ㅤ
ㅤدرِ انفرادی با یه صدای کشدار و زبر باز شد، نه اونجوری که در های معمولی باز میشن، این یکی انگار اصلا دلش نمیخواست حرکتی بکنه، شاید چون میدونست چه ادم خطرناکی رو تا الان داخل خودش جا داده.
نور راهرو بلافاصله بعد از باز شدن در آهنی مثل تیغ سریعی توی فضای کوچیک سلول افتاد و اولین چیزی که دیده شد، یه جفت چشم بود. صاحب اون دو چشم مدت زیادی نبود که داخل این چهارچوب گیر افتاده، درواقع هیچوقت فکرشم نمیکرد یه روز دستگیر بشه. پسر جوون نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به سربازی داد که مشغول چک کردن برگهای توی دستش بود، آروم و با احتیاط پاهاشو برای خارج شدن از خرابشده ای که جز عذاب چیزی نصیبش نکرده بود حرکت داد.
- صبر کن
با صدای سرباز کنار گوشش، سرشو کمی بالا اورد و کوتاه پلک زد. با کلافگی سرجاش ایستاد و سرش رو سمت گردنش متمایل کرد
- چیشده؟ نکنه بازم سلول رو اشتباه اومدی؟
برعکس بقیهی سربازای این زندان، سربازی که گیر جی افتاده بود یکمی احمق،دست و پا چلفتی و گیج بود به قدری که بارها جی تا چند روز گشنه میموند، چون شاید یکی فراموش کرده باید وعدههای غذاییش رو براش بیاره، گاهی هم غذارو میاورد اما همین که در سلول باز میشد، پاش به میلهی ورودی گیر میکرد و همونجا همراه غذاها روی زمین پخش میشد.
- نخیر، باید شماره سلول جدیدتو بهت بدم ولی یه مشکلی هست
جی مکثی کرد، واقعا برای این یکی ایدهای نداشت.
- خب؟
سرباز سرشو به آروم خاروند و یه قدم عقب برداشت.
- یه پسر دبیرستانی به اسم جیک همسلولی جدیدته
- خب مشکلش چیه؟
- تو سابقه تجاوز داری و عملاً طبق قانون این زندان باید توی سلول تنها بمونی، و مشکل اینه که الان هیچ سلول خالی ای برای بردنت نیست
جی با شنیدن حرفهای سرباز روبروش پوزخندی زد و بعد تنش رو به در آهنی کنارش تکیه داد. تصور اینکه زندان به این بزرگی الان هیچجای خالی ای براش نداشت یکمی خنده دار بنظر میومد، شاید یه شهر توی زمانی که داخل انفرادی بود خلافکار شده بودن.
- دادگاه فقط یکماه برای من انفرادی نوشته، نکنه میخوای چون جا ندارین همینجا نگهم دارید؟
لحن جی برای لحظه ای عوض شد و همین سرباز رو یکمی نگران کرد، چون عملا این مسئله از نظر قانونی اشتباه بود و نمیتونست جی رو داخل انفرادی نگه داره پس سرشو به دو طرف تکون داد و اینبار انگشت اشارهاش رو روبروی صورت جی نگه داشت.
- نمیدونم چی تو سرته، اگه دردسر درست کنی من میدونم و تو!
حرکات سرباز برای جی فقط یه نمایش طنز و بچگونه بود، در جواب فقط باشهای گفت و همراهش سمت سالن اصلی زندان حرکت کرد.
راهروها مثل همیشه بوی فلز و رطوبت میدادن، چراغهای سقفی با نور سردشون همهچیز رو بیروحتر نشون میدادن، و هر قدمی که جی برمیداشت، صدای کفشش روی زمین سیمانی یه ضربآهنگ ثابت میساخت، ضربآهنگی که توی اون سکوت عجیب، بیشتر از هر حرفی حضورش رو اعلام میکرد. سرباز بالاخره جلوی یکی از سلولها ایستاد و بعد کلید رو داخل قفلش فرو برد، بعد از باز کردنش نگاهی به جی انداخت و بعد یکمی دور تر ایستاد تا پسر رو به داخل هدایت کنه.
برای جی، هوای داخل سلول مشترک فرق داشت، بوی آدم میداد، بوی زندگیِ نصفهجون توی زندان، و درست همونجا، روی تخت پایین، پسری نشسته بود. سرباز کمی خم شد و بعد کنار گوش جی زمزمه کرد.
- دیگه تاکید نمیکنم، مواظب رفتارت باش.
بلافاصله بعد از تموم شدن جملهاش، جی رو داخل هل داد و بعد در رو پشت سرشون بست.
جی چند ثانیه همونجا ایستاد، دستهاش آزاد بود ولی انگار هنوز حس میکرد به دیوارای انفرادی وصله، نگاهش آروم روی فضای کوچیک سلول چرخید، تخت بالا و تخت پایین،دیوارای خطخطی و بالاخره پسری که روی تخت پایین نشسته بود و از وقتی جی وارد شده بود حتی یه پلک درست حسابی هم نزده بود.
نفس عمیقی کشید و جلو اومد و دستهاشو داخل جیب شلوارش فرو برد
- جیک؟
جیک وقتی اسمشو شنید با فشار نفسشو که حبس کرده بود بیرون داد و از جاش بلند شد و کنار ایستاد.
- اره خودمم، و تو باید جی باشی
جی با شنیدن صدای محکم جیک برخلاف ظاهر ترسیدش مکثی کرد و ابرویی بالا انداخت.
- چیه چیزی ذهنتو مشغول کرده؟
پسر مکثی کرد و بدون اینکه تماس چشمی برقرار کنه، یه بند شروع به حرف زدن کرد.
- اره، میخوام بدونم چرا انفرادی بودی
بعد از تموم شدن جملهای که به زبون اورده بود چشماش برای لحظه ای گرد شد، پسر روبروش چطور فهمیده بود سوالی ذهنشو مشغول کرده. دستشو به ارومی روی پیراهنش کشید و تک سرفه ای کرد.
- منظورم اینه که، من کنجکاوم الان بدونمش
جی که با تعجب به پسر روبروش خیره شده بود، لبهاشو برای نخندیدن بهش چفت کرد و یکمی که اروم شد، دستی به میله ی تخت کشید و توی دو حرکت روی تخت بالایی پرید، روی خودشو با پتوی کهنهی کنار دستش کشید و پشت به جیک چرخید.
- چون بعضیا فکر میکنن میتونن با من بازی کنن، پس یه قانون ساده یاد بگیر جیک
جیک ساکت و بیصدا روبروی تخت ایستاده بود، کاملا بیحرکت که پسر ادامه داد
- تو کار خودتو بکن، منم کار خودمو. اینطوری شاید این سلول دو نفره تبدیل به قبر دو نفره نشه
سکوت عمیقی داخل فضای سلول حاکم شد، جیک از جواب پسر مقابلش شوکه شده بود و ترجیح میداد دیگه بیشتر از این کنجکاوی نکنه، تصمیم گرفت به تخت برگرده اما همون لحظه چراغ بالای میلههای سلول سبز و بلافاصله تمامی میلهها کنار رفتن.
درسته تایم هواخوری
این همون لحظهایه که بالاخره اجازه میدادن چند ساعت آدمها نفس بکشن و از اون دیوارای خفه فاصله بگیرن. کمکم صداها توی راهرو تغییر کرد، اون شلوغیِ معمولی که همیشه قبل از هواخوری میوفتاد. صدای کلیدها. درواقع اینجا قانون یه جور دیگه بود، درها باز میشدن و آدمها خودشون انتخاب میکردن که برن یا نرن. بعضیا با عجله میدویدن سمت حیاط که چند ساعت هوا رو قورت بدن، بعضیا هم ترجیح میدادن توی سلول بمونن، اون بیرون همیشه پر از دردسر بود.
جیک بالاخره روی تخت نشست، هنوز درد داشت و نمیتونست مدت زیادی رو سرپا بمونه، دستهاش روی زانوهاش قفل شده بودن و نگاهش به درِ باز سلول بود، انگار مغزش میگفت برو یه نفس بکش، ولی بدنش هنوز آمادهی بیرون رفتن نبود، هنوز اون حسِ مراقب بودن از تنش جدا نشده بود، جی هم ساکت روی تخت بالا نشسته بود، پاهاش رو جمع کرده بود و بدون اینکه حرفی بزنه.
چند دقیقه همینطور گذشت، تا اینکه سایهای جلوی در سلول افتاد، جیک اولین نفری بود که متوجه سایه شد پس سرشو بالا اورد تا با دقت بیشتر متوجهش بشه. کسی که جلوی سلول وایستاده بود پسر قدبلندی بود که نگاهش مستقیم بود، انگار دنبال کسی میگرده و حالا پیداش کرده.
چند ثانیه فقط به جیک نگاه کرد، بعد با صدایی که نه بلند بود نه آروم شروع به صحبت کردن کرد.
- تو جیکی؟
جیک مکثی کرد و با تعجب سرشو تکون داد
- خودمم
پسر یه قدم جلوتر اومد ولی وارد سلول نشد، انگار داشت احتیاط میکرد.
- هیسونگ گفته بیام دنبالت
شنیدن اسم هیسونگ از زبون پسر غریبه، چهار گوشِ حاضر داخل اون سلول تیز بشن، دوتا متعلق به جیک و دوتا متعلق به جی.
جیک بلافاصله ایستاد و دستشو بیاختیار روی گونههای سرخش گذاشت.
- تو احیاناً نمیدونی چیکارم داره؟
پسر شونهای بالا انداخت و بعد از اونجا فاصله گرفت.
جیک نفس کوتاهی کشید و تصمیم گرفت معطل نکنه، برای همینم با احتیاط سمت در قدم برداشت، ولی هنوز قدم اولش کامل روی زمین ننشسته بود که دردِ کمر و زانوش مثل یه تیر کشیده شد و ناخودآگاه بدنش کمی خم شد، لنگ زدنش خیلی واضح بود و میترسید بقیه رو متوجه خودش کنه اما به زور هم که شده باید خودشو به هیسونگ میرسوند پس قدم های بعدی رو هم با جدیت برداشت و خودشو سفت نگه داشت.
همینطور که میخواست از میلههای کناررفته رد بشه، تخت بالایی یهو حرکت کرد، مشخص بود جی بلند شده، یه حرکت ناگهانی انگار چیزی توی وجودش قلقلکش داده باشه، یه اسم، یه خاطره.
جی با چند قدم از نردبون های تخت پایین اومد، نگاهش روی جیک نبودولی جیک رو مورد خطاب قرار داده بود، فکش کمی سفت شده بود و چشمهاش اون حالت خالی قبل رو نداشتن، یه چیز تیز توشون بوجود اومده بود.
- صبر کن
صدای جی پایین بود، ولی دستوری که اول آشناییشون داخلش بود از بین رفته بود. جیک سمتش برگشت و ابروهاش بالا رفت.
- چی؟
پسر نزدیکتر شد، اونقدر که فاصلهشون دیگه فقط یه قدم بود، بعد نگاهش رو مستقیم روی صورت جیک قفل کرد، انگار میخواست مطمئن شه درست شنیده.
- لی هیسونگ… اینجاست؟
.
.
.
قدمهاش آروم بود، نه از روی آرامش، از روی درد، چون هنوز بدنش کامل خوب نشده بود و هر چند قدم یه تیر ریز از پهلوش میگذشت. البته تعجبیم نداشت که بعد اون شب اگه فلج میشد اون دو نفر برای بار اول واقعا بهش سخت گرفته بودن. سعی میکرد مثل یه آدم معمولی راه بره، چون به قول کاربرای اینترنت، توی زندان ضعف چیزی نیست که بشه راحت نشونش داد. بالاخره جلوی یه سلول ایستاد، نگاه عمیقی انداخت، درش باز بود ولی چیزی که جلب توجه میکرد، خود در نبود، آدمهایی بودن که اطرافش ایستاده بودن. بیاینکه حرف بزنن، فقط نگاه کردن به جیک کافی بود که بفهمه درست اومده.
یکی از اونها بلافاصله سر تکون داد و بهش اشاره کرد که میتونه بره داخل، پس بدون مقدمه سرشو پایین گرفت و تموم زورشو بهکار بست تا بتونه بدون لنگ زدن راه بره اما خودشم میدونست خیلی موفق نیست.
وارد سلول که شد نگاه سریعی به اطرافش کرد و متوجه هیسونگ شد که اونطرف نشسته بود. خیلی راحت، انگار اینجا سلول نبود، انگار اتاق خودش بود، پشتش به دیوار، شونههاش صاف، همون نگاه آروم و کنترلشده، ولی چیزی که باعث شد جیک همون لحظه خشکش بزنه، این بود که هیسونگ تنها نبود، سونگهون و یه فرد غریبهی دیگه هم کنارش بودن. سونگهون هم روی تخت لم داده بود، خیلی راحتتر از چیزی که تصورشو میکرد، انگار زندان هم براش یه محیط آشناست، حتی این دیوارها هم نتونستن کوچیکش کنن، نگاهش سنگین و پر از اعتمادبهنفس بود و وقتی چشمش به جیک افتاد، یه لبخند کج روی لبش نشست، از اون لبخندا که معلوم نیست شوخیه یا تهدید.
اینا هیچکدومشون به اندازه فرد سوم برای جیک عجیب نبودن.
یه پسر ریزاندام، کوچیکتر از بقیه، نشسته بینشون، جوری که انگار وسط یه دایرهی بسته قرار گرفته، موهاش کمی بهم ریخته بود و حالت صورتش یه جور خجالت زده و کلافگیِ قاطی هم داشت.
جیک توی اولین نگاه تموم صحنههای دیشب رو بار دیگه با خجالت مرور کرد و همین باعث شد یکمی گونههاش رنگ بگیرن اما چیزی که الان باید میفهمید کاری بود که هیسونگ بخاطرش، صداش زده بود.
هیسونگ بعد از چند لحظه متوجه حضور جیک شد و با سرعت از تخت بلند شد، دستی به موهای بنفشش کشید و با چند قدم بزرگ خودشو به جیک رسوند. نگاهی به سرتا پای جیک انداخت و لبخند معروفشو تحویل پسر کوچیکتر داد.
- هی جیکی، بهتری؟ دیدم داشتی لنگ میزدی
همین که جملهاش تموم شد جیک با چهره خجالت زده نگاهشو به سونگهون داد و تند تند سرشو بالا و پایین کرد.
- معلومه که خوبم، حتما اشتباه دیدی
هیسونگ با صورت جمع شدهای،نگاه جیک رو دنبال کرد و بعد بدون اینکه ادامه بده دستشو با شدت سمت چونه جیک حرکت داد، بین انگشتاش فشرد و مجبورش کرد نگاهشو به چشماش بده.
- وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن
لحن سرد و پر از حسادت هیسونگ باعث شد جیک بی اختیار آب گلوشو قورت بده و سرشو بالا بگیره. هیسونگ ادامه داد
- این پسرو میبینی؟ اسمش جونگوونه
نگاه جیک سمت پسری که نزدیک سونگهون بود کشیده شد اما بلافاصله با یادآوری حرف هیسونگ نگاهشو سمت هیسونگ برگردوند و سرشو برای تایید حرف پسر بزرگتر حرکت داد، هیسونگ اینبار با لحن مهربون تری لب زد.
- جونگوون بهتر از هرکس دیگه ای توی این زندان بلده چطور باید ادمارو راضی نگه داشت برای همینم ازش خواستم بهت یاد بده باید چیکار کنی
تک تک کلماتی که از زبون هیسونگ بیرون میومد ضربان قلب جیک رو با شدت زیادی بالا میبرد، سرفه ای کرد و دستاشو با عجله روی گونه های قرمزش فشار داد.
- چیو..چیو یاد بده؟
هیسونگ که متوجه تغییر حالتای جیک شده بود لبخندش بزرگتر شد و صورتشو تا حد زیادی نزدیک صورت پسر کوچیکتر برد و روی لبهای نیمه بازش زمزمه کرد
- دیشب، از چیزی که فکرشو میکنی افتضاح تر بودی
بعد از تموم شدن جملش دست راستشو دور کمر جیک حلقه کرد و پایین تنشونو بهم چسبوند، ناله اروم و ساختگی ای برای جلب توجه سونگهون کرد و از گوشه چشمش نگاهی بهش انداخت و لب زد
- البته که من ازت راضیم، اون گربه خنگ بود که ازم خواست
سونگهون در مقابل چشم غره ای به صحنه مقابلش رفت و با چرخوندن ابنبات توی دهنش، از روی تخت بلند شد و دستاشو توی جیب شلوارش فرو برد و جلو اومد، هیسونگ و جیک رو از هم فاصله داد و نفس عمیقی کشید و رو به هیسونگ لب زد
- خفه شو
دستاشو توی سینش قفل کرد و نگاهی به سر تا پای جیکی که تا الان ساکت بود و با قلبش کلنجار میرفت نگاه سریعی انداخت.
- مگه خودت نگفتی حاضری بازم تجربش کنی؟هوم؟
مکثی کرد و با حالت مغرورانه ای نگاهشو به جونگوون انداخت و بعد دوباره به جیک داد.
- پس یاد بگیر چجوری ساک بزنی که عصبی نشم