پاسخ به یک مساله
احسان آزادچندی پیش، در مطلبی با عنوان " طرح یک مساله" نگارنده با مقایسه رفتار ایرانیان ( و اعراب) خارج از کشور با چینی هایی که خارج از چین زندگی می کنند، در رابطه با سیاستها و رفتار حکومتهایشان به طرح این پرسش پرداخته بود که چرا غالبا چینی ها عکس العملی در قبال رفتار حکومت چین از خود نشان نداده و گویی موضعی بی طرف دارند. در حالیکه ایرانیان از طیف های مختلف سیاسی در خارج از ایران با حساسیت به مواضع و رفتار های حکومتشان عکس العمل مثبت و یا منفی نشان می دهند. نگارنده این موضوع را قابل تعمیم به سایر ساکنان منطقه (اعراب) دانسته و فرضیه هایی نیز در خصوص دلایل احتمالی این رفتار چینی ها ارائه می دهد.
فارغ از نیت خوانی و اینکه طرح این موضوع، حتی در صورت پذیرفتن این تفاوت ، چه کمکی به شناخت و بهبود شرایط فعلی در ایران دارد؛ به نظر می رسد نکاتی در طرح موضوع در نظر گرفته نشده است. البته در لفافه و از میانه ی سطور می توان حدس هایی برای طرح این مسئله زد. مثلا اینکه نگارنده اشاره میدارد شاید " چینی ها، علایق ملی محکمتری دارند" و یا " اصلاحات از درون " را به حرکتهای " سلبی" ترجیح می دهند.
برای تعمیم دادن مشاهدات فردی در زمینه رفتار افراد به کل جامعه و یا فرهنگ یک کشور، نیاز به روشمندی در خصوص نمونه است. نمونه که در اینجا گروه افراد با ملیت خاص هستند، باید بخوبی تمامی آن جامعه را نمایندگی کند. برای تعمیم دادن یک پدیده به کل جامعه اصل روشمندی در نمونه گیری ضروری ست. روشهای آماری و تئوریک گوناگونی در این زمینه البته وجود دارد که از حوزه این بحث خارج است. لذا تعمیم دادن رفتار افرادی در اینجا با ملیت خاص به کل آن گروه نیاز به دقت بیشتر دارد. بعنوان مثال تجربه ی زیسته نگارنده ی این یادداشت در هر دو مورد (ایرانیان و چینی ها) با موارد مطرح شده متفاوت هست. مثلا در خصوص ایرانیان باید بلافاصله پرسیده شود: کدام ایرانیان؟ در کدام کشورها؟ مثلا آیا در خصوص واکنش به سیاستهای سیستم حکومتی در ایران، میان ایرانیان ساکن اروپا و آمریکا و کانادا تفاوتی نیست؟ آیا در خود هر کدام از این مناطق میان طیف های مختلف مهاجرین تفاوتی وجود ندارد؟ پاسخ به این پرسش ها فرض اولیه و قطعیت در خصوص تفاوت بین رفتارهای این گروهها را به چالش می کشد. در خصوص چینی ها هم همین پرسشها مطرح است. مثلا یک مشاهده شخصی با گروهی از چینی های ایغور تبار کاملا خلاف دیدگاه مطرح شده در خصوص بی طرفی چینی ها را در قبال شرایط در چین نشان می دهد.
علاوه بر رابطه میان نمونه و جامعه و تعمیم پذیری، مسئله مهمتر برای تحلیل رفتار افراد جامعه بستری ست که خاستگاه افراد آن جامعه هست. بستر(context) و به بیان دیگر زمینه ( field) رفتار و شخصیت افراد را در طی زمان شکل داده و ساخت ذهنی ایجاد می کند که بسیاری از رفتارها بر مبنای آن ساختار بروز می کند. لذا در انجام چنین مقایسه هایی در نظر گرفتن بستر متفاوت جوامع و سیستم های سیاسی در اینجا مثلا بین ایران و چین، در تحلیل رفتار افراد برآمده و رشد یافته در این سیستم ها، بسیار حائز اهمیت هست. بعنوان مثال در چین علی رغم رویکرد توسعه گرا و لیبرال در اقتصاد و تعاملات زیاد اقتصادی با دنیا، شدت سرکوب وکنترل جامعه در همه ی حوزه های زندگی بسیار شدید است. لذا افراد در چین در چنین زمینه ای رشد یافته و تجربه زیسته ی خود را آنچنان درونی می کنند که رهایی از این ساخت ذهنی به آسانی نبوده و فارغ از مکان جغرافیایی با فرد همراه ست. مثلا در چین در بخشهای مسلمان نشین از کودکی در مدارس در ماه رمضان، معلمان برای اطمینان از عدم روزه داری بچه ها، آنها را مجبور به خوردن آب و غذا می کنند( نقل قول بلا واسطه از یک اویغور) یا در مثالهای دیگر افراد نمی توانند براحتی برای خروج از کشور گذرنامه دریافت کنند و یا تمامی حسابهای شبکه های اجتماعی افراد در اختیار دولت و تمام ارگانها بوده و افراد باید در خصوص تک تک مواضع، نظرات و یا لایک های خود پاسخگو باشند! ( ایضا نقل قول بلاواسطه) لذا واکنش افراد در چنین سیستمی از نظر سرکوب و میزانی که این سرکوب در ساخت ذهنی افراد تاثیر گذارست را نمی توان با سیستم های دیگر نظیر آنچه در ایران یا حتی کشورهای عربی منطقه وجود دارد، مقایسه کرد( البته در این مورد اخیر بین کشور های عربی منطقه هم تفاوت زیادی وجود دارد). در خصوص بستری که ساختار ذهنی افراد را شکل می دهد علاوه بر سیستم سیاسی موارد دیگری نظیر اقتصاد، فرهنگ، پیشینه تاریخی و به عبارت کلی نهاد ها را می توان مطرح کرد که هر کدام نیاز به پژوهشی جداگانه دارد. لذا شاید واکنش منفعل چینی ها به مواضع و رفتار حکومتشان را( اگر حتی بپذیریم) خیلی هم نتوان به روحیه ی "اصلاح طلبی" و یا "علایق ملی" محکمتر آنها ربط داد. بر این مبنا شاید بتوان گفت نهاد سیاسی که همه شئونات و عرصه های زندگی را تسخیر کرده آنچنان با ساخت ذهنی افراد درونی می گردد که پذیرش واقعیت موجود را بدون چون و چرا می سازد. حالت اغراق آمیز این مسئله را شاید بتوان در پایان رمان ۱۹۸۴ اثر جورج اورول یافت، جایی که قهرمان رمان که دروغ بودن واقعیت ترسیم شده و همه ی آنچه بعنوان حقیقت به او عرضه شده بود را با ایمان دریافته بود، ناخودآگاه با شنیدن خبر پیروزی کشورش در جنگ (خیالی) اشک شوق می ریزد.