Dollhouse
https://t.me/offscripttlخونه ساکت بود.
از وقتی که پور از خونه بیرون رفته بود، تیتی حتی یک بار هم از جاش بلند نشده بود. روی مبل نشسته بود، آرنجهاش رو روی زانوهاش گذاشته و به صفحهی خاموش گوشی توی دستش خیره شده بود؛ بیآنکه واقعاً چیزی ببینه.نمیدونست پور کجا رفته بود. نپرسیده بود.
چند وقت بود که دیگه نمیپرسید؟
قبلاً حتی اگه پور فقط برای خریدن چیزی از خونه بیرون میرفت، تیتی ازش میپرسید کجا میره، کی برمیگرده و آیا چیزی لازم داره یا نه. گاهی هم قبل از اینکه پور از در خارج بشه، خودش رو بهش میرسوند تا بغلش کنه و با غرغر ازش بخواد زود برگرده.
حالا رفتن و اومدن پور، بدون اینکه حتی متوجه بشه، تبدیل به بخشی از سکوت خونه شده بود.
تیتی سرش رو پایین انداخت و انگشت شستش رو روی لبهی گوشی کشید.
از صبح چند بار به خودش گفته بود که کار درستی میکنه. اینکه این فاصله بالاخره به پور کمک میکنه تا به زندگیای که میخواسته برگرده؛ زندگیای که شاید اگر تیتی توش نبود، انقدر سخت و خستهکننده نمیشد.
اما هر بار که این فکر رو تکرار میکرد، تصویر صورت پور به ذهنش برمیگشت.
نگاههایی که زودتر از قبل ازش میدزدید. لبخندهایی که بهسختی روی لبهاش مینشستن. سکوتهایی که طولانیتر شده بودن و جوابهای کوتاهی که حتی وقتی تیتی چیزی ازش نمیخواست، بهش میداد. و بدتر از همه، اون عادت تازهش بود؛ اینکه قبل از انجام دادن هر کاری، انگار منتظر میموند تا ببینه تیتی قراره چه واکنشی نشون بده.
تیتی پلکهاش رو روی هم فشار داد.
از این وضعیت متنفر بود. از اینکه پور اینقدر خسته به نظر میرسید، از اینکه دیگه مثل قبل نمیخندید و از اینکه هر بار بهش نگاه میکرد، نمیتونست جلوی خودش رو بگیره و دنبال نشونهای بگرده که ثابت کنه حال پور به خاطر اون نیست. اما هیچ نشونهای پیدا نمیکرد. و هر روز، باور کردن همون فکر قبلی براش سختتر میشد.
شاید اگر هنوز با خانوادهش در ارتباط بود، اگر مجبور نبود اینهمه چیز رو پشت سر بذاره، اگر زندگیشون از اول اینقدر سخت نمیشد، پور هنوز همون آدم سابق بود. شاید تیتی واقعاً دلیل تمام این اتفاقها بود. شاید دوست داشتنش کافی نبود.
گوشی رو روی میز گذاشت و کف دستهاش رو روی صورتش کشید. خستگی عجیبی توی وجودش نشسته بود؛ خستگیای که نه با خوابیدن از بین میرفت و نه با مشغول کردن خودش به کارهای روزمره. هر کاری که میکرد، آخرش دوباره به همین نقطه میرسید. به پور. به اینکه چطور میتونست هنوز اینهمه دوستش داشته باشه و درعینحال، هر روز کاری کنه که بیشتر ازش فاصله بگیره.
صدای زنگ در، سکوت خونه رو شکست.
تیتی سرش رو بلند کرد و چند لحظه به سمت در نگاه کرد. منتظر کسی نبود. پور هم قرار نبود به این زودی برگرده؛ دستکم چیزی دربارهی برگشتنش نگفته بود.
با بیحوصلگی از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
وقتی در رو باز کرد و اوئو رو دید، برای لحظهای مکث کرد.
«سلام.»
اوئو جواب سلامش رو داد، اما لبخندی نزد. نگاه کوتاهی به صورت تیتی انداخت و بعد، بدون اینکه منتظر دعوتش بمونه، پرسید: «پور خونهست؟»
تیتی سرش رو به نشانهی منفی تکون داد.
«رفته بیرون.»
اوئو چند ثانیه بهش خیره موند.
«میتونم بیام تو؟ باید باهات حرف بزنم.»
لحنش جوری بود که تیتی ناخودآگاه از جلوی در کنار رفت.
«آره، بیا.»
اوئو وارد خونه شد. تیتی در رو بست و پشت سرش به سمت پذیرایی رفت. هنوز نمیدونست موضوع حرف اوئو چیه، اما چیزی توی صورتش باعث شده بود دلشورهی نامعلومی زیر پوستش بدوه.
اوئو وسط پذیرایی ایستاد و بهش نگاه کرد.
«بشین، تیتی.»
تیتی ابروهاش رو کمی بالا برد.
«چرا؟ چی شده؟»
«گفتم بشین.»
این بار تیتی چیزی نگفت. به سمت مبل رفت و نشست، درحالیکه نگاهش از صورت اوئو جدا نمیشد.
اوئو چند لحظه همونجا ایستاد. انگار داشت سعی میکرد حرفش رو مرتب کنه یا تصمیم بگیره از کجا شروع کنه. نگاهش روی صورت تیتی ثابت مونده بود؛ روی چشمهایی که خسته بهنظر میرسیدن و لبهایی که انگار حتی برای جواب دادن هم بیحوصله بودن. بعد نفس عمیقی کشید و بالاخره گفت: «میخوام بدونم دقیقاً داری با پور چهکار میکنی.»
تیتی اخم کوچیکی کرد. انتظار نداشت اوئو به محض رسیدن، چنین سؤالی ازش بپرسه. چند لحظه به صورتش نگاه کرد، انگار دنبال نشونهای میگشت که بفهمه منظورش چیه.
«منظورت چیه؟»
«دقیقاً همون چیزی که شنیدی. چه اتفاقی بین تو و پور افتاده؟»
تیتی نگاهش رو از اوئو گرفت و به دستهی مبل خیره شد. جواب داد: «اتفاقی نیفتاده.»
اوئو پوزخند کوتاهی زد؛ نه از سر خنده، بلکه از کلافگی.
«اتفاقی نیفتاده؟»
تیتی دوباره نگاهش کرد.
«آره. یعنی... نمیدونم پور چی بهت گفته، ولی ما مشکلی نداریم.»
«مشکلی ندارین؟»
این بار صدای اوئو بلندتر شد. دستهاش رو به کمرش زد و با ناباوری به تیتی خیره موند.
«تیتی، من کور نیستم. میبینم چه وضعیه. میبینم پور چطوری شده. میبینم وقتی اسم تو میاد، چه شکلی میشه و وقتی ازش میپرسم حالش چطوره، چطوری میگه خوبه و سعی میکنه بحث رو عوض کنه. بعد تو به من میگی مشکلی ندارین؟»
تیتی فکش رو محکم کرد.
«تو از همهچیز خبر نداری، اوئو.»
«پس بهم بگو!»
صدای اوئو توی پذیرایی پیچید. تیتی ناخودآگاه پلک زد و صافتر نشست.
«بهم بگو چه اتفاقی افتاده که شوهرت بهجای اینکه توی خونهی خودش احساس آرامش کنه، حتی برای نفس کشیدن هم انگار باید حواسش به تو باشه!»
«من باهاش کاری ندارم.»
«اتفاقاً مشکل همینه!»
اوئو یک قدم جلو اومد و با دست به فضای خالی بین خودشون اشاره کرد.
«تو باهاش حرف نمیزنی، بهش توجه نمیکنی، هر بار که سعی میکنه بهت نزدیک بشه، پسش میزنی. بعد انتظار داری من باور کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده؟»
تیتی لبهاش رو روی هم فشار داد. نمیخواست این گفتوگو رو داشته باشه. نه با اوئو، نه با هیچکس دیگهای. خودش بهاندازهی کافی از فکر کردن به این موضوع خسته شده بود؛ لازم نداشت کس دیگهای هم تمام چیزهایی رو که سعی میکرد از ذهنش دور نگه داره، جلوی چشمش بیاره.
«من دارم برای خودش این کار رو میکنم.»
اوئو چند لحظه ساکت موند.
«چی؟»
تیتی این بار سرش رو بالا گرفت و مستقیم بهش نگاه کرد.
«گفتم دارم برای خودش این کار رو میکنم. فکر میکنی من از این وضعیت خوشحالم؟ فکر میکنی دلم میخواد باهاش اینطوری رفتار کنم؟»
صداش آخر جمله کمی لرزید، اما سریع خودش رو جمع کرد و ادامه داد: «پور از وقتی با من ازدواج کرده، خیلی چیزها رو از دست داده. خانوادهش رو، زندگیای رو که میتونست داشته باشه... همهچیزش رو. من فکر میکردم میتونم خوشحالش کنم، اما نگاهش کن، اوئو. حتی نمیتونه درست لبخند بزنه.»
چشمهاش برای لحظهای از اوئو فاصله گرفتن. درد از نگاهش میچکید، از وجودش.
«هر روز خستهتر میشه. دیگه مثل قبل نیست. هر کاری میکنم، هر چیزی که بهش میگم، باز هم حالش خوب نمیشه. من نمیدونم باید چهکار کنم.»
صدای خودش رو شنید که داشت پایینتر میاومد. انگشتهاش رو در هم قفل کرد و به دستهاش خیره شد.
«شاید مشکل خودمم. شاید اگه من نبودم، مجبور نبود اینهمه سختی بکشه. شاید اگه از من فاصله بگیره، بالاخره بتونه دوباره خوشحال باشه.»
اوئو با ناباوری نگاهش کرد.
«پس تصمیم گرفتی بهجای خودش، براش تصمیم بگیری؟»
تیتی سرش رو بلند کرد.
«چی؟»
«شنیدی چی گفتم. تو از کجا میدونی که پور بدون تو خوشحالتر میشه؟ از کجا میدونی چیزی که الان بیشتر از هر چیز دیگهای لازم داره، دور شدن از توئه؟»
«چون دارم میبینم چه حالی داره!»
«و فکر میکنی با بدتر کردن حالش داری کمکش میکنی؟»
تیتی از جاش بلند شد.
«من حالش رو بدتر نمیکنم!»
«واقعاً؟»
اوئو هم صدایش رو بالا برد.
«پس چرا هر روز بیشتر از قبل توی خودش فرو میره؟ چرا وقتی کنارش هستی، بهجای اینکه احساس کنه میتونه بهت تکیه کنه، انگار ازت میترسه؟ چرا هربار با کلماتت خردش میکنی و منتظز میمونی تا تیکههای شکستهی وجودش خود به خود جمع بشه؟»
تیتی دهانش رو باز کرد، اما هیچ جوابی نداشت. چون این چیزها رو دیده بود. همهشون رو دیده بود. دیده بود که پور چطور قبل از حرف زدن مکث میکنه. چطور وقتی تیتی با کلافگی نفس میکشه، سریع ساکت میشه. چطور حتی برای نزدیک شدن بهش، اول نگاهش میکنه تا مطمئن بشه قرار نیست پس زده بشه. اما هر بار که این چیزها رو میدید، سعی میکرد به خودش بگه این فاصله لازمه. که پور باید یاد بگیره بدون اون هم میتونه زندگی کنه. چون اگر به خودش اجازه میداد به احتمال دیگهای فکر کنه، باید با این حقیقت روبهرو میشد که شاید تمام کارهایی که کرده، اشتباه بودن.
«من فقط میخوام حالش خوب بشه.»
این بار صدای تیتی آرومتر بود؛ انگار داشت به آخرین تیکههای توانش برای نشکستن و قوی موندن چنگ میزد. اوئو با حرص دستی به موهاش کشید.
«پس چرا ازش نمیپرسی چی لازم داره؟ چرا نمیذاری خودش بهت بگه چی میخواد؟»
تیتی نگاهش کرد.
«چون هر بار میپرسم، میگه خوبه!»
«شاید چون دیگه باور نداره که تو واقعاً میخوای جوابش رو بشنوی!»
تیتی برای لحظهای بیحرکت موند.
اوئو ادامه داد: «شاید چون هر بار که سعی کرده بهت نزدیک بشه، با یک حرف یا یک رفتار کاری کردی که دفعهی بعد از خودش بپرسه اصلاً ارزشش رو داره دوباره تلاش کنه یا نه!»
«بس کن.»
«نه، نمیکنم!»
اوئو بهقدری عصبانی شده بود که صدای نفس کشیدنش هم به گوش میرسید. دستهاش رو مشت کرد و با صدایی که از خشم میلرزید، گفت: «تو داری کسی رو که دوستت داره، جلوی چشم خودت از بین میبری و هنوز فکر میکنی داری بهش کمک میکنی!»
تیتی سرش رو تکون داد.
«تو نمیفهمی...»
«پس بهم بفهمون!»
«من نمیتونم ببینم که به خاطر من اینطوری شده! نمیتونم هر روز نگاهش کنم و فکر کنم که اگه من نبودم، شاید حالش بهتر بود!»
این بار صدای تیتی هم بالا رفته بود. چشمهاش سرخ شده بودن و نفسش نامنظم شده بود، اما انگار حالا که حرف زدن رو شروع کرده بود، دیگه نمیتونست متوقف بشه.
«من نمیتونم هر روز بهش نگاه کنم و بدونم که شاید اگه با من ازدواج نمیکرد، هنوز خانوادهش رو داشت. شاید هنوز خوشحال بود. شاید هنوز همون آدمی بود که قبلاً میشناختم!»
چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدایی پایینتر ادامه داد: «من دوستش دارم، اوئو. قسم میخورم که دوستش دارم. ولی نمیدونم چطوری باید نگهش دارم و همزمان نذارم به خاطر من بیشتر از این آسیب ببینه.»
اوئو بهش خیره موند.
برای یک لحظه، چیزی شبیه اندوه از صورتش گذشت. شاید حالا میفهمید تیتی چقدر خودش رو در این ماجرا مقصر میدونه. شاید حتی میتونست بفهمه چرا به چنین تصمیمی رسیده. اما فهمیدن دلیل یک کار، به این معنی نبود که میتونست عواقبش رو نادیده بگیره.
«تو واقعاً فکر میکنی پور ازت میخواد این کار رو براش بکنی؟»
تیتی جوابی نداد.
«فکر میکنی اگه میتونست انتخاب کنه، ترجیح میداد تو هر روز بهش ثابت کنی که دیگه نمیخوایش، یا اینکه کنارش بشینی و بهش بگی هر اتفاقی هم بیفته، هنوز دوستش داری؟»
چشمهاش رو بست.
«من نمیخوام بهش دروغ بگم.»
اوئو با ناباوری خندید؛ خندهای کوتاه و تلخ. پرسید: «دروغ؟ اینکه هنوز دوستش داری، دروغه؟»
«من نمیتونم بهش بگم همهچیز خوب میشه وقتی خودمم نمیدونم چی قراره بشه!»
«هیچکس ازت نخواست آینده رو تضمین کنی! فقط کافیه دست از این کارهات برداری و باهاش حرف بزنی!»
تیتی سرش رو پایین انداخت.
«نمیتونم.»
این کلمه بهقدری آروم از دهانش بیرون اومدن که اوئو برای لحظهای فکر کرد درست نشنیده.
«چی گفتی؟»
لبهاش رو به هم فشار داد.
«گفتم نمیتونم.»
اوئو چند قدم بهش نزدیک شد.
«چرا؟»
تیتی سکوت کرد.
«چرا نمیتونی، تیتی؟ از چی میترسی؟»
«از اینکه بفهمم حق با منه.»
اوئو مکث کرد.
تیتی سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد. چشمهاش پر از اشک شده بودن، اما هنوز اجازه نداده بود حتی یک قطره ازشون پایین بیاد.
«از اینکه باهاش حرف بزنم و بفهمم واقعاً به خاطر منه. از اینکه بهم بگه دیگه نمیتونه این زندگی رو تحمل کنه. از اینکه بفهمم تمام این مدت داشته سعی میکرده خودش رو با زندگیای وفق بده که هیچوقت چیزی که میخواسته نبوده.»
نفسش لرزید.
«و از اینکه مجبور بشم قبول کنم تنها چیزی که میتونم براش انجام بدم، اینه که بذارم بره.»
اوئو برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد، بدون اینکه حتی فرصت بده تیتی جملهی دیگهای بگه، دستش رو بالا آورد و مشت محکمی به صورتش زد.
سرش با ضربه به یک طرف چرخید. چند قدم نامتعادل عقب رفت و دستش رو روی صورتش گذاشت. برای لحظهای فقط با ناباوری به اوئو خیره موند؛ انگار هنوز متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده.
اوئو هم نفسنفس میزد. دستش رو پایین آورد و با خشم به تیتی نگاه کرد.
«احمقی؟! واقعاً به همین اندازه احمقی؟!»
دستش رو از روی صورتش برنداشت. گونهش درد میکرد، اما چیزی که بیشتر از ضربه شوکهش کرده بود، خشم اوئو بود؛ خشمی که تا حالا به این شکل ازش ندیده بود.
«تو...»
«نه! این بار تو گوش میدی!»
اوئو با انگشت به سمتش اشاره کرد.
«تو حق نداری به اسم دوست داشتن، این تصمیم رو برای پور بگیری! حق نداری بهش آسیب بزنی و بعد به خودت بگی که داری نجاتش میدی!»
تیتی لبهاش رو باز کرد، اما اوئو دوباره فریاد زد: «اگه واقعاً میخوای حالش خوب بشه، باهاش حرف بزن! بهش بگو از چی میترسی، بذار اونم حرف بزنه، بذار خودش تصمیم بگیره که میخواد چه زندگیای داشته باشه! تو نمیتونی از طرفش تصمیم بگیری که بدون تو خوشحالتره!»
«ولی من...»
«هنوز نفهمیدی؟!»
صدای اوئو شکست، اما این بار نه از گریه؛ از شدت عصبانیت.
«پور فکر میکنه دیگه دوستش نداری!»
تیتی ساکت شد. تمام صداهای اطرافش انگار برای یک لحظه قطع شدن. همه چیز خاموش شد و اوئو نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «میفهمی چی میگم؟ پور فکر میکنه دیگه دوستش نداری! فکر میکنه تمام اون چیزهایی که قبلاً بینتون بود، برای تو تموم شده!»
تیتی بهش خیره موند. نه پلک میزد، نه چیزی میگفت. حتی دستش رو هم از روی صورتش برداشته بود، اما انگار دیگه درد ضربه رو احساس نمیکرد.
اوئو با تلخی ادامه داد: «تو هنوز کوری و نمیبینی! نمیخوای بفهمی که بزرگترین دلیل حال بدش همینه!»
یک قدم عقب رفت. نه. این نمیتونست درست باشه؛ مگه نه؟
پور میدونست که دوستش داره. مگه میشد ندونه؟ مگه تمام این سالها رو با هم زندگی نکرده بودن؟ مگه پور نمیدونست که تیتی حتی وقتی ازش فاصله میگیره، باز هم تمام فکر و ذهنش درگیر اونه؟ پور نمیدونست که تیتی برای اون حاضره از خودش، وجودش، همه چیزش بگذره تا فقط خوب باشه؟
اما بعد، تصویر صورت پور جلوی چشمش اومد. اون روزی که بهش گفته بود از جلوی چشمش دور بشه. شبی که ازش خواسته بود در اتاق مهمان بخوابه. لحظهای که بهش گفته بود حتی یک عروسک بیجون هم میتونست برای عکس گرفتن بهتر باشه. و بعد، اون لبخند مصنوعی. اون «ببخشید»های کوتاه. اون سکوتی که هر روز طولانیتر میشد.
احساس کرد چیزی درون سینهش فرو ریخت.
چطور میتونست انتظار داشته باشه پور هنوز باور داشته باشه که دوستش داره، وقتی خودش هر روز بهش ثابت کرده بود که انگار هیچ علاقهای بهش نداره؟
اوئو یک قدم بهش نزدیک شد و این بار با صدایی پایینتر، اما همچنان محکم، گفت: «بار آخره که این رو بهت میگم، تیتی. یا با پور حرف میزنی، یا ازش طلاق میگیری و برای همیشه از زندگیش میری بیرون. نمیتونی همینطور نگهش داری؛ نه بهش اجازه بدی ازت دور بشه، نه بذاری کنار تو احساس کنه دوستش داری.»
تیتی به سختی آب دهانش رو قورت داد.
«من نمیخوام ازش جدا بشم.»
«پس درستش کن!»
«من نمیدونم چطوری...»
«پس یاد بگیر! ولی دیگه این کار رو باهاش نکن.»
اوئو چند لحظه بهش نگاه کرد. بعد سرش رو تکون داد و به سمت در رفت.
تیتی دنبالش نرفت. حتی نتونست چیزی بگه.
صدای باز شدن در رو شنید، صدای بسته شدنش رو. و بعد، سکوت.
هنوز وسط پذیرایی ایستاده بود. چند ثانیه گذشت، شاید هم بیشتر. نمیدونست. تمام چیزی که میتونست بهش فکر کنه، همون جمله بود.
پور فکر میکنه دیگه دوستش نداری.
لبهاش از هم باز شدن، اما هیچ صدایی بیرون نیومد. دستش رو آروم پایین آورد و به زمین خیره شد. احساس میکرد چیزی توی سینهش گیر کرده؛ چیزی سنگین که نمیذاشت نفس بکشه.
پور فکر میکرد دیگه دوستش نداره.
کسی که تیتی حتی نمیتونست یک روز رو بدون فکر کردن بهش بگذرونه. کسی که تمام این مدت سعی کرده بود با دور کردنش، ازش محافظت کنه. کسی که تیتی شبها وقتی تنها میشد، دلش میخواست بره کنارش، بغلش کنه و بهش بگه که هنوز همون آدمیه که عاشقش شده.
پور فکر میکرد دیگه دوستش نداره.
زانوهاش ناگهان سست شدن. قبل از اینکه بتونه خودش رو نگه داره، روی هر دو زانو افتاد و دستهاش رو روی زمین گذاشت. سرش پایین افتاد و اولین قطرهی اشک روی دستش چکید.
بعدی هم پشت سرش جاری شد. و بعد، انگار چیزی که مدتها با تمام توان نگه داشته بود، بالاخره از هم پاشید.
دستش رو روی دهانش گذاشت، اما نتونست صدای گریهش رو خفه کنه. شونههاش بهشدت میلرزیدن و نفسهاش یکی پس از دیگری، نامنظم و بریده از سینهش بیرون میاومدن.
«نه...»
کلمه بهسختی از بین لبهاش بیرون اومد.
سرش رو تکون داد و با دست دیگهش به زمین چنگ زد.
«نه، پور...من..»
صدای خودش رو نمیشناخت. اسم پسر کوچکتر رو دوباره صدا زد، اما اینبار صداش شکست و به گریهای بلند تبدیل شد که دیگه نمیتونست جلوش رو بگیره.
تمام مدت فکر کرده بود اگر پور ازش متنفر بشه، اگر دیگه نخواد کنارش بمونه، اگر روزی تصمیم بگیره که زندگی بدون تیتی رو انتخاب کنه، بالاخره میتونه خوشحال باشه.
اما حتی یک بار هم به این فکر نکرده بود که شاید پور از قبل، همین حالا، با این تصور زندگی میکنه که دیگه دوستش نداره.
با این باور که عشقشون تموم شده.
با این فکر که کسی که یک روز تمام دنیای تیتی بود، دیگه حتی دلش نمیخواد بهش نزدیک بشه.
دستش رو مشت کرد و محکم به زمین کوبید.
«لعنتی... لعنتی!»
ضربهی بعدی محکمتر بود. درد از دستش بالا رفت، اما حتی متوجهش نشد؛ حتی خیسی خون رو احساس نکرد. سرش رو پایین انداخت و با صدایی که از گریه میلرزید، گفت: «من دوستت دارم...»
چشمهای سرخش رو بست و با لحنی پر شده از درد ادامه داد: «من هنوز دوستت دارم، پور...من عاشقتم..»
اما پور اونجا نبود که بشنوه.
دوباره به گریه افتاد. این بار دیگه حتی سعی نکرد صدای خودش رو کنترل کنه. تمام اون چیزی که هفتهها توی خودش نگه داشته بود، تمام ترسها، پشیمونیها و حرفهایی که هیچوقت جرئت نکرده بود به زبون بیاره، با هم بیرون ریختن.
از خودش متنفر بود. از اینکه فکر کرده بود میتونه بهجای پور تصمیم بگیره. از اینکه به اسم دوست داشتن، کاری کرده بود که پور حتی به عشقشون شک کنه. از اینکه هر بار پور بهش نزدیک شده بود، بهجای اینکه دستش رو بگیره، با یک جمله یا یک رفتار پسش زده بود. و بیشتر از همه، از اینکه پور هیچوقت نفهمیده بود تمام این کارها از روی بیعلاقگی نبود.
پیشونیش رو روی دستهاش گذاشت و هقهق کرد.
کاش میتونست برگرده به چند دقیقه قبل. کاش میتونست قبل از رفتن اوئو، قبل از شنیدن اون جمله، قبل از تمام روزهایی که پور رو با حرفهاش از خودش دور کرده بود، یک بار درست فکر کنه.
کاش میتونست به پور بگه که هنوز هم وقتی وارد اتاق میشه، اولین چیزی که تیتی میخواد اینه که بره سمتش و بغلش کنه. کاش میتونست بهش بگه که هر بار ازش میخواد از اتاق بیرون بره، خودش بیشتر از پور دلش میخواد دنبالش بره. کاش میتونست بهش بگه که هیچوقت، حتی برای یک لحظه، از دوست داشتنش دست نکشیده.
اما حالا پور باور داشت که دیگه دوستش نداره.
و خودش باعث شده بود به این نتیجه برسه.
نمیدونست چقدر روی زمین مونده بود. فقط وقتی صدای ماشین رو از بیرون شنید، سرش رو بلند کرد.
پور داشت برمیگشت.
با عجله صورتش رو پاک کرد و سعی کرد بلند بشه، اما پاهاش هنوز میلرزیدن. دستش رو به لبهی مبل گرفت و به سختی روی پاهاش ایستاد. حواسش به قطرههای خونی که روی مبل و زمین ردی بهجا گذاشتن نبود. چند بار نفس عمیق کشید و با آستین لباسش صورتش رو پاک کرد.
هنوز نمیدونست چطور باید باهاش حرف بزنه. نمیدونست چطور باید تمام این مدت رو توضیح بده، چطور باید ازش عذرخواهی کنه یا چطور میتونه انتظار داشته باشه که پور حرفش رو باور کنه.
صدای کلید از پشت در اومد.
تیتی دستهاش رو مشت کرد.
تمام وجودش میخواست به محض اینکه پور وارد شد، خودش رو بهش برسونه. میخواست بغلش کنه، صورتش رو بین دستهاش بگیره و هزار بار بهش بگه که دوستش داره. میخواست ازش عذرخواهی کنه، تمام حرفهای تلخش رو پس بگیره و بهش قول بده که دیگه مجبور نیست برای گرفتن حتی ذرهای محبت، ازش خواهش کنه.
اما وقتی در باز شد و پور وارد خونه شد، تیتی فقط همونجا ایستاد.
پور در رو بست و کلیدهاش رو روی میز گذاشت. بعد سرش رو بالا آورد و با دیدن تیتی، مکث کوتاهی کرد.
«سلام.»
تیتی لبهاش رو باز کرد.
«سلام.»
صدای خودش کمی گرفته بود. سریع سرفهی کوتاهی کرد و نگاهش رو از پور گرفت.
پور وارد پذیرایی شد. وقتی از کنار تیتی رد میشد، برای لحظهای نگاهش روی صورت پسر بزرگتر موند.
چشمهاش قرمز بودن. نه فقط کمی قرمز؛ طوری که انگار مدت زیادی گریه کرده بود.
پور قدمهاش رو آهسته کرد و دوباره نگاهش کرد. تیتی سرش رو پایین انداخته بود و با انگشتهاش بازی میکرد، درست مثل وقتهایی که نمیخواست کسی متوجه اضطرابش بشه. نگاهش پایین رفت و به آستین لباس پسر بزرگتر خیره شد که خیس و سرخ بود. کیسههای خرید از دستش افتاد و پور شوکه به سمت تیتی دوید.
حیرتزده و پر از نگرانی، با صدایی که بهطرز غیر قابل کنترلی بلند بود، گفت: «دستت!»
تیتی سریع سرش رو بالا آورد. گیج به پسری نگاه کرد که با رسیدن بهش فورا دستش رو گرفت، آستینش رو بالا زد و با نگرانی به مشت خونینش خیره شد.
بهقدری درگیر عذاداری برای سرنوشت شومشون بود که اصلا متوجه خونریزی نشده بود. دستش رو پس نکشید. با نگاهی پر از عشق به پسر خیره شد و بیحواس گفت: «چیزی نیست.»
پور سرش رو بالا آورد و متقابلا نگاهش کرد. چشمهای نافذ و نگاه آشنای توی چشمهای تیتی متعجب، گیج و همزمان خجالتزدهش میکرد. بزاقش رو قورت داد و دوباره حواسش رو به دست پسر بزرگتر داد. با حرص گفت: «کجای این چیزی نیست؟ داغونه. با خودت چیکار کردی؟»
رفتارش برای خودش هم عجیب بود. نگرانی بیش از اندازهای که برای زخم تیتی داشت، اجازه نمیداد به چیز دیگهای فکر کنه و تنها دنبال راهی برای بهتر کردن اوضاع اون زخم بود.
«صبر کن..»