we lost our summer
luneبعد از گردش تقریباً طولانی بالاخره به خونه رسیدیم.
برعکس چند ساعت قبل که گیجِ خواب بودم، احساس میکردم که سرحالترم.
در کمد رو باز کردم. داخل طبقه اول تیشرت و شلوارم رو درآوردم و از داخل طبقه پایین کمد هم حولهم رو درآوردم و بعد از برداشتن گوشیم داخل حمام رفتم.
در حال درآوردن لباسام بودم که گوشیم ویبره خورد.
همونطور که پیراهنم نصفه داخل تنم بود، سمت گوشیم که روی روشویی بود رفتم و با دیدن اسم تهیون سریع گوشی رو جواب دادم.
* هیونگ؟.
+ اوه، سلام سنجاب کوچولو.
* هیونگ مریض شدی؟
+ هااا؟ چرا؟
* آخه گفتی که نمیای مدرسه.
* تو سابقه نداشته حتی یه روز هم مدرسه نیای.
با شنیدن حرفش ریز خندیدم.
+ نه، نگران نباش. فقط یکم خسته بودم، برای همین گفتم نیام.
* کلاسهای شبانه چی؟
* اونا رو هم نمیای؟
+ کلاس؟
+ کلاس چی؟
* آهه، هیونگ، دیگه داری عصبیم میکنی. یعنی چی «کلاس چی؟» مگه یادت نیست قراره تو اردو با هم اجرا داشته باشیم و از الان قراره تمرین کنیم؟
اخمام یکم تو هم رفت. چی؟ قرار بود اجرا کنیم؟ اونم تو اردو؟ پس چرا من یادم نیست؟
بهخاطر اینکه نذارم متوجه فراموشکاریم بشه، خنده مصنوعیای کردم و گفتم
+ اا، مگه میشه یادم بره؟ من چشمانتظار روز اجرام.
خودم رو تحسین کردم.
از وقتی که فهمیدم مریضم، خیلی خوب دروغ میگم.
چند دقیقه ای بود که داشتیم باهم صحبت میکردم که یهو چراغ حمام شروع به چشمک زدن کرد.
زیر لب زمزمه کردم
+ حتماً شل شده.
* هیونگ، چیزی گفتی؟
+ ااا، نه، با تو نبودم.
همونطور که گوشی داخل دستم بود، از گوشه حمام چارپایه رو برداشتم و زیر لامپ گذاشتم و از روی چارپایه بالا رفتم و شروع به سفت کردن چراغ کردم که یکهو چشمام سیاهی رفت و سرم گیج رفت و از روی چارپایه افتادم و ناله دردناکی کردم.
صدای تهیون رو میشنیدم که از اونور خط صدام میکرد.
* هیونگ، صدای چی بود؟
* بومگیو، حالت خوبه؟ چیزی شده؟
* بومگیو...
پام درد میکرد. دستم رو سمت گوشی دراز کردم و گذاشتمش روی گوشم و با صدای گرفتهای نالیدم
+ تهیونا، بعداً زنگت میزنم.
و بدون اینکه منتظر جوابی ازش بمونم، تلفن رو قطع کردم.
با قطع شدن تماس، در حمام با ضرب باز شد و چهرهی رنگپریده یونجون نمایان شد.
- بوم، صدایـ...
با دیدن من که روی زمین افتاده بودم، سریع زانو زد و دستش رو سمت پام که خون روش بود برد.
با دیدن خون، لحظهای فکر کردم که خوندماغ شدم. درجا دستم رو روی دماغم گذاشتم و فشار دادم که دیدم یونجون اخماش تو هم رفت و به تندی بهم گفت
- اینقدر فشارش نده، کندیش. پات پاره شده.
با شنیدن حرف یونجون تازه متوجه سوزش پام شدم.
بینیم رو ول کردم و به پام نگاه کردم.
بعد چند لحظه متوجه شدم که یونجون دیگه به پام نگاه نمیکنه و با دنبال کردن نگاهش به سینم رسیدم.
سریع دستمو روی سینم گذاشتم و با چشمهای گرد بهش خیره شدم و گفتم
+ منحرف، داری کجا رو نگاه میکنی؟
بعد تموم شدن حرفم، لباسم رو کامل پوشیدم.
هیونگ با شنیدن حرفم شروع به خندیدن کرد.
یکی از دستاش رو پشت کمرم و اون یکی دستش رو زیر زانوم گذاشت و با یک حرکت از روی زمین بلندم کرد. با بلند شدن یهویی، آروم کمرش رو چنگ زدم.
خون پام رو داخل روشویی شست و بعد همونطور که بغلم کرده بود، از حمام خارج شد و داخل سالن پذیرایی برد و منو روی یکی از مبلها نشوند و بعد خودش رفت تا جعبه کمکهای اولیه رو از داخل آشپزخونه بیاره.
تمام مدت حواسم به پام بود که خون نیاد.
زخم اونقدرها هم عمیق نبود، فقط یه خراش نسبتاً بزرگ بود.
پام دوباره داشت خون میاومد. دستم رو دراز کردم و دستمال رو از روی میز روبهروم برداشتم و روی زخمم گذاشتم که دیدم هیونگ از داخل آشپزخونه بلند گفت
- نکن، دستمال مواد شیمیایی داره.
- الان میام.
علاوه بر جعبه، یک پارچه هم داخل دستش بود.
جلوی مبل زانو زد و پام رو با یک دستش بالا نگه داشت و با اون یکی دستش مشغول پاک کردن خون با پارچه شد.
هر بار که پارچه از روی زخمم رد میشد، نالهای از روی درد میکردم.
بعد از چند دقیقه یونجون بالاخره پارچه رو کنار گذاشت و از داخل جعبه کرم و گوشپاککن درآورد. لایهای نازک کرم رو روی زخم زد و چند ثانیهای یکبار آروم زخمم رو فوت میکرد تا سوزشش کمتر بشه.
و بعد بانداژ رو درآورد و مشغول پانسمان پام شد. تمام مدت حرکاتش رو زیر نظر داشتم. اصلاً مگه میشد وقتی که همچین فرشتهی زیبایی رو بهرومه، به چیز دیگهای فکر یا توجه بکنم؟
وقتی که بستن پام تموم شد، با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم
+ یعنی نمیشه برم حمام؟
هیونگ خندهای عصبی کرد و به چشمام زل زد و گفت:
- تو این وضعیت که پات اینجوره، به فکر حمامی؟
+ اومم، به فکر حمام. خب که چی؟ میخوای باهام دعوا کنی؟
- بوم، بیخیال.
- حالا چطور این اتفاق افتاد؟
- روی چهارپایه چیکار میکردی؟
+ داشتم با تهیون صحبت میکردم که دیدم چراغ چشمک میزنه. خواستم سفتش کنم که چشمام سیاهی رفت و افتادم.
یونجون با دست محکم به سرش کوبید و با اخم بهم خیره شد.
- چرا به من نگفتی؟
- چرا سرخود از چهارپایه بالا رفتی؟
- نمیدونی این کارا خطرناکه؟
ریز خندیدم و گفتم
+ انگار حالا چی شده.
و بعد بیخیال از روی مبل بلند شدم و داخل اتاق رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم و از روی میز کنار تخت لپتاپ رو برداشتم و داخل برنامه کاکائوتاک رفتم و دوباره با چشم شروع به خوندن رمان کردم.
«جک، اروم بدون اینکه جلب توجه کنه از وسط مهمان ها رد شد و خودش رو به خلوت ترین جا که تراسی بزرگ با گلدان های رز بود، رسوند؛ یهو حس غریبی به قلبش حجوم برد؛ گرگ درونش جفتش رو پیدا کرده بود. جک سمت مردی که جام کوکتل تو دستش بود رفت، اما قبل از اینکه بتونه مرد رو لمس کنه بدنش شروع به گُر گرفتن کرد، دمای بدنش شروع به بالا رفتن کرد، نیاز به لمس شدن داشت.
فرمون های اون مرد خیلی ارامش بخش بود.
دلش میخواست بره نزدیکش که بهتر فرمون هاش رو حس کنه، فرمون هایی که، بوی چوب سوخته، میدادن.
سرش درحال گیج رفتن بود؛ بعد چند لحظه متوجه شد که هیت شده و باید هرچه سریعتر از اون جمع پر الفا جدا بشه.
دوباره، چشماش سیاهی رفت و باهاش سست شد.
با گرفتن مرد خواست جلوی افتادنش رو بگیره.
میتش، نوشیدنیش رو لبه تراس گذاشت و برگشت و با دیدن، صورت، غرق عرق جک، گفت
-حالتون خوبه؟
امگا، درحال افتادن بود؛ که اون پسر خوش چهره، گرفتش و با تعجب به جک خیره شد و گفت
-اقا حالتون خوبه...؟