Dollhouse
https://t.me/offscripttlآخر شب بود.
کیک تولد تیتی رو خورده بودن و ظرفها هنوز روی میز آشپزخونه مونده بودن. پور چند بار گفته بود که فردا صبح جمعشون میکنه و تیتی هم بالاخره قبول کرده بود فعلاً بیخیال بشن و برن بخوابن.
حالا هر دو توی تخت بودن؛ پور به پهلو خوابیده بود و سرش رو روی سینهی پسر بزرگتر گذاشته بود، درحالیکه دستهای تیتی دورش حلقه شده بودن و انگشتهاش آروم روی بازوی پسر حرکت میکردن.
برای اولین بار بعد از مدتها، سکوت بینشون آزاردهنده نبود.
پور دیگه مجبور نبود برای پیدا کردن چیزی که ممکن بود تیتی رو ناراحت کنه، تمام حرفها و حرکاتش رو توی ذهنش مرور کنه. میتونست راحت بهش تکیه بده، چشمهاش رو ببنده و از گرمای آغوشش لذت ببره؛ بدون اینکه نگران باشه چند دقیقهی دیگه تیتی ازش میخواد که ازش فاصله بگیره.
البته هنوز هم گاهی فکرهای مختلف به سرش میزدن. هنوز نمیتونست تمام اتفاقات این مدت رو فراموش کنه یا مطمئن باشه که از فردا همهچیز درست میشه. اما حالا دست پسر بزرگتر دورش بود و هر بار که کمی جابهجا میشد، تیتی ناخودآگاه دستش رو محکمتر دورش حلقه میکرد؛ انگار خودش هم هنوز باورش نمیشد که بالاخره دوباره میتونه اینطوری نگهش داره.
لبخند کوچیکی زد و صورتش رو کمی بیشتر به سینهی پسر بزرگتر نزدیک کرد.
تیتی نگاهش رو از سقف گرفت و بهش خیره شد. چند تار مو روی پیشونی پور افتاده بودن و چشمهاش از خستگی نیمهباز بودن. دلش میخواست همینطور نگاهش کنه؛ به صورت کسی که هنوز هم با دیدنش احساس میکرد چیزی توی سینهاش آروم میگیره.
انگشتهاش رو بالا آورد و موهای پور رو از روی پیشونیش کنار زد.
پور چشمهاش رو باز کرد و وقتی نگاهش رو دید، پرسید: «چیه؟»
تیتی لبخند زد. ابرویی بالا انداخت و بلافاصله جواب داد: «هیچی. نمیتونم نگاهت کنم؟»
پسر کوچکتر لبخندش رو پنهون کرد و دوباره سرش رو روی سینهی تیتی گذاشت.
«نه.»
«نه؟»
«نه.»
تیتی خندهی آرومی کرد و دستش رو دور پسر محکمتر کرد.
«باشه. پس نگاهت نمیکنم.»
چند ثانیه بعد، دوباره سرش رو پایین آورد و به صورت پور نگاه کرد.
پور که متوجه شده بود، این بار خودش خندید و با دست بهآرومی به سینهی تیتی زد.
«تیتی!»
«چیه؟ دلم برات تنگ شده بود.»
پور برای لحظهای دستش رو همونجا نگه داشت.
جملهی سادهای بود. تیتی هم خیلی آروم گفته بودش؛ بدون اینکه بخواد باهاش چیزی رو ثابت کنه یا ازش واکنشی بگیره. اما برای پور، شنیدن دوبارهی این حرف از زبونش هنوز هم عجیب بود. لبخندش کمرنگتر شد و نگاهش رو پایین انداخت.
«منم دلم برات تنگ شده بود.»
تیتی پیشونی پور رو بوسید و بعد، چونهاش رو آروم روی سرش گذاشت. چند دقیقه به همین شکل گذشت. پور کمکم احساس میکرد خواب داره به چشمهاش میاد که حرکت دست تیتی روی بازوش متوقف شد.
سرش رو کمی بالا آورد.
«چی شده؟»
تیتی به گردنبندی که دور گردنش بود، دست زده بود. پلاک کوچیکش رو بین انگشتهاش گرفته بود و ناخودآگاه باهاش بازی میکرد؛ همون کاری که از وقتی هدیه رو گرفته بود، چند بار انجام داده بود.
وقتی متوجه نگاه پور شد، دستش رو پایین آورد.
«هیچی.»
پور به گردنبند نگاه کرد و لبخندش آرومآروم پررنگتر شد.
«خوشت اومده؟»
تیتی نگاهش کرد و انگار سؤال براش عجیب بود، ابروهاش رو کمی بالا برد.
«عاشقش شدم.»
«از وقتی گرفتیش، هی بهش دست میزنی.»
تیتی به پلاک نگاه کرد و گوشهی لبش بالا رفت.
«خب، چون دوستش دارم.»
پور لبخند زد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، تیتی دوباره ادامه داد: «خیلی هم دوستش دارم.»
بعد پلاک رو باز کرد و برای چند لحظه به عکس داخلش نگاه کرد. انگشتش رو آروم روی لبهی کوچیک عکس کشید و لبخندش نرمتر شد.
«نمیدونم چطوری اینقدر خوب انتخابش کردی.»
پور سرش رو دوباره روی سینهی تیتی گذاشت تا لبخندش رو پنهون کنه.
«خوشحالم که خوشت اومده.»
تیتی پلاک رو بست و دستش رو روی موهای پور کشید. چند لحظه بعد، انگار چیزی یادش افتاده باشه، آروم پرسید:
«پور؟»
«هوم؟»
«اون نامهای که برام نوشتی... میتونم بخونمش؟»
پور برای لحظهای ساکت موند.
بعد از اینکه هدیه رو آماده کرده بود، نامه رو هم کنارش گذاشته بود؛ نامهای که چند بار نوشته و پاک کرده بود و آخرش هم نمیدونست واقعاً باید به تیتی بده یا نه. قرار نبود چیزی رو باهاش تغییر بده. حتی مطمئن نبود که تیتی باید اصلاً از وجودش باخبر بشه.
اما حالا که ازش پرسیده بود، نمیخواست دوباره چیزی رو ازش پنهون کنه.
سرش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد.
«آره. توی کشوی میز گذاشتمش. میتونی بیاریش؟»
تیتی با احتیاط از تخت بیرون رفت و نامه رو از کشو برداشت. وقتی برگشت، دوباره کنار پور دراز کشید و اون رو توی آغوشش گرفت. نامه رو باز کرد و قبل از اینکه شروع به خوندن کنه، یک بار دیگه به پسر کوچکتر نگاه کرد. پور کمی خجالتزده شده بود. صورتش رو به سینهی تیتی تکیه داد و زیر لب گفت: «فقط... مسخرهاش نکن.»
تیتی با تعجب نگاهش کرد و پرسید: «چرا باید مسخرهاش کنم؟»
پور شونهای بالا انداخت.
«نمیدونم. فقط بخونش.»
تیتی لبخند کوچیکی زد و با انگشتهاش موهای پور رو نوازش کرد.
«باشه، آقای خجالتی.»
بعد نگاهش رو به نامه دوخت.
«برای تیتی.
نمیدونم وقتی این نامه رو میخونی، من هنوز هم کنارتم یا نه.
نمیدونم اصلاً یه روزی اینقدر بهت نزدیک میشم که بتونم این حرفها رو مستقیم بهت بگم، یا قراره تمام چیزهایی که توی این مدت توی دلم نگه داشتم، همینجا باقی بمونن.
اما میدونم که دلم میخواد بدونی.
شاید چون خیلی وقته که نمیتونم درست باهات حرف بزنم. شاید چون هر بار که میخوام چیزی بگم، قبلش به این فکر میکنم که قراره چه واکنشی نشون بدی. یا شاید چون هنوز هم وقتی روبهروت میشینم، حتی با وجود تمام چیزهایی که بینمون اتفاق افتاده، نمیتونم بهت بگم چقدر دلم برات تنگ شده.
دلم برای خودت تنگ شده، تیتی.
نه فقط برای بغل کردنت یا بوسیدنت. برای تمام چیزهای کوچیکی که شاید حتی خودت هم متوجهشون نباشی.
برای وقتی که بیدلیل میای کنارم میشینی. برای وقتهایی که یه چیزی تعریف میکنی و وسط حرف زدنت یادت میره اصلاً داشتی دربارهی چی حرف میزدی. برای وقتهایی که اسمم رو صدا میزنی، حتی وقتی هیچ کاری باهام نداری.
برای وقتهایی که بهم نگاه میکنی و من لازم نیست از روی صورتت حدس بزنم که الان ازم ناراحتی یا نه.
دلم برای روزهایی تنگ شده که میتونستم بدون فکر کردن به چیزی، دستت رو بگیرم.
و بیشتر از همه، دلم برای وقتی تنگ شده که کنار تو بودن، اینقدر سخت نبود.
نمیدونم از کی همهچیز برام اینقدر سنگین شد. فقط میدونم که بعضی روزها حتی نمیتونم بفهمم چرا از خواب بیدار شدن برام سخته، چرا چیزهایی که قبلاً خوشحالم میکردن، دیگه مثل قبل نیستن یا چرا گاهی حتی وقتی کنار توام، باز هم احساس میکنم از همهچیز فاصله گرفتم.
اما یه چیزی رو میدونم.
من هیچوقت به خاطر اینکه تو رو انتخاب کردم، پشیمون نشدم.
هیچوقت به این فکر نکردم که کاش باهات ازدواج نمیکردم. هیچوقت آرزو نکردم که کاش بهجای تو، کس دیگهای کنارم بود.
حتی توی روزهایی که نمیتونم درست لبخند بزنم، حتی وقتی خودم هم نمیفهمم توی ذهنم چی میگذره، هنوز هم وقتی به زندگیای که میخواستم داشته باشم فکر میکنم، تو رو کنارش میبینم.
شاید نتونم همیشه خوشحال باشم. شاید نتونم هر روز همون پور سابق باشم. شاید بعضی روزها حتی نتونم درست توضیح بدم چه اتفاقی برام افتاده.
اما هیچکدوم از اینها به این معنی نیست که دیگه تو رو نمیخوام.
نمیخوام فکر کنی برای دوست داشته شدن باید همیشه حالم رو خوب کنی. نمیخوام احساس کنی مسئول تمام ناراحتیهای منی یا باید برای خوشحال کردنم خودت رو تغییر بدی.
من تو رو همینطوری که هستی دوست دارم.
با تمام چیزهایی که خودت هم شاید دوستشون نداشته باشی. با وقتهایی که زیادی حرف میزنی، با وقتهایی که بیدلیل لجبازی میکنی، با خندههات و حتی با وقتهایی که نمیدونی چطوری باید چیزی رو که توی دلت میگذره، بهم بگی.
من خودت رو میخوام.
و اگه یه روزی دوباره تونستم راحت بخندم، اگه تونستم دوباره از چیزهای کوچیک خوشحال بشم و اگه بالاخره از این روزهای سخت عبور کردم، دلم میخواد اون روزها رو هم کنار تو تجربه کنم.
دلم میخواد یه روز به این روزها نگاه کنیم و بتونیم دربارهشون حرف بزنیم؛ نه برای اینکه وانمود کنیم هیچوقت اتفاق نیفتادن، بلکه برای اینکه بدونیم با وجود تمام سختیها، یاد گرفتیم چطوری کنار هم بمونیم.
نمیخوام همیشه ازت پنهون کنم که حالم خوب نیست. نمیخوام مجبور باشم برای محافظت از تو، خودم رو ازت دور کنم.
فقط امیدوارم یه روزی بتونم این چیزها رو بهجای نوشتن، مستقیم بهت بگم.
امیدوارم اون روز، هنوز هم دستم رو بگیری.
و اگه یه روزی دوباره دیدی که ساکت شدم، اگه دیدی مثل قبل نمیخندم یا نمیتونم درست بهت بگم چه اتفاقی برام افتاده، لطفاً فکر نکن که دیگه دوستت ندارم.
شاید فقط هنوز بلد نیستم چطوری با چیزی که توی ذهنمه کنار بیام.
اما میخوام یاد بگیرم.
نه فقط برای خودم؛ برای اینکه میخوام زندگیام رو با تو ادامه بدم.
چون من هنوز هم وقتی به خونه فکر میکنم، یاد تو میافتم.
هنوز هم وقتی به آینده فکر میکنم، تو رو میبینم.
و هنوز هم، با تمام چیزهایی که بینمون اتفاق افتاده، اگه ازم بپرسن چی میخوام، جوابم همون چیزیه که از روز اول میخواستم.
تو رو. فقط تو رو.
دوستت دارم، تیتی.
حتی توی روزهایی که نمیتونم درست نشونش بدم.
حتی توی روزهایی که خودم هم نمیدونم چطوری باید از پس همهچیز بربیام.
و حتی توی روزهایی که نمیدونم چطور باید بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ شده.
-پور.»
تیتی مدتها بعد از تموم شدن نامه، هنوز به آخرین جمله خیره مونده بود.
صدای آرومش وقتی کلمات رو میخوند، کمکم لرزیده بود. چند بار وسط نامه مکث کرده بود تا بتونه ادامه بده، اما هر بار که دوباره چشمش به خط بعدی میافتاد، احساس میکرد چیزی توی سینهاش محکمتر میشه.
حالا نامه توی دستش بود و پور، که از همون اول صورتش رو به سینهی پسر بزرگتر تکیه داده بود، بیصدا منتظر مونده بود.
تیتی نگاهش رو از کاغذ گرفت و به پور خیره شد.
پور چشمهاش رو بسته بود، اما تیتی میتونست از حالت صورتش بفهمه که بیداره. دستش رو روی بازوی تیتی گذاشته بود و انگشتهاش رو بیحرکت نگه داشته بود؛ انگار خودش هم منتظر بود ببینه بعد از خوندن نامه، تیتی چی میگه.
نامه رو آروم روی میز کنار تخت گذاشت.
بعد دستش رو زیر چونهی پسر برد و صورتش رو بالا آورد.
چشمهای پور باز شدن و وقتی نگاهشون به هم گره خورد، تیتی دیگه نتونست جلوی اشکهاش رو بگیره.
«پور...»
پور با نگرانی نگاهش کرد.
«چی شده؟»
تیتی سرش رو تکون داد. چند بار تلاش کرد حرف بزنه، اما صدایی از گلویش بیرون نیومد. فقط دستش رو بالا آورد و صورت پور رو بین دستهاش گرفت.
«چرا اینا رو بهم نگفتی؟»
پسر کوچکتر برای لحظهای ساکت موند.
«نمیدونم.»
«چرا فکر کردی باید همهشون رو تنهایی تحمل کنی؟ چرا فکر کردی من نمیخوام این چیزها رو بدونم؟»
صدای تیتی میلرزید. سعی کرد خودش رو کنترل کنه، اما وقتی دوباره به صورت پور نگاه کرد، اشکهاش بیشتر شدن.
«تو واقعاً فکر میکردی من نمیخوام بدونم توی ذهنت چی میگذره؟»
پور نگاهش رو پایین انداخت.
«نمیخواستم ناراحتت کنم.»
تیتی چشمهاش رو بست و پیشونیش رو به پیشونی پسر تکیه داد.
«میدونم.»
صدای آرومش پر از بغض بود.
«میدونم، پور. ولی من ترجیح میدم بدونم حالت بده و بتونم کنارت باشم، تا اینکه ببینم داری از درون اذیت میشی و حتی نمیدونم چرا.»
پور دستش رو بالا آورد و روی دست پسر بزرگتر گذاشت. و تیتی دوباره چشمهاش رو باز کرد.
«تو لازم نیست برای دوست داشته شدن، همیشه خوب باشی. لازم نیست همیشه بخندی یا وانمود کنی چیزی اذیتت نمیکنه. من نمیخوام فقط اون پور رو داشته باشم که حالش خوبه. من خودت رو میخوام.»
لبهاش لرزیدن و اشک دیگهای روی گونهاش افتاد.
«حتی وقتی خستهای. حتی وقتی نمیدونی چی باید بگی. حتی وقتی نمیتونی توضیح بدی چرا حالت بده. من میخوام همون موقعها هم کنارت باشم.»
پور دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. لبهاش رو به هم فشار داد و اشکهاش دوباره سرازیر شدن.
تیتی با دیدن گریهاش، صورتش رو نزدیکتر برد و پیشونیش رو بوسید.
«و من خیلی متأسفم که باعث شدم فکر کنی نمیتونی این کار رو بکنی.»
پور سرش رو تکون داد.
«تیتی، تو...»
اما جملهاش نیمهکاره موند. تیتی با انگشت شستش اشکهای صورتش رو پاک کرد و بعد، بدون اینکه نگاهش رو ازش بگیره، گفت: «دوستت دارم. خیلی زیاد. بیشتر از چیزی که بتونم با این چند تا جمله توضیح بدم.»
پور بهش نگاه کرد. چشمهاش از اشک سرخ شده بودن و لبخند کوچیکی روی لبهاش نشسته بود.
«منم دوستت دارم.»
تیتی لبخند زد و صورتش رو بهآرومی بوسید.
«میدونم.»
بعد مکث کرد و با صدای آرومی ادامه داد: «ولی از این به بعد، میخوام بیشتر بهم بگی.»
پور خندهی کوتاهی کرد و سرش رو تکون داد.
«باشه.»
«و منم بیشتر بهت میگم.»
«باشه.»
تیتی لبخندش رو عمیقتر کرد.
«و دیگه نامه نمینویسی که چیزهایی رو بهم بگی که باید خودت بهم بگی.»
پور با خجالت نگاهش کرد.
«این یکی رو نمیتونم قول بدم.»
تیتی با تعجب ابروهاش رو بالا برد.
پور لبخند زد و آروم ادامه داد: «شاید بعضی چیزها رو هنوز هم نتونم درست بگم.»
پسر بزرگتر برای لحظهای فقط نگاهش کرد و بعد خندید؛ خندهای کوتاه که هنوز با اشکهاش قاطی بود.
«باشه. پس بنویس. ولی بعدش برام بخونشون.»
پور لبخندش رو پنهون کرد و صورتش رو دوباره به سینهی تیتی چسبوند.
«قبوله.»
تیتی بوسهی آرومی روی موهاش گذاشت و دستش رو دورش حلقه کرد.
بعد از چند لحظه، نگاهش دوباره به گردنبند افتاد. ناخودآگاه پلاک رو بین انگشتهاش گرفت و بهآرومی لمسش کرد.
پور که متوجه حرکتش شده بود، سرش رو بالا آورد و با دیدن این صحنه لبخند زد.
تیتی نگاهش کرد.
«بازم دارم بهش دست میزنم؟»
پور خندید.
«آره.»
تیتی پلاک رو رها کرد و با لبخند سرش رو تکون داد.
«خب، دست خودم نیست.»
پور بهش خیره شد. نگاهش پر از علاقهای بود که دیگه لازم نبود پنهونش کنه. دستش رو بالا آورد و بهآرومی روی گردنبند گذاشت؛ انگشتهاش برای لحظهای کنار دست تیتی قرار گرفتن.
«خوشحالم که دوستش داری.»
دست پور رو گرفت و کف دستش رو با ملایمت بوسید.
«منم خوشحالم که تو رو دارم.»
پور برای چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد خودش رو به سمتش کشید. این بار، وقتی تیتی بغلش کرد، هیچکدومشون نترسیدن که شاید این نزدیکی فقط برای چند دقیقه باقی بمونه. پور دستهاش رو دور کمر تیتی حلقه کرد و صورتش رو کنار گردنش پنهون کرد؛ همونجایی که همیشه دوست داشت وقتی خسته بود، سرش رو بذاره. پسر بزرگتر پتو رو روی هر دوشون مرتب کرد و دستش رو آروم روی پشت پور کشید.
«بخواب، پور.»
پور چشمهاش رو بست.
«تو هم بخواب.»
«میخوابم.»
چند لحظه سکوت کردن. تیتی فکر میکرد پسر خوابش برده که صدای آرومش رو دوباره شنید.
«تیتی؟»
«هوم؟»
پور کمی خودش رو بهش نزدیکتر کرد.
«دیگه ولم نمیکنی؟»
تیتی برای لحظهای دستش رو از حرکت نگه داشت. بعد سرش رو پایین آورد و پیشونی پور رو بوسید.
«نه، پور. ولی اگه یه روزی از چیزی ناراحت شدیم، اگه یه روزی نتونستیم همدیگه رو بفهمیم، نمیخوام به خاطرش از هم فرار کنیم. میخوام بمونیم و با هم حرف بزنیم. میخوام برای هم تلاش کنیم.»
چشمهاش رو باز کرد و نگاهش کرد. تیتی متقابلا بهش خیره شد و لبخند آرومی زد.
«من نمیتونم قول بدم که هیچوقت اشتباه نکنم. نمیتونم قول بدم که همیشه همهچیز آسون باشه. ولی میتونم قول بدم که دیگه بهجای تو تصمیم نگیرم و وقتی چیزی بینمون درست پیش نمیره، قبل از هر کاری باهات حرف بزنم.»
پور دستش رو روی دست تیتی گذاشت.
«منم قول میدم.»
تیتی دوباره بغلش کرد.
«پس دیگه نترس، باشه؟»
پور صورتش رو به سینهی تیتی تکیه داد و آهسته گفت: «سعی میکنم.»
تیتی بوسهی دیگهای روی موهاش گذاشت.
«همین کافیه.»
پور لبخند کوچیکی زد و چشمهاش رو بست. برای اولین بار بعد از مدتها، لازم نبود تا وقتی خوابش میبره، به این فکر کنه که فردا قراره چه اتفاقی بیفته یا تیتی وقتی صبح بیدار میشه، دوباره ازش فاصله میگیره یا نه.
هنوز چیزهای زیادی برای روبهرو شدن داشتن. هنوز قرار نبود تمام ناراحتیها و ترسهاش با یک شب حرف زدن از بین برن. اما حالا میدونست که مجبور نیست همهی اونها رو تنهایی تحمل کنه.
تیتی هم سرش رو روی موهای پور گذاشت و چشمهاش رو بست. دستش هنوز دور پور بود و پلاک گردنبندش، درست کنار دستش، روی سینهاش قرار داشت.
چند دقیقه بعد، درست وقتی که پور داشت به خواب میرفت، صدای آروم تیتی رو شنید برای چندمین بار توی اون شب گفت: «عاشقتم.»
پور بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، لبخند زد و جواب داد: «منم عاشقتم.»
و بعد، درحالیکه دستهای همدیگه رو نگه داشته بودن و هیچکدوم مجبور نبود وانمود کنه حالش بهتر از چیزیه که واقعاً هست، آرومآروم به خواب رفتن. برای اولین بار بعد از مدتها، پور با این فکر نخوابید که شاید فردا دوباره تنها بمونه. و تیتی هم دیگه لازم نبو
د برای دوست داشتن پور، خودش رو ازش دور کنه.
اون شب، خونه دوباره همون جایی شد که هر دوشون دلتنگش بودن؛ جایی که میتونستن خسته باشن، ناراحت باشن، گریه کنن یا حتی هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشن، اما باز هم کنار هم بمونن.
و درست همونطور که پور توی نامه نوشته بود، وقتی به خونه فکر میکرد، تیتی رو میدید.
این بار، تیتی هم میدونست که خونه برای پور یعنی همینجا؛ توی آغوشش.
پایان.