چه باید کرد؟
جامعه نوشورای سردبیری: دو پرسش مهم در ذهن بسیاری از ما و برخی همراهانِ پرسشگرمان هست: عاقبت این اوضاع چیست و چگونه نمایان خواهد شد و نتیجهاش چه میشود و، باید چه کنیم تا پاسخِ این پرسشها به خیر باشد!
راستش اینها پرسشهایی بنیادین با پاسخهای مشروحاند که بخش اعظم مطالب «جامعه نو» در سالهای اخیر صرف یافتن پاسخ آنها شده است. بااینحال تلاش میکنیم دوباره مختصرترین پاسخِ ممکن را عرضه کنیم.
حکومتِ کنونی بر مبنای یک هیجان ملی و در حالتی انقلابی شکل گرفته است و هرچند تلاش کرده در زمان تولد از الگویهای دموکراتیکِ خود تبعیت کند و میثاقی ملی (قانون اساسی) پدید آورد تا چرخِ کشور بر سازوکار آن بگردد، اما نه بر این پیمان مانده است و نه اگر به فرض محال میماند، میتوانست جلوی رشدِ هستۀ تلخی را که در آن جاسازی شده بود بگیرد. نمیتوانست جلوی رشد ماهیتِ فرقهای و استبدادخیز و ناهمخوانِ آن را با جهان امروز بگیرد. بههرحال و پس از حدود ۴۴ سال ما اکنون اینجاییم: حکومتی تمامیتخواه، مبتنی بر زور، سرشار از خطا و سرکش در پاسخگویی.
اما میتوانستیم آن را با داشتن همین صفات توجیه کنیم و حتی پذیرا باشیم! مگر تاریخِ ایران سرشار از شاهانِ مستبد و سرکش در پاسخگویی نبوده است؟
میتوانستیم به یک شرط؛ به این شرط که توسعهگرا میبود، فساد از سر و پایش نمیریخت و منافع ملی را پاس میداشت. هیچکدام از اینها نبود و نیست و دلیلش کارنامۀ پیشِ روست. اقتصادی فروپاشیده با نرخ رشد منفی، مبتلا به نازایی و انواع بیماریهای اقتصادی، جدا افتاده از جهان، جامعهای افتاده به شیبِ تندِ سلطۀ فقر و، رویاروی چشماندازی مخوف! بحثِ بسیاری این است که ونزوئلایی میشویم یا نه!
به همین خاطراست که درجبینِ حکومت، نورِعافیت دیده نمیشود ویک چیزهایی بایدتغییر کند. این همان «چه میشود» است که گفتیم: بینِ ناظران اختلافی دربارۀ اینکه این وضع دوام ندارد نیست اما دربارۀ اینکه «چگونه» رخ میدهد و«چه باید کرد» اختلاف است.
کلیتِ دیدگاههای موجود دربارۀ چگونگی تغییر، دومسیر پیش پای ایرانیان میگذارد: اول اینکه تجمیع بحرانها وناتوانیِ حکومت درادامۀ مسیرکنونی، آن را به سازشی داخلی وتن دادن به حداقلی ازتغییر وادار میکند: تغییر درسازوکارِ حکمرانی وقانون اساسی. این البته مسیری شناخته شده است. معمولاً حکومتهای بسیاری توانستهاند در روندِ جانشینی تغییر ریل بدهند واصلاحات ساختاری وحقوقی را ازسر بگذرانند که ما اسمِ آن را «مسیر اسپانیایی» میگذاریم. قبلاً دربارۀ نیروهای پیشرانۀ این تحول که تراکم بحرانهای درونی و همچنین محافظهکار شدنِ بورژوازی نوپدید حکومتی است مشروح نوشتهایم. این نیروهای درونی معمولاً سوار برفشار ازپایینِ اجتماع، تحولِ اصلاحیِ ضروری را، برای تداوم رژیم پیش میبرند. درتشریح وضعیتِ کشور ما، معمولاً به ترکیبِ نیروها توجه نمیشود و فرض براین است که فشارِ اصلاحطلبی از پایین، میتواند درصورت تراکم، به اصلاحاتی در حدِ عقبنشینیِ استبداد وتسلیم شدن برای زدودنِ ابعادِ دیکتاتورسازِ قانون اساسی منجر شود (تلقی طیف آقای تاجزاده). این تلقیِ به ناچار و همراه با دعای خیر و امیدواری، از سوی بسیاری با ناباوری به امکان همراه میشود. اختلافات دیدگاههای مشابه (مثلاً حجاریان) با این تلقی را نیز باید عمدتاً تاکتیکی دانست. بههرحال، فرض بر این است که در صورت تداوم عمر نظام، روزی برآیندِ بحرانها و نیروهای داخلی و خارجیِ (اجتماعی) سیستم، به تغییراتی معنادار در ساختار حقوقی و سپس حقیقی آن منجر شود و مسیر کشور را تغییر دهد.
مشروط بودنِ این جملۀ آخرزایندۀ مسیردوم است؛ مسیری که به تغییرِ بنیادینِ سیستم منجر میشود. این مسیرکه امکانِ آن بیشتراست بر دوعاملِ فقدانِ نیروهای تحولخواهِ درونیِ سیستم و ازبین رفتنِ توانِ اصلاحی (امتناع مسیر برگشت) استواراست. وقتی ساختار و پیکرۀ حقیقی چنان تحول یافته است که از داخل سیستم مخالفت باسیاست وعملش ممکن نیست وتراکم بحرانها چنان است که نمیتوان راهی برای کاهشِ آنها یافت (مانند اوضاع اقتصادیِ از دست در رفتۀ ایران)، سیستم نمیتواند درمسیرِ اصلاحی قرار گیرد ومانند موشکی که ازمسیر خارج شده، سرانجامش فقط سقوط خواهد بود. نیازی به نیرویِ براندازِ استخوانداری هم ندارد. آشوب درتصمیمگیری واقتصاد واجتماع وشورش واعتصاب و ناآرامیهای منطقهای، میتواند نقطۀ پایانِ چنین سیستمهایی باشد؛ بدون آنکه راهبر و پیشوای ازپیش معینی در کار باشد (و این موضوع، پرسش بسیاری ازهمراهان است). پیدایشِ نوعِ تازهای از حکومتِ اقتدارگرای حافظِ نظم و منافع یا همان ظهورِ بناپارتیسم، یکی از نتایجِ محتملِ چنین نوعی از ناکآوت شدنِ حکومت است. متأسفانه این اولین امکانی است که در آن روز پیش پای کشوراست والبته با تأسفِ بیشتر باید گفت اگر رخ ندهد از بداقبالی است: در برابرِ تضعیف کشور و زوالِ قدرتِ مرکزی که منجر به فروپاشی توسط نیروهای گریز از مرکز کنونی میشود، تن سپردن به سلطۀ یک اقتدارگرا، ارجح است. مثالِ تاریخیِ این وضعیت، داستانِ ظهورِ رضاخان بهعنوان نیروی نجاتبخش در پایان حکومتِ پوسیدۀ قاجار است. فارغ از همۀ نقشها و سهمهای عواملِ داخلی و خارجی در تغییرِ شکل حکومت در ابتدای قرنی که در شرف پایان بود، اگر آن استبداد و نظمِ رضاخانی در اواخر جنگ جهانی اول به یکپارچگیِ ایران نینجامیده بود، بعید نبود مایک سایکس و فرانسوا پیکو خطکشِ خود را بردارند و بعد از تقسیمِ عثمانی، برای تقسیم به سراغ ایران هم بیایند. به همین علت است که برای ایران، مصیبتِ نوعی از بناپارتیسم از احتمالِ دیگر مفیدتر است؛ از فرضیۀ فروپاشی کشور در حد تجزیه!
برای بسیاری بعید مینماید پیوندهای تاریخی و فرهنگیِ ایرانیان (که تاکنون وحدت ملی آنها را تأمین کرده است) در برابر توفانی که منجر به تغییرِ احتمالیِ حکومت کنونی میشود طاقت نیاورد و درختِ تناورِ زبان و تمدن ایرانی فروافتادنی باشد (و چنین باد) اما واقعیت آن است که در زمینِ سوخته نمیتوان گرد آمد و اینکه ایران به سمتِ زمینِ سوخته شدن حرکت میکند بر کسی پوشیده نیست (به یاد بیاوریم که یکی از آقایان روزی لجبازانه گفت اگر ما برویم زمینِ سوختهای بیش باقی نمیگذاریم). پیوندها در زمین سوخته میسوزند و کرکسها تکافتادهها را میدرند. با روند فعلی، احتمالِ اینکه گفتیم ناچیز نیست.
واقع را بگوییم، نباید ناامید شد ولی هر روز احتمالِ رفتن از مسیرِ اولِ پیشگفته کمتر میشود. یادمان باشد که عمدهترین فاکتورِ امکانِ اصلاحپذیریِ حکومتها، موقعیتِ رابطهشان با ملت است. محمدرضا شاه راست میگفت که در آغاز اصلاحاتِ دیرهنگامش گفت «صدای انقلاب شما را شنیدم» اما دیر شنیده بود. حکومتی که حمایتِ ملت را نداشته باشد، نمیتواند چیزی را تغییر دهد و خودش هم بماند. بااینحال، حداقل بخشی از اصلاحطلبان به امیدِ اینکه بتوان به طریقی از این سرنوشتِ محتوم گریخت، کماکان بر امکانپذیر کردنِ اصلاحِ حکومت اصرار میکنند؛ هر چند به تحقیر و بدون درک انگیزهشان، آنها را استمرارطلب و حکومتی بخوانند!
دربارۀ اختلاف دیدگاه روشنفکران پیرامون اصلاحات، اصلاحات ساختاری، تقدم اصلاح ساختارِ حقیقی بر حقوقی و یا بالعکس و احتمال و امکان هر یک، داستان برمیگردد به ماهیتِ ژلهایِ حکومت در این نظام. چنانکه قبلاً توضیح دادهایم، هستۀ حکومت سخت و، عملکردِ آن ژلهای و شکلپذیر است: نوعی انطباقگراییِ سیاسیِ (political conformism) انفعالی در یک حکومت. در برابر روند رخدادها و فشارها و الزامات بیرونی و نتایج عملِ پیشینی خویش، انفعالی عمل میکند و خود را ناخوشنودانه انطباق میدهد ولی تغییری در ساختارِ تصمیمسازیاش نمیدهد. به این میگوییم ماهیت ژلهای با هستۀ سخت. بنابراین فشار فزاینده از پایینِ جامعه، ضرورتهای زمانه و الزاماتِ تداوم حکمرانی، میتواند به تغییراتی تدریجی منجر شود (نوع کاریکاتوریاش دولتِ امروزِ طالبان است). اینکه تراکمِ این تغییرات، حکومت و کشورِ ما را از شیبِ تندِ زوال برهاند و یا ترمزِ مؤثری از آن درنیاید، موضوعی است که زمان پاسخ آن را میدهد. نه بحث روشنفکری و نه پیشگوییهای پیامبرانه، نمیتواند فرجام آن را به ما بگوید تا ببینیم در کدام قایقِ نجات بنشینیم که خودش غرق نشود! بنابراین مجادلاتی از نوعِ تاجزاده ـ حجاریان عبث نیست (چون به ما نشان میدهند استراتژیهای پیشنهادیمان غالباً فضایی و بیارتباط با ممکنات است) اما راهی از میانهشان گشوده نمیشود.
بر همین سیاق، ما هم نمیتوانیم به پرسش آخر، به اینکه چه باید کرد پاسخی دقیق بدهیم. نمیتوان نسخهای پیچید. شاید بتوان نهی داشت؛ مثلاً به آنهایی که فاقد شناخت کافی از اعماق جامعهاند و به اصلاحطلبانِ هنوز امیدوار، ایرادِ ضدیت با انقلاب و براندازی میگیرند و یا به کسانی که سر از پا نشناخته و بیهیچ تردیدی بر طبلِ سرنگون کردنِ حکومت به هر قیمتی میکوبند. کشور ما امروز دو خصیصۀ منفی دارد: اول جامعۀ ملتهب اما بیسامان (فاقد استعدادِ تبدیلِ مطالبه به سازمان و حزب) و بیهدفِ تعریف شده و خردمندانه و، حکومتی با رفتار مستبدانه و نابخردانه در همۀ زمینهها. شاید بتوان چنین توصیه کرد که بگذاریم همۀ گرایشهای اصلاحطلب برای گریز از عاقبت شوم هر تلاشی بکنند و هر تعاملی که میتوانند بین حکومت و جامعه پدید آورند و بتوان ایدههایی را در جامعه ترویج کرد با این مضمون که روشِ مؤثرِ عمل در جامعهای با شرایط جامعۀ ما، پیگیری مطالبات روزمرۀ طبقاتی و قشری و گروهی با رویکردِ مسالمتآمیز از جانب پیکرههای شکلیافته و برخاسته از بطن جامعه است.