where shadows bloom .

where shadows bloom .

‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ arin ‌ ‌ ‌ ‌

از مرگ همسر عزیزش سال‌های زیادی می‌گذشت، دیگه حتي دقیق یادش نمی‌اومد آخرین باری که زندگی‌ش شبیه یه زندگی عادی گذشت؛ کی بود .

تنها دارایی‌ای که از جهان قبل از تاریکی براش باقی مونده بود، دختر کوچیک‌ترش، لیلی، بود .

لیلی عزیزش .

دختری که از همون بچگی، بیشتر از چیزی که باید، شبیه مادرش شده بود؛ چشم‌های درشت و گرد، موهای ابریشمیِ روشن و موج‌دار، پوست سفید و اون اخلاق مهربونی که حتی وقتی ناراحت بود هم نمی‌تونست زیاد اخم کنه .

مرد هر بار که به صورت لیلی نگاه می‌کرد، یه جورایی یونجین رو می‌دید، همون چشم‌ها، همون موها، حتی بعضی وقت‌ها همون مدل لبخند زدن .. از نظرش، تمام این ویژگی‌ها متعلق به یونجین عزیزش بود .

روزی که یونجین رو از دست داد، تقریباً سه روز از به دنیا اومدن لیلی گذشته بود، فقط سه روز .

لیلی هنوز اون‌قدر کوچیک و نحیف بود که وقتی بغلش می‌کردی، انگار یه عروسک پارچه‌ای سبک رو توی دستت گرفتی . یونجین اما عاشقش بود، تمام سه روزی که بعد از تولدش فرصت داشت، تقریباً از دخترش جدا نمی‌شد . لیلی رو بغل می‌کرد، به صورتش نگاه می‌کرد و برای هر حرکت کوچیکش ذوق می‌کرد، سه روز بعد .. همه‌چیز خراب شد .


تقریباً دو سال رو صرف غصه خوردن کرد، دو سالی که بیشترش رو حتی خودش هم درست یادش نمی‌اومد .

لیلی اون مدت پیش پدربزرگ و مادربزرگ مهربونش موند تا حداقل نبود خانواده، نبود مادر و حال خراب پدرش، همه با هم روی سر یه بچه‌ی کوچیک خراب نشن . بعد از دو سال بالاخره تونست خودش رو جمع‌وجور کنه . نه اینکه یهو خوب شده باشه، فقط فهمیده بود دیگه نمی‌تونه همون‌جا بمونه، باید بلند می‌شد، باید کار می‌کرد، باید برای لیلی پدر می‌موند .

و دقیقاً از همون‌جا بود که ورژن کوچیک یونجین، یعنی لیلی، کم‌کم وارد زندگی واقعی‌ش شد .

سه سال گذشت‌و توی همین سه سال، لیلی تبدیل شد به تمام سرمایه‌ش، تمام چیزی که داشت، تمام چیزی که می‌خواست داشته باشه . 

پنج سال از مرگ یونجین می‌گذشت و مرد دیگه علاقه‌ای به همسر فوت‌شده‌ش نداشت، نه اینکه فراموشش کرده باشه، فقط علاقه‌ش دیگه شبیه قبل نبود، بیشتر از یه عشق قدیمی، تبدیل شده بود به یه عادت، یه اسم توی گذشته، یه عکس توی قاب .

یه سری خاطره که بعضی وقت‌ها اتفاقی از گوشه‌ی ذهنش رد می‌شدن و بعد دوباره برمی‌گشتن سر جاشون .

کارش رو شروع کرده بود، خیلی‌هم جدی انجامش داد، وقت‌هاش رو برای لیلی گذاشته بود، هر وقتی که می‌تونست، صبحونه درست کردن، رسوندنش، خرید کردن، بازی کردن، کمک توی نقاشی، قصه خوندن قبل خواب .. اون‌قدر بلافاصله‌های مختلف توی زندگی‌ش زیاد شده بود که دیگه وقت نمی‌کرد به چیز دیگه‌ای فکر کنه‌و شاید همین بهترین حالت برای خودش بود .

امروز اما یه روز متفاوت بود، اولین روزی که قرار بود به عنوان استاد شیمی قدم بذاره توی یکی از دانشگاه‌های معروف کانادا .

یه شروع جدید، یه محیط جدید، یه شغل جدید، و البته .. یه مشکل کوچیک؛ لیلی .

دختر کوچولوی پنج‌ساله‌ای که بالاخره، بعد از کلی حرف زدن و قول بستنی و شکلات، قبول کرده بود چند ساعت اول روز رو توی مهدکودک با هم‌سن‌وسال‌های خودش بگذرونه .



صبح هنوز کامل روشن نشده بود . نور سرد و کم‌رنگی از پنجره‌های بزرگ اتاق می‌اومد تو و روی کف اتاق پخش می‌شد . لیلی جلوی آینه نشسته بود و با قیافه‌ای کاملا جدی به انعکاس خودش نگاه می‌کرد . مرد پشت سرش ایستاده بود و داشت موهای موج‌دارش رو مرتب می‌کرد . یه دسته از موها رو می‌گرفت‌و شونه می‌زد، دوباره یه دسته دیگه از موها می‌پرید بیرون .

+ لیلی، سرتو تکون نده

*‌ تکون نمی‌دم !!

+ داری تکون می‌دی

*‌ نه !!

+ لیلی ؟

دخترک توی آینه نگاهش کرد و سوبین بهش خندید و لیلی دوباره سرش رو تکون داد و سوبین بالاخره موهاش رو جمع کرد و روبان کوچیک رو بست و بعد چند قدم عقب رفت، از سر تا پای دخترش رو نگاه کرد .

لباسش مرتب بود، یقه‌ش اذیتش نمی‌کرد، کفش‌هاش هم اندازه بودن و کیف کوچیکش کنار تخت آماده بود.

+ کفشت اذیتت نمی‌کنه ؟

*‌ نه

+ لباست ؟

*‌ نه

+ موهات ؟

*‌ نه

+ شکمت ؟

*‌ بابا ؟؟ زیادی سوال می‌پرسی 

+ خب باباتم.


لیلی چند ثانیه به خودش توی آینه نگاه کرد، بعد خیلی آروم پرسید .. 

*‌ خوشگل شدم ؟ مثل مامان ؟


این بار سوبین کمی مکث کرد، چیزی وسط سینه‌ش لرزید بعد دستش رو گذاشت روی سر دخترش .

+ البته ..


لیلی با رضایت سرش رو‌ تکون داد، همون لحظه صدای در اومد، در باز شد و یکی از خدمه وارد اتاق شد، بعد از خم کردن سرش جلوی سوبین، نگاهش رو به لیلی داد .

“ ‌همون‌طور که درخواست کرده بودید، براتون چای سیب گذاشتم، بانوی جوان 


سیدنی خدمتکار موردعلاقه‌ی لیلی بود، یا به قول خودش، “ بهترین دوست بزرگسال من “، سوبین کیف کوچیک لیلی رو از دست سیدنی گرفت، بعد دست دخترش رو گرفت و با هم از اتاق بیرون رفتن .



چند دقیقه بعد، جلوی در خونه بودن، راننده‌ی شخصی‌شون مثل همیشه دقیق و سر ساعت دم در ایستاده بود و ماشین هم آماده بود . راننده با دیدن سوبین جلو اومد .

“ آقا، ماشین آمادست


سوبین حتی سمت ماشین هم نگاه نکرد، فقط کیف لیلی رو برداشت و از کنار ماشین رد شد، راننده چند لحظه مات موند، سوبین دستش رو بالا اورد، تقریباً باهاش بای‌بای کرد .

+ امروز فرشته‌م رو خودم می‌برم

راننده لبخند کوچیکی زد و سرش رو تکون داد، لیلی اما توی بغل پدرش حسابی ذوق کرده بود، دست‌هاش رو دور گردن سوبین حلقه کرده بود . سوبین هم یه بوسه‌ی کوچیک روی دستش زد .

+ آب‌نبات می‌خوای؟

*‌ میشه لطفا ؟

+ با کمال میل، پرنسس خانم 


چند قدم جلوتر لیلی رو آروم کنار پیاده‌رو روی زمین گذاشت، دستش رو داخل جیب کت برد و یه آب‌نبات بیرون اورد، لیلی با چشم‌های درشتش خیره شده بود بهش، سوبین بسته رو باز کرد .

+ بفرما 


اما درست همون لحظه، یه نفر با سرعت از کنار پیاده‌رو رد شد و ناگهان ایستاد، سوبین حتی نفهمید چی شد، فقط حس کرد دو دست سبک روی قفسه‌ی سینه‌ش قرار گرفت ، سرش رو بالا اورد و یه پسر جوون جلوش ایستاده بود، هدفون دور گردنش بود، موهاش کمی به‌هم ریخته بود، صورتش هم برخلاف ظاهر مرتبش، اصلاً سرحال به نظر نمی‌رسید .

-‌ می‌خوای از یه بچه سواستفاده کني ؟؟ 

اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد، نگاهش بود، مستقیم به لیلی نگاه می‌کرد، خیلی نگران، واقعاً نگران .

-‌ خوبي ؟؟ چیزی شده ؟؟

آبنبات از دست سوبین افتاده بود و روی آسفالت خیس چند سانتی‌متر اون‌طرف‌تر غلت خورده بود، پسر خم شد، اول موهای لیلی رو کنار زد، بعد صورتش رو نگاه کرد، ونه‌هاش رو، چشم‌هاش رو، حتی دست‌های کوچیکش رو، انگار می‌خواست مطمئن بشه هیچ اتفاقی براش نیفتاده . 

سوبین چند ثانیه فقط نگاهش کرد، اصلاً نمی‌فهمید این بشر کیه و چرا وسط پیاده‌رو داره دخترش رو معاینه می‌کنه.، بعد نگاهش افتاد به آبنبات، اون رو برداشت، و بدون هیچ مکثی پرت کرد روی زمین .

*‌ عمو خوبی ؟

-‌ چی ؟

پسر بالاخره چیزی گفت، اما سوبین درست متوجه نشد، چون توی همون لحظه لیلی سرش رو بالا اورد و با چشم‌های گرد و متعجبش به پسر خیره شد، سوبین تازه به خودش اومد، لافاصله خم شد، دست‌هاش رو زیر بغل لیلی گذاشت و بلندش کرد، دختر کوچیک خودش رو توی بغل پدر جمع کرد، سوبین نگاهش رو دوخت به پسر روبه‌رو .

+ ایشون دخترمه


پسر انگار تازه متوجه شده بود چه گندی زده، چشم‌هاش گرد شد، بعد صورتش آروم‌آروم قرمز شد، نگاهش رو پایین انداخت حتی چند لحظه سکوت کرد .

-‌ اوه ..

-‌ فقط نگران شدم، ببخشید 


سوبین هنوز اخم داشت، نه فقط به‌خاطر خودش، لیلی داشت با یه قیافه‌ی ناراحت به جایی نگاه می‌کرد که آبنباتش افتاده بود، و سوبین دقیقاً می‌دونست الان توی ذهن دخترش چی می‌گذره، آبنبات، فقط آبنبات، پسر جوون هم ظاهراً متوجه شد، یه نگاه کوتاه به زمین انداخت، بعد دوباره به لیلی نگاه کرد . سوبین نفسش رو با حرص بیرون داد .


+ از دست این تینیجر ها .

لیلی رو توی بغلش جابه‌جا کرد و دست کوچیکش رو گرفت، بعد راه افتاد، پسر همون‌جا موند، چند دقیقه بعد، سوبین و لیلی دوباره راه افتاده بودن، لیلی هنوز ساکت بود، سوبین از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد . 

+ ناراحتی ؟

*‌ نه، اون آقاهه بد بود ؟؟ 

+ نمی‌دونم 

*‌ ولی آبنباتمو انداخت


دست دخترش رو محکم‌تر گرفت و به سمت مهدکودک راه افتاد، هوا هنوز بوی بارون می‌داد، خیابون شلوغ‌تر شده بود، مردم یکی‌یکی داشتن برای شروع روزشون می‌رفتن، و سوبین، وسط اون همه آدم، اصلاً خبر نداشت پسری که همین چند دقیقه پیش به‌خاطر یه سوءتفاهم آبنبات دخترش رو پرت کرده بود، قرار نیست برای مدت زیادی فقط یه غریبه‌ی وسط خیابون باقی بمونه، چون چند ساعت دیگه ..


Report Page