Dollhouse

Dollhouse

https://t.me/offscripttl

هزار بار توی ذهنش تصور کرده بود که بالاخره یک روز باید با پور حرف بزنه، باید بهش بگه که چرا این‌همه ازش فاصله گرفته و چرا با وجود تمام علاقه‌ای که بهش داشته، باهاش طوری رفتار کرده که انگار دیگه هیچ اهمیتی براش نداره. اما حالا که روبه‌روش ایستاد بود، نمی‌دونست باید از کجا شروع کنه.


از کدوم حرفش شروع می‌کرد؟ از تمام شب‌هایی که رو تنهاش گذاشته بود؟ از نگاه‌هایی که عمداً نادیده گرفته بود؟ یا از لحظه‌هایی که پور با تمام وجودش سعی کرده بود بهش نزدیک بشه و تیتی، به‌جای اینکه دستش رو بگیره، بیشتر ازش فاصله گرفته بود؟


نگاهش روی صورت پور موند. پسر کوچکتر منتظرش بود، اما تیتی می‌تونست اضطرابش رو از حالت چشم‌هاش بفهمه. انگار خودش هم نمی‌دونست قراره چه چیزی بشنوه و آیا باید از حرف‌های تیتی بترسه یا بهشون امیدوار باشه.


انگشت‌هاش رو کمی محکم‌تر دور دست پور بست و بالاخره سکوت رو شکست.


«اول از همه می‌خوام یه چیزی رو بهت بگم.»


پور سرش رو کمی بالا آورد.


«می‌دونم چقدر از هم دور شدیم، پور. می‌دونم که دیگه مثل قبل نیستیم و...»


صداش برای لحظه‌ای گرفت. نگاهش رو از پسر دزدید و لب‌هاش رو روی هم فشار داد. گفتن این حرف‌ها حتی از چیزی که فکر می‌کرد سخت‌تر بود؛ چون مجبورش می‌کرد با نتیجه‌ی تمام کارهایی که کرده بود روبه‌رو بشه.


«و می‌دونم که بیشترش تقصیر منه.»


پور با شنیدن این جمله، نگاهش رو روی صورتش ثابت نگه داشت. انتظار داشت پسر بزرگتر درباره‌ی فاصله‌ای که بینشون افتاده بود حرف بزنه، اما شنیدن این اعتراف از زبونش، اون هم بدون اینکه بخواد تقصیر رو گردن کس دیگه‌ای بندازه، غافلگیرش کرده بود.


تیتی نفس آرومی کشید و ادامه داد: «من باعث شدم به اینجا برسیم. من بودم که هر بار خواستی بهم نزدیک بشی، ازت فاصله گرفتم. من بودم که بهت گفتم کنارم نخوابی، که باهات بد حرف زدم، که حتی وقتی می‌دیدم حالت خوب نیست، به‌جای اینکه ازت بپرسم چی شده، کاری کردم که بیشتر ازم دور بشی.»


هر جمله‌ای که می‌گفت، تصویر یکی از همون لحظه‌ها توی ذهنش زنده می‌شد. صورت پور رو به یاد می‌آورد؛ نگاه‌هایی که بعد از شنیدن حرف‌هاش ازش می‌گرفت، لبخندهایی که با عجله روی لبش می‌آورد تا نشون بده ناراحت نشده و سکوتی که هر روز بیشتر از قبل بینشون جا باز می‌کرد.


اون موقع‌ها خودش رو مجبور می‌کرد به این فکر کنه که داره کار درستی انجام می‌ده. هر بار که پور ناراحت می‌شد، به خودش می‌گفت باید همین‌طور ادامه بده؛ باید کاری کنه که پور بالاخره ازش خسته بشه و بره. اما حالا که به تمام اون لحظه‌ها فکر می‌کرد، فقط می‌تونست به این نتیجه برسه که چقدر راحت کسی رو که بیشتر از هر چیزی دوست داشت، با دست‌های خودش آزار داده بود.


چشم‌هاش دوباره پر از اشک شدن. با لحنی شکسته گفت: «واقعاً متأسفم، پور.»


پسر کوچکتر بی‌اختیار انگشت‌هاش رو توی دست تیتی جمع کرد. نمی‌دونست باید چی بگه. شنیدن عذرخواهی تیتی چیزی بود که مدت‌ها دلش می‌خواست، اما حالا که بالاخره داشت اتفاق می‌افتاد، به‌جای اینکه احساس آرامش کنه، نمی‌تونست جلوی بغضش رو بگیره.


تیتی با دیدن حالت صورتش، مکث کرد. دلش می‌خواست دست آزادش رو بالا بیاره و صورت پسر رو نوازش کنه، اما هنوز نمی‌دونست چنین اجازه‌ای داره یا نه. همین تردید باعث شد دستش رو همون‌جا نگه داره و فقط با نگرانی نگاهش کنه.


«نمی‌خوام فکر کنی دارم این حرف‌ها رو می‌زنم که همه‌چیز رو با یه عذرخواهی تموم کنم. می‌دونم این‌طوری نیست. می‌دونم نمی‌تونم فقط بگم متأسفم و انتظار داشته باشم تو هم همه‌چیز رو فراموش کنی.»


کمی سرش رو پایین انداخت.


«فقط... نمی‌خوام دیگه چیزی رو ازت پنهون کنم. نه وقتی که می‌تونم باهات حرف بزنم و نه وقتی که می‌دونم سکوت کردنم داره بیشتر از هر چیزی بهت آسیب می‌زنه.»


پور نگاهش کرد. چشم‌هاش می‌سوختن و بغضی که از لحظه‌ی شروع حرف‌های تیتی توی گلویش جمع شده بود، هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. سعی کرد خودش رو کنترل کنه، اما وقتی پسر بزرگتر دوباره حرف زد، دیگه نتونست مثل قبل بی‌تفاوت به نظر برسه.


«کاش وقتی حالت بد بود، به من پناه می‌آوردی.»


صداش آروم بود؛ اون‌قدر آروم که پور مجبور شد تمام حواسش رو به حرف‌هاش بده.


«کاش به‌جای اینکه ازم دور بشی، بهم می‌گفتی چی اذیتت می‌کنه. کاش بهم اعتماد می‌کردی و می‌ذاشتی کنارت باشم. من همسرت بودم، پور. قرار بود وقتی حالت خوب نیست، من یکی از آدم‌هایی باشم که می‌تونی بهشون تکیه کنی، نه کسی که مجبور باشی ناراحتی‌هات رو ازش پنهون کنی.»


تیتی لب‌هاش رو به هم فشار داد. اشک‌هاش بالاخره از چشم‌هاش پایین اومدن و این بار حتی تلاشی برای پاک کردنشون نکرد.


«من نمی‌خوام فقط وقتی خوشحالی کنارم باشی. نمی‌خوام مجبور باشی جلوی من وانمود کنی همه‌چیز خوبه، فقط چون می‌ترسی اگه بفهمم حالت بده، منم ناراحت بشم. منم ممکنه نگران بشم، ممکنه ناراحت بشم، اما این دلیل نمی‌شه تو مجبور باشی تنهایی از پس همه‌چیز بربیای.»


پور سرش رو پایین انداخت. دیگه نمی‌تونست به چشم‌های تیتی نگاه کنه. کلماتش به‌قدری بهش نفوذ کرده بودن که احساس می‌کرد اگه فقط یک بار دیگه نگاهش کنه، بغضش می‌شکنه.


تیتی ادامه داد: «و می‌دونی چی بیشتر از همه ناراحتم می‌کنه؟ اینکه شاید خودم باعث شدم فکر کنی نمی‌تونی باهام حرف بزنی. شاید رفتار من باعث شده باشه که احساس کنی دیگه نمی‌تونی بهم اعتماد کنی.»


صدای لرزونش برای لحظه‌ای قطع شد. نفس گرفت و دوباره به پور نگاه کرد.


«اگه این‌طوریه، واقعاً متأسفم. چون تو نباید برای حرف زدن با من بترسی. نباید قبل از اینکه چیزی بهم بگی، به این فکر کنی که نکنه ناراحتم کنی یا نکنه حوصله‌ات رو نداشته باشم.»


اشک از گوشه‌ی چشم پور پایین اومد. سریع صورتش رو برگردوند و با دست آزادش اشکش رو پاک کرد، اما تیتی متوجه شد. دید چطور لب‌هاش رو به هم فشار داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه؛ درست مثل تمام دفعاتی که پور ناراحت بود و نمی‌خواست کسی متوجهش بشه.


دیدن این صحنه برای تیتی دردناک بود. دلش می‌خواست بهش بگه دیگه لازم نیست این کار رو بکنه، اما می‌دونست خودش کسی بوده که پور رو به جایی رسونده که حتی برای گریه کردن هم احساس راحتی نمی‌کرد.


«پور...»


پور سرش رو تکون داد و با صدایی که به‌سختی از گلویش بیرون می‌اومد، گفت: «نه، تیتی. تو تقصیری نداری.»


پسر بزرگتر با تعجب نگاهش کرد.


چند بار پلک زد و سعی کرد بغضش رو فرو بده، اما وقتی دوباره به صورت تیتی نگاه کرد، چشم‌هاش دوباره پر از اشک شدن.


«یعنی... نمی‌خوام بگم کارهایی که کردی درست بودن. نبودن. خیلی ناراحتم کردی، تیتی. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»


گفتن این حرف‌ها براش آسون نبود. هنوز از اعتراف به میزان ناراحتی‌ای که تحمل کرده بود می‌ترسید؛ انگار اگر واقعاً به زبون می‌آوردش، تیتی بالاخره متوجه می‌شد چقدر از هم پاشیده و شاید دیگه نمی‌خواست باهاش بمونه. اما دست پسر بزرگتر هنوز توی دستش بود و نگاهش برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ازش فرار نمی‌کرد.


نفس لرزونی کشید و ادامه داد: «ولی نمی‌خوام تو فکر کنی همه‌ی این اتفاق‌ها تقصیر تو بوده. منم چیزهایی رو ازت پنهون کردم. منم به‌جای اینکه باهات حرف بزنم، ساکت موندم و وانمود کردم حالم خوبه.»


تیتی سرش رو به‌آرومی تکون داد.


«ولی چرا، پور؟ چرا بهم نگفتی؟»


پور برای چند لحظه ساکت موند.


جوابش ساده نبود. حتی حالا هم که تیتی ازش خواسته بود حرف بزنه، پیدا کردن کلمات مناسب براش سخت بود. چطور می‌تونست توضیح بده که چقدر از ناراحت کردنش می‌ترسیده؟ چطور می‌تونست بگه هر بار که حالش بد می‌شده، قبل از هر چیزی به این فکر می‌کرده که تیتی نباید به خاطر اون ناراحت بشه؟


بالاخره نگاهش رو از دست‌های به‌هم‌رسیده‌شون گرفت و به صورت تیتی نگاه کرد.


«چون نمی‌خواستم تو هم اذیت بشی.»


تیتی اخم خیلی خفیفی کرد. نه از روی عصبانیت؛ بیشتر به خاطر اینکه هنوز نمی‌تونست این طرز فکر پور رو درک کنه.


پسر کوچکتر ادامه داد:«می‌دیدم چقدر برای زندگیمون زحمت می‌کشی. می‌دیدم چقدر تلاش می‌کنی همه‌چیز خوب باشه. نمی‌خواستم با حال بدم، با ناراحتی‌هام یا با چیزهایی که توی ذهنم می‌گذره، تو رو هم درگیر کنم.»


لبخند تلخی زد و نگاهش رو پایین انداخت.


«فکر می‌کردم اگه چیزی نگم، اگه وانمود کنم خوبم، دست‌کم تو لازم نیست نگران من باشی. لازم نیست هر روز به این فکر کنی که چرا حالم خوب نیست یا چی می‌تونه خوشحالم کنه.»


تیتی با ناباوری نگاهش می‌کرد. با هر جمله‌ای که پسر می‌گفت، بیشتر از قبل متوجه می‌شد که چقدر از هم فاصله گرفته بودن؛ نه فقط به خاطر کارهایی که خودش کرده بود، بلکه به خاطر تمام چیزهایی که هیچ‌کدوم جرئت نکرده بودن به زبون بیارن.


پور سرش رو بلند کرد و با صدایی لرزون ادامه داد: «ولی فکر کنم اشتباه می‌کردم. چون هرچقدر بیشتر سعی کردم چیزی بهت نگم، بیشتر ازت دور شدم. و وقتی تو هم ازم فاصله گرفتی، دیگه نمی‌دونستم چطوری باید بهت نزدیک بشم.»


اشک‌هاش دوباره پایین اومدن. این بار دیگه سعی نکرد سریع پاکشون کنه.


«من نمی‌خواستم ازت دور بشم، تیتی. هیچ‌وقت نخواستم.»


تیتی احساس کرد قلبش فشرده شد. دست پور رو محکم‌تر گرفت و لب‌هاش رو روی هم فشار داد تا جلوی گریه‌اش رو بگیره.


«پس چرا فکر کردی باید این کار رو بکنی؟»


پور مکث کرد. سؤال ساده بود، اما جوابش چیزی بود که مدت‌ها توی ذهنش نگه داشته بود و حتی خودش هم نمی‌دونست چطور باید درست توضیحش بده.


«چون نمی‌خواستم تو هم به خاطر من ناراحت باشی.»


تیتی چند لحظه بهش خیره موند. بعد آهسته سرش رو تکون داد.


«پور، من...»


مکث کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت خیس پور موند و بعد، با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید، ادامه داد: «من فکر می‌کردم تو به خاطر من ناراحتی.»


پسر کوچکتر متعجب بهش خیره شد. تیتی لب‌هاش رو به هم فشرد و ادامه داد: «فکر می‌کردم به خاطر اینکه از خانواده‌ات دور شدی، حالت بده. به خاطر اینکه برای بودن با من ازشون فاصله گرفتی. فکر می‌کردم شاید اگه من نبودم، مجبور نبودی این‌همه چیز رو از دست بدی.»


با شنیدن این حرف‌ها، پور برای چند لحظه ماتش برد.


پسر بزرگتر نگاهش رو پایین انداخت و ادامه داد: «هر بار که می‌دیدم حالت خوب نیست، به این فکر می‌کردم که شاید من دلیلشم. شاید من باعث شدم از زندگیت عقب بمونی، شاید به خاطر من از آدم‌هایی که دوستشون داشتی دور شدی و حالا...»


صداش شکست.


«حالا شاید حتی از بودن با من هم خوشحال نیستی.»


پور سریع سرش رو تکون داد و پشت سر هم مخالفت کرد: «نه، تیتی. نه، اصلاً این‌طوری نیست.»


بهش نگاه کرد، اما چیزی نگفت. انگار هنوز نمی‌تونست به‌راحتی حرفش رو باور کنه.


پسر کوچکتر دستش رو کمی بالا آورد و این بار، خودش انگشت‌های تیتی رو محکم‌تر گرفت.


«من هیچ‌وقت از اینکه باهات ازدواج کردم پشیمون نشدم.»


تیتی نفسش رو حبس کرد و پور ادامه داد: «هیچ‌وقت فکر نکردم کاش باهات ازدواج نمی‌کردم. هیچ‌وقت فکر نکردم اگه تو نبودی، زندگیم بهتر بود. تیتی، من تو رو انتخاب کردم. با اینکه می‌دونستم ممکنه خانواده‌ام قبول نکنن، با اینکه می‌دونستم ممکنه همه‌چیز سخت بشه، باز هم تو رو انتخاب کردم. چون می‌خواستم با تو باشم.»


نگاهش رو از صورت تیتی نگرفت و با قاطعیت ادامه داد: «و اگه دوباره هم برگردم به همون روزها، باز هم همین انتخاب رو می‌کنم.»


پسر بزرگتر برای بار چندم توی اون شب، نتونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره.


تمام این مدت، خودش رو با این فکر عذاب داده بود که شاید پور به خاطر اون چیزهای زیادی رو از دست داده. بارها به این فکر کرده بود که شاید اگر پور با کس دیگه‌ای ازدواج کرده بود، حالا زندگی آروم‌تری داشت؛ شاید مجبور نبود با این همه ناراحتی دست‌وپنجه نرم کنه و شاید هنوز کنار خانواده‌اش بود. اما پور داشت بهش می‌گفت که هیچ‌وقت از انتخابش پشیمون نشده.


پسر کوچکتر به محض اینکه اشک ریختنش رو دید، با نگرانی دستش رو کمی جلو برد، اما وسط راه مکث کرد. هنوز عادت نداشت بدون فکر کردن به واکنش تیتی بهش نزدیک بشه. و تیتی باز هم متوجه حرکتش شد. نگاهش به دست پور افتاد و بعد دوباره به چشم‌هاش نگاه کرد. چیزی توی نگاهش نرم شد و خودش کمی به سمتش نزدیک‌تر شد. سرش رو به طرف دست پسر خم کرد و با نگاه ازش خواهش کرد. همین حرکت کوچیک باعث شد که پور بالاخره دستش رو بالا بیاره و با احتیاط اشک روی گونه‌ی پسر بزرگتر رو پاک کنه.


تیتی چشم‌هاش رو بست. لمس پور به‌قدری آشنا بود که برای یک لحظه احساس کرد تمام این مدت فقط کابوسی بوده که حالا بالاخره تموم شده. اما وقتی چشم‌هاش رو باز کرد، هنوز همون فاصله‌ی دردناک بینشون وجود داشت؛ فاصله‌ای که با یک حرکت یا چند جمله از بین نمی‌رفت. بااین‌حال، این بار هر دو داشتن برای از بین بردنش تلاش می‌کردن.


پور با صدای آرومی گفت: «من هیچ‌چیزی رو بیشتر از تو نمی‌خوام، تیتی.»


نفس توی سینه‌ش حبس شد و نگاهش خیره شد به چشم‌های فراریِ پسر کوچکتر.


پور لب‌هاش رو به هم فشار داد. گفتن این حرف‌ها براش سخت بود، اما نمی‌خواست دوباره چیزی رو ازش پنهون کنه.


«هیچ‌کس و هیچ‌چیزی به اندازه‌ی تو برام مهم نیست. نمی‌خوام به خاطر من فکر کنی زندگیم رو خراب کردی یا اینکه باید ازم فاصله بگیری تا خوشحال باشم. من نمی‌خوام بدون تو خوشحال باشم.»


صدای پور لرزید و اشک دیگه‌ای از چشمش پایین اومد.


«من می‌خوام خوب بشم، تیتی. می‌خوام دوباره بتونم از چیزهای کوچیک خوشحال بشم، می‌خوام دوباره بخندم، می‌خوام بتونم بدون اینکه هر روز این‌همه خسته باشم، از خواب بیدار بشم. ولی...»


مکث کرد و انگشت‌هاش رو دور دست تیتی محکم‌تر بست.


«می‌خوام توی این مسیر کنار تو باشم. نه دور از تو.»


تیتی لب‌هاش رو به هم فشرد و سرش رو پایین انداخت. اشک‌هاش روی دست‌های به‌هم‌رسیده‌شون می‌افتادن و دیگه حتی نمی‌تونست درست نفس بکشه.


پور ادامه داد: «نمی‌خوام ازت انتظار داشته باشم همه‌چیز رو درست کنی. نمی‌خوام فکر کنی باید همیشه حالم رو خوب کنی یا هر کاری می‌تونی انجام بدی که من ناراحت نباشم. فقط می‌خوام کنارم باشی. می‌خوام بتونم وقتی حالم بده، بهت بگم. می‌خوام وقتی نمی‌تونم توضیح بدم چه اتفاقی برام افتاده، مجبور نباشم بهت دروغ بگم و بگم خوبم.»


نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت تیتی موند.


«و می‌خوام تو هم همین کار رو بکنی. نمی‌خوام دوباره ازم چیزی رو پنهون کنی و بعد، به‌تنهایی برای هر دومون تصمیم بگیری. اگه ناراحتی، بهم بگو. اگه از چیزی می‌ترسی، بهم بگو. حتی اگه فکر می‌کنی شنیدنش ناراحتم می‌کنه، باز هم بهم بگو.»


پور نفس لرزونی کشید.


«من همسرتم، تیتی. می‌خوام توی همه‌چیز کنارت باشم. نه فقط وقتی همه‌چیز خوبه.»


تیتی این‌بار نتونست جلوی خودش رو بگیره. سرش رو پایین انداخت و با صدایی گرفته‌ و مملو از عشق گفت: «من خیلی دوستت دارم، پور.»


پسر کوچکتر برای چند لحظه ساکت موند. این جمله رو بارها از تیتی شنیده بود. زمانی بود که شنیدنش براش به اندازه‌ی نفس کشیدن عادی بود؛ چیزی که هر روز توی رفتارهاشون وجود داشت و هیچ‌وقت لازم نبود برای باور کردنش تلاش کنه. اما حالا، بعد از تمام اون روزها، شنیدن دوباره‌اش باعث شد بغضش برای چندمین‌بار بشکنه.


تیتی دستش رو محکم‌تر گرفت و ادامه داد: «خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی دوستت دارم. هیچ‌وقت نمی‌خواستم این‌طوری بشه. هیچ‌وقت نمی‌خواستم بهت آسیب بزنم. فقط...»


صداش لرزید.


«فکر می‌کردم اگه ازم متنفر بشی، اگه دیگه نخوای کنارم بمونی، می‌تونی یه زندگی بهتر داشته باشی. فکر می‌کردم اگه من نباشم، دیگه لازم نیست به خاطر من ناراحت باشی.»


پور با شنیدن این حرف‌ها، احساس کرد قلبش دوباره فشرده شد. پس تمام اون فاصله‌ها، تمام اون حرف‌های تلخ و تمام شب‌هایی که تیتی ازش خواسته بود تنها بخوابه، از همین فکر شروع شده بود. پسر بزرگتر واقعاً باور کرده بود که نبودنش می‌تونه پور رو خوشحال‌تر کنه.


«تیتی...»


با صدای آرومی اسمش رو گفت و وقتی نگاهش رو دریافت کرد، صادقانه حرف زد: «تو نمی‌تونی به‌جای من تصمیم بگیری که چی خوشحالم می‌کنه.»


پسر بزرگتر شرم‌زده سرش رو پایین انداخت و پور ادامه داد:«می‌دونم می‌خواستی کمکم کنی. می‌دونم فکر می‌کردی داری کار درستی انجام می‌دی. اما من نمی‌خوام تو به خاطر اینکه فکر می‌کنی برای من بهتره، ازم دور بشی. اگه یه روزی مشکلی داشته باشم، می‌خوام با هم حلش کنیم. اگه از چیزی ناراحت باشم، می‌خوام باهات حرف بزنم. نمی‌خوام مجبور بشم بین حال خوب خودم و بودن کنار تو یکی رو انتخاب کنم.»


تیتی با چشم‌های خیس بهش خیره بود و پور دستش رو بالا آورد؛ این بار بدون تردید، دست زخمی پسر بزرگتر رو که باند دورش پیچیده شده بود، به‌آرومی توی دستش گرفت. انگشت‌هاش رو با احتیاط دورش بست تا فشاری به زخم وارد نکنه و با انگشت شستش، آروم روی لبه‌ی باند کشید.


«من تو رو می‌خوام، تیتی. خودت رو. نه کسی رو که فکر می‌کنی باید باشی تا من خوشحال باشم.»


تیتی با شنیدن این جمله، چشم‌هاش رو محکم بست و قطره‌های اشک یکی پس از دیگری صورتش رو خیس کرد. سرش رو پایین انداخت و سعی کرد با دست آزادش صورتش رو پاک کنه، اما پور قبل از اون دستش رو جلو برد و اشک‌هاش رو از روی گونه‌هاش پاک کرد.


«ببخشید.»


این بار تیتی تقریباً با صدای بلندتری گفت. انگار کلمه‌های دیگه‌ای برای بیان تمام پشیمونی‌اش پیدا نمی‌کرد.


«واقعاً ببخشید، پور. نمی‌دونم چطوری باید بابت همه‌ی کارهایی که کردم ازت عذرخواهی کنم. نمی‌دونم چطوری باید جبرانشون کنم.»


پور سرش رو تکون داد و با ملایمت جواب داد: «لازم نیست همین الان همه‌چیز رو جبران کنی.»


پسر بزرگتر در سکوت نگاهش کرد و پور لبخند کوچیکی زد؛ لبخندی که هنوز بین اشک‌هاش گم می‌شد، اما واقعی بود.


«فقط دیگه این کار رو نکن. دیگه نذار این‌قدر از هم دور بشیم. اگه چیزی اذیتت می‌کنه، بهم بگو. اگه از چیزی می‌ترسی، باهام حرف بزن. نمی‌خوام دوباره مجبور بشیم حدس بزنیم توی سر همدیگه چی می‌گذره.»


تیتی به‌آرومی سر تکون داد.


«قول می‌دم.»


بعد مکث کرد و نگاهش رو به چشم‌های پور دوخت.


«قول می‌دم دیگه به‌جای تو تصمیم نگیرم. قول می‌دم اگه چیزی ناراحتم کرد، بهت بگم. حتی اگه ترسیده باشم، حتی اگه ندونم چطوری باید درموردش حرف بزنم. فقط...»


انگشت‌هاش رو کمی محکم‌تر دور دست پور بست.


«تو هم بهم قول بده که دیگه وقتی حالت بده، ازم پنهونش نکنی. نمی‌خوام دوباره ببینم داری از چیزی رنج می‌کشی و من حتی نمی‌دونم باید چیکار کنم. نمی‌خوام مجبور باشی همیشه جلوی من وانمود کنی خوبی.»


پور سرش رو تکون داد و گفت: «قول می‌دم.»


پسر بزرگتر خیره نگاهش کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه که واقعاً منظورش همینه. پور این بار دستش رو بالا آورد و به‌آرومی روی گونه‌اش گذاشت. با لحنی آروم و صادقانه گفت: «قول می‌دم، تیتی.»


تیتی چشم‌هاش رو بست و صورتش رو کمی به سمت دست پور متمایل کرد. همین تماس ساده، همین لمس آشنا، باعث شد دوباره دلش بخواد خودش رو توی آغوشش پنهون کنه. اما این بار، قبل از اینکه حرکتی بکنه، نگاهش رو بالا آورد و با صدای آرومی پرسید: «می‌تونم بغلت کنم؟»


پسر کوچکتر برای لحظه‌ای بهش خیره موند. همین سؤال ساده، همین مکث کوتاه قبل از نزدیک شدن، بیشتر از چیزی که تیتی تصور می‌کرد روی پور تأثیر گذاشت. یادش افتاد که تیتی چند دقیقه قبل هم بابت بغل کردنش عذرخواهی کرده بود؛ انگار خودش هم دیگه مطمئن نبود می‌تونه بدون ترس به پسر کوچکتر نزدیک بشه.


لب‌های پور به لبخند کوچیکی باز شد. با کمی مکث، صدایی آروم و کمی خجالت‌زده جواب داد: «آره.»


تیتی حتی فرصت نداد جمله‌ی دیگه‌ای بگه. جلو رفت و این بار پور هم دست‌هاش رو دورش حلقه کرد. همین که احساس کرد پور هم بغلش کرده، تمام مقاومتی که از صبح برای کنترل خودش به خرج داده بود، از بین رفت. صورتش رو کنار گردن پور پنهون کرد و محکم‌تر بهش چسبید. دست‌هاش سخت دور پسر حلقه شد و جوری فاصله رو از بین برد که جای برای نفس کشیدن باقی نمی‌گذاشت.


پور دستش رو پشت سرش گذاشت و انگشت‌هاش رو آروم لابه‌لای موهاش حرکت داد. چشم‌هاش رو بست، صورتش رو کنار سر تیتی نگه داشت و از اون آغوش محکم و پر از امنیت لذت برد.


برای چند لحظه، هیچ‌کدوم حرفی نزدن. دیگه لازم نبود چیزی رو توضیح بدن یا خودشون رو مجبور کنن که قوی به نظر برسن. فقط همدیگه رو بغل کرده بودن؛ بعد از تمام اون روزهایی که هر دو به شکلی متفاوت، دلتنگ همین نزدیکی بودن.


تیتی اولین کسی بود که سکوت رو شکست.


«دلم برات تنگ شده بود.»


صدای گرفته‌اش درست کنار گوش پور پیچید و هرم نفس‌هاش تن پسر رو لرزوند. پور چشم‌هاش رو محکم بست. این جمله رو بارها توی ذهنش تصور کرده بود؛ اینکه تیتی بالاخره بهش بگه دلتنگشه، اینکه بالاخره بفهمه تمام اون فاصله‌ها به معنی تموم شدن علاقه‌اش نبوده. اما حالا که شنیده بودش، نتونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره.


«منم دلم برات تنگ شده بود.»


تیتی سرش رو کمی عقب برد تا صورتش رو ببینه. با دیدن اشک‌های پور، لب‌هاش لرزیدن و با لجاجل پرسید: «چقدر؟»


پور میان گریه‌هاش، لبخند کوچیکی زد و ملایم پاسخ داد:«خیلی زیاد.»


تیتی سرش رو تکون داد و دوباره بغلش کرد. دوباره هنگاه حرف زدن، کنار گوش پسر صحبت کرد و اصلا متوجه تاثیری که روی پور می‌گذاشت، نبود.


«من بیشتر.»


پسر کوچکتر خنده‌ی کوتاه و لرزونی کرد؛ خنده‌ای که خیلی زود با گریه قاطی شد. صورتش رو کنار گردن تیتی پنهون کرد و این بار اجازه داد اشک‌هاش بدون اینکه سعی کنه پنهونشون کنه، پایین بیان. پسر بزرگتر دستش رو پشت کمرش گذاشت و به‌آرومی موهاش رو نوازش کرد.


«ببخشید که تنهات گذاشتم.»


پور سرش رو تکون داد. زمزمه کرد: «فقط دیگه نذار این اتفاق بیفته.»


تیتی محکم‌تر بغلش کرد؛ قاطعانه و‌ محکم پاسخ داد: «نمی‌ذارم.»


پور چند لحظه ساکت موند و بعد، با صدایی که هنوز از گریه می‌لرزید، گفت: «من نمی‌خوام دیگه ازت دور بشم، تیتی. حتی وقتی حالم بده، حتی وقتی نمی‌دونم چطوری باید با چیزهایی که توی ذهنمه کنار بیام. می‌خوام یاد بگیرم چطوری باهات حرف بزنم. می‌خوام یاد بگیرم ازت کمک بخوام، به‌جای اینکه همه‌چیز رو توی خودم نگه دارم.»


پسر بزرگتر کمی ازش فاصله گرفت تا بتونه صورتش رو ببینه.


«و منم می‌خوام یاد بگیرم به‌جای اینکه بخوام همه‌چیز رو به‌تنهایی درست کنم، بهت گوش بدم. می‌خوام وقتی حالت بده، کنارت باشم، بدون اینکه فکر کنم باید حتماً کاری انجام بدم تا حالت خوب بشه.»


نگاهش روی صورت پور چرخید و ریز به ریز جزئیاتش رو مرور کرد. چقدر دلتنگ این بود که از اون فاصله چهره‌ی زیبا و پرستیدنی‌ش رو تماشا کنه.


«نمی‌خوام دیگه هیچ‌کدوممون مجبور باشیم تنهایی با چیزهایی که اذیتمون می‌کنن کنار بیایم.»


پور سر تکون داد و گفت: «پس از این به بعد، هرچی شد، با هم حرف می‌زنیم.»


«هرچی شد.»


«حتی اگه گفتنش سخت باشه.»


«حتی اگه گفتنش سخت باشه.»


تیتی لبخند کوچیکی زد و با انگشت شستش اشک باقی‌مونده روی گونه‌ی پور رو پاک کرد.


«و دیگه هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم که نبودنم می‌تونه تو رو خوشحال‌تر کنه.»


پور دستش رو روی دست تیتی گذاشت و در ادامه‌ی حرف پسر بزرگتر گفت: «و منم دیگه فکر نمی‌کنم که باید ناراحتی‌هام رو ازت پنهون کنم تا تو خوشحال بمونی.»


برای چند لحظه به‌هم نگاه کردن. پور هنوز نمی‌تونست باور کنه که بالاخره دارن این حرف‌ها رو به هم می‌زنن. انگار مدت‌ها بود که هر دو منتظر همین لحظه بودن، اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن چطور باید شروعش کنن.


تیتی دوباره نگاهش رو روی صورت پور حرکت داد؛ از چشم‌های سرخش تا لب‌هایی که هنوز کمی می‌لرزیدن. دلش می‌خواست تک‌تک اون لحظه‌هایی رو که باعث شده بود پور احساس تنهایی کنه، پس بگیره. دلش می‌خواست به عقب برگرده و به خودش بگه که عشقش قرار نیست با دور شدن از پور نجات پیدا کنه. اما نمی‌تونست به گذشته برگرده. فقط می‌تونست از همین لحظه به بعد، انتخاب متفاوتی داشته باشه.


آهسته اما با لحنی مملو از احساس، گفت: «عاشقتم، پور.»


پور به‌سختی تلاش کرد که نگاهش رو ندزده و این ارتباط چشمی سنگین رو حفظ کنه اما تیتی با تمام وجودش به اون زل زده بود؛ با تمام احساساتش. پسر بزرگتر لبخند کم‌رنگی زد و ادامه داد: «هنوزم به اندازه‌ی روز اول دوستت دارم. شاید حتی بیشتر. و نمی‌خوام دیگه مجبور باشی برای فهمیدن این موضوع حدس بزنی.»


پور لب‌هاش رو به هم فشار داد، اما نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. این بار، خودش بود که کمی به سمت تیتی خم شد و زمزمه کرد: «منم دوستت دارم.»


پسر بزرگتر با شنیدن این جمله، برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست. انگار هنوز هم شنیدن این کلمات از زبون پور براش باورنکردنی بود.


دستش رو بالا آورد و به‌آرومی گونه‌ی تیتی رو نوازش کرد. بعد، وقتی دید پسر بزرگتر هم به سمتش نزدیک شده، مکث کوتاهی کرد و نگاهش رو به چشم‌هاش دوخت.


چشم‌های کشیده‌ی پسر جوری بهش خیره بود که انگار درحال رصد کردن روحش بود. نگاه نافذش بین چشم‌ها و لب‌های پور جابه‌جا می‌شد و پسر کوچکتر نمی‌دونست که باید از این موقعیت فرار کنه یا فقط خودش رو به سمتش هول بده.


و وقتی نگاهش رو دزدید، تیتی چشم‌هاش رو بست و بدون فکر عمل کرد. شاید هم دقیقا بافکر و مطمئن. به سمتش خم شد و لب‌های تشنه‌ش روی لب‌های پسر کوبیده شد.


بوسه‌شون کوتاه و آروم بود؛ نه از اون بوسه‌هایی که قرار بود همه‌چیز رو فراموش کنن، بلکه از اون‌هایی که انگار بعد از مدت‌ها، به هر دوشون اجازه می‌داد دوباره به هم نزدیک بشن. بوسه‌ای پر از دلتنگی و پر از عشق. بوسه‌ای کوتاه اما مملو از احساس.


وقتی از هم فاصله گرفتن، تیتی هنوز چشم‌هاش بسته بود. پیشونی‌ش رو به پیشونی پور تکیه داد و نفس آرومی کشید.


«دلم برای اینم تنگ شده بود.»

پور لبخندی زد و با صدای آرومی گفت:«منم.»


و پسر بزرگتر دوباره لب‌هاش رو به لب‌های پور رسوند؛ این بار کمی طولانی‌تر، اما همچنان آروم و محتاط. دستش رو کنار صورت پسر نگه داشته بود و با تمام وجود سعی می‌کرد این لحظه رو به خاطر بسپاره؛ نه به‌عنوان نشونه‌ای که همه‌چیز از این به بعد بی‌نقص می‌شه، بلکه به‌عنوان شروعی که هر دو بالاخره برای رسیدن بهش تلاش کرده بودن.


وقتی دوباره از هم فاصله گرفتن، پور سرش رو روی شونه‌ی پسر بزرگتر گذاشت و دست‌هاش رو دورش حلقه کرد. تیتی هم بلافاصله بغلش کرد و صورتش رو کنار سر پور گذاشت.


هیچ‌کدوم نمی‌دونستن از این به بعد چه روزهایی در انتظارشونه. نمی‌دونستن چقدر طول می‌کشه تا زخم‌هایی که به هم زده بودن، خوب بشن یا چند بار دیگه مجبور می‌شن برای درک کردن همدیگه، حرف‌هایی رو بزنن که گفتنشون آسون نیست. اما این بار، قرار نبود برای پیدا کردن جواب، از هم فاصله بگیرن. قرار بود بمونن، حرف بزنن و به هم اجازه بدن که واقعاً بفهمن توی دل و ذهن اون یکی چی می‌گذره.

و برای شروع، همین که هر دو بالاخره این رو فهمیده بودن، کافی بود.

ادامه

Report Page