when i'm with you

when i'm with you


با تهیون به جا نشسته بودند و داشتن لایو استریم برند(گلدن)سوبین رو میدیدن. با دیدن ارقام که سولد اوت شده بود پوزخند بومگیو پر رنگ تر شد. و اونم کمتر از بیست چهار ساعت. هر کی بعد از دیدن موفقیت برند( گلدن)با حضور جنی مطمئن میشد که بومگیو با تمدید نکردن با جنی بزرگترین اشتباه رو کرده.

تهیون: باورت میشه سه میلیون محصول رو فروختن اونم فقط بعد از ده ساعت.

 بومگیو: نگو بهشون حسادت کردی کانگ؟

 تهیون: معلومه که حسودی کردم اون رکورد قبلی که مال ما بود رو شکست. میترسم هیونگ ما نتونیم حتی دو میلیون محصول رو بفروشیم.

 بومگیو: دیوونه ای پسررر ما ده میلیون محصول رو اماده کردیم و مطمئن باش کمتر از بیست چهار ساعت تموم محصول ها فروش میره.

 تهیون: تو زیادی به این سفیر جدید اعتماد داری.

 بومگیو: دارم و مطمئنم ما قراره اینبار تاریخ ساز بشیم.

 تهیون: امیدوارم حق با تو باشه هیونگ وگرنه ورشکسته شدیم... وسایل تو با خودت آوردی.

 بومگیو: اره الانم باید حرکت کنم یه ساعت بعد پروازمه. نمیخوام از دستش بدم. سایت رو بستین؟ 

 تهیون: اره یه ساعت قبل بهشون گفتم بسته کنه. هیسونگ توی فرودگاه میاد دنبالت. همه کارا حله فقط یه بار دیگه خودت چک شون کن. 

بومگیو: نگران نباش تهیون پس فردا قراره روزی بزرگی واسمون باشه.

تهیون: یونجون خبر داره. 

بومگیو: اره دیشب بهش گفتم. من رفتم اینجا رو بهت سپردم.

تهیون بومگیو رو در آغوش کشید و ازش خداحافظی کرد. قرار بود با راننده به فرودگاه بره. ولی توی پارکینگ وقتی بجای راننده، یونجون رو دید بدون یه لحظه تردید خودش رو بهش رسوند و توی آغوش گرمش فرو رفت. نفس عمیقی از عطر شنل یونجون گرفت و محکم تر بغلش کرد. از همین الان دلش برای یونجون تنگ شده بود. 

یونجون: دلم برات تنگ میشه.

بومگیو: منم. ولی زود برمیگردم. 

یونجون: بهتره بریم با این ترافیک امیدوارم دیرت نشه. 

در ماشین رو برای بومگیو باز کرد وقتی بومگیو نشست در و بست و چمدون کوچک بومگیو رو توی صندوق عقب گذاشت. بعد سمت در راننده رفت و خودش هم نشست. بومگیو در تمام مدتی که داشتن به سمت فرودگاه میرفتن گاهی به دستای قفل شده هم و گاهی هم به صورت یونجون زل میزد. یونجون هم نگاهش رو با لبخند یا نیم نگاه جواب میداد. وقتی وارد پارکینگ فرودگاه شدند. هنوز یه ربع وقت داشتن، هر دوشون در سکوت بهم دیگه نگاه کردند. هیچکدوم شون نفهمیدن چیشد وقتی به خودشون اومدند. داشتن همو سخت میبوسیدن و به نفس نفس افتادن. یونجون پیشونی اش رو به پیشونی بومگیو تکیه داد و عطر بدن بومگیو رو عمیق نفس کشید.

یونجون: نمیشه نری؟ من فکر نکنم بتونم دوریتو تحمل کنم.

بومگیو: نمیتونم مجبورم به عنوان ریس برند اونجا باشم.

ولی قول میدم زودتر کارام رو تموم کنم و برگردم. میدونی که منم نمیتونم زیاد ازت دور باشم.

یونجون: مراقب خودت باش. وقتی رسیدی بهم زنگ بزن.

بومگیو: توهم مراقب خودت باش. دوست دارم.

یونجون: ولی من عاشقتم.

سخت بود جدا شدن از همدیگه ولی مجبور بودند. یونجون برای قرارداد جدید سرمایه گذاری مجبور بود که سئول بمونه و بومگیو باید میرفت میلان تا هم فروشگاه اش رو افتتاح کنه هم اونجا بود که سفیر جدیدش رو اعلان میکرد


بعد از چهارده ساعت بلاخره به میلان رسید، ساعتش به وقت کره بود و ساعت پنج صبح بود و الان توی میلان ساعت ۹ شب بود برای همین وقتی سوار ماشین با هیسونگ شد به یونجون فقط پیام ماند تا اگه خوابه بیدار نشه. تا رفتن با خونه هیسونگ گزارش تموم کار هایی که تا الان کرده بود را داد و بعد گفتن اینکه سفیر جدید هم اومده و در هتل مستقر شده، لبخند خسته ای زد.

بومگیو: خسته نباشی هیسونگ بعد از موفقیت مون یه هفته مرخصی با حقوق ردیف میکنم برات. 

هیسونگ: ممنون آقای چوی.

وقتی وارد آپارتمان هیسونگ شدند بومگیو یه راست رفت حموم، وقتی از حموم بیرون شد. با لبخند به هیسونگ نگاه کرد که با خستگی که داشت ازش پرسید چی براش سفارش بده. گرسنه اش نبود و به هیسونگ گفت که نمیخوره و میخواد استراحت کنه.

فردا با تهیون کارا رو راست ریست کرد هشت ساعت اختلاف ساعت کار رو مشکل میکرد ولی اونا مصمم بودند تا مثل همیشه کاراشون رو بی نقص انجام بدن. بومگیو کت و شلوار سیاهش رو پوشید. موهاش رو استایلست درست کرد. و وارد فروشگاه شد و همه چی رو چک کرد. بعد از یه ساعت که مطمئن شد به سمت سفیر جدید برندش رفت کسی که قرار بود برند(آورا گلام) رو موفق ترین برند کنه یا هم ورشکست. 

بومگیو: خوشحالم که بلاخره تونستم از نزدیک بیبینم تون کیم تهیونگ شی.

تهیونگ: همچنان چوی بومگیو شی. خوشحالم از اینکه منو انتخاب کردین.

 بومگیو: خوب قراره تا ده دقیقه دیگه برنامه شروع بشه آماده هستین؟ 

تهیونگ: خیلی زیاد منتظر این لحظه بودم. آماده تر از همیشه ام.

ده دقیقه بعد همه در کنار در فروشگاه ایستاده بودند. چند دقیقه قبل اعلام شده بود که تهیونگ سفیر رسمی برند آرایشی و بهداشتی( آورا گلام) است و این خبر مثل بمب توی تموم فضای مجازی ترکید. و وقتی که بلاخره فروشگاه رو افتتاح کردند. پنج میلیون محصولات قبل از پنج ساعت سولد اوت شد. و توی کمتر از بیست چهار ساعت ده میلیون محصول کامل سولد اوت شد. فروشگاه با واکنش های زیادی از طرف همه روبه‌رو شد. 

 تهیون: هیووونگگگگگگگ. تونستیممممم. تموم محصولات به فروش رفت باورت میشه...

بومگیو: من که بهت گفته بودم. کجایی؟ 

تهیون: تازه کارم تموم شد و قراره با کای جشن بگیریم.

بومگیو: یونجون هیونگ باهاتون نمیاد.

تهیون: نه گفت میخواد با تو جشن بگیره‌. کای میگه داره تموم کاراش رو پیش پیش انجام میده. تا وقتی تو اومدی از کنارت جم نخوره.

بومگیو: خوش بگذره بهت. به کای هم سلام برسون.

تهیون: مراقب خودت باش فعلا.


وکیل کیم: تصمیم تون رو گرفتین؟ 

چوی دان ته: اره توی جشن میخوام جشن اعلام کنم تو کارهاش رو ردیف کن.

وکیل: با آقای سوبین و بومگیو چی وقت حرف میزنین.

چوی دان ته: وقتی بومگیو از میلان برگشت حرف میزنم باهاش و با سوبین هم بعد از اینکه بومگیو قبول کرد.

وکیل: پس من دیگه برم تا به کار ها برسم.

وقتی وکیل کیم از اتاقش بیرون شد چوی دان ته به عکس چهار تایی شون خیره شد. توی عکس خودش و همسرش رو مبل نشسته بودند و هر دو پسراش بالای مبل ایستاده بودند. یادشه اون روز ها خانواده خوشبختی بودند حداقل بنظر خودش که بودند. اون همیشه به سوبین علاقه خاصی داشت شاید چون هر کاری که بهش میگفت رو انجام میداد ولی بومگیو از همون کودکی لجباز و یه دنده بود و عاشق سرپیچی از حرف هاش. حتی الان هم نمیدونست که بومگیو قبول میکنه که جانشینش باشه یا نه و سوبین اون حتما از باباش ناراحت میشد. ولی دان ته میخواست فقط شرکت رو به کسی بده که بتونه اونو به جایی برسونه که خودش نتونست برسونه. و میدونست اون شخص سوبین نیست بلکه بومگیو هست.





 



Report Page