Dollhouse

Dollhouse

https://t.me/offscripttl

پور با عجله به سمت آشپزخونه رفت و جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌ای رو که توی یکی از کابینت‌ها نگه می‌داشتن، بیرون آورد. وقتی برگشت، تیتی هنوز همون‌جا ایستاده بود و نگاهش می‌کرد؛ با صورتی که از گریه سرخ شده بود و دستی که حالا بیشتر از قبل شروع به سوزش کرده بود و پسر بزرگتر تازه متوجه شدت دردش شده بود.


پور جعبه رو روی میز گذاشت و به سمتش برگشت.


«بیا بشین.»


تیتی بی‌هیچ حرفی روی مبل نشست. پور هم کنارش جا گرفت، جعبه رو باز کرد و با احتیاط دستش رو گرفت. وقتی آستین لباس تیتی رو کمی بالاتر زد، نگاهش برای لحظه‌ای روی پوست زخمی‌شده‌ی دستش ثابت موند. اخم‌هاش بیشتر توی هم رفتن.


«این رو چطوری زخمی کردی؟»


تیتی به دستش نگاه کرد. انگار تازه داشت متوجه می‌شد که چقدر آسیب دیده.


«نمی‌دونم.»


پور سرش رو بالا آورد و نگاه کوتاهی بهش انداخت.


«چطوری نمی‌دونی؟»


تیتی شونه‌ی کوچیکی بالا انداخت. نمی‌تونست بهش بگه چه اتفاقی افتاده بود. نمی‌تونست توضیح بده که چرا روی زمین افتاده بود، چرا گریه کرده بود و چرا اون‌قدر به خودش فشار آورده بود که حتی متوجه زخمی شدن دستش نشده بود.


«حواسم نبود.»


پور چند لحظه بهش نگاه کرد، اما چیزی نپرسید. شاید چون می‌دید تیتی حال حرف زدن نداره، شاید هم چون خودش به‌قدری نگران دستش شده بود که ترجیح می‌داد اول به زخم رسیدگی کنه.


پنبه و محلول شست‌وشو رو برداشت و با احتیاط شروع کرد به تمیز کردن دستش.


تیتی با اولین تماس محلول، انگشت‌هاش رو کمی جمع کرد. درد تیزی از دستش گذشت، اما سعی کرد واکنشی نشون نده. پسر کوچکتر بلافاصله متوجه شد و دستش رو ثابت نگه داشت.


«درد داره؟»


تیتی نگاهش کرد.


«یکم.»


پور لب‌هاش رو روی هم فشار داد و این بار آهسته‌تر کار کرد. با یک دست، مچ تیتی رو نگه داشته بود و با دست دیگه، زخم رو تمیز می‌کرد. تمام حواسش به دست پسر بزرگ‌تر بود؛ به هر حرکت کوچیک انگشت‌هاش، به واکنش‌هاش و به اینکه چطور می‌تونست بدون اینکه بیشتر اذیتش کنه، زخم رو تمیز کنه.


و تیتی نمی‌تونست نگاهش رو از صورت پسر بگیره. ابروهای درهم‌کشیده‌ش، لب‌هایی که از نگرانی محکم روی هم فشار داده بود و نگاه متمرکزی که حتی یک لحظه هم از دستش جدا نمی‌شد، برای تیتی آشنا بودن. پور همیشه همین‌طوری بود؛ وقتی کسی رو دوست داشت، نمی‌تونست نسبت به دردش بی‌تفاوت بمونه.


حتی وقتی اون آدم، خودش بود. حتی بعد از تمام حرف‌هایی که بهش زده بود. حتی وقتی هر روز بهش نشون داده بود که دیگه جایی برای این محبت توی زندگیش باقی نمونده.


دوباره بغض کرد. نگاهش رو پایین انداخت و سعی کرد جلوی خودش رو بگیره. دلش می‌خواست دستش رو از بین انگشت‌های پور بیرون بکشه، نه برای اینکه نمی‌خواست لمسش کنه، بلکه چون تحمل این حجم از محبت رو نداشت. نمی‌تونست باور کنه کسی که این‌همه بهش آسیب زده بود، هنوز هم وقتی زخمی می‌شد، اولین واکنشش نگرانی بود.


پور آخرین قسمت زخم رو تمیز کرد و پنبه رو کنار گذاشت. بعد، با دقت دستش رو بررسی کرد تا مطمئن بشه چیزی از قلم نیفتاده.


«فکر کنم بهتره یک بار دیگه بشوریمش.»


تیتی سر تکون داد.


پور دوباره دستش رو زیر آب گرفت و به‌آرومی شست. بعد با یک حوله‌ی تمیز خشکش کرد و گاز استریل رو روی زخم گذاشت. انگشت‌هاش موقع بستن باند کمی می‌لرزیدن؛ نه از ترس، بلکه از نگرانی‌ای که هنوز کاملاً از وجودش بیرون نرفته بود.


وقتی کارش تموم شد، چند لحظه دست تیتی رو بین دست‌هاش نگه داشت و به باند سفید دورش نگاه کرد.


«تموم شد.»


تیتی به دستش خیره شد. بعد با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود، گفت: «ممنون.»


پور سرش رو بلند کرد. نگاه‌هاشون برای چند ثانیه به هم گره خورد. تیتی هنوز هم با همون حالت عجیبی نگاهش می‌کرد؛ انگار می‌خواست چیزی بگه، اما نمی‌دونست چطور باید شروع کنه. پور هم برای لحظه‌ای در نگاهش موند، اما کم‌کم متوجه شد هنوز دست تیتی رو گرفته.


جوری که انگار تازه به خودش اومده باشه، دستش رو عقب کشید.


«خواهش می‌کنم.»


نگاهش رو از تیتی گرفت و شروع کرد به جمع کردن وسایل روی میز. پنبه‌های استفاده‌شده رو کنار گذاشت، در جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو بست و سعی کرد حواسش رو به کارهای کوچیکی بده که هیچ اهمیتی نداشتن.


چند لحظه قبل، بدون اینکه حتی فکر کنه، خودش رو به تیتی رسونده بود. دستش رو گرفته بود، با نگرانی زخم رو تمیز کرده بود و تمام مدت حواسش به این بود که دردش نیاد.


درست مثل گذشته. درست مثل وقتی که هنوز مجبور نبود قبل از نزدیک شدن به تیتی، به خودش یادآوری کنه که نباید انتظار چیزی رو داشته باشه.


به‌آرومی نفسش رو بیرون داد.


«ببخشید.»


تیتی سرش رو بلند کرد. گیج‌شده پرسید: «چی؟»


پور به جعبه‌ی کمک‌های اولیه نگاه کرد و بعد چشم‌هاش رو برای لحظه‌ای بست.


«نباید این‌طوری دستپاچه می‌شدم. نمی‌خواستم معذبت کنم.»


تیتی احساس کرد چیزی توی سینه‌ش فشرده شد. حتی حالا هم پور داشت عذرخواهی می‌کرد. برای اینکه نگرانش شده بود. برای اینکه بهش کمک کرده بود. برای اینکه چند دقیقه، فقط چند دقیقه، فراموش کرده بود باید ازش فاصله بگیره.


تیتی به سختی جلوی خودش رو گرفت که دوباره دستش رو بگیره و بهش بگه لازم نیست برای هیچ‌کدوم از این کارها عذرخواهی کنه. لازم نیست برای نگران شدنش، برای نزدیک شدنش یا حتی برای دوست داشتنش ازش معذرت بخواد.


اما نمی‌تونست تمام اون حرف‌ها رو یک‌دفعه به زبون بیاره.


پس فقط سرش رو تکون داد.


«اشکالی نداره.»


پور نگاه کوتاهی بهش انداخت. انگار انتظار داشت تیتی حرف دیگه‌ای بزنه؛ شاید با کلافگی بگه لازم نیست این‌قدر شلوغش کنه، شاید از اینکه بی‌اجازه بهش دست زده بود ناراحت بشه یا حتی ازش بخواد دیگه دخالت نکنه.


اما هیچ‌کدوم از این اتفاق‌ها نیفتاد.


تیتی فقط همون‌جا نشسته بود و با نگاه خسته‌ای بهش خیره شده بود.


پور دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت و کمی جابه‌جا شد. نمی‌دونست باید چیزی بگه یا نه. رفتار پسر بزرگتر از وقتی برگشته بود، عجیب بود. نه ازش ایراد گرفته بود، نه با سردی جوابش رو داده بود و نه حتی به خاطر نزدیک شدنش واکنش بدی نشون داده بود.


و بااین‌حال، پور نمی‌تونست بفهمه دلیل این تغییر چیه. شاید تیتی واقعاً خسته بود. شاید هم اتفاقی افتاده بود که هنوز ازش خبر نداشت. اما جرئت نکرد بیشتر از این سؤال کنه.


چند لحظه سکوت بینشون موند تا اینکه پسر بزرگتر بالاخره لب باز کرد.


«پور؟»


پور فوراً نگاهش کرد. نمی‌دونست که بعد از چند وقت تیتی اون رو اینطوری ملایم خطاب قرار داده. و مهم‌تر از اون، اینکه صداش کرده، چند روز، چند ماه بود که اسمش رو از زبون پسر بزرگتر نشنیده بود؟


«جانم؟»


کلمه به‌قدری طبیعی از دهانش بیرون اومد که خودش هم برای لحظه‌ای متوجهش نشد. به‌قدری برای شنیدن اسمش هیجان‌زده و متعجب بود که هیچ‌ جوره حواسش به کلمه‌ای که گفت، نبود.


اما تیتی متوجه شد. نگاهش برای یک لحظه روی صورت پور ثابت موند؛ روی چشم‌هایی که با شنیدن صدای اون، بی‌درنگ به سمتش برگشته بودن و صورتی که هنوز نگرانی توش دیده می‌شد.


تیتی دلش می‌خواست همون‌جا گریه کنه.


بااین‌حال، فقط لب‌هاش رو به هم فشار داد و گفت: «دیگه برای هر چیزی ازم معذرت‌خواهی نکن.»


پور مکث کرد. به‌نظر می‌رسید همزمان برای گفتن اون کلمه خجالت‌زده و برای شنیدن این حرف متعجب بود.


«منظورت چیه؟»


تیتی نگاهش رو پایین انداخت و با انگشت‌های دست سالمش لبه‌ی لباسش رو گرفت.


«همین دیگه. برای اینکه نگرانم شدی، برای اینکه کمکم کردی... برای این چیزها لازم نیست معذرت‌خواهی کنی.»


پور چیزی نگفت.


تیتی به‌آرومی ادامه داد: «تو کار اشتباهی نکردی.»


آخرین جمله رو با صدایی پایین‌تر گفت. انگار بیان کردن همین چند کلمه هم براش سخت بود.


پور نگاهش کرد. برای لحظه‌ای، نمی‌دونست باید چه جوابی بده. مدت‌ها بود که هر مکالمه‌ای بین اون‌ها به شکلی تموم می‌شد که پسر کوچکتر احساس می‌کرد باید بابت چیزی عذرخواهی کنه؛ بابت حرفی که زده بود، کاری که نکرده بود یا حتی احساسی که نتونسته بود پنهانش کنه. اما حالا تیتی داشت بهش می‌گفت که کار اشتباهی نکرده. نمی‌دونست چرا شنیدن این جمله به‌جای اینکه آرومش کنه، بیشتر گیجش کرده بود؛ کمی عصبی و حیرت‌زده‌ش کرده بود. و در جواب، تنها تونست بگه: «باشه.»


تیتی سرش رو بلند کرد و برای لحظه‌ای نگاهشون به هم افتاد. لب‌های پسر بزرگ‌تر کمی از هم باز شدن؛ انگار می‌خواست چیز دیگه‌ای هم بگه، اما در نهایت چیزی نگفت.


پور هم بلند شد تا جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو سر جاش بذاره.


«اگه دوباره درد گرفت، بهم بگو.»


تیتی بهش نگاه کرد. لب‌هاش به‌سختی تکون خورد وقتی که گفت: «باشه.»


پور جعبه رو برداشت و به سمت آشپزخونه رفت. تیتی صدای باز و بسته شدن کابینت رو شنید و چند لحظه بعد، صدای قدم‌هاش که دوباره به سمت پذیرایی برمی‌گشت.


همه‌چیز عادی بود. پور برگشته بود خونه، دستش رو تمیز کرده بود و حالا داشت به کارهای خودش می‌رسید. نه ازش فاصله‌ی بیشتری گرفته بود، نه باهاش سردتر رفتار کرده بود و نه حتی بابت نگرانی‌ای که نشون داده بود، دوباره عذرخواهی کرده بود.


اما تیتی هنوز نمی‌تونست از فکر کردن به اون چند دقیقه دست بکشه. به اینکه پور چطور به محض دیدن دست زخمی‌شده‌ش، خودش رو بهش رسونده بود. به اینکه چطور بدون هیچ تردیدی دستش رو گرفته بود. و به اینکه چقدر طول کشیده بود تا بالاخره یادش بیاد که دیگه نباید این‌طوری باهاش رفتار کنه.


نگاهش رو پایین انداخت و انگشت‌های دست سالمش رو در هم قفل کرد. برای اولین بار، دلش نمی‌خواست به پور بگه ازش فاصله بگیره. دلش می‌خواست خودش فاصله رو از بین ببره.


اما هنوز نمی‌دونست چطور باید این کار رو بکنه، بیدون اینکه دوباره بهش آسیب بزنه.

The next day*

پور از صبح چند بار به حرفی که تیتی شب قبل بهش زده بود فکر کرده بود.


«تو کار اشتباهی نکردی.»


نمی‌فهمید چرا تیتی اون حرف رو زده بود. چرا برخلاف همیشه، وقتی برای کمک بهش نزدیک شده بود، ازش نخواسته بود فاصله بگیره؟ چرا حتی یک بار هم سرزنشش نکرده بود؟ چرا لحنش اون‌قدر آروم بود که پور برای چند لحظه احساس کرده بود با همون تیتی سابق روبه‌رو شده؟ و مهم‌تر از همه، چرا هنوز هم نمی‌تونست بهش فکر نکنه؟


شاید نباید از یک جمله‌ی ساده این‌همه برداشت می‌کرد. شاید تیتی فقط نمی‌خواسته بابت اتفاقی که افتاده بود، بیشتر ناراحتش کنه. شاید هم اون رفتار آروم فقط به خاطر زخمش بوده و امروز همه‌چیز دوباره مثل قبل می‌شده.


سعی می‌کرد خودش رو قانع کنه که نباید به چیزی امیدوار باشه. نه وقتی با کوچک‌ترین تغییر رفتاری از طرف تیتی، دوباره دلش می‌خواست به همه‌چیز باور داشته باشه؛ به اینکه هنوز دوستش داره، هنوز از بودنش توی این خونه ناراحت نیست و شاید، فقط شاید، هنوز چیزی بینشون باقی مونده باشه که بشه نجاتش داد.


بااین‌حال، نمی‌تونست انکار کنه که دلش می‌خواست رفتار پسر بزرگتر مثل شب قبل ادامه پیدا کنه. دلش می‌خواست دوباره باهاش حرف بزنه. حتی اگه حرف مهمی نداشت، حتی اگه فقط چند دقیقه کنارش می‌نشست و از اتفاقات روزش می‌گفت. دلش می‌خواست بتونه بدون نگرانی از واکنشش، چیزی بپرسه یا حرفی بزنه. دلش می‌خواست دوباره کنارش احساس راحتی کنه؛ درست مثل قبل. اما از کجا می‌تونست چنین چیزی رو بخواد، وقتی حتی مطمئن نبود تیتی هنوز از بودنش کنار خودش خوشحاله؟


نگاهش به تقویم روی میز افتاد. تولد تیتی بود. چند لحظه به تاریخ خیره موند و بعد از جاش بلند شد.


از صبح به این فکر کرده بود که براش چی بگیره. نمی‌خواست کار خاصی بکنه؛ فقط دلش می‌خواست تولدش رو تبریک بگه و یه هدیه‌ی کوچیک بهش بده. شاید هم کیک درست کنه.


البته که از واکنش پسر بزرگتر می‌ترسید. نمی‌دونست اصلاً خوشحال می‌شه یا نه، یا حتی براش اهمیتی داره که پور هنوز تاریخ تولدش رو به یاد داره. اما با وجود تمام این فکرها، نمی‌تونست به‌راحتی از این کار بگذره.


بالاخره، با خودش کنار اومده بود که دست‌کم امروز رو به خاطر داشته باشه.


تیتی وقتی وارد خونه شد، انتظار نداشت اتفاق خاصی افتاده باشه. درواقع، از صبح سعی کرده بود زیاد به تولدش فکر نکنه. هر بار که یادش می‌افتاد، ناخودآگاه خاطرات سال‌های قبل براش زنده می‌شدن؛ روزهایی که پسر کوچکتر برای خوشحال کردنش ذوق داشت و خودش هم برای دیدن لبخندش لحظه‌شماری می‌کرد.


اما امسال همه‌چیز فرق داشت. بعد از تمام کارهایی که کرده بود، بعد از حرف‌هایی که زده و فاصله‌ای که با دست‌های خودش بینشون ساخته بود، نمی‌تونست انتظار داشته باشه پور هنوز هم براش کاری بکنه.


حتی اگه پسر کوچکتر تولدش رو فراموش می‌کرد، تیتی حق نداشت ازش دلخور بشه. شاید بهتر بود همین‌طور می‌موند. شاید اگه پور دیگه برای خوشحال کردنش تلاشی نمی‌کرد، تحمل این فکر که باید یه روز از زندگیش بیرون بره، براش آسون‌تر می‌شد.


اما همین که وارد خونه شد، نگاهش به میز افتاد.


کیک کوچیکی روی میز بود. کنارش یه جعبه‌ی کادویی قرار داشت و پور هم چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.


تیتی همون‌جا متوقف شد.


اول به کیک نگاه کرد، بعد به جعبه و در آخر به پور. چند ثانیه طول کشید تا بتونه این چیزها رو کنار هم بذاره و بفهمه چه اتفاقی افتاده.


پسر کوچکتر که متوجه نگاهش شده بود، کمی دستپاچه شد. از صبح منتظر این لحظه بود، اما حالا که تیتی رو به‌روش می‌دید، نمی‌دونست باید چی بگه یا چه واکنشی ازش انتظار داشته باشه.


به سختی لبخند کوچیکی زد و آروم گفت:«تولدت مبارک.»


تیتی چیزی نگفت. نه اینکه نخواسته باشه؛ فقط واقعاً انتظارش رو نداشت. فکر می‌کرد شاید پور تاریخ رو یادش باشه، اما اینکه براش کیک درست کرده بود و حتی هدیه‌ای هم گرفته بود، چیزی نبود که بتونه به‌راحتی از کنارش بگذره.


«پور...»


اسمش با صدای آرومی از دهن تیتی بیرون اومد. پور نگاهش کرد.


تیتی به کیک اشاره کرد.


«این رو... تو درست کردی؟»


پور لحظه‌ای نگاهش رو پایین انداخت و سر تکون داد. خجالت‌زده پاسخ داد: «آره. البته خیلی خوب نشده، ولی-...»


«نه، نه. منظورم این نبود.»


سریع حرفش رو قطع کرد. دوباره به کیک نگاه کرد و بعد، انگار تازه یادش افتاده باشه که هنوز درست از پور تشکر نکرده، لب‌هاش رو به هم فشرد.


«خیلی قشنگه. ممنونم.»


سعی کرد لبخند بزنه و رفتارش رو عادی نگه داره. نمی‌خواست پور بفهمه چقدر غافلگیر شده؛ نمی‌خواست متوجه بشه که همین کار ساده چطور تمام افکارش رو به هم ریخته.


اما پور متوجه شد. متوجه مکث‌هاش شد، به صدای آروم‌تر از همیشه‌اش دقت کرد و دید که پسر بزرگتر حتی نمی‌تونه برای مدت زیادی بهش نگاه کنه. نمی‌دونست دلیلش چیه. شاید فقط غافلگیر شده بود. شاید هم واقعاً انتظار نداشت پور هنوز به فکر خوشحال کردنش باشه.


دست‌هاش رو به هم گره زد. با صدایی آروم و ملایم گفت: «خوشحالم که خوشت اومده.»


تیتی سرش رو بلند کرد و برای چند لحظه بهش نگاه کرد. چشم‌هاش روی صورت پور موند؛ روی لبخند کوچیکش و نگاه خسته‌ای که هنوز هم نتونسته بود ازش پنهون کنه.


چطور هنوز می‌تونست این‌قدر مهربون باشه؟ چطور بعد از تمام اون روزها، بعد از تمام حرف‌هایی که بهش زده بود، باز هم به یاد داشت چه چیزی می‌تونه خوشحالش کنه؟


نگاهش رو پایین انداخت و دستش رو به سمت جعبه‌ی کادو برد. وقتی درش رو باز کرد و گردنبند رو دید، اول فقط با تعجب بهش نگاه کرد. بعد پلاک کوچیکش رو باز کرد و عکس داخلش رو دید.


نفسش توی سینه حبس شد. عکس رو می‌شناخت. خوب هم می‌شناخت. از روزهای اول ازدواجشون بود؛ از همون روزهایی که هنوز همه‌چیز بینشون خوب بود و تیتی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یک روز کارشون به اینجا برسه.


عکس رو کمی نزدیک‌تر آورد و پشتش رو نگاه کرد.


تاریخ ازدواجشون بود.


چشم‌هاش به‌سرعت پر از اشک شدن. سعی کرد جلوی خودش رو بگیره، اما نتونست. اشک‌هاش قبل از اینکه حتی فرصت کنه چیزی بگه، روی صورتش سرازیر شدن.


پور که متوجه تغییر حالتش شده بود، با نگرانی یک قدم بهش نزدیک شد و صداش زد: «تیتی؟ چیزی شده؟ خوشت نیومد؟»


تیتی سریع سرش رو تکون داد و جواب داد: «نه...»


صداش لرزید و مجبور شد برای چند لحظه سکوت کنه.


«نه، خیلی دوستش دارم.»


تمام این مدت، خودش رو با این فکر آروم کرده بود که پور بدون اون زندگی بهتری خواهد داشت. به خودش گفته بود باید کاری کنه که پسر کوچکتر دیگه دلیلی برای موندن نداشته باشه؛ باید اون‌قدر ازش فاصله بگیره که بالاخره بتونه از این زندگی بیرون بره و خوشبختی‌ش رو جای دیگه‌ای پیدا کنه. اما حالا پور روبه‌روش ایستاده بود و هدیه‌ای بهش داده بود که نشون می‌داد هنوز اون روزها رو به یاد داره.


هنوز خاطراتشون رو نگه داشته بود.


چطور می‌تونست بعد از دیدن چنین چیزی، همچنان خودش رو قانع کنه که پور بدون اون خوشحال‌تر خواهد بود؟


«ممنونم، پور، خیلی ممنونم.»


این بار نتونست جلوی خودش رو بگیره. جعبه رو روی میز گذاشت و بی‌مقدمه به سمت پور رفت و بغلش کرد. محکم، درست مثل وقت‌هایی که دلش می‌خواست هیچ‌چیزی نتونه از پور جداش کنه.


صورتش رو توی گردن پور پنهون کرد، عطر همیشه شیرینش رو عمیق نفس کشید و یادش افتاد که چقدر دلتنگ این بو و آغوش بود. انگشت‌هاش رو پشت لباسش جمع کرد. اشک‌هاش بی‌وقفه پایین می‌اومدن و دیگه حتی نمی‌تونست وانمود کنه که اتفاقی نیفتاده.


پور خشکش زد. برای چند ثانیه حتی یادش رفت باید چه واکنشی نشون بده. دست‌هاش کنار بدنش موندن و فقط به این فکر می‌کرد که تیتی واقعاً داره بغلش می‌کنه.


همون تیتی‌ای که مدت‌ها بود حتی اجازه نمی‌داد بهش نزدیک بشه. همون کسی که بارها ازش خواسته بود فاصله بگیره و حالا خودش فاصله‌ی بینشون رو از بین برده بود. قلبش به‌طرز وحشتناکی سریع می‌تپید. دلش می‌خواست دست‌هاش رو دور تیتی حلقه کنه و محکم‌تر به خودش بچسبونتش. دلش می‌خواست چشم‌هاش رو ببنده و برای چند لحظه هم که شده، وانمود کنه همه‌چیز مثل قبل شده.


اما نتونست. هنوز نمی‌دونست آیا اجازه‌ی چنین کاری رو داره یا نه. می‌ترسید اگه به این آغوش جواب بده، تیتی دوباره پشیمون بشه و ازش فاصله بگیره. می‌ترسید همین لحظه‌ی کوتاه هم به خاطره‌ای تبدیل بشه که بعداً مجبور باشه بابتش خودش رو سرزنش کنه.


برای همین فقط همون‌جا ایستاد و اجازه داد تیتی بغلش کنه؛ با قلبی که از خوشحالی و ترس، به‌سختی آروم می‌گرفت.


چند لحظه بعد، تیتی انگار تازه متوجه کاری که کرده بود شد. به‌آرومی از پور فاصله گرفت و با پشت دست اشک‌هاش رو پاک کرد.


وقتی نگاهش به صورت پور افتاد، تازه متوجه شد که اون حتی دست‌هاش رو هم دورش حلقه نکرده بود.


قلبش فشرده شد. شاید نباید این کار رو می‌کرد. شاید پور دیگه نمی‌خواست بهش نزدیک بشه و فقط به خاطر اینکه نمی‌خواسته ناراحتش کنه، چیزی نگفته بود.


لب‌هاش رو به هم فشرد و نگاهش رو پایین انداخت.


«ببخشید.»


پور با تعجب نگاهش کرد.


«برای چی؟»


«برای اینکه یهویی بغلت کردم. نباید بدون اینکه ازت بپرسم این کار رو می‌کردم.»


پور احساس کرد چیزی توی سینه‌اش فشرده شد. تیتی داشت بابت بغل کردنش عذرخواهی می‌کرد. نمی‌دونست کدوم بخش ماجرا بیشتر گیجش کرده بود؛ اینکه تیتی گریه کرده بود، اینکه خودش رو توی آغوشش انداخته بود یا اینکه حالا بابت همون نزدیکی ازش عذر می‌خواست.


بااین‌حال، نمی‌تونست انکار کنه که از اون آغوش کوتاه خوشحال بود. اون‌قدر خوشحال که دلش می‌خواست تیتی دوباره به سمتش برگرده. اون‌قدر هیجان‌زده که حتی نمی‌تونست درست به چشم‌هاش نگاه کنه.


«لازم نیست بابتش عذرخواهی کنی.»


صدای خودش هم به نظرش آروم‌تر از همیشه می‌اومد.


تیتی سرش رو بالا آورد.


پور لبخند کوچیکی زد و دوباره گفت: «اشکالی نداشت.»


تیتی چند لحظه بهش نگاه کرد. انگار می‌خواست مطمئن بشه که واقعاً منظورش همینه و فقط برای آروم کردنش این حرف رو نمی‌زنه.


دلش می‌خواست دوباره بغلش کنه. دلش می‌خواست بهش بگه چقدر دوستش داره و چقدر از خودش متنفره که باعث شده پور حتی برای پذیرفتن یک آغوش ساده هم مردد باشه.


اما نمی‌تونست همه‌چیز رو با چند جمله درست کنه. نمی‌تونست انتظار داشته باشه پور به‌راحتی از تمام اون روزها بگذره.


بااین‌حال، دیگه نمی‌تونست سکوت کنه.


نگاهش برای لحظه‌ای به دست زخمی خودش افتاد؛ همون دستی که پسر کوچکتر شب قبل با اون همه نگرانی تمیز کرده و بسته بود. خاطره‌ی انگشت‌های محتاط پور دوباره توی ذهنش زنده شد و قلبش از شدت دلتنگی فشرده شد.


آهسته نفس کشید. این بار، قرار نبود با سکوت کردن از پور محافظت کنه. قرار نبود به‌جای اون تصمیم بگیره که چه چیزی خوشحالش می‌کنه یا چه چیزی برای زندگیش بهتره. اگه قرار بود چیزی رو درست کنه، باید از همون جایی شروع می‌کرد که همه‌چیز خراب شده بود. از حقیقت.


دستش رو جلو آورد و دست پور رو گرفت.

پور از حرکت ناگهانیش متعجب شد و نگاهش رو به دست‌هاشون دوخت. ترسیده و گیج صداش زد: «تیتی؟»


تیتی انگشت‌هاش رو آروم دور دستش بست, به سختی نگاهش رو از قفل انگشت‌هاشون گرفت و به چشم‌های پسر خیره شد.


«باید با هم حرف بزنیم.»


پور پلک زد. گرمای انگشت‌های پسر بزرگتر وجودش رو به آتش می‌کشید.‌ نمی‌دونست که در اون لحظه، بیشتر تمایل داشت از موقعیت فرار کنه؛ یا خودش رو بیشتر به تیتی نزدیک کنه و توی گرمای تنش غرق بشه. با لحنی عجیب و بی‌حواس پرسید: «چی؟»


«حرف بزنیم.» صدای تیتی کمی لرزید، اما این بار نگاهش رو ندزدید. «درمورد خودمون.»


پور هنوز گیج بود. نمی‌فهمید چرا تیتی چنین حرفی می‌زنه یا چرا کسی که تا همین چند وقت پیش حاضر نبود حتی چند دقیقه کنارش بمونه، حالا دستش رو گرفته و ازش می‌خواد درباره‌ی رابطه‌شون حرف بزنن.


تیتی نفس عمیقی کشید.


«دیگه نمی‌تونم این‌طوری ادامه بدم، پور. نمی‌تونم هر روز ببینمت و وانمود کنم که...»


جمله‌اش نیمه‌کاره موند. گلوش دوباره گرفت و برای چند لحظه چشم‌هاش رو بست.


«نمی‌تونم بیشتر از این صبر کنم. باید حرف بزنیم. حتی اگه از چیزی که قراره بهم بگی بترسم، حتی اگه...»


نگاهش برای لحظه‌ای از صورت پور لغزید.


«حتی اگه دیگه نتونی مثل قبل نگاهم کنی.»


پور بهش خیره موند. نمی‌دونست که چه جوابی بده و با ترسی که میومد تا کم کم توی نگاه و قلبش بنشینه، مقاومت می‌کرد.


تیتی دوباره نگاهش کرد و این بار، با صدایی آروم‌تر ادامه داد: «فقط می‌خوام این بار، به‌جای اینکه ازت فاصله بگیرم، بهت بگم توی سرم چی می‌گذره. نمی‌خوام دوباره به‌جای تو تصمیم بگیرم.»


پور چیزی نگفت. نگاهش به دست‌هاشون افتاد؛ به دست تیتی که دور دستش حلقه شده بود و به باند سفیدی که روی دست دیگه‌اش قرار داشت. نمی‌دونست باید چه انتظاری داشته باشه. هنوز از حرف‌های تیتی می‌ترسید و نمی‌تونست به‌راحتی باور کنه که این تغییر قراره ادامه پیدا کنه. اما مدت‌ها بود که دلش می‌خواست تیتی بالاخره باهاش حرف بزنه. پس به‌آرومی سر تکون داد و گفت: «باشه.»


تیتی سرش رو بالا آورد. انگار انتظار نداشت پور به همین راحتی قبول کنه.


پسر کوچکتر این بار نگاهش رو ندزدید. هنوز مضطرب بود و نمی‌دونست قراره چه چیزهایی بشنوه، اما دستش رو هم از میان انگشت‌های تیتی بیرون نکشید. همین حرکت کوچیک برای تیتی معنایی داشت که نمی‌تونست نادیده‌اش بگیره. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، پور بهش اجازه داده بود نزدیک بمونه.


تیتی به صورتش نگاه کرد؛ به چشم‌هایی که هنوز غمِ داخلشون کشنده بود، به لب‌هایی که انگار حرف‌های زیادی پشتشون مونده بود و به دستی که با وجود تمام تردیدها، هنوز توی دستش قرار داشت. نگاهش نرم شد. همون نگاه عاشقانه‌ای که مدت‌ها بود سعی می‌کرد از پور پنهونش کنه، دوباره توی چشم‌هاش پیدا شده بود. نگاهش رو از صورت پور نگرفت و برای اولین بار، خودش رو مجبور نکرد احساسش رو پنهون کنه.


انگشت شستش بی‌اختیار روی دست پور حرکت کرد. بعد نگاهش به باند دور دست خودش افتاد. به زخمی که پسر کوچکتر شب قبل با اون همه نگرانی تمیز کرده بود و به اینکه حتی بعد از تمام رفتارهای تیتی، باز هم نتونسته بود نسبت بهش بی‌تفاوت بمونه.

ادامه



Report Page