‌ ݄ Tied Together

‌ ݄ Tied Together

Lemon
Chapter 3


«تهدید سقوطِ آسمون و جنگ راهروها»


پووین به معنای واقعی کلمه از زندگیش متنفر بود.

نه از اون مدل نمایشی که آدم بیاد سرش رو توی بالش فرو کنه و جیغ بکشد... نه. این یکی از اون نفرت‌های آروم و روح‌فرسایی بود که وقتی صبح از خواب بیدار میشی، میدونی یه جایی، یک‌جوری، پوند از تو زودتر بیدار شده؛ احتمالاً جوری که انگار قراره توی یه موزیک ویدیو بازی کنه به درخت تکیه داده و منتظره صبح پووین رو با یه پوزخند و جمله‌ی همیشگیش خراب کنه:

«هی، همسایه.»


سه روز از اسباب‌کشی پوند به خونه‌ی کناری می‌گذشت.

سه روز پر از بیرون رفتن‌های مشکوکاً هم‌زمان، برخوردهای اتفاقی جلوی خونه و یه لحظه‌ی وحشتناک که پوند رو درحالی‌که لیوان آب پرتقالش رو تو دست گرفته بود و دقیق از بالکن براش دست تکون میداد دید. مثل بازیگر تبلیغات صبحونه.

پووین شروع کرده بود از در پشتی استفاده کردن. حتی برنامه‌ی روزانه‌ی پوند رو هم حفظ کرده بود.

اما هیچ‌کدوم فایده‌ای نداشت.

پوند همه‌جا بود.

اون راه نمی‌رفت؛ یهو ظاهر می‌شد.

مثل یک باگ تو سیستم شبیه‌سازی.

مثل یک جامپ‌اسکر با ابروهای بی‌نقص.


یه بار پووین درِ یخچالش رو باز کرده بود و صورت پوند رو روی جعبه‌ی غلات دیده بود! و خب... درِ یخچال رو بست و رفت.


حالا جلوی آینه ایستاده بود و سعی می‌کرد یقه‌اش رو مرتب کنه.

زیر لب گفت:

«اگه امروز ببینمش، جیغ می‌زنم.»


انگار کائنات دقیقاً منتظر همین جمله بود تا شوخی بی‌رحمانه‌اش رو شروع کنه.


جمنای بدون اینکه در بزنه، وارد اتاقش شد.

«پووین.» یه مشت از سیم‌های بهم گره‌خورده رو بالا گرفت.

«این رو درست کن.»

پووین پلک زد.

«این دیگه چیه؟»

«هدفونمه. انگار مرده. تو باهوشی. برش گردون به زندگی.»

«من جادوگر نیستم.»

«نِردی. فرقی نداره.»

پووین آهی کشید، سیم‌ها رو گرفت و با دقت کسی که ترجیح می‌داد هر جای دیگه‌ای باشه جز اونجا شروع کرد به باز کردن گره‌هاش؛

جمنای روی تخت ولو شد و دست‌هاش رو پشت سرش گذاشت.

«خب... زندگی با پوند، اونم همسایه‌ی دیواربه‌دیوار، چطوره؟»

پووین جواب نداد.

جمنای پوزخند زد.

«تکذیبش نکردی.»

«دارم نادیده‌ات می‌گیرم.»

«اونم تکذیب نکردی.»

پووین هدفون درست شده رو دستش داد و به سمت در اشاره کرد.

«برو بیرون.»

جمنای با حالتی نمایشی از جاش بلند شد.

«باشه. ولی داری سرخ می‌شی.»

«گرمه.»

«از تنش احساسی.»

«از عصبانیت.»

جمنای درحالی‌که ریزریز می‌خندید، از اتاق بیرون رفت.

پووین به انعکاس خودش تو آینه خیره شد.

یقه‌اش دوباره کج شده بود.


---


اون طرف خیابون، پوند صبح خیلی بهتری داشت.


از خونه بیرون اومد؛ کلاه کاسکت تو یه دستش و کت روی شونش بود. طوری به نظر می‌رسید که انگار همین الان از روی جلد مجله‌ای با عنوانِ «شرور نوجوون: نسخه‌ی موتورسوار» بیرون اومده.


همین که به موتورش رسید، یه چیز طلایی‌رنگ از روی ایوان به سمتش دوید.

«پارکر.»

پوند خندید.

سگ گلدن رتریورش دور پاهایش چرخید، دمش رو تکون داد و زبانش رو بیرون آورد؛ انگار رسماً حق توجه گرفتن داشت.

پوند خم شد، پشت گوش‌های پارکر رو خاروند و گفت:

«تو تنها کسی هستی که بدون قید و شرط دوستم داره.»

پارکر واق زد.

پونگ با پوزخند اضافه کرد:

«برخلاف پووین.»

بلند شد، کلاه کاسکتش رو به کنار موتور وصل کرد و موتور رو روشن کرد.

پارکر دوباره واق زد و تا نیمه‌ی مسیر دنبالش دوید، اما در نهایت منصرف شد و با قیافه‌ای شبیه یک پدر ناراضی، به سمت ایوان برگشت.


---


پووین با انرژی مردی که قرار بود وارد میدان جنگ بشه، به مدرسه رسید.


وارد کلاس شد و امیدوار بود ... نه، دعا می‌کرد که یک روز کاملاً عادی داشته باشه.

در عوض، وینی رو دید.

«صبح بخیر، همسایه.»

وینی کنارش نشست.

پووین پلک زد.

«نه.»

مارک سرش رو جلو آورد.

«خب، زندگی با پوند اون طرف خیابون چطوره؟ توی حموم آواز هم می‌خونه؟»

بوم خندید.

«صدای موتورشو نصفه‌شب می‌شنوی؟ مثل یه اکسِ دراماتیک؟»

آئو که همیشه روح آروم گروه بود و معمولاً نظرات منطقی می‌داد، امروز غایب بود.

پووین بهشون خیره شد.

«از همه‌تون متنفرم.»

وینی پوزخند زد.

«تکذیبش نکردی.»

«این جمله رو تکرار نکن.»

متأسفانه صداشون بلند بود.

خیلی بلند.

اونقدر که اون طرف کلاس، چند نفر سرشون رو برگردوندن.

پچ‌پچ‌ها شروع شد.

و بعدش...


«وای خدای من!» یکی از بچه‌ها گفت. «پووین همسایه‌ی پونده؟!»

«یعنی واقعاً همسایه‌ی دیواربه‌دیوارن؟»

«با هم وقت می‌گذرونن؟»

«لباس‌هاشونو با هم شریک می‌شن؟»

روح پووین از بدنش خارج شد.

روی صندلیش خم شد، کلاه هودیش رو روی سرش کشید و زیر لب گفت:

«این‌طوری می‌میرم.»

مارک دستی روی شونش زد.

«دیگه معروف شدی.»

بوم اضافه کرد:

«فن‌های پوند قراره برات نامه بفرستن.»

وینی خم شد و گفت:

«باید برای دیده‌شدن از بالکن پول بگیری.»

پووین جواب نداد.

فقط به میز خیره شد و با خودش فکر کرد شاید بتونه بره زیر اون و برای همیشه همون‌جا زندگی کنه.


پوند و آئو هنوز نیامده بودند.

و این مشکوک بود.

چون ده دقیقه‌ی گذشته، راهروی بیرون کلاس پر از صدای بحث، قدم‌های تند و چیزی شبیه برخورد یک نفر با کمدها بود.

پووین به سمت در نگاه کرد.

وینی زیر لب گفت:

«باز دارن دعوا می‌کنن.»

مارک سر تکون داد.

«نه. این بار کتک‌کاریه.»

بوم اضافه کرد:

«شنیدم پوند مشت زده.»

پووین پلک زد.

«چی؟»

صدای آئو به‌طور مبهم از راهرو شنیده شد:

«بهتر بود دهنت رو بسته نگه می‌داشتی.»

بعد صدای پوند اومد:

«دفعه‌ی بعد درباره‌ی پووین حرف نزن.»

پووین خشک شد.

چشم‌های وینی گرد شد.

«صبر کن... دعوا سر تو بود؟»

مارک جلوتر آمد.

«یکی چیزی گفته؟»

بوم آهسته گفت:

«پوند همین الان ازت دفاع کرد؟»

پووین به در خیره موند و قلبش تندتر زد.

در آروم باز شد.

همه برگشتن.

و اونجا پوند ایستاده بود؛ موهاش به‌هم‌ریخته شده بود، زیپ کتش نیمه‌باز و بند انگشت‌هاش سرخ شده بود.

پشت سرش، آئو با همون آرامش همیشگی اما اینبار با ظاهری ترسناک وایستاده بود؛ انگار همین الان از فیلم مافیایی بیرون اومده باشه.

پوند وارد شد، روی صندلی کنار پووین نشست و چیزی نگفت.

پووین هم بهش نگاه نکرد.

پوند کمی به سمتش خم شد و با صدای آهسته پرسید:

«خوبی؟»

پووین پلک زد.

«چرا نباشم؟»

پونگ شونه بالا انداخت.

«فقط یه چیزی رو جمع‌وجور کردم.»

پووین بهش خیره شد.

«تو... یکی رو زدی؟»

پونگ پوزخند زد.

«حقش بود.»

پووین چشم‌هاش رو بست.

روز خیلی طولانی‌ای در پیش داشت.


---


کلاس پر از همهمه بود.


پوند هنوز درست و حسابی ننشسته بود که در کلاس باز شد و معلم سرکلاسشون وارد شد؛ صدای پاشنه‌هاش روی زمین مثل شمارش معکوس بود.

جلوی کلاس ایستاد، نگاهی به همه انداخت و بعد چشمش روی پوند ثابت ماند.

«آقای پوند.»

صداش تند بود.

«دفتر مدرسه باهات کار داره. دوباره برات بازداشتِ انضباطی و تنبیه بعد از کلاس ثبت شده.»

چند نفر با تعجب نفس کشیدن و چند نفر دیگر خندیدن.

پونگ حتی پلک هم نزد.

بلند شد، کیفش رو روی یه شونه انداخت و با حالتی نمایشی سلام نظامی داد.

«باعث افتخاره.»

بعد طوری از کلاس بیرون رفت که انگار تازه جایزه برده باشد.

پووین آه کشید و بیشتر تو صندلیش فرو رفت.

وینی بهش نزدیک شد.

«همسایه‌ت یه جورایی واسه خودش افسانه‌ست.»

مارک اضافه کرد:

«تنبیه بعد از کلاس براش مثل ورزشه.»

بوم زیر لب گفت:

«فکر می‌کنی توی اون اتاق اسم تو رو روی میز می‌نویسه؟»

پووین جواب نداد.

فقط به دری که پوند از اون بیرون رفته بود خیره شد و با خودش فکر کرد چطور ممکنه یه نفر حتی در سکوت هم این‌قدر سروصدا داشته باشد.


---


بعد از مدرسه، پووین حتی فرصت نفس کشیدن هم پیدا نکرد.

گوشی‌اش با پیام مادرش لرزید:


«برو خرید. لیست رو فرستادم. این بار گشنیز رو یادت نره.»


پووین ناله‌ای کرد، لیست رو چک کرد و مستقیم راهی فروشگاه شد.

نورهای فلورسنت راهروهای فروشگاه مثل یه مجازات به نظر می‌رسیدن.

همه‌چیز رو برداشت؛ برنج، تخم‌مرغ، شیر، گشنیز...که البته سه بار چکش کرد، یک هندوانه‌ی مشکوکاً سنگین.

وقتی بالاخره از فروشگاه بیرون اومد، آسمون به رنگ آبی تیره دراومده بود.

چراغ‌های خیابون یکی‌یکی روشن می‌شدن.

ساعت هفت شب بود و هوا بوی بارونی رو می‌داد که هنوز نباریده بود.

پووین کیسه‌های خرید رو تو دست‌هاش جابه‌جا کرد و به سمت پارکینگ راه افتاد.

همون موقع بود که اونو دید.

موتور پوند.

جلوی ورودی پارک شده بود؛

کاملاً بی‌خیال، انگار کل اونجا مال خودشه.


پووین ایستاد.

نگاهی به اطرافش انداخت.

کسی حواسش نبود.

نزدیک موتور رفت، کیسه‌های خرید رو زمین گذاشت و یک لگد محکم به موتور زد.

نیفتاد.

دوباره زد.

و یک بار دیگر.

هنوز سر جاش ایستاده بود.

«موتور احمق.»

زیر لب غر زد:

«پوند احمق.»

«خودت احمقی.»

صدایی از پشت سرش اومد.

پووین از جا پرید و نزدیک بود روی هندوانه بیفته.

پوند اونجا ایستاده بود؛ دست‌به‌سینه، کلاه کاسکتش تو یک دست و ابرویی که بالا رفته بود.

«دقیقاً داری چه غلطی می‌کنی؟»

پووین با خنده‌ای مصنوعی گفت:

«اِم... داشتم استحکامش رو امتحان می‌کردم.»

پونگ یک قدم جلو اومد.

«داشتی بهش لگد می‌زدی.»

«داشتم... لاستیک‌هاشو ماساژ می‌دادم.»

«دروغگوی افتضاحی هستی.»

پووین کیسه‌های خرید رو برداشت و برگشت که بدوئه.


اما قبل از اینکه دو قدم برداره، گروهی از پسرها با لباس‌های فرم متفاوت، پر سر و صدا، مغرور و کاملاً غیر دوستانه از پیچ خیابون بیرون اومدن؛

یکی از اون‌ها با انگشت به پووین اشاره کرد.

«هی. خودشِه.»

پووین خشک شد.

اما پوند حتی مکث هم نکرد.

«سوار شو.»

همون لحظه سوار موتور شد.

«چی؟»

«الان.»

پووین هندوانه رو رها کرد، خودش رو روی صندلی عقب انداخت و به‌سختی فرصت کرد کت پوند رو بگیره که موتور با سرعت از اونجا دور شد.

باد به صورتش می‌کوبید.

کیسه‌های خرید به پاهایش می‌خوردن.


نمی‌دونست قراره کجا برن؛ فقط می‌دونست پوند طوری رانندگی می‌کنه که انگار قبلاً بارها چنین کاری کرده.

یک پیچ تند.

بعد یکی دیگه.

و در نهایت پوند وارد کوچه‌ی باریکی بین دو ساختمون شد.

موتور رو خاموش کرد، سریع پیاده شد و مچ دست پووین رو گرفت.

«بیا.»

پووین با قلبی که دیوونه‌وار می‌تپید، پشت سرش کشیده شد تا جایی که به عمق کوچه برسن کشیده شد.

جایی پشت چند جعبه و زیر نور چراغ خیابونی که مدام خاموش و روشن می‌شد.

پونگ آروم گفت:

«ساکت باش.»

پووین سر تکان داد.

هر دو همون‌جا ایستادن و درحالی‌که به صدای قدم‌ها و فریادهایی که از دور شنیده می‌شد گوش می‌دادن، به دیوار تکیه دادن؛

پوند درست جلوش ایستاده بود.

بیش از حد نزدیک.

پووین می‌تونست خراش روی بند انگشت پوند رو ببینه. بالا و پایین رفتن نفس‌هاش رو. همه چیز رو.

حتی بوی محو عطرش رو هم حس می‌کرد؛ رایحه‌ای که تند و مرکباتی بود.

پوند نگاهی به پایین انداخت، تازه متوجه فاصله‌ی کمشون شد و بلافاصله یک قدم عقب رفت.

«رفتن.»

صداش آروم بود.

پووین سر تکون داد؛ به خودش اعتماد نداشت که بتونه چیزی بگه.

توی سکوت به سمت موتور برگشتن.

پوند هندوانه رو به دستش داد؛ هندوانه‌ای که به‌طرز عجیبی از اون فرار سالم بیرون اومده بود.

پوند گفت:

«واکنش خوبی داشتی.»

پووین چشم‌هاش رو چرخوند.

«زمان‌بندی خوبی داشتی.»

بدون حرف دیگه‌ای ، سوار موتورش شدن و به سمت خونه حرکت کردن.

اما چیزی تغییر کرده بود.

نه در حرف‌ها.

نه در حرکت‌ها.

فقط...

در سکوتی که بینشون شکل گرفته بود.


ادامه دارد؛

Report Page