‌

‌

Mochi boy

نگاهی به دریای روبه‌روش کرد، بازم بدون اجازه از خونه زده بود بیرون تا بیاد و شب رو کنار دریا بگذرونه، روی صخره‌های سنگی بشینه و شاید بادی که به سرش می‌خوره، کمی حالش رو آروم‌تر کنه.

- چندبار موج‌هات رو از دست دادی؟...
سؤال عجیبی از مخاطب نداشتش پرسید؛ مخاطبی که هیچ‌کاری جز یه حرکت انجام نمی‌داد.
«غرق کردن.»
- چندبار سنگ روت انداختن؟ چندبار موج‌هات با هر سنگ دردشون گرفته؟
سؤال‌هاش ادامه داشت، اما شاید سؤال‌هاش از خودش بود؛ خودش که درونش شده بود دریایی از خستگی و موج‌هاش امیدی بود برای ادامه دادن. چندبار روی موج‌هاش سنگ پرت کردن؟...
شاید فقط یه تفاوت با دریا داشت؛ غرق نمی‌کرد و خودش غرق می‌شد، بین تمام همون موج‌هایی که گاهی به منفورترین شکل تبدیل می‌شدن و سنگینی می‌کردن.
- خودمو بین تو گم کردم، بین تمام تکون‌هایی که باد بهت می‌ده گم شدم...
شاید اگر جیمین قبلی بود، سیگاری روشن می‌کرد و دود رو مهمون ریه‌هاش می‌کرد، اما این جیمین فرق داشت.
- بین تمام غرق‌شدنام، غرق کهکشان قلب اون شدم. می‌بینی باهام چیکار کرده؟ نفس‌های اونو ریه‌هام بیشتر می‌طلبه تا دود یه سیگار سوخته...
خنده‌ای کرد و با چشم‌های براق به ماه نگاه کرد.
- حسودیم می‌شه وقتی برای نگاه کردن به تو زمان می‌ذاره، عجیبه، نه؟
- می‌بینی؟ دریام اونه... شاید دارم با موج‌های اون ادامه می‌دم.
نگاهی به دریا کرد.
-فرقش با تو اینه که با غرق شدنم، مرگ رو تجربه نکردم... انگار زیر دریای اون، زندگی جدیدی رو شروع کردم.
نگاهی به آسمون کرد و روی صخره دراز کشید.
نگران بود، بازم نگرانِ خستگی‌هایی بود که مدام روی موج‌ها سنگینی می‌کرد.
- شاید باید تنها آرزویی که برای تولدم کنم، این باشه که هر روز لبخند بزنه.
لبخندی زد و برای تصور خنده‌هاش، چشم‌هاش رو بست.
- اگر می‌شد، هر تپش قلبم رو بهش هدیه می‌دادم و تمام آرزوی من قلب اونه...
چطوری شده بود که برای همه‌ی خستگی‌هاش، فقط اسم اون می‌تونست آرومش کنه؟
جادوگر بود؟ همه‌ی وجودش جادو شده بود...
- بودنش مثل یه خواب شیرینه.
بغضش رو قورت داد و سعی کرد افکار منفیش رو پس بزنه.
- اگر از این خوابی که حقیقته بیدار شم، خودمو بین عمق دستات غرق می‌کنم، دریا...
اون تنها امید من برای ادامه دادنه...

Report Page