when i'm with you
یه روز کامل رو بدون دیدن بومگیو سپری کرد و یکی از سخت ترین کار هایی ممکن بود. بعد از دیدن بومگیو و وقت گذرندان باهاش احساساتش عمیق تر شده بود. با اینکه احمقانه بود ولی به قدر وابسته پسر شده بود که حتی نمیتونست یه روز رو بیخیر از اون پسر سپری کنه. برای همین به جونگوون سپرد تا پیدا کنه که بومگیو کجا رفته و وقتی که فهمید بدون فکری بدون چمدون با یه لباس گرم که همون رو هم لحظه آخری تعویض کرد راهی ججو شد. نیم ساعتی بود که از دور بومگیو رو نگاه کرد با اینکه به خودش قول داده بود فقط از دور بیبنتش ولی نتونست بهش نزدیک شد و وقتی چشمای بسته اون پسر رو دید غرق همون آرامشی که همیشه وقتی کنار بومگیو بود شد. جلوش نشست و بهش نگاه کرد، دلش برای این پسر تنگ شده بود انقدر که اصلا متوجه چشمای باز بومگیو نشد و وقتی اون پسر خودش رو توی آغوشش انداخت به خودش اومد به سختی تعادل خود را حفظ کرد تا نیفته و خواست بومگیو رو متقابلا بغل کنه که با شنیدن حرفش شوک زده همونجور موند.
بومگیو: دوست دارم هیونگ.
دستاش کنار بدنش موند و دهنش نیمه باز بود و قلبش پر توان تر از زمانی که بومگیو رو دیده بود میزد. وقتی حس کرد سر شانه اش خیس شده به خودش اومد اون پسر توی آغوشش داشت گریه میکرد و یونجون رو از شوک اون اعتراف به خودش اومد. ومحکتر اون پسر رو توی آغوشش گرفت.
بومگیو اون خودش هم دلیل گریه هاش رو نمیفهمید. نمیدونست گریه هاش بخاطر دلتنگی اش هست، یا بخاطر ترس از اینکه یونجون ردش کنه. اره اون میترسید که یونجون بخواد ردش کنه و فهمید دلیل گریه هاش همینه. با صدای آرام یونجون به خودش اومد. یونجون محکمتر از خودش اونو بغل کرده بود و با یه دست کمرش و با دست دیگه اش موهاش رو نوازش میکرد. گریه بومگیو شدید تر شد و محکتر بهش چسپید تا اگه یونجون بخواد ترکش کنه مانع بشه. ده دقیقه بعد گریه هایی بومگیو کمتر شد و بعد کلا قطع شد. بوسه هایی نرمی که یونجون روی موهاش میذاشت آرامش رو به تموم بدنش هدیه میداد. و باعث شد خمیازه بکشه اون از دیروز تا حالا نتونست چشم روی هم بزاره و تا الان بیدار بود. متوجه شد که افتاب طلوع کرده و اون انقدر گریه کرد که ندیدتش، ولی به بغل گرم یونجون ندیدن طلوع خورشید می ارزید. با دستاش چشماش رو مالید که صدای تک خنده یونجون رو شنید. یه مشت اروم روی شونه اش زد که خنده یونجون عمیق تر و بلند تر شد. بومگیو ازش جدا شد و به زمین نگاه کرد. خجالت میکشید که جلو یونجون گریه کرده اون توی تموم عمرش فقط جلو تهیون اونم توی اون بیمارستان لعنتی گریه کرده بود و الان کنار یونجون.
یونجون به بومگیو که نگاهش رو به زمین داده بود زل زد. با دستش چانه بومگیو رو گرفت و سرش رو بلند کرد. اما چشمایی بومگیو به هر جایی نگاه میکرد جز یونجون.
یونجون: گیو بهم نگاه کن.
بومگیو: ......
یونجون: لطفااااا..
بومگیو آهسته نگاهش رو به چشمای زیبای یونجون داد و ناخواسته لبخندی زد. که از چشمای یونجون دور نموند. و جوابش رو با لبخند محوی داد.
یونجون: تو چند دقیقه قبل چی گفتی.
بومگیو برعکس همیشه نگاهش رو از یونجون نگرفت به خودش شجاعت داد و دستای یونجون رو گرفت و آهسته به سمت لب هاش برد و بوسه زد. بعد همون دستش رو محکم توی دستش گرفت.
بومگیو: من اون شب توی کلاب رو یادم اومد.
یونجون برای بار دوم شوکه شد. فهمید دلیل فرارش رو و ترسید از اینکه بومگیو فکر اشتباهی کرده باشه برای همین تند تند شروع به حرف زدن کرد.
یونجون: گیو من میخواستم بهت بگم اما میترسیدم توی فکر کنی من با هدفی بهت نزدیک شدم. من میترسیدم اگه بهت بگم فرار کنی ازم و .....
با بوسه که بومگیو به لب هاش زد ساکت شد و بهش نگاه کرد. با لبخند گفت.
بومگیو: آروم باش هیونگ، نفس بگیر یه لحظه.
بومگیو: من وقتی اون شب رو یادم اومد. حتی یه لحظه هم فکر نکردم که تو با هدفی بهم نزدیک شده باشی.
یونجون: پس چرا ازم فرار کردی.؟
بومگیو: من فقط خجالت میکشیدم ازت.
یونجون: خجالت واسه چی؟
بومگیو: هیونگ تو دیدی من واسه چی به اون کلاب اومده بودم بعد توی آغوش اون پسره منو دیدی، بعدشم وقتی یاد حرفتم میوفتادم....
یه قطره اشک از چشماش افتاد و یونجون دوباره بغلش کرد و موهاش رو نوازش کرد.
یونجون: هی بهش فکر نکن. جاش به این فکر کن اگه اون شب نیومده بودی کلاب منو نمیدیدی. و اینجا الان توی آغوشم نبودی.
همون جور توی آغوش یونجون موند که بازهم خمیازه کشید، و یونجون اونو از خودش جدا کرد. وقتی به چشمای سرخ بومگیو نگاه کرد آهی کشید مطمئن شد اون پسر هم مثل خودش شب رو اصلا نخوابیده.
یونجون: خوابت میاد؟
بومگیو: اوهوم. دیشب اصلا نتونستم بخوابم.
یونجون: چرا.؟
بومگیو: فکر کنم به اغوشت عادت کردم.
یونجون از جاش بلند شد و دستش رو به سمت بومگیو دراز کرد، بومگیو هم دستش رو گرفت و بلند شد هر دوشون لباس هاشون رو که ماسه ها بهش چسپیده بود تکوندن. یونجون لبخندی زد و یه دفعه ای بومگیو رو از زمین بلند کرد و براید استایل بغل کرد بومگیو جیغ خفه ای کشید و با مشت به شونه یونجون زد.
بومگیو: هییی نمیتونی قبلش یه خبری بدی تا من شوکه نشم. و جیغ نکشم.
یونجون: نچ.. لذتش توی همون جیغ توست.
بومگیو هم لبخندی زد و آهسته گونه یونجون رو بوسید. و به سمت ویلای که بومگیو کرایه کرده بود رفتند. در اتاق رو با کارتش باز کردند و وارد خونه شدند. وقتی در بسته شد هر دوشون بدون کدوم حرفی شروع به بوسیدن لب های هم کردند. بوسه شون پر از حس هایی بود که تویی اون یه روز تجربه کرده بودند. پر از دلتنگی، پر از ترس، پر از دلشوره، و پر از عشق همون جور که همو میبوسیدند به سمت اتاق بومگیو رفتند. جایی انتظار یه رابطه پر شور دیگه منتظر شون بود.
هر دو نفس نفس میزدند. یونجون خودش رو کنار بومگیو انداخت و اونو توی آغوشش کشید بعد از دوبار به ارگاسم رسیدن هر دوشون خسته بودند. بومگیو چشماش از خسته گی باز نمیشد اما لبخندش روی لب هاش بود. یونجون بوسه دیگری از لب هاش گرفت و دست هاشون رو قفل هم کردند. وقتی لب هاشون از هم جدا شدند. یونجون به حرف اومد.
یونجون: تو لب ساحل بهم چی گفتی گیو.
بومگیو فهمید یونجون راجع به چی حرف میزنه. پس تظاهر نکرد که منظورش رو نفهمیده.
بومگیو: من دوست دارم هیونگ خیلی زیاد.
یونجون: ولی من دوست ندارم گیو.
بومگیو سکوت کرد و چشماش رو بست میخواست دستش رو ول کنه که یونجون محکمتر گرفتش.
یونجون: من عاشقتم گیو. من عاشقتم..