و رستگاری برآمده از پیامد مرگ قربانی‌وار عیسی است. مرگ عیسی، مانند پیشکشی‌های آتشین دوره باستان برای خشنود ساختن خدا، یک پیشکش و درخواستی از او برای بخشش همه گناهان بشر، به‌ویژه گناه نخستین آدم در باغ اَدن بود.

امروزه می‌‌دانیم که هرگز «آدم» هستی تاریخی نداشته‌است. هر کسی که تاکنون زندگی کرده‌است، دو پدر و مادر داشته‌است و تیره پدربزرگ‌ها و مادر‌بزرگ‌ها، از راه میمون‌های گوناگون و میمون‌های نخستین تا ماهی‌ها، کرم‌ها و باکتری‌ها دنباله دارد.

هرگز دوتایی نخستینی نبوده‌اند (هرگز آدم یا حوا نبوده‌اند). کسی نبود‌ه‌است تا گناه ترسناکی بکند تا همه ما همدست گناه او باشیم. هرچندکه پولس و مسیحیان نخستین، این را نمی‌دانستند؛ گرچه احتمالا خدا این را می‌‌دانست. و آیا به‌راستی مردم به «مار سخنگو» باور داشتند؟ به‌راستی من می‌‌ترسم که چنین باشد؛ زیرا شوربختانه، شمار زیادی از مردم، به ویژه در آمریکا، هنوز هم چنین باوری دارند. گرچه اگر آنرا کنار بگذاریم، درباره این گمان که مرگ عیسی پیشکش یا تاوان گناهان بشریت از آدم به پس است، چه؟ به‌راستی این اندیشه، هسته‌ای برای همه‌ی دین مسیحیت است که عیسی برای گناهان ما مرد. او جان خود را هزینه کرد تا گناهان ما بخشیده شود.

«تاوان» به معنای پرداخت کردن هزینه، به خاطر یک گناه است. چه‌بسا شگفت‌زده باشید که اگر خدا می‌‌خواست ما را ببخشد، چرا ما را نبخشیده‌است؟ گرچه، نه! این برای ویژگی خدا بسنده نبود؛ کسی باید رنج دردناک و کشنده‌ای می‌‌برد! همان‌گونه که در نامه به عبرانیان می‌‌گوید: «بدون خون ریختن، بخششی نیست» (۹: ۲۲). پولس قدیس با واژه‌های گوناگون می‌‌گوید که «مسیح برای گناهان ما مرد» (قرنتیان۱۵:۳-۱).

من را سرزنش نکنید. من تنها باور رسمی مسیحی را گزارش می‌کنم. اندیشه این است که خدا می‌‌خواست گناهان گونه بشر، از همه برجسته‌تر، گناه «آدم» (که هرگز نبوده‌است!) را ببخشد. خدا نمی‌توانست ببخشد؛ چون این کار بسیار ساده و سر راستی می‌بود. کسی باید برای بخشش، در کنشی فداکارانه، هزینه آن‌را بپردازد و گناه انسان، آن اندازه بزرگ بود که نمی‌شد، تنها با یک فداکاری ساده آن‌را بخشید. چاره کار جز شکنجه و مرگ دردناک «پسر خدا» عیسی نبود. بله، عیسی به‌گونه ویژه‌ای به زمین فرود آمد تا بتواند شلاق خورده و به صلیب چوبی میخ‌کوب شود تا در رنج بمیرد و از این راه، تاوان گناهان آدمی را بپردازد. چیزی کمتر از پیشکش «خون خود خدا» برای پرداخت بار بزرگ گناهی که بر گردن آدمیان بود، بسنده نبود؛ زیرا عیسی همچون «خداوند در چارچوب انسان» دیده می‌‌شود.

نمی‌دانم چه برداشتی از آن دارید؛ گرچه چه‌بسا اندیشه کنید که به‌راستی، چه اندیشه ترسناکی‌ست. یک خدای توانمند در هر زمانِ مرگ عیسی، می‌‌توانست درگیر شود – همان‌گونه که در مورد جشن پیشکش کردن اسحاق توسط ابراهیم کنش کرد- و بگوید: «شکیبا باشید! نیازی به کوبیدن آن میخ در دست پسر گرامی من نیست؛ هرچند شما را می‌‌بخشم. بیایید همه آرام باشیم و بخشش جهانی «بزرگ گناه آدمیان» را جشن بگیریم».

گرچه، نه! چنین دیده می‌‌شود که از دید خدا، آن راه سادۀ گشودن آن مسأله، بسنده نبود. اگر می‌‌خواستم درباره آن نمایشنامه بنویسم، چه‌بسا به خدا می‌‌گفتم این فراز را بازگویی کند:

«بگذار ببینم؛ من نمی‌توانم آن‌ها را ببخشم. گناه آن‌ها خیلی بزرگ است. بگذارید همانگونه که پیش‌تر آن کار نادرست را دربارۀ گوساله زرین کردم، سه هزار نفر از آن‌ها را بکشم؟ نه، سه هزار نفر آدم ساده بسنده نیست! گناه، بزرگتر از آن است که با کشتن سه هزار نفر پاک شود. با این‌حال، بگذارید به شما بگویم. چرا پسرم را به گونه یک انسان برنگردانم و او را به جای همه انسان‌ها شکنجه و نکشم؟ بله، این چیزی‌ست که من آن را یک «فداکاری شایسته» می‌‌نامم. نه هر پیرمردی را بلکه «خدا به ریخت انسان» را بکش! این سخن درست است. این راه درست است. این پیشکشِ به اندازۀ بسنده بزرگ، برای تاوان همۀ گناهان انسانها خواهد بود. دربردارنده گناه آدم هم هست! (منِ نادان همواره فراموش می‌‌کنم که آدم هرگز هستی نداشته‌است!) افسوس، گرچه من راه بهتری را نمی‌شناسم و شما هم نمی‌توانید آتش را گزینش کنید. من تو را در شکم یک زن خواهم گذاشت و تو باید به دنیا بیایی، بزرگ شده و آموزش، شور نوجوانی و همه این چیزها را ببینی؛ وگرنه یک آدم کامل نخواهی بود و بنابراین، زمانی که در پایان، برای رهایی آن‌ها به صلیب کشیده می‌‌شوی، من گمان نخواهم کرد که نماینده راستین آدمیت هستی؛ زیرا فراموش نکن که این من هستم که به ضلیب کشیده شده‌ام؛ زیرا من تو هستم و تو من هستی!».

آیا این گونه‌ای به نیشخند گرفتن است؟ آری! تند است؟ شاید! نادادگرانه است؟ گرچه، من چنین گمان نمی‌کنم و خواهشمندم اندیشه کنید که چرا پوزش‌خواهی نمی‌کنم. آموزه تاوانی که مسیحیان به‌راستی آن را بسیار پشتکارانه می‌‌دانند، آن اندازه ژرف و بسیار ناپسند است که سزاوار نیخند تند است.

بنا بر این بود که خداوند قادر و متعال باشد. او جهانِ در ماهیت توسعه‌یابنده را که در آن کهکشان‌ها از یکدیگر دور می‌‌شوند، هستی داده‌است. او بنیان‌های دانش و ریاضیات را می‌‌داند. او آن‌ها را پدید آورده‌است تا آنجا که گرانش کوانتومی و ماده تاریک را بیشتر از هر دانشمندی دریافت می‌‌کند. او بنیان‌ها را پایه‌گذاری ‌‌کرده‌است. کسی که بنیان‌ها را پایه‌گذاری می‌‌کند، این توان را دارد که هر کسی را که دوست دارد، به‌ خاطر شکستن بنیان‌ها ببخشد. با این وجود، از ما خواسته می‌‌شود تا باور کنیم که تنها راه قابل تصور برای او جهت راضی شدن جهت بخشش آدمیان به‌خاطر گناهانشان (به‌ویژه گناه [نخستین یا گناه] آدمی که هرگز نبوده و بنابراین نمی‌توانسته‌است تا گناه کند)، این بود که پسرش را (که خودش هم بود!) به‌خاطر بشریت، شکنجه و به صلیب[14] میخ‌کوب شود.

 بنابراین، اگرچه بایبل عبری، از نظر شمار زیاد داستان‌های ترسناک، پربارتر از اناجیل مسیحی‌ست، می‌‌توان گفت که پیام مرکزی اناجیل مسیحی، رقیبی نیرومند برای ترسناک‌ترین متون است؟

یهودای شاگرد به عیسی خیانت کرد. او سربازان رمی را به سوی او راهنمایی کرد و با بوسه‌ای، او را نشان داد. سیاستمداری که به حزب خود خیانت کند یهودا نامیده می‌‌شود. در همایشی که برای رهایی جزایر گالاپاگوس از بزهای وارداتی که وضعیت طبیعی آنجا را بر هم ‌زده بودند، از بزهایی که بزهای یهودا نامیده ‌شده‌بودند، سود برده شده بود. ماده‌هایی که گردن‌بندهای رادیویی داشتند، جایگاه گله‌هایی که باید نابود ‌‌شوند را پیدا می‌‌کردند. در درازای زمان، نام یهودا برابر خیانت بوده است.

 گرچه بازگویی پرسش فصل دو، که اگر همه برنامه خداوند این بوده که عیسی باید به صلیب کشیده شود و بنابراین، باید دستگیر می‌‌شد، پس خیانت یهودا برای این برنامه ضروری بود؛ پس، چرا مسیحیان به‌گونه سنتی، از نام یهودا بیزار بوده‌اند؟ او تنها نقش خود را در برنامه خدا، برای بازخرید گناهان گونه آدمی بازی کرد!

بدتر از آن، همه تبارهای یهود، در درازای سده‌ها مورد آزار بوده‌اند؛ زیرا مسیحیان، آن‌ها را مسئول مرگ عیسی می‌‌دانستند. در سال ۱۹۳۸، پیوس دوازدهم (یک سال پیش از اینکه پاپ شود) یهودیان را مردمی خواند که لبهایشان مسیح را نفرین و دلشان امروز نیز او را رد می‌‌کند. چهار سال پسین‌تر، در زمان جنگ (که ایتالیا در کنار هیتلر بود)، پاپ پیوس از اورشلیم همچون «کور ناسپاس سفت و سخت»ی سخن گفت که در راه گناه، به‌سوی کشتن خدا راهنمایی کرده بود. تنها کاتولیک‌ها این‌چنین نبودند. مارتین لوتر، بنیانگذار آلمانی مسیحیت پروتستان، دنبال آتش زدن کنیسه‌ها و مدارس یهودی بود. بیزاری بیمارگونه لوتر از یهودیان، در آدولف هیتلر در سال ۱۹۲۲ بازخورد پیدا کرد:

«احساس من همچون یک مسیحی مرا همچون مبارزی به سمت پروردگار و رهایی‌دهنده خود راهنمایی می‌‌کند. این مرا به مردی می‌‌رساند که در زمانی که در تنهایی،  در محاصره چند پیرو بود، یهودیان را شناخت و مردانی را برای مبارزه با آن‌ها فراخواند! و سوگند به خدا، کسی بود که همچون یک رنج‌دیده، بلکه همچون یک مبارز، بهترین بود. همچون یک مسیحی و همچون یک مرد، با عشقی بی‌کران، آیه‌هایی را خواندم که به ما می‌‌گوید، چگونه سرانجام، خداوند با بزرگی خود برخاست و تازیانه را برداشت تا تبار مارها و ماربچه‌ها را از پرستشگاه بیرون کند. مبارزه او برای جهان، در برابر زهر یهود چه اندازه ترسناک بود؟ امروز، پس از دو هزار سال، با ژرف‌ترین احساسات، ژرف‌تر از هر زمان دیگری این حقیقت را می‌‌دانم که برای همین بود که او باید خون خود را بر صلیب بریزد. چونان یک مسیحی، من این وظیفه و توانایی را ندارم که به خود اجازه بدهم، نیرنگ بخورم؛ گرچه، این وظیفه را دارم تا برای راستی و برابری مبارزه کنم.... و اگر چیزی باشد که نشان دهد که ما کنش درستی داریم، ناآرامی‌ای هست که هر روز بیشتر می‌‌شود؛ زیرا من چونان یک مسیحی، نسبت به مردم خود نیز وظیفه‌ای دارم».

ادعای مسیحی بودن هیتلر را خیلی با ارزش نگیرید. هیتلر هر چه بود، یک دروغگوی بالفطره بود. چه‌بسا او در آن سخنرانی، ادعا کرده باشد که مسیحی‌ست؛ گرچه، در گفتگوهای خصوصی، گاهی ضدمسیحی بود، گرچه هرگز بی‌خدا نبود و هیچ‌گاه، از پرورش کاتولیک رومی خود چشم‌پوشی نکرد. گرچه او یک مسیحی درست نبود، با این‌حال، سخنرانی‌هایش، مردم باانگیزه‌ای را در میان مردم آلمانی پیدا کرد که با سده‌ها بیزاری کاتولیکی و لوتری از یهودیان، آماده شده بودند و مانند دیگر بخش‌های اروپا، همه چیز با این افسانه آغاز شد که «یهودیان در مرگ عیسی گناهکار بودند».

پونتیوس پیلات[15]، فرماندار رومی که حکم مرگ عیسی را در پایان اثبات اتهامش، پذیرفت، درخواست آب کرد و دست‌هایش را در برابر مردم شست تا نشان دهد که در برابر آن هیچ باری بر دوش ندارد.

گمان بر این است که یهودیان زمانی که فریاد می‌‌زدند، خون او بر ما و بر فرزندان ما باد! (متی ۲۷: ۲۵) مسئولیت آن‌را پذیرفتند. بسیاری از آزار و شکنجه‌های ناروایی که در درازای تاریخ بر یهودیان روا شده، از این سخنان آمده‌است. با این‌حال- آیا نیاز است تا این نکته را بازگو کنم که بر صلیب کشیده شدن عیسی برنامه خدا بود؟ یهودیانی که آشکارا خواستار مرگ او بودند، تنها خواستار چیزی بودند که خداوند می‌‌خواست تا روی دهد. به‌راستی، آیا گمان نمی‌کنید که گزاره «خون او بر ما و فرزندانمان باد»، سخنی محال برای بر زبان راندن است و این تردید هست که آدم متعصبی آن را به اناجیل افزوده باشد!

در این فصل، من بارها و بارها گفته‌ام که داستان‌های گفته شده در بایبل عبری، احتمالن واقعی نیستند. همان‌گونه که در فصل دو دیدیم، نوشته‌های اناجیل، مدت‌ها پس از رویدادهایی که ادعا شده است، نوشته شده‌اند. اگر شاهدانی هم بر این داستان‌ها بودند، بیشتر آن‌ها تا زمان نوشتن اناجیل مرده بوده‌اند؛ گرچه این امر، بر نکته بنیادین تشریح شده در این فصل، چندان ارتباطی ندارد. چه خدا وجودی محتمل باشد یا نباشد، ما حق داریم برگزینیم که آیا او، همان‌گونه که رهبران یهودی، مسیحی و مسلمان به ما می‌‌گویند، همان است که دوست داریم دوستش داشته باشیم و از او پیروی کنیم یا نه؟ دیدگاه شما چیست؟

پانوشت‌ها [اینجا]

Report Page