you live me fr?!

you live me fr?!

04.30


● Warning "This oneshot has smut "

وقتی نیکی تازه به گروه اومده بود، از جیک کوچیک‌تر به نظر می‌رسید ... یه پسرک نحیف با صورتی معصوم و موهایی روشن که تا کسی نگاش می‌کرد، سریع پشت جیک پنهون می‌شد. انگار فقط اون بود که ازش دلگرمی می‌گرفت، انگار جیک براش حکم پناه رو داشت.

اما حالا؟ همه‌چی فرق کرده بود.

نیکی قد کشیده بود. استخوان‌بندیش درشت‌تر شده بود، شونه‌هاش پهن و محکم بودن، و توی نگاهش یه جدیتی نشسته بود. اون پسر خجالتی دیگه رفته بود...مردی شده بود با اندامی ورزیده و حضوری پُررنگ‌تر از جیک.

اما اون‌چه جیک رو بیشتر درگیر می‌کرد، فقط ظاهر نبود؛ یه اعتماد‌به‌نفس تازه‌ای توی حرکاتش بود، توی راه رفتنش، توی سکوت مطمئنی که داشت. نیکی از هرلحاظ برای جیک جذاب شده بود.

از بیرون، همه خیال می‌کردن رابطه‌شون چیزی شبیه پدر و پسره. حتی خود نیکی گاهی با خنده و شیطنت می‌گفت: «بابایی، مواظبم باش.»

اما برای جیک... موضوع چیز دیگه‌ای بود.

هر بار نیکی رو می‌دید که با بقیه‌ی اعضا می‌خنده، یه درد ملایم، یواش، توی دلش می‌پیچید. یه حس درد که نمی‌تونست نادیده‌ش بگیره. و حالا نیکی شب‌ها بعد تمرین تنهایی به بار می‌رفت، با دخترها گرم می‌گرفت، و این چیزی بود که قلب جیک رو بیشتر و بیشتر می‌فشرد. انگا بزرگ شدن نیکی اونقدرام به نفع جیک نبوده .

جیک سعی می‌کرد خودش رو قانع کنه که این فقط یه نگرانیه‌ی معمولیه—یه جور احساس مسئولیت، همون چیزی که از اول بین‌شون بود. اما هربار که نیکی با لبخند خاصی کنار دختری می‌ایستاد، یا وقتی سرش رو خم می‌کرد تا چیزی آروم توی گوشش بگه و بعد باهم می‌خندیدن، یه چیزی ته وجود جیک می‌لرزید. یه حس تلخ که اسمش رو نمی‌دونست، یا شاید میدونست ولی نمی‌خواست به زبون بیاره .

فقط می‌دونست که دیگه نمی‌تونه مثل قبل نگاهش کنه، بدون اینکه یه غم شیرین، یه اضطراب گنگ، توی قلبش سنگینی نکنه. "درسته جیک عاشق نیکی بود"

هرشب وقتی نیکی دیروقت برمیگشت از لای در اتاقش مطمئن میشد که خودشه و بعد با دل ناارومش سعی میکرد پلکاشو روهم بزاره.

اون شب، وقتی نیکی دیرتر از همیشه برگشت، بوی عطر غریبه‌ای باهاش اومده بود تو خونه. نیکی داشت کفش‌هاشو درمی‌آورد که صدای جیک از تاریکی اومد، آروم اما عصبی :

"همیشه باید این‌قدر دیر بیای؟"

نیکی لحظه‌ای مکث کرد، بعد شکه سمت جیک که رو کاناپه نشسته بود برگشت و گفت:

" هنوز بیداری ؟ فکر کردم همه خوابن ."

جیک بلند شد، رفت سمتش. نگاهش سرد بود، اما زیر اون لایه خونسردی، یه چیزی داشت می‌جوشید.

" سوال منو جواب بده نیکی "

نیکی نگاهش کرد ،اخم ریزی روی صورتش نشست.

" مگه قراره بهت گزارش بدم؟ من دیگ بچه نیستم جیک ، من بزرگ شدم ."

جیک لب‌هاشو محکم روی هم فشار داد. نفس عمیقی کشید.

" جیک ! . نیکی بزرگ شدن به معنای بی مسئولیتی نیست .. ما هممون عضو یه گروهیم چرا میخوای مارو تو دردسر بندازی با این کارات اصلا میدونی ساعت چنده!."

نیکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد، انگار دنبال چیزی توی صورت جیک می‌گشت که نمی‌فهمید. اخمش از بین نرفت، ولی یه گیجی کنارش اومد . قدمی جلو اومد .

"جیک هیونگ... تو واقعاً چرا ناراحتی ، میترسی بخاطر من وجه‌ت به خطر بیفته یا چون شبا دیر میام ...چیزی هست که من نمیدونم!؟ حرف بزن "

جیک یه قدم عقب رفت، انگار بخواد خودش رو از چیزی که داشت می‌جوشید دور کنه، اما نتونست. نفسش بریده بود، صداش بالا رفت ، نه از خشم خالص، نه جوری که بقیه بشنون ، از بغضی که دیگه جا نداشت پنهون شه. شاید امروز همون روز بود!

ـ"آره! آره لعنتی، چیزی هست که نمی‌دونی!"

چشماش برق زد، صدایی بین فریاد و التماس.

" من حسودم، نیکی! چون نمی‌تونم ببینم کنار کس دیگه‌ای خوشحالی. چون هر بار می‌خندی و من باعثش نیستم، دلم می‌لرزه. چون..."

صداش شکست، اما ادامه داد:

"چون دوستت دارم. نه مثل یه پسر، نه مثل یه دوست... بیشتر. خیلی بیشتر نیکی من نمیخوام منو مثل پدر یا دوست ببینی "

نیکی خشکش زد. لب‌هاش نیمه‌باز موند، اما هیچ کلمه‌ای ازش درنیومد. فقط نگاهش میخ شده بود توی صورت جیک، گیج و ناباور، انگار ذهنش هنوز نمیتونست باور کنه و دنبال چیزی تو صورت جیک بود که بهش بگه اینا همش یه شوخی بود.

سکوت مثل مه غلیظی بین‌شون افتاد ... سنگین ، کشنده.

جیک نفسش رو بیرون داد، آروم و شکسته ، میدونست گفتن همه اینا بیهوده‌س ولی دست خودش نبود دیگه نمیتونست تحمل کنه . نگاهش رو از نیکی دزدید،

" فراموشش کن..."

صداش این بار خفه و خسته بود، مثل کسی که دیگه رمقی برای جنگیدن نداره. جیک جواب نیکی و میدونست ولی یه نور امیدی داشت شاید نیکی هم همون حس متقابل و داره ولی با سکوت نیکی همون نور هم خاموش شد .

"نباید می‌گفتم."

بعد بدون منتظر موندن، برگشت سمت اتاقش. قدم‌هاش تند نبود، ولی هر قدمی که برمی‌داشت، انگار تکه‌ای ازش رو پشتِ سر جا می‌ذاشت . قدم‌های نیکی نزدیک‌تر شدن. بعد دستی آروم، مردد، دور مچش حلقه شد. اون تماس ساده، داغ و واقعی، جیک رو به لرزه انداخت. ولی برنگشت .

" یه لحظه صبر کن ..."

نیکی به پشت سر جیک خیره شد . متعجب بود ، نه که بدش بیاد ... میخواست مطمئن بشه این حسی که داره تجربه میکنه یه حس دوطرفه بود .

" دوباره بگو ... اون چیزی که گفتی... واقعاً گفتی که... دوستم داری؟"

جیک چند لحظه بی‌حرکت موند، انگار داشت با خودش می‌جنگید . بعد آروم برگشت. نگاهش افتاد توی چشم‌های نیکی .

" آره..."

نفس عمیقی کشیدو خواست که ادامه بده .

"آره، نیکی. دوستت دارم. میدونم که نباید..."

قبل از اینکه جمله‌ش تموم بشه، نیکی یه قدم جلو اومد، دست‌هاشو آورد بالا، صورت جیکو گرفت و لب‌هاش رو روی لب‌های جیک گذاشت. ناگهانی، بی‌مقدمه. کلمه‌ها توی گلوی جیک خشک شدن .

چشماش از شدت تعجب گرد شده بودن. و این نیکی بود ک با چشمای بسته درحال شکار اون ماشمالوی صورتی و نرم بود . انگار فقط همین کلمات از سمت جیک کافی بود تا نیکی از این رابطه پدر و پسری فراتر بره .

نیکی آروم، با نفس‌های کوتاه و داغ، لب‌هاش رو از لب‌های جیک جدا کرد. نگاهش بالا اومد و به چشمای متعجب جیک دوخته شد .

" دیگه شبا دیر نمیام خونه هیونگ ."

و قبل از اینکه جیک بتونه چیزی بگه، دوباره خم شد، لب‌هاش رو با عطشی آرام اما مطمئن روی لب‌های جیک گذاشت. این بار بوسه‌ش طولانی‌تر بود . دیگه جیکم همراهیش میکرد .

دست های نیکی آروم دور کمر جیک حلقه شدن و پسر و به سمت اتاق هدایت کردن . بدون اینکه بوسه رو قطع کنه دخل رفت و در رو بست . سمت تخت رفت و با برخورد به لبه‌ی تخت با کف دستش به سینه‌ی جیک فشار داد و ناگهانی، ولی نرم، هُلش داد روی تخت. جیک با هینی رو تخت افتاد . هنوز نفسش منظم نشده بود، با چشمایی که ترس و اشتیاق توشون موج میزد به نیکی خیره شد .

همون لحظه، نیکی تیشرتشو با یه حرکت آروم از سرش درآورد، و نور کم‌رمق اتاق روی تن داغ و بی‌پرده‌ش لغزید. چشم‌های جیک روی تن برهنه‌ی نیکی ثابت موند، و برای لحظه‌ای انگار نفسش برید.

نیکی از بالا به جیک خیره شد، نیشخندی گوشه‌ی لبش نشست؛ یه نگاه آرام، شیطنت آمیز ، با چشمایی که برق خاصی توشون بود . انگار از تماشای جیک لذت می‌برد.

جیک، نفس‌نفس‌زنان، دستشو آهسته بالا آورد و انگشتاشو روی عضله‌های محکم شکم نیکی گذاشت. پوستش داغ بود، سفت و زنده زیر نوک انگشت‌هاش ، و با هر تماس، دل جیک بیشتر می‌لرزید؛ نه فقط از میل، از چیزی عمیق‌تر... مثل لمس چیزی که مدت‌ها فقط توی خیال‌هاش جرات نزدیک شدن بهش رو داشت.

نیکی، بدون اینکه نگاه از چشمای جیک برداره، زانوشو آروم بالا آورد و روی تخت، درست کنار جیک گذاشت. اون حرکت باعث شد وزن تنش جیکو به عقب هل بده و پسر بی‌اختیار روی تخت دراز بکشه و دوباره به چشمای نیکی نگاه کنه .

نیکی خم شد، دست‌هاشو دو طرف سر جیک روی تخت گذاشت . نزدیکتر شد جوری که جیک میتونست بوی تلخ الکل و حس کنه و دوباره لب‌هاش رو به لب‌های جیک رسوند. این بار بوسه‌ش عمیق‌تر بود...آهسته، مطمئن، و پر از احساسی که هیچ کلمه‌ای نمی‌تونست توصیفش کنه.

لب‌هاش روی لب‌های جیک حرکت میکردن ، نرم و گرم، انگار می‌خواست توی همون بوسه همه‌ی چیزی که نگفته بودن رو براش تعریف کنه.

لب‌های نیکی با ریتمی حساب‌شده روی لب‌های جیک می‌لغزید، انگار داره طعمش رو حفظ می‌کنه ، می‌چشه . گاهی لب پایین جیکو بین دندوناش می‌گرفت ... آروم و نرم .طعم تلخ مشروب با لبای شیرین جیک تضاد جالبی براش داشت . مکی به لب پایین جیک زد .

جیک بین بوسه‌ای که داشت نفسشو می‌بُرید، ناگهان دستشو روی سینه‌ی نیکی گذاشت و آروم فشار داد نه برای پس زدن فقط یه مکث کوتاه .

نفس‌نفس‌زنان، با چشمایی که خمار بود اما حالا توش تردیدی موج می‌زد، گفت:

" نیکی... صبر کن"

نیکی با جدا شدن از آبنباتی که همین یخورده پیش فهمید طعم مورد علاقشه با اخم و منتظر به جیک خیره شد .

جیک لب‌هاش هنوز از گرمای بوسه می‌سوخت، ولی صداش لرز داشت.

"این کارا... اینا یعنی چی برات؟"

مکثی کرد، تمام جرعتش رو جمع کرد و نگاهش رو توی چشم‌های نیکی دوخت، انگار می‌خواست چیزی رو توی اون عمق پیدا کنه.

" اینو فقط از روی مستی انجام می‌دی... یا واقعاً... واقعاً دوسم داری؟"

صدای آخرین جمله‌ش مثل کسی بود که بین امید و ترس آویزون مونده.

نیکی نفسش رو آروم بیرون داد، نگاهش هنوز توی چشم‌های جیک قفل بود. اخمش کمی نرم شد، اما جدیت از چهره‌اش نرفت. لب‌هاش رو تر کرد و گفت:

"هیونگ... من مست نیستم."

صداش آروم بود ولی مطمئن .

"فقط یه شات ، اونم چون یکی از دوستام تعارف کرد "

نیکی بعد از گفتن این جمله، چند لحظه به جیک خیره موند؛ انگار منتظر بود چیزی توی صورتش ببینه. شاید شک، شاید باور. اما وقتی سکوت جیک طول کشید، فقط یه نفس عمیق کشید و آروم گفت:

"اما این چیزی که بین ماست... هیچ ربطی به اون شات و مستی نداره."

نیکی با خیال اینکه جیک قانع شده برای بوسه‌ای دیگ خم شد ولی هنوز لب هاشون بهم نرسیده بود که دوباره توسط جیک متوقف شد و با چهره‌ای سوالی به هیونگش خیره شد .

جیک با لکنت که نمیدونست از روی ترس و ناامیدیه یا از روی خجالت و خوشحالی پرسید :

" این یعنی الان ... ما ... ینی الان تو دوست..پسرمی؟"

نیکی چند ثانیه نگاهش کرد… بعد یه لبخند آروم، از اون لبخندایی که توش هم شیطنت بود هم اطمینان، گوشه‌ی لبش نشست. سرش رو یه‌ذره به طرفی خم کرد و گفت:

"آره، هیونگ... دقیقاً همینه اگه بخوای میتونم شوهرتم باشم."

جیک هنوز داشت نفس می‌کشید که چیزی بگه، میتونست هجوم خون رو به گونه‌هاش حس کنه . اما نیکی دیگه مجالش نداد. با یه حرکت سریع و نرم، دوباره خم شد و لب‌هاشو محکم‌تر از قبل روی لب‌های جیک گذاشت. و جیک؟ دیگه مقاومت نکرد. فقط چشم‌هاش رو بست و گذاشت اون لب‌ها، اون گرما، همه‌ی سوال‌های بی‌جواب رو برای لحظه‌ای از ذهنش پاک کنن.

نیکی با گاز ریزی که از لب جیک گرفت بهش فهموند که دهنشو باز کنه .

"عاحح ... نیکی"

زبوناشون مثل دو رقصنده‌ توی دهن هم تاب خوردن؛ نرم، بازیگوش ... نیکی میخواست چیزی که زیرشه رو تصاحب کنه.

هم‌زمان با اون بوسه، دست‌های نیکی از کنار صورت جیک سر خوردن پایین، از گردنش گذشتن و آروم رفتن سمت یقه‌ی لباسش. انگشت‌هاش با دقت، ولی بی‌تردید، لبه‌ی تی‌شرت جیک رو گرفتند.

لحظه‌ای لب‌هاش جدا شدن، فقط قدِ یه نفس، ولی هنوز باریکه‌ی بزاقی لباشونو بهم متصل میکرد ، نگاهش توی چشم‌های جیک قفل موند انگار منتظر یه جور اجازه‌ی بی‌صدا، توی اون نگاه بود . نه با کلمات.

با ندیدن مقاومتی از سمت جیک تی‌شرت پسر رو بالا کشید ، آروم ، طوری که بند بند بدن جیک زیر اون لمس پنهون، مور مورش شد. نیکی لباس رو از سر جیک رد کرد و همون‌جا، بی‌معطلی، روی زمین کنار تخت انداخت .

بعد یه لحظه ایستاد... و به صحنه‌ی روبه‌روش خیره شد به جیک، خوابیده روی تخت، نیمه‌برهنه، با نفس‌های کوتاه و چشم‌هایی که از لذت و اشتیاق می‌درخشیدن. لبخند کمرنگی گوشه‌ی لب نیکی نشست .

آروم جلو رفت، وزن تنش باعث شد تشک کمی زیر پاش فرو بره. خم شد، نفسش داغ و نزدیک به پوست جیک. لب‌هاشو به گردن جیک رسوند نرم، مرطوب، با بوسه‌ای آروم که داغی‌ش لرزه مینداخت به تن جیک . جیک دستشو سمت موهای نیکی برد و چنگ ریزی انداخت.

بعد، درست همون‌جا که نبض می‌زد، لب‌هاش رو کمی باز کرد و با یه گاز ملایم، پوستشو بین دندوناش گرفت. صدای نفس جیک شکست، یه آه خفه... و نیکی نیشخند زد ، چون می‌دونست داره دیوونه‌ش می‌کنه.

پایینتر رفت نفس داغش با سینه جیک برخورد می‌کرد . همونجا لب زد :

"من نمی‌خوام این فقط یه لحظه باشه، هیونگ...

من می‌خوام همیشه اینجوری باشی... کنارم... زیر دستام... مال من."

و جیک با نفس‌هایی بریده، با بدنی که از فشار لذت مور مور شده بود، فقط تونست سر تکون بده. واژه‌هاش دیگه معنا نداشتن، فقط اون لحظه، اون گرما، اون تماس براش مهم بود.

بعد سرش رو پایین آورد، بوسه‌ای روی استخوان ترقوه‌ش کاشت. تماسش عمیق‌تر شد، ولی هنوز عجله‌ای توی حرکت‌هاش نبود. جوری لمسش می‌کرد که انگار معبودشه، چیزی برای پرستش...

و بازهم پایین تر رفت . درست مقابل نیپل جیک ... با زبونش لیسی روش زد و به حرکات جیک نگاه کرد . با هر لمس نیکی جیک زیر دستای پسر میلرزید و ناله میکرد .

نیکی گاز ریزی از نیپل جیک گرفت و جاشو بوسید . همینکارو با نیپل دیگشم کرد و بعد با انگشتاش نوازش وار روی اثر هنریش کشید . ناله هاش مثل موسیقی بودن که فقط نیکی قراره بشنوه .

" عاحح نیکیا...تا کی میخوای لفتش بدی!"

جیک با تمام جرائتی که جمع کرده بود لب زد و نیکی ... لبخندی به بی طاقتی پسرکش زد و ازش جدا شد . شلوار و باکسر جیک رو پایین کشید و گوشه ای انداخت . پاهای جیک رو از هم فاصله داد و روی شونش گذاشت .

جیک که انتظار این حرکت سریع و نداشت از خجالت دستاشو رو چشمش گذاشت . نیکی دستای جیکو از رو صورتش کنار زد .. تا ببینه نه فقط شنیدن.

" جه‌یونا دلم میخواد اولین بارمون رو یادت باشه ، جوری که میپرستمت "

و بوسه ای رو ساق پای جیک زد .

" جوری که میخوامت .."

و یه بوسه دیگ روی زانوش .

" میخوام بدونی که منم چه حسی بهت دارم "

و یه بوسه دیگ روی رونش . جیک نفسشو تو سینه‌ش حبس کرد . هم از چیزایی که میشنید ، هم از حرکت لبهای نیکی روی پوستش .

" پس نپرس چرا لفتش میدم "

و بعد درست همونجا بود . مقابل چشمای نیکی ... حفره خیس و نبض دار جیک . شاید اولش نیکی بود که میخواست جیک رو با کاراش به جنون بکشه ولی حالا خودش بود که داشت دیوونه میشد . آروم و نرم انگار که شیء شکستنی رو لمس کنه انگشت اشاره‌شو رو چین های ورودیش کشید .

چشمای جیک از حس انگشتای نیکی پر شد . نه فقط بخاطر لمسای نیکی شاید چون به چیزی که خواسته بود رسیده بود . اون مال نیکی بود و نیکی برای جیک و سند مالیکتشون تو یکی شدن بدناشون بود .

نیکی انگشتاشو سمت دهان جیک گرفت . و جیک فرصت حرف دیگه‌ای رو از نیکی گرفت و انگشتای نیکیو داخل دهانش برد . با زبونش انگشتای پسر و خیس کرد . این پسر هر لحظه سوپرایز جدیدی برای نیکی داشت که نتیجه‌ش هاردتر شدن عضو نیکی داخل شلوارش بود .

انگشتشو با احتیاط مقابل چشمای مظطرب جیک واردش کرد . جیک از کشیده شدن دیواره های حفره‌ش ناله‌ی دردمندی کرد .

" هیونگ خیلی تنگی لطفا شل کن‌... نمیخوام دردت بیاد"

جیک فقط سری تکون داد . بی فایده بود جیک تنگتر از این حرفا بود . نیکی انگشتشو بیرون کشید و برای بهتر آماده کردن جیک زبونشو وارد پسر کرد . جیک از حرکت نیکی شکه شد . فکر نمیکرد پسر تا این حد پیش بره این وضعیت بیشتر از قبل خجالت زدش میکرد .

" نیکی چیکار میکنی عااحح همم کثیفه هاا نکن "

نیکی بی توجه به جیک به کارش ادامه داد . بعد خیس کردنِ کافیه حفره جیک با زبونش ، دو انگشتشو به همراه زبونش وارد پسر کرد .

ناله جیک بلندتر شد ترکیبی از درد و لذت . فقط دعا میکرد بقیه اعضا خواب باشن . نیکی انگشتاشو به حالت قیچی داخل جیک حرکت میداد . نه جوری که باعث درد پسر بشه ، آروم . جای جای داخلشو لمس میکرد جوری که جیک یادش بمونه صاحبش چه کسیه .

با برخورد انگشت نیکی به پروستاتش ناله شبیه به جیغی کشید و پاهاشو جمع تر کرد ولی سر نیکی بین پاهاش مانع از بسته شدن کامل پاهاش شد .نیکی با فهمیدن پیدا کردن نقطه حساس پسرکش با انگشتاش همونجارو هدف قرار داد . انگشتای جیک لابه‌لای موهای نیکی گرفتار شدن تا زبون نیکی رو بیشتر حس کنه . یه حس شرم و لذت .

با نزدیک بودن جیک ، نیکی بالاخره از اون حفره داغ و تنگ دل کند . شاید اگه درد پایینش نبود همینطور به خوردن پاپیش ادامه میداد تا کام‌شه. از روی تخت بلند شد و و شلوار و باکسر خودشم از تنش خارج کرد .

نگاه مظطرب جیک به عضو نیکی افتاد . چطور ممکن بود با این سایز داخل جیک فیت بشه! 'غیر ممکنه ' اونم وقتی انگشتاش بزور داخلش جا میشدن . نگاه خیره‌ش از دید نیکی دورنموند ... لبخند اطمینان بخشی زد و برای کمتر کردن استرس پسر بوسه ای روی پیشونیش گذاشت و عقب رفت .

" نگران نباش پاپی مواظبتم "

جیک پلکاشو برای نشون دادن رضایتش روهم گذاشت . و همین کافی بود تا نیکی عضوشو دستش بگیره و بعد از چندبار هندجاب دادن اون رو مقابل ورودی پسر تنظیم کنه .

بعد نگاه دوباره‌ای به جیک و مطمئن شدن از رضایت کاملش سر عضوشو با زحمت وارد پسر کرد . جیک از درد چنگی به دست نیکی انداخت و سرشو به عقب پرت کرد .

ولی نمیخواست نیکی متوقف بشه ، این چیزی بود که خودش میخواست ... نه که بهش فکر کرده باشه ، ولی چی میشد اگه این صحنه هارو فقط یکم تصور کرده بود. شاید برای اینکه قلب عاشقشو تسکین بده . اونم وقتی نیکیو میدید که بعد تمرین با بدنی عرق کرده بطری آب و سر میکشه ... واقعا صحنه هورنی کننده ای بود نه!

نیکی ایستاد . بی هیچ حرکتی تا وقتی جیک ازش بخواد که ادامه بده ... میخواست همه‌چی جوری پیش بره که پسرکش میخواد . اگر جیک میخواست تحمل میکرد و درد پایین تنشو نادیده میگرفت.

جیک دیگه نمیتونست تحمل کنه بین حس درد و لذت گیر کرده بود .

" نیک... آح ادامه بده همم"

"ولی جه‌یوناا-"

"میتونم تحملش... کنم اینشکلی عااح بدتره "

جیک با چشمای اشکی و ملتمس خیره نیکی شد تا شاید به خواستش عمل بشه . نمیدونست اون چشما چه کارا که با دل نیکی نمیکنن...

" هرطور که پاپی‌م بخواد "

به سختی عضوشو ذره ذره وارد جیک کرد . حس میکرد هرلحظه ممکنه عضوش از وسط نصف بشه . جیک چاره‌ای جز فشردن ملحفه ها زیر دستش نداشت .احساس کرد پایین تنه‌ش داره می‌سوزه اما حاضر بود تحملش کنه.

 نیکی این‌بار با تمام عطش فروخورده‌اش به لب‌های جیک حمله کرد . بافت لطیف لبش رو داخل دهانش می‌کشید و می‌مکید بوسه‌اش دیگر نرم و آرام نبود؛ سنگین و عمیق بود. انگار می‌خواست تمام درد جیک را از میان لب‌هایش بیرون بکشد. دستانش صورت جیک را گرفت و بوسه‌ای خشن، تند، اما عجیب خواستنی نثارش کرد؛ بوسه‌ای که مرز بین درد و لذت را محو می‌کرد.

با کمتر شدن درد و تنش توی بدنش ، شونه‌هاش افتادن . انگار با همون بوسه، بخشی از دردش بیرون کشیده شده بود. یه لبخند محو رو لباش نشست، اون‌قدری که نیکی بفهمه دردش داره بهتر می‌شه.

نیکی با فهمیدن این موضوع ضربات آرومشو شروع کرد . هر ضربه نتیجه‌ش شنیدن همون موسیقی مخصوص بود . جیک ناله هاشو از جایی بین گلو و نفس بیرون می‌داد ؛ نه کاملاً صدا، نه کاملاً سکوت. یه آمیخته‌ی خفه و لرزون، مثل آهی که نتونسته خودش رو پنهون کنه. گاهی کشدار و نازک .

از زاویه‌ای که نیکی از جیک داشت نمیشد بیخیال نیپلایی شد که از بزاق برق میزدن . خم شد و دوباره گازی از نیپلش گرفت که باعث شد جیغ جیک بلند بشه . نیکی هرچقدرم سعی میکرد خودشو کنترل کنه ولی پسر مقابلش تلاشاشو نابود میکرد. اونقدر کارشو تکرار کرد که هردو نیپل پسر به سمت سرخی رفتن ...

این صحنه فقط باعث شد نیکی بخواد طرحای بیشتر خلق کنه . به سمت گردنش رفت و اونجارو کیس مارک کرد . همینطور که آروم داخل جیک ضربه میزد دستاشم درحال لمس پهلوهای پسر بود. جیک با حس نزدیک بودن ناله های بلندتری کرد و حفرشو دور عضو نیکی تنگ تر کرد .

"ععاحح نیکی‌ ..همم من نزدیک-"

قبل اینکه بتونه جملشو تموم کنه رو شکم خودش و سینه نیکی کام شد . نیکی با انگشت اشاره‌ش اشک گوشه چشم جیک و پاک کرد و به دستش بوسه ای زد .

" آفرین پاپی کارتو خوب انجام دادی "

و حالا نوبت نیکی بود که درون جیک به اوج برسه . ضربه هاش سریعتر از قبل به پروستات جیک برخورد میکردن . اتاق از صدای درهم تنیده ناله های جیک و نیکی پر شده بود . صدای خیسی که از کوبیده شدن عضو نیکی به باسن جیک ایجاد میشد به موسیقایی فضا می افزود .

نیکی برای بیشتر حس کردن جیک طی حرکت یهویی جیک رو به شکم روتخت برگردوند ، این حالت باعث میشد جیک عمیقتر نیکی و داخلش حس کنه .

"عااح... درد .. درد داره ...خیلی ..عمیقه "

نیکی کمر باریک جیک رو نگه داشت و ضربات سریعشو از سر گرفت . بی توجه به جیک انگا حالا فقط کام شدن داخل جیک براش مهم باشه . با نزدیک بودنش باسن جیک و چنگ انداخت و بعدازچند ضربه خودشو داخل پسر رها کرد . جیک از حس مایع گرمی که داخلشو پر میکرد آه رضایتمندی کشید .

" عااح هیونگ خیلی حس خوبی داشت عالی بودی هیونگ "

نیکی بدن خسته هیونگشو برگردوند و آروم روی تخت گذاشت جوری که انگا قراره بشکنه ، نرم با احتیاط . بوسه‌ کوتاهی رو لب جیک کاشت . و به چشماش که نیمه باز بود نگا کرد . انگا میخواست به پسر اطمینان بده که همینجاست . حالا میتونی راحت بخوابی من همیشه پیشتم ...

"نیکی !"

جیک با صدای گرفته و خسته نیکیو صدا زد .

"بله هیونگ ؟"

" دوست دارم"

جیک گفت و از خستگی خوابش برد . نیکی جزئیات صورت هیونگشو از نظز گذروند و بوسه ای رو پیشونی پسر زد .

"من عاشقتم هیونگ "

.

.

-END-

Report Page