【 溺死した愛 】
﹔𝖺𝗇𝗂 .میخواستم بلد باشم خنده روی لبان سرخت بیاورم،بلد باشم غصههایت را فراری دهم و بلد باشم پناهگاهت شوم.
زمانی که به من نزدیک شدی،از تیغهایم نترس..انگشتان ضعیف من برای نوازش تن خستهات زانو خمیدهاند.
اما گمت کردم؛
من میخواستم خانهات باشم،تا روز و شب،با شادی و غم پیش من بازگردی.
میخواستم ساعتها صبور بمانم و دوری کنم تا در اولین ملاقات دلچسبم با تو،کلمات را با صدای پرستیدنیات بشنوم،غرق تو شوم..بدون آن علاقه،برای پیدا شدن.
میخواستم نگهبانت باشم،تا زشتیهارا نبینی،ای زیباترین تنهای من
اما گمت کردم.
میخواستم بلد باشم تورو نترسانم میخواستم امن تو باشم.
میخواستم همان جزیرهای که در رویاهای گمشده کودکی باشم تا آرامش گمشدهات را در ان جستجو کنی.
میخواستم در این فصل سفید،ادم برفی سادهای باشم تا تو به خاطر دماغ هویجی بزرگم،برایم بخندی و شالت برا به تن یخی و برفیام قرض بدهی.
شاید نیز نوازشم میکردی،به صورتم بوسه میزدی و گنجشک روی شانههایم میشدی.
اما گمت کردم؛
ای نقطه کور شادی من،ای تنها ماه درخشانی که در انتظار آمدنت هنوز نفس میکشم،ای خدای گرم و تاریک من که خندههایت فکر مستی به ذهن و روح مسخ شدهام میدهد.
بگذار این بار فکر کنم نرفتهای،بازگشتی و آمدهای
مرا به یاد آوردهای،تقلاهای غریبانه مرا میشنوی؟
بگذار من حقیر که گریهساز کابوسها هستم،این بار روشنای لبخندت شوم.