영원
ramyeonzwriter: Ani , two shots , historic
Pt.1
- شواهد حاکی بر این موضوع بودن که جیک شیم، بازیگر کیدرامای تاریخی "موهای طلایی" در حین فیلمبرداری گم شده. همکارانش دیدند که اون به تونلی درون جنگلی که اطراف صحنهی فیلمبرداری وجود داشته رفته اما دیگه برنگشته. جست و جو هنوز ادامه داره، اما پلیس محلی بر این باوره که شاید آدمربایی رخ داده باشه، چون هیچ جسد یا حتی ردپایی که نشون بده اون توی جنگل بوده، پیدا نشده.
*فلشبک*
صدای پرندههای کوچولو و رودی که از وسط جنگل رد میشد، جیک رو برای رفتنِ ادامهی مسیر، مطمئنتر میکردن.
نسیم خنکی که میوزید و از بین هانبوکش رد میشد بهش حس خوبی میداد. نمیدونست صدای اون رودخونه از کدوم سمت میاد، اما دلش میخواست تاابد بشینه و بهش گوش بده. صداش مثل تنفسِ جنگل بود؛ انگار که جنگل داشت با ترانهای که مینواخت، صداش میکرد.
جیک هم صدا رو دنبال میکرد؛ قلبش بهش میگفت باید این کارو بکنه. میدونست همکاراش منتظرشن تا برگرده و فیلمبرداری سکانس بعدی رو شروع کنن، اما قلبش تا به اون رودخونه نمیرسید آروم نمیگرفت.
ناگهان رودخونه رو دید. لبخند بزرگی زد چون پیداش کرده بود و به سمتش رفت. رد آب رو گرفت و به یه تونل بزرگ رسید. انگار رودخونه به سمت دیگهی تونل میریخت. سمت دیگهش پیدا نبود اما به نظر نمیرسید مسیر طولانیای داشته باشه.
بدون هیچ فکری وارد تونل شد و ندید که نور خورشید چقدر سریع راهش رو ازش جدا کرد. تونل ناگهان تاریک شد و جیک قبل از این که به خودش بیاد، بیهوش شده بود.
*پایان فلشبک*
.
.
.
بوی بابونه و داروهای گیاهی رو که حس کرد، چشمهاشو باز کرد. توی یه اتاق روی زمین دراز کشیده بود و هر چقدر که سعی میکرد به یاد بیاره چهطور سر از اینجا درآورده، سردردش شدیدتر میشد.
اتاق لامپ یا هیچ چراغی نداشت. بهجاش هر گوشهش پر بود از شمعهای کوچیک و بزرگ و یه شومینه که فضای اتاق رو روشن کرده بودن.
هیچ نمیدونست اصلا چرا باید یه همچین جای قدیمیای وجود داشته باشه؛ حس میکرد برگشته به دوران چوسان.
دستی به موهاش کشید و به یاد آورد که اصلا سر صحنهی فیلمبرداری حاضر نشده. و بعد ناگهان اون تونل رو به یاد آورد. نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد. با خودش فکر کرد لابد گم شده و فقط باید بازم اون تونل رو پیدا کنه تا بتونه برگرده.
اما قبل از این که بتونه در اتاق رو باز کنه، سرش گیج رفت و حفظ تعادل براش سخت شد. نتونست دستشو به قفسهی داروها بگیره و با صدای بدی افتاد روی زمین. چشمهاشو از شدت درد بست. اما ناگهان دستهایی دورش حلقه شدن و اونو به آغوش کشیدن.
جیک که سرش گیج میرفت، نمیتونست درست تشخیص بده که داره چه اتفاقی میافته و این مرد جوان با موهای قرمز که هانبوک پوشیده و داره اشک میریزه، کیه، اما میدونست یه چیزی سر جاش نیست.
مرد جوان، جیک رو سرجای قبلیش روی اون پارچهی نمناک نشوند و محکمتر از قبل، بین بازوهاش گرفتش. اشکهاش گلوله گلوله از صورتش پایین میریختن ولی لبخند داشت. صورت جیک رو نوازش میکرد و لبخند میزد: جهیونا.. برگشتی.. جهیونی من..
جیک خودشو از آغوش اون مرد بیرون کشید و با تعجبی که داشت پرسید
ببخشید؟ فکر میکنم گم شده باشم. باید برگردم خونه
مرد جوان میون اشکهاش لبخند بزرگی زد
خونه؟ خونهت همینجاست جهیونا.. تو آغوش من.. یادته همیشه همینو بهم میگفتی؟؟
جیک حالش بد بود. سرش تیر میکشید و درست و حسابی نمیتونست روی حرفهای مرد مقابلش تمرکز کنه، فقط دلش میخواست برگرده خونه تا یه چای گرم بخوره و استراحت کنه تا سردرد مزاحمش دست از سرش برداره.
مرد جوان که متوجه حال بد جیک شده بود سریعا اونو روی زمین خوابوند
جهیونا.. دلیارم.. حالت خوب نیست.. باید سونوو رو صدا کنم بیاد بهت سر بزنه، همینجا بمون. باشه؟؟
جیک تازه متوجه شد که اون مرد داره به زبان کرهای قدیمی صحبت میکنه. اما قبل از اینکه زبون باز کنه تا ازش چیزی بپرسه، از حال رفت.
.
.
.
" - اگه بتونی منو بگیری، میبوسمت..!
جیک شروع به دویدن کرد و دید که هیسونگ هم دنبالش شروع به دویدن کرده. با خنده از میون شاخههای پر برگ و بلندِ بیدهای مجنون که تا زمین رسیده بودن، میگذشت و هر دفعه پشت سرش رو نگاه میکرد تا بدونه هیسونگ بهش رسیده یا نه.
نسیم خنک تابستونه هانبوکهاشون رو به رقص در میآورد و صدای خندههاشون همراه با صدای رودخونهی مانول، ترکیب زیبایی ساخته بود.
قبل از این که جیک متوجه بشه هیسونگ بهش رسیده، توی آغوشش فرو رفت و صورتِ هیسونگ رو حس کرد که توی گودی گردنش قرار گرفته. هیسونگ پوستش رو آروم بوسید و جیک آهسته خندید.
هیسونگ جیک رو سمت خودش برگردوند و قبل از این که بخواد چیزی بگه، جیک لبهاشون رو به هم رسوند. دستهاشو دور گردن ولیعهد جوان حلقه کرد و میون بوسهشون لبخند زد.
هیسونگ پرسید
به چی میخندی؟!
قبل از این که جیک جوابی بده، صدای سُم اسبی به گوش رسید.
آخرین چیزی که جیک به یاد آورد، ولیعهد جوان بود که فریاد میزد "فرار کن!"
و جیک از سر ناچاری، به درون تونلِ کنار رودخونهی مانول دوید. تاریکی، اطرافش رو بلعید و اونو بیهوش کرد.
زمان زیادی نگذشت،
جیک از اون سرزمین ناپدید شده بود."
جیک با وحشت از خواب پرید و نفسنفسزنان به اطرافش نگاه کرد.. هنوز فکرِ گرفته شدنش توسط اون مردِ سوار بر اسب، میترسوندش و قلبش مثل قلب گنجشک میزد.
نگاهش به چشمهای مهربون مرد مقابلش افتاد.
این مرد ولیعهد بود.. همون ولیعهدی که بوسیده بودش.
Continue...