we lost our summer
lune..... ..... .....
بعد از تموم شدن فیلم، از سینما خارج شدیم و سوار ماشین شدم. گوشیم رو چک کردم و وارد برنامه کاکائوتاک شدم و دیدم که جنا فایلی واسم فرستاده. فایل رو باز کردم که دیدم چند تا رمان بیال داخلش هست.
چشمام از تعجب گرد شد. مونده بودم که چرا جنا واسم یه همچین چیزی فرستاده. رندم یکی رو باز کردم و مشغول خوندن شدم.
تقریباً نصفش رو خونده بودم که دوباره برگشتم و ژانرش رو خوندم.
زیر لب زمزمه کردم
+امگاورس؟
یه لحظه دستای یونجون رو جلوی چشمام دیدم که سعی داشت جلوی دیدم رو بگیره. دستش بوی خوبی میداد. مچ دستش رو گرفتم و بو کردم و با ذوق نگاهش کردم.
+اوه، هیونگ عطر جدید گرفتی؟
با ناراحتی نگام کرد.
-هعی... تازه فهمیدی؟
خنده ریزی کردم و دستشو ول کردم.
هنوز بوش توی دماغم بود؛ بوی قهوه.
پشت چراغ قرمز رسیدیم. یونجون ترمز کرد و بهم زل زد.
زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم
+چرا اینجوری نگام میکنی؟
-چرا همش سرت تو گوشیه؟
-از وقتی که از سینما زدیم بیرون، همش سرت تو گوشیه. هیچ توجهی بهم نمیکنی، ناراحت میشم.
با سبز شدن چراغ، نگاهشو ازم گرفت و به روبهرو داد.
گوشی رو خاموش کردم و نگاهش کردم.
آروم صداش کردم
+هیونگ...
توجهی نکرد.
دوباره صداش کردم
+هیونگی...
دیدم بازم بهم توجه نمیکنه.
نیشخندی زدم و گفتم
+پرنسس باهام قهری؟
با شنیدن حرفم سوالی نگام کرد و تکرار کرد
-پرنسس؟
-منو میگی؟
خندیدم و گفتم
+نیستی؟
-اهه، بیخیال.
-حالا چرا همش سرت تو گوشی بود؟
+امم، جنا یه رمان واسم فرستاده، داشتم میخوندم.
خیلی خسته شده بودم چشمام از بیخوابی میسوخت.
-عهه، خوبه خب، حالا موض...
دیگه حرفای یونجون رو دیگه درست نمیشنیدم.
چشمام سنگین شد و خوابم برد.
..... ..... .....
-بومگیو...
-بومگیو، بیدار شو.
چشمام رو آروم باز کردم که دیدم در آپارتمان رسیدیم.
دستامو باز کردم و به بدنم قوس دادم، بعد خمیازهای کشیدم و با چشمای نیمهباز به یونجون خیره شدم.
+گشنمه.
یونجون با شنیدن حرفم اول شوکه شد، بعد آروم خندید.
-واقعاً؟
+اوومممم.
سرمو تکون دادم و دوباره بهش خیره شدم.
-اهه، میخوای اول بریم یه چیزی بگیریم، بعد بریم خونه؟
چشمام از ذوق برق زد.
+ارههه.
دلم میخواست دوباره بخوابم، اما نمیتونستم بذارم یونجون غذا رو انتخاب کنه. گوشیم رو روشن کردم و ساعت رو نگاه کردم.
با تعجب گفتم
+ساعت 3 شبه؟؟؟؟
با دیدن ساعت، خوابم کلاً پرید.
یونجون با دیدن واکنشم خندش گرفت.
آهی کشیدم و دوباره فایل رمان رو باز کردم. بازم چشمم به اون کلمات عجیب خورد.
امگا، آلفا، بتا...
چند دقیقه ای بود که داشتم اون رمان رو میخوندم..
-چی بخوریم؟
نگاهمو از گوشی گرفتم و سوالی نگاهش کردم.
+چی؟
-میگم غذا چی بگیرم؟
+اا، نمیدونم.
-مرغ سوخاری خوبه؟
با شنیدن اسم مرغ سوخاری، چشمام از ذوق برق زد.
+ارهه، عالیه.
یونجون لبخند زد و دوباره نگاهشو به روبهرو داد.
دوباره به ساعت نگاه کردم.
+اوه، چقدر زمان زود میگذره. همین الان ساعت 3 بود، الان 3:20 دقیقهست.
دیدم که یونجون بدون هیچ مقدمهای گفت
-میخوای امروز نری مدرسه؟
سرمو انداختم پایین.
+به نظرت بد نیست که نرم؟
یونجون با ذوق نگام کرد و گفت
-نه، چرا بد باشه؟ خیلیم خوبه.
رفتم داخل برنامه کاکائوتاک و صفحه چت تهیون رو باز کردم و نوشتم
+سلام سنجاب کوچولو، من فردا نمیام مدرسه.
و ارسال کردم.
بعد یهو یادم اومد که تهیون سه بار داخل سینما بهم زنگ زده بود، اما من توجهی نکرده بودم. الانم زمان خوبی نبود که زنگش بزنم.
حالم خیلی بد شد. دقیقاً متوجه میشدم که از وقتی با یونجون قرار میذارم، با تهیون خیلی سرد شدم و مثل قبل نیستیم.
خودمم از این رفتارم بهشدت بدم میاد، اما دست خودم نیست. وقتی یونجون هست، نمیتونم به کسی فکر کنم.
توی همین فکر بودم که جلوی مرغ سوخاریفروشی رسیدیم.
یونجون ایستاد و رفت که سفارش بده.
تمام مدتی که اون رفته بود، من داشتم از داخل ماشین به بچهای نگاه میکردم که با زن مسنی داشت راه میرفت.
یهو یاد بچگیای خودم افتادم که با مامانبزرگم صبحها میرفتیم بیرون و قدم میزدیم.
با اومدن یونجون، نگاهمو از اون بچه و زن گرفتم و به بستههای توی دستش دادم.
بستهها رو بالا گرفت و گفت
-دوتا گرفتم، چون میدونم خیلی دوست داری.
لبخند مصنوعیای زدم، اما اصلاً خوشحال نبودم. دیگه ذوقی واسه خوردن مرغ نداشتم، ذوقی واسه تموم کردن رمان نداشتم، ذوقی واسه رفتن به مدرسه، ذوقی واسه هیچ کاری نداشتم.
دوباره به اون بچه نگاه کردم.
سرمو به شیشه ماشین چسبوندم و چشمام رو بستم و توی خاطراتم سفر کردم.
به اونجایی رسیدم که قایمکی رفته بودم تو اتاق مامانبزرگم و بیدارش کردم که بریم بیرون بستنی بخوریم.
به اون خاطرهای سفر کردم که مامانبزرگم مامانم رو میزد، چون میگفت: «حوصله ندارم برای بومگیو داستان بخونم.»
بعد، شب مامانبزرگم خودش میاومد و واسم قصه میخوند و موهامو نوازش میکرد تا خوابم ببره.
چقدر زود گذشت، کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم...
ماشین حرکت کرد.
چند دقیقهای توی سکوت فقط بیرون رو نگاه میکردم که یهو دلم گرفت و بیاختیار شروع به اشک ریختن کردم.
دیدم که یونجون یهو ترمز کرد و با نگرانی نگام کرد و دستای سردشو روی گونهم کشید.
-اتفاقی افتاده؟
-جاییت درد میکنه؟
-حالت بده؟ میخوای بریم داروخونه و دارو بگیرم واست؟
سرمو به دو طرف تکون دادم. اشکام نمیذاشت که درست صحبت کنم.
نمیدونستم که دلیل گریهم چیه، فقط اشک میریختم. قلبم درد میکرد. دلم میخواست بلندبلند گریه کنم.
یونجون منو تو بغلش کشوند و سرمو روی سینش گذاشت و با صدای آرومی گفت
-هیشش، چیزی نیست. گریه کن و خودتو خالی کن.
با شنیدن این حرفش، گریههام شدت گرفت و به هقهق افتادم.
نمیدونستم اگه یونجون رو نداشتم، قرار بود چیکار کنم.
بعد از چند دقیقه سرم رو بلند کردم و با چشمای خیس و قرمزم بهش خیره شدم و خودمو جلو کشیدم و لبامو به لباش چسبوندم و بعد چند ثانیه عقب کشیدم.
کوتاه، اما پر از عشق.
روی صندلیم نشستم و با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد، آروم گفتم
+بریم خونه؟
-میخوای قبل از اینکه بریم خونه، بریم رودخانه هان؟
با ذوق سرمو تکون دادم.
گریه کردن تو بغل یونجون خیلی حالمو بهتر کرده بود.
نمیخواستم دیگه باعث بشم ناراحت بشه.
نمیخواستم دلیل نگرانیش من باشم.
دوست داشتم واسش فردی بشم که بتونه بهش تکیه کنه، نه کسی که مجبور بشه همش ازش نگهداری کنه.
اما برعکس بود هیچوقت تکیهگاه امنی واسش نبودم...