we still.. "p3"

we still.. "p3"

Writed by Terry


یونجون برگه‌های روی میز رو مرتب میکرد و زیر لب غر میزد. از کِی تاحالا دفترش انقدر نامرتب شده بود؟

صدای در به گوشش رسید، حتما آقای سئو برگه‌های قرارداد‌های جدید رو آورده بود.

- بفرما داخل.

سریع برای برگه‌های جدید جا باز کرد و اطرافش رو خلوت کرد.

هوف.. حالا ذهنش هم مرتب شد.

٫٫ سلام آقای چوی، میتونم کمی وقتتون رو بگیرم؟

این صدا.. صدای آقای سئو نبود. صدای هیچکدوم از اعضای انبار نبود

آشنا بود، اما برای آشنا بودن به نظر خیلی غریبه و دور می‌اومد.

سرش رو بلند کرد و با کانگ تهیون، عمیق‌ترین زخمِ قلبش چشم‌ تو چشم شد..

زبونش بند اومده بود، اصلا نمی‌تونست جلوی خیره شدن بهش رو بگیره و این به نظر تهیون رو آزار میداد!

- ته-یون..!!

٫٫ کانگ تهیون هستم، ویزیتور شرکت پخش تجهیزات پزشکیِgood life. به من گفتن باید با شما صحبت کنم، وقت دارید محصولاتمون رو بهتون معرفی کنم؟

چشم‌هاش مصمم بودن، سرد و جدی طوری که تا به‌حال ندیده بود.

اما، چرا تهیون از دیدن یونجون تعجب نکرد؟ چرا دستپاچه نشد؟!

این یعنی همه چیز برای اون انقدر بی اهمیت شده بود؟..

- بله.. بفرمایید

· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·

تهیون با آرامش محصولات رو به یونجون معرفی میکرد و یونجون بی‌توجه به محصولات به تهیون خیره شده بود.

از آخرین باری که اون رو دیده بود شِش سال گذشته بود درسته؟ عوض شده بود. بزرگ‌تر شده بود

مشخص بود که یه مرد بیست و پنج ساله شده و به درکِ خیلی از مسائل رسیده.

تهیون بی‌توجه به نگاه‌های خیره‌ی یونجون خونسرد به کارش ادامه میداد، اما این فقط چیزی بود که می‌خواست ازش دیده بشه..

اون خونسرد نبود، از درونش صدای فریادی می‌شنید که کنترلش دست خودش نبود.

٫٫ بابت قیمت این محصول هم میتون-

- دلم برات تنگ شده بود..

سکوتِ تهیون، خبر از فرو ریختن ساختمون‌های پوشالی‌ای که از خونسردیش ساخته بود میداد.

٫٫ من اینجا برای کار اومدم آقای چوی، پس ممنون میشم موقع کار حرف مسائل شخصی رو پیش نکشید!.

لحن تندی داشت، یونجون این رو " منم همینطور " ترجمه میکرد.

هر کسی که اینجا بود و شاهد رفتار یونجون میبود قطعا اون رو متوهم صدا میکرد، چون اون گیاه کوچیکی که همین حالا از امید تو دلش جوانه زده بود رو نمی‌تونست نادیده بگیره!.

تهیون ادامه داد، باید جدیتش رو حفظ میکرد وگرنه یونجون دست بردار نمیشد!

٫٫ ما برای مشتری‌های جدیدمون تخفیف-

- کِی میتونم با تهیون حرف بزنم؟ نه با ویزیتوری که اینجا نشسته و فقط از کار حرف میزنه!..

کاسه‌ی صبرِ تهیون آماده‌ی لبریز شدن بود، چون فشار زیادی رو روی خودش احساس میکرد.

بالاخره بعد از شِش سال حاضر شد به چشم‌های یونجون نگاه کنه.

تا این مدت نگاهش رو بالاتر از گونه‌ها و یقه‌ی لباسش نمی‌برد اما حالا دیگه وقتش بود.

باید با گوی‌های افسون کننده روبه‌رو میشد و مقاومت میکرد. مقاومت میکرد تا به زبون نیاره" منم دلم برات تنگ شده بود "..


- من باید بیشتر فکر کنم، شما می‌تونی کاتالوگت به همراه شماره‌ی شرکتتون رو بدید به من، من بعد از اینکه نیازهامون رو بررسی کردم باهاتون تماس میگیرم.

٫٫ ما فقط چند روز قراره اینجا بمونیم و زمانمون که تموم بشه بر می‌گردیم به شرکت اصلی و فکر نکنم زمانی برای تلف کردن داشته باشیم!

- پس شماره‌ی خودت رو بهم بده، تا شب بهت خبرشو میدم و برای کارهای خرید و پرداخت باهم هماهنگ کنیم!.

هنوز هم همونطور بود، پَست و پُررو..

قبول کرد، چاره‌ی دیگه‌ای نداشت. اون یونجون بود! اگر حالا اینکار رو نمی‌کرد از روش‌های کثیف‌تر شماره‌ش رو پیدا میکرد..

از بین برگه‌های روی میز یکی سالمش رو برداشت شماره‌ش رو روی اون نوشت.

اما هنوز یه چیزی برای یونجون عجیب بود، چطور ممکن بود بعد از شِش سال دیدار دوباره، تهیون انقدر خونسرد رفتار کنه و حتی ذره‌ای واکنش نشون نده؟

تمام این مدت بدنش منقبض بود، درست مثل کسایی که قصد مخفی کردن چیزی رو دارن..


- نگو که تو این چندسال فقط من بودم که تو فکر اون یکی بوده!

٫٫ علاقه‌ای ندارم به هر چیزی که تموم شده فکر کنم و وقتم رو هدر بدم.

- چرا انقدر عصبی‌ای تهیون! می‌دونی از آخرین باری که همو دیدیم چند سال گذشته اونوقت تو طوری رفتار میکنی که انگار همین دیروز باهم دعوا کردیم؟!

٫٫ من فقط و فقط میخوام ازت دور بمونم آقای چوی یونجون، پس لطفا بحثی که سالها ازش گذشته رو حالا باز نکن!.

- تو حق داری هر حسی که می‌خوای نسبت بهم داشته باشی از این بابت حرفی نمی‌زنم، ولی منم یه حقی دارم تهیون! از آخرین باری که ما، "ما" بودیم شِش سال گذشته و هردومون به دست روزگار عوض شدیم. می‌دونی من چقدر با یونجونی که تو می‌شناختی تغییر کردم؟!

٫٫ به من مربوط نیست و علاقه‌ای هم به دونستنش ندارم. حالا هم قرار نیست چیزی بین ما تغییر بکنه. ما هنوز مثل چند دقیقه قبل غریبه‌ایم

- هر اتفاقی‌ام که بی‌افته ما، هنوز "ما"ایم. این رو نمی‌بینی؟..


نگاه متفاوتِ یونجون، تهیون رو به باور کردنش ترغیب میکرد اما در عین حال به همون اندازه هم تهیون رو می‌ترسوند.

این نگاه، مثل نگاه‌هایی نبود که تا به حال از چشم‌های یونجون دیده بود. اون تغییر کرده بود، این رو به وضوح میشد دید و انکارش فایده‌ای نداشت

اما حالا باید چیکار میکرد؟ چون نگاهِ یونجون تغییر کرده بود باید بهش بر می‌گشت؟ باید بهشون فرصت "ما" بودنِ دوباره رو میداد؟

٫٫ من نمی‌خوام چیزی بینمون تغییر کنه. از زندگیم راضی‌ام، دوستای خودمو دارم و یکی هست که کنارش احساس امنیت میکنم. برگشتن تو به زندگی من فقط اوضاع رو برام سخت‌تر میکنه


- تو می‌دونستی من اینجام درسته؟ برای همین وقتی منو دیدی تعجب نکردی!

تهیون شماره رو جلوی یونجون گرفت، اصلا قصد نداشت به هیچکدوم از سوالاتش جواب بده

٫٫ بفرمایید، لطفا فقط برای کار با من تماس بگیرید

- می‌دونستم.. اون کسی که دیروز از انبار فرار کرد تو بودی آره؟!

مُچش گرفته شد. مغزش آژیر قرمز رو به صدا در آورده بود و هاله‌ای که از اعتماد به نفس پوشالی برای خودش ساخته بود روی بدنش شروع به تَرَک برداشتن کرده بود..

٫٫ من باید برم، کاتالوگ‌ها رو اینجا میذارم تا شب بهم خبر بدید خدانگهدار.

بدون اینکه فرصتی به یونجون برای سوال پیچ کردن بده از دفتر بیرون اومد و تا جایی که می‌تونست از اونجا دور شد..

· · ─────── ·𖥸· ─────── · ·


با صدای تلویزیون به خودش اومد و متوجه شد موقع تماشای فیلم کمدی با سوبین نباید حالت انقدر جدی به صورتش بگیره

سوبین می‌خندید و هر از گاهی ضربه‌ای به بازوی تهیون میزد اما احساس میکرد هر چقدر هم بلندتر بخنده تا وقتی ذهن تهیون درگیر افکارش باشه قراره نیست اون واکنشی که انتظار داشته رو بهش بده.

اگر بابت سکوتِ شک برانگیزش سوال می‌پرسید ممکن بود حقیقت رو به زبون بیاره؟ حداقل می‌تونست شانسش رو امتحان کنه

+ هی تهیون، همه چیز اوکیه؟

تهیون نگاهی به چشم‌های نگران و کنجکاو سوبین انداخت. قصد نداشت ذهن اون رو هم درگیر کنه اما در عین حال نمی‌تونست تا ابد همه چیز رو ازش پنهون کنه.

یونجون بخش مهمی از زندگیش رو پر کرده بود و ممکن بود روی رابطه‌ش با همه حتی سوبین هم تاثیراتی بذاره..

٫٫ آع- نمی‌دونم ولی دلم میخواد که همه چیز اوکی باشه!

+ به چی فکر میکنی؟

٫٫ خب.. یکم داستانش طولانیه، اما خوب شد که پرسیدی چون باید راجع بهش باهات حرف بزنم!.


تهیون حرف زد. از خودش، از شِش سالِ گذشته، از یونجون و رفتار‌هاش، و سوبین با دقت بهش گوش میداد.

حالا که با سوبین این مسئله رو در میون گذاشته بود حس بهتری داشت. خیالش راحت بود که توی رابطه‌ش با سوبین کم کاری نکرده و مسئله ی مهمی مثل این رو پنهون نکرده که در آینده باعثِ جدایی یا دلخوری از هم بشه!

٫٫ امروز بعد از شِش سال دوباره باهم روبه‌رو شدیم. هنوز طوری رفتار میکرد که انگار من آدم بدی بودم و اون رو ترک کردم!

+ این آدمی که تو تعریف کردی حالت نرمال نداره. چطور ممکنه یک نفر حاضر بشه بخاطر کسی که بهش اهمیت میده به دیگران آسیب بزنه!!

٫٫ موضوع دقیقا همینه! یونجون هیچوقت بهم نگفت چرا اینکارو میکنه اما من می‌دونم که این طرز رفتارهاش ریشه تو یه جایی دارن! بعضی از افراد هستن که انتخاب میکنن تا آدم بدی باشن، اما یه عده دست خودشون نیست و ناخودآگاه به اطرافیانشون آسیب می‌رسونن!

+ و یونجون جزو کدوم یکی از این گزینه‌ها بود؟

سوال خوبی بود.. یونجون انتخاب کرده بود تا بد و آسیب زننده باشه یا این چیزی بود که ذاتش رو توصیف میکرد؟


٫٫ آه.. نمی‌دونم، گاهی اوقات طوری رفتار میکرد که انگار همه چیز ناخودآگاه اتفاق می‌افته و اون هیچ تقصیری نداره. اما گاهی اوقات همه رو با خواست خودش به بازی می‌گرفت، از جمله من و کای..

+ کای کیه؟

تهیون لبخند زد، دلش برای به زبون آوردن این اسم تنگ شده بود. اما با یادآوری اتفاقات آخر، لبخندش تبدیل به تَرَک‌های کوچیک روی لب‌هاش شد.

+ اوه..! فکر کنم خاطرات خوبی رو به یاد نیاوردی که لب‌هات اینطور آویزون شدن!

٫٫ نه نه! من فقط- آه.. بیشتر بابتش ناراحتم. اون بهترین دوستم بود و من بخاطر یونجون از دستش دادم..

+ خب اینهمه سال که یونجون نبوده، پس چرا نرفتی دنبالش تا پیداش کنی؟

٫٫ شاید چون کنارش کلی حس شرمندگی دارم.. تو این مدت خیلی تلاش کردم باهاش حرف بزنم اما انقدر نسبت بهم بی‌اهمیت بود که حتی حاضر نشد جواب پیامام رو بده.!

+ اون هم حتما دلایل خودش رو داشته، اگر فکر میکنی می‌تونی دوباره اون حس و حال گذشته رو برگردونی من بهت کمک میکنم تا کای رو پیدا کنی. بالاخره اون بهترین دوستت بوده، نباید انقدر راحت فراموش بشه!..


حق با سوبین بود. کای بهترین دوست و همراهش بود. اما چیزی که سوبین ازش بی‌خبر بود رفتار تهیون بود

باعث و بانیِ جدایی این دو نفر یونجون بود، اما تهیون هم خیلی بی‌گناه و قربانی نبود!..

+ آخ داشت یادم می‌رفت! فردا قراره یه مراسم کوچیک برای استراحت و تفریح برگذار بشه، توی همین هتل

٫٫ آه این عالیه.. واقعا بهش نیاز دارم

تهیون روی مبل خودش رو کِش داد و مثل گربه‌های خسته از دسته‌ی مبل آویزون شد. سوبین با دیدن تهیون خندید، هرروز بامزه‌تر از روز قبل میشد و این سوبین رو برای بیشتر شناختنِ تهیون مشتاق‌تر میکرد.


اما یه چیزی اینجا آزارش میداد. انگار که یه مشکلی هست و اونی که باید، سرِجای خودش نیست..

اون مدت‌ها در تلاش بود تا به تهیون نزدیک بشه، حالا هم کنارش بود و هر دو جزو بخش مهمی از زندگی همدیگه شده بودن. اما قلبش بدون هیچ مکثی سوبین رو صدا میزد و مدام بهش چراغ قرمز رو نشون میداد!.

احساس میکرد از سمت خودش مشکلی وجود داره، اما نمی‌دونست چرا هر دفعه که به تهیون نزدیک میشد یا درهای قلبشون رو به روی هم باز می‌کردن این صدا از راه می‌رسید و مزاحمش میشد..

Report Page