we lost our summer

we lost our summer

lune

-بدنتون، خیلی گرمه؛ انگار تب دارین.

و اینطور بود که، جک متوجه شد، میتش اون الفای رویاهاش نیست و یک بتاعه. یکم از مرد فاصله گرفت و دوباره سعی کرد فرمون هاش رو بو بکشه، و دوباره همون بوی چوب سوخته رو فهمید.

جک، به چشمای خوش رنگ، بتا نگاه کرد و با صدای لرزونی گفت

+تو، بتایی؟

مرد که انگار از این حرف ناراحت شده بود، جام کوکتل رو از لبه تراس برداشت و خواست بره؛

جک، دوباره خواست فرمون های ارامش بخش، میتش رو بو کنه که یکهو حالش بد شد و سردرد و حالت تهوع گرفت؛

اون بوی چوب سوخته، حالا تلخ تر از قبل شده بود؛ که نشون دهنده این بود که میتش عصبانی و ناراحته.

حالش خیلی بد بود، بقدری که نتونست مانع رفتن میتش بشه.

اون حتی فرصت نکرده بود اسم بتای خوش چهرش، رو بپرسه.

بدنش، میلرزید و بی اختیار فرمون هاش رو پخش میکرد. به میله های، تراس چنگ زد و داخل جیبش دنبال قرص کنترل کننده هیتش گشت؛ اما هرچی گشت پیداش نکرد و یادش اومد که داخل اتاقی که تو هتل رزرو کرده جاش گذاشته.

با اون فرمون هایی که پخش میکرد، نمیتونست از وسط مهمان ها رد بشه.

همونطور که داخل تراس نشسته بود، بوی فرمون تهوع آور چند الفا به مشامش میرسید که انگار داشتن نزدیک میشدن.

با دیدن الفا ها که داشتن داخل تراس می اومدن، درجا از روی زمین بلند شد و سعی کرد جلوی خودش رو بگیره که بیشتر از این فرمون پخش نکنه.

اما، واسه اینکار خیلی ضعیف شده بود.

الفا ها نزدیک تر شدن و غیر ارادی عمیق بود کشیدن و شروع به تحریک شدن کردن...

الفایی که قدش بلند تر بود، خندید و گفت

*اوه، انگار یه امگایی تو هیته..!

و بعد به دوستش که هیکلی تر بود نگاه کرد و با نیشخند گفت

*نظرت چیه پیداش کنیم و کمکش کنیم؟

دوستش هم لبخند ملیحی زد و سرش رو به نشونه موافقت تکون داد

جک، خودش رو پشت ستونی بین گل های رز پنهون کرده بود...

اما تشخیص اون رایحه توت فرنگی، برای چندتا الفا کار سختی نبود.

بدنش خیلی حساس تر از قبل شده بود.

پشیمون بود که جلوی رفتن میتش رو نگرفت.

پشیمون شده بود که به حرف مادرش گوش داد و پا داخل این مهمونی پر الفا گذاشت.

داخل دلش آرزو کرد که زمان به عقب برگرده و پا داخل این مهمونی نذاره.

اما سریعا پشیمون شد، اگه زمان به عقب برمیگشت، چطور اون پسر خوش چهره رو میدید؟ چطور با میتش اشنا میشد؟

هق هق هاش شروع شده بود فرمون های الفا ها نزدیک و نزدیک تر میشد؛ که یکهو صدای گرم و اشنایی رو شنید، یا شاید هم بهتره بگم صدای میتش رو شنید؛ اون بتای زیبا و تو دل برو»

+واووو

رمان رو بستم و داخل برنامه naver رفتم و نوشتم امگاورس چندتا سایت واسم اورد.

رندم یکی رو باز کرم و شروع به خوندن کردم..

دیدم که یونجون سمتم اومد و روی تخت نشست؛

-چیکار میکنی؟

+بنظر خودت دارم چیکار میکنم

-گند میزنی تو روزمون؟

+واااا

خم شد و صفحه لپتاب رو نگاه کرد

و با تعجب زیر لب زمزمه کرد

-امگاورس؟

-امگاورس چیه؟

-تا اونجایی که میدونم تو بجز غذا راجب چیز دیگه ای سرچ نمیکنی

با اخم نگاهش کردم

+رمانی که جنا واسم فرستاده بود رو خوندم این توش نوشته بود.

سوالی نگاهم کرد

ادامه دادم...

+فکر کنم این امگاورس برای گرگ ها باشه.

+انگاری به سه دسته تقسیم میشن.

+امگا الفا بتا..

+امگاها، ضعیف هستن و میتونن باردار بشن؛ هم مردشون هم زنشون.

+الفا ها، قوی هستن و رهبرن و امگاهارو باردار میکنن.

+و بتا ها اومم... اونجا چیز خاصی نیستن.

-واوو

-نفهمیدم..

+بیخیال، نمیخواد زیاد فکرتو درگیر کنی

=تو، خنگ تر از این حرفایی که بفهمی چی میگم.

-پس خلاصه حرفات اینه که، امگاها باردار میشن، الفاها باردار میکنن، بتا هاهم عادین؟

خنده ریزی کردم..

+اره، دقیقا

-بنظرت اگه همچین دنیایی وجود داشت، تو کدومشون میشدی الفا یا امگا یا بتا؟

+امم، بنظرم من الفای تو میشدم و توهم امگام میشدی.

چشمکی بهش زدم و ادامه دادم..

+اونموقع حاملت میکردم.

-عهه، جدی؟

خودش رو روم انداخت.

-حالاکه من امگا میشدم باید یکمی بیشتر سرچ کنی؛ چون ضعیف نمیشدم شاید یه امگا قوی؟

+اهه هیونگگ، از روم بلند شو..

+هیونگ خوابم میاد.

+میخوام، بخوابم.

با ناله یونجون رو از روم کنار زدم؛ لپتاب رو بستم؛ و رو به سقف دراز کشیدم و به این فکر کردم که اگه داخل جهانی زندگی میکردم که امگاورس وجود داشت، زندگیم چطور میشد؟ مثل جک، میتم یه بتا میشد بجای الفا؟ یا اصلا امگا میشدم یا بتا یا الفا؟

-گیو...

+جانم؟

-بیا فردا دوباره بریم پیش دکتر

+آهه خسته شدم منکه نمیام

+انگار یکی تو بیمارستان دلتو برده که همش اونجایی حواسم بهت هستا

صدای خنده تلخش رو شنیدم

دلم شکست که تلخ میخنده دوست داشتم همیشه خوشحال باشه نمیخواستم هیچ ناراحتی ای داشته باشه اخه من چه عاشقی هستم که همیشه معشوقم رو ناراحت میکنم؟

تصمیم گرفتم که به این موضوع فکر نکنم حداقل امروز...

سمت یونجون چرخیدم و سرم رو روی سینش گذاشتم و به ضربان قلب منظمش گوش دادم

نمیتونستم بخوابم

شروع به کشیدن شکل های نامفهومی روی بدنش کردم

هیونگ دستش رو روی سرم گذاشت و با انگشت های کشیده و خوش فورمش شروع به بازی با موهام کرد

-هنوز نخوابیدی؟

+نمیتونم بخوابم

موهام رو دور انگشتش پیچ میداد بعد از چند دقیقه گفت

-میخوای یکار جالب بکنیم؟

با ذوق سرم رو بالا اوردم و گفتم

+چیکار؟

-بیا بهت میگم

از روش بلند شدم و به دنبالش داخل اشپزخونه رفتم

-بیا کیک بپزیم

+کیک؟

-هومم

-راستش اول پیشنهاده دیگه ای داشتم اما همین کیک درست کردن هم جالبه

+باشه

لبخند زدم و سمت یخچال رفتم شیر و تخم مرغ رو دراوردم

+خب حالا چیکار کنم؟

-هیچ کاری لازم نیست انجام بدی فقط همینجا بمون

+چییی؟؟؟ نمیخوااام

+منم میخوام کمک کنممم

با اخم بهش خیره شدم

-باشه پس یکار سخت بهت میدم

چشمام از ذوق برق زد سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم و منتظر نگاهش کردم که دیدم بغلم کرد و گذاشتم روی اوپن و یه ظرف بهم داد که تخم مرغ هم بزنم

انگشتمو اول به سمت خودم و بعد له سمت ظرف کشیدم و گفتم

+من با این ابهت بشینم تخم مرغ هم بزنم؟

چپ چپ نگاهش کردم

-پس بیخیال همینجا بشین

سمتم اومد و خواست ظرف رو برداره که از دستش کشیدم و لبخند مصنوعی ای زدم

+نه انجام میدم اتفاقا کار جالبیه

و بعد با بدخلقی شروع به هم زدن کردم

چند دقیقه ای بود که درحال هم زدن بودم دستم جون نداشت مچ دستم درحال درد گرفتن بود که دیدم یونجون سمتم اومد و سرش رو خم کرد و با چشمای روباهی قشنگش بهم خیره شد

-خرس عسلیم خسته نباشی

موهام رو نوازش کرد و ادامه داد..

-افرین کارت عالی بود

Report Page