⋆๑
Euphoriaبومگیو جوری به در خونهی تهیون میکوبید که انگار میخواست تمام خشم و غصهای که توی ریههای نیکی انباشته شده بود رو سر اون چوبهای بیگناه خالی کنه. وقتی در باز شد، تهیون رو دید که با یه لیوان قهوه و پیرهن مشکی نیمهباز، خیلی خونسرد تکیه داده به چارچوب. چشماش خسته بود، ولی نگاهش جوری بود که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
«چته بومگیو؟ کل ساختمون رو گذاشتی رو سرت.»
تهیون اینو با لحنی بیتفاوت گفت و جرعهای از قهوهش رو نوشید، اما دستش که دور لیوان بود، لرزش خیلی خفیفی داشت که از چشم بومگیو دور نموند.
بومگیو بدون اجازه، سینهی تهیون رو عقب زد و وارد خونه شد.
«"تخلیه هیجانی"؟ جدی تهیون؟ داشتی اون کلمههای کثیف رو تایپ میکردی، به این فکر نکردی که داری یه آدم رو زندهبهگور میکنی؟»
تهیون پوزخند تصنعی زد و در رو بست.
«نیکی زیادی حساسه. خودش خواست دیشب بمونم، منم موندم. قرار نبود براش افسانهی پریان بخونم. یه شب بود، تموم شد و رفت.»
بومگیو جوری به سمتش چرخید که رگهای گردنش بیرون زد.
«دروغ نگو لعنتی! من نیکی رو دیدم. اون پسری که من دیدم، فقط با یه سکس ساده به اون حال نیفتاده بود. اون جوری ماتش برده بود که انگار قلبش رو با دستای خودت درآوردی و جلوش انداختی.»
تهیون خواست دوباره با همون نقاب یخیش جواب بده، اما بومگیو امان نداد. جلو رفت و با تمام قدرتی که توی بدنش داشت، سیلی محکمی به صورت تهیون زد. صدای برخورد دست بومگیو با پوست صورت تهیون، توی پذیرایی ساکت پیچید.
تهیون، با اینکه هیکلش خیلی درشتتر از بومگیو بود و با یه حرکت میتونست اونو از خونه پرت کنه بیرون، حتی سرش رو هم برنگردوند. فقط صورتش سمت راست موند. جای انگشتهای بومگیو خیلی سریع روی گونهی گندمی تهیون قرمز و بعد کبود شد، ولی تهیون هیچ مقاومتی نکرد. دستاش رو کنار بدنش مشت کرده بود و جوری نفس میکشید که انگار اکسیژن براش به زهر تبدیل شده.
«بزن...»
تهیون زیر لب زمزمه کرد. صداش دیگه اون صلابت رو نداشت؛ ترک خورده بود.
«اگه با زدنِ من حالت بهتر میشه، بازم بزن.»
بومگیو یقهی تهیون رو گرفت و اونو به دیوار کوبید.
«چرا انقدر بزدلی؟ چرا وقتی ترسیدی، به جای اینکه مثل یه آدم حرف بزنی، اونو تیکهتیکه کردی؟ نیکی برای تو گریه نکرد، اون برای خودش گریه کرد که چرا انقدر احمق بوده که به یه سنگِ بیاحساس مثل تو تکیه کرده.»
همین لحظه، سدی که تهیون دور خودش ساخته بود، فرو ریخت. چشماش که تا چند لحظه پیش بیتفاوت بود، پر از اشک شد. سرش رو پایین انداخت و پیشونیش رو روی شونهی بومگیو گذاشت. شونههاش شروع کرد به لرزیدن.
«من... من نمیخواستم...»
تهیون با صدایی که از گریهی خفه شده، به زور شنیده میشد، گفت.
«بومگیو، من وقتی صبح بیدار شدم و دیدم چقدر عمیق بهش حس پیدا کردم، وحشت کردم. من از این همه نیاز میترسم. من بلد نیستم کسی رو دوست داشته باشم بدون اینکه داغونش کنم. خواستم دورش کنم تا بیشتر از این تو لجن زندگی من غرق نشه، ولی... ولی انگار خودم بدتر غرقش کردم.»
تهیون حالا رسما داشت بین بازوهای بومگیو فرو میپاشید. اون نه یه نقش منفی بود و نه یه آدم بیخیال؛ فقط کسی بود که از شدت عشق زیاد، دستوپاش رو گم کرده بود و به بدترین شکل ممکن، از تنها چیزی که براش ارزش داشت، فرار کرده بود.