- ‌

- ‌


نگاهش بین عقربه‌های ساعت و ورودی سالن در گردش بود. هرچی به زمان شروع نزدیک‌تر میشدن استرس مثل خون در رگ‌هاش به تمام بدنش سرایت می‌کرد. هفته‌ها برای این ایونت تمرین کرده بود و حالا درست نیم ساعت قبل از شروع به فرار فکر می‌کرد. اینجا استودیو عکاسی شرکت اسکایِ نبود، اینجا اگر گند می‌زد مادرش با لبخند به استقبالش نمی‌اومد؛ اینجا اون نبود که ازش بخواد دوباره و دوباره ژست بگیره...

احساس ناامنی و هزاران چشمی که همچو لیزر به اعماق وجودش نفوذ می‌کرد مینهو رو به مرز فروپاشی نزدیک کرده بود.

لرزش پاهاش به حدی زیاد بود که بعید می‌دونست حتی بتونه یک قدم روی ران‌وی راه بره. رژلبش از گزیدگی زیادِ کاملا پاک شده بود و عرق سرد روی پوستش سرسره بازی می‌کرد...

صدای دست و جیغ حاضرین نشون از تموم شدن نمایش یک برند و شروع کارش بود‌.

گلویِ خشک شده‌اش رو با آب تر کرد و چندین نفس عمیق کشید تا کمی از استرس و حالت تهوعش رو کمتر کنه. تیک تاک ساعت رحمی بهش نداشت و هر آن ممکن بود در سالن باز و استف ازش بخواد که به عنوان شروع کننده اصلی شو روی صحنه بره.

فکرش خیلی زود به حقیقت پیوست ولی بااین تفاوت کسی که داخل شد استف نبود.


- چان...


قدم‌های مرد به سمتش محکم و پر از اطمینان بود. درون چشم‌هاش موجی از آرامش دیده می‌شد که انگار به یکباره تمام صداهای اضافی بیرون اتاق محو شدن و فقط صدای نفس های اون دونفر شنیده میشد...


- وقتی بهم پیام میدی، باید جوابش رو هم ببینی!


حالا چان دقیقا مقابلش ایستاده بود. لحنش گله نداشت انگار بیشتر اینجا بود تا اون جواب دیده نشده رو با حضورش به مینهو برسونه...


- نمیشه فرار کنیم؟ نمی‌خوام انجامش بدم...


چان پشت موهایِ حالت داده‌اش رو نوازش کرد و بدون هیچ تردیدی گفت:


- اگر بخوای، می‌برمت! صدام کردی گفتی میام دنبالت؟ منم اینجام!


مینهو سرش رو بالا گرفت تا از کنار سر چان به ساعت نگاه کنه، فقط چند دقیقه زمان داشت، به مادرش، شرکت، تلاش‌های خودش و همه افراد تیم که فکر می‌کرد قدم‌هاش اجازه خروج از این جهنم رو نمی‌داد اما اگر می‌خواست خودخواهانه پیش بره، دست این مرد رو می‌گرفت و تا جایی که فقط خودشون باشن فرار می‌کرد...


- می‌ترسم پاهام قفل بشه...


مرد بزرگتر بدون اینکه اهمیتی به خاکی شدن لباسش بده؛ جلویِ مینهو زانو زد. پسر ناخوداگاه یک قدم عقب رفت و با بهت پرسید؛


- چیکار میکنی...؟

- ماساژ بدم! بمون سرجات.

- نه بلند شو .... دیگه...


- مینهو شی؛ باید آماده شی؛ نوبت شماست.


صدای استف روی مغزش خط انداخت. چان که دستش رو زانوهای مینهو مونده بود دوباره ایستاد و قبل اینکه پسر فرصت کنه به طرف در بره، گردنش رو به سمت خودش برگردوند. دستش تکیه‌گاه سرش شد و لب‌هاش با شدت به لب‌هایِ پسر قفل شد...

بوسه‌ای درکار نبود فقط لمس بود، لمسی عمیق بدون هیچ مکیدنی... انگار چان می‌خواست آرامش رو از طریق بوسه به بدنش منتقل کنه...


- برو؛ از پسش برمیای. فقط فکر کن من دارم نگاهت می‌کنم.


مینهو شوکه شده چندین بار لب هاش رو برای زدن حرفی تکون داد اما صدای استف که دوباره ازش می‌خواست به روی صحنه بره مانعش شد...

Report Page