دوست

دوست

فرزاد

بین حضار اما، نیست رفیقی محض دلداری زیر گوشش زمزمه دلخوشکنکی، بی‌خیال رفیقی چیزی از این قِسم بخواند! انگار هیچکس حواسش به سحر نیست. حالا بچه یک حرفی زده دیگر. حتماً که هزاران نفر از ما تا به حال مثل سحر در این موقعیت گیر افتاده‌ایم و نبوده رفیقی که از بین گُله گُله آدمهای دورمان، بیاید شانه‌مان را بمالد. اگر شما این کار را کرده‌ای دمت خیلی گرم، اما اگر فقط منتظر بوده‌ای بقیه وقت دلتنگی و رنجش خاطر یک تُک پا بیایند حالت را بپرسند که ...!


سحر ولدبیگی اینجا آدم را یاد شادی برره «پاورچین» انداخت. دختر ریزه میزه جیغ جیغویی که سپهر مهتابی (سیامک انصاری) بابت جثه ریزش اصلاً او را نمی‌دید. تکاپویش برای به چشم آمدن را. جوش زدنهایش را. دانشگاه قبول شدنش را. انگار شبیه خود سحر. دختر بی‌حاشیه‌ای که سالها پایه نود درصد کمدی‌های بانمک بوده. با یوسف تیموری کَل کَل کرده. پیش رضا شفیعی جم کم نیاورده. مقابل مهران مدیری عرض اندام کرده. شوخی ساخته و پاس گل داده، اما شاید اندازه ستاره ها دسته گل گردنش نینداخته‌اند!


سحر ولدبیگی در «جوکر» وسط آن همه مسخره بازی، یادمان انداخت این سالها چقدر کم، احوال «سحر»های بی منت و دلسوز زندگی‌مان را پرسیده‌ایم. چه بی وفا بوده‌ایم ما و چه معرفت به خرج داده‌اند آنها!


یادداشتی از هادی اعتمادی‌مجد

Report Page