ward d !
biscuitبالاخره شبی که ازش میترسید رسیده بود.
نه ترسیدنِ به اصطلاح ! اون واقعا تموم وجودش از دلهره و اضطراب پر شده بود.
هنوز توی ماشین نشسته بود به ساختمونی که جلوش قرار داشت نگاه میکرد و هیچ رمقی برای پیاده شدن از ماشین و وارد شدن به اون بخش نداشت .
اما تا کی قرار بود اونجا بشینه ؟ بالاخره باید انجامش میداد .. توی اون لیست لعنت شده اسمش ثبت شده بود!
کیسه ای که توش چند مدل خوراکی گذاشته بود رو از روی صندلی کناریش برداشت .. یه ساندویچ کوچیک، یه کیک فنجونی و چندتا شکلات با خودش اورده بود؛ احتمالا از 7 شب تا 7 صبح بهش نیاز پیدا میکرد!
برای بار آخر گوشیشو چک کرد و پیامی به مادرش فرستاد
" امشب سرم شلوغه، اگه به پیامهاتون جوابی ندادم نگران نشین؛ شبت بخیر مامان "
خب، اون چند وقتی میشد که با همخونش زندگی میکرد پس بیشتر اوقات وضعیت خودشو برای مادرش شرح میداد تا مبادا نگرانی ای براشون درست کنه .
در ماشین رو باز کرد پیاده شد و با قدمهای آرومی سمت ورودی بیمارستان رفت . سوار آسانسور شلوغ کارکنان شد و دکمه ای که عدد 9 رو نمایش میداد فشرد.. یکی از پرستارایی که کنارش ایستاده بود با دیدن عددی که پررنگ شد، نیم نگاهی بهش انداخت و لبخند زد
- برای امشب.. امیدوارم موفق باشی
خب، طبیعتا باید حس خوبی میگرفت اما حتی نمیتونست لبخند بزنه!
+ ممنونم
به سختی جواب داد و دختر این رو فهمید. دیگه چیزی نگفت و به رو به روش چشم دوخت.
آسانسور چند بار ایستاد تا کارکنان بخشهای مختلف ازش بیرون برن و حالا دیگه فقط خودش توی اون اتاقک کوچیک ایستاده بود. به انعکاس خودش توی دیوارهی آسانسور نگاه میکرد و نفس عمیق میکشید؛ دستشو روی پیشونیش کشید و لب زد
+ چیزی نیست یونجون باید آروم باشی
در آسانسور با صدای کوچیکی باز شد؛ بالاخره به اون بخش عجیب و غریب رسیده بود.
قدمهای نامطمئنش رو سمت در بزرگ و بستهی " بخش دی " برداشت و دقیقا جلوش متوقف شد .
سرپرست بخش بهش گفته بود دقیقا سر ساعت 7 در باز میشه و شیفت کارکنان عوض میشه و از اونجایی که هنوز دو سه دقیقه تا 7 مونده بود، میتونست یکم بیشتر اون بیرون بمونه.
به نوشتهی قرمز رنگ بالای در نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد
+ ورود افراد متفرقه اکیدا ممنوع ..
قطعا طبیعی بود! بهرحال توی بخشهای مهم بیمارستان این جمله رو مینویسن تا از حضور آدمهای غیرضروری جلوگیری کنن تا مزاحمتی برای بیمارا ایجاد نشه؛ اما یونجون الان اونقدری ذهنش بهم ریخته بود که حتی این جملهی کوتاه و پیش پا افتاده، میتونست کلی اذیتش کنه.
پوفی کشید و ساعتش رو چک کرد :
6:59 دقیقه ..
توی این موقعیت و این لحظات، ذهنش داشت تلاش میکرد خاطراتی رو براش یادآوری کنه که اصلا دوستشون نداشت..
خاطراتی که مربوط به 4 سال پیش بودن اما اونقدری کنار اومدن باهاشون سخت بود که پسر رو سالها درگیر خودشون نگه داشتن.
تموم خاطراتی که به " اون " مربوط میشدن..
یونجون میدونست موندن توی این مکان یعنی مرور دوبارهی همهی اون لحظات سخت و خفقان آور اما چاره ای جز قبول کردنش نداشت!
در با صدای بلندی باز شد و پسر تقریبا از جا پرید؛ نگهبانی که پشت در ایستاده بود، آیپدی رو توی دستش گرفت و به یونجون نگاه کرد
- شیفت امشب نوبت شماست؟
+ بله!
یونجون سریع جواب داد و قدمی جلو رفت .
اثر انگشتو روی قسمتی که اسمش نوشته بود اسکن کرد و بعد دستی لای موهاش کشید
- اون یکی همکارت چرا دیر کرده؟
نگهبان پرسید و با اخم بهش نگاه کرد
پسر ابرویی بالا انداخت؛ نمیدونست که امشب شخص دیگه ای هم قراره همراهش اینجا بمونه!
خواست جوابی بده که صدای آشنایی از پشت سرش شنید .
× ببخشید ببخشید میدونم دیر کردم! سلام یونجون، سلام اقای کیم
اوه؟ پس سوبین هم قرار بود امشب اینجا بمونه!
سری برای پسر تکون داد و به مکالمهای که بین نگهبان و اون شکل گرفت گوش کرد و بعد از چند دقیقهی کوتاه، بالاخره وارد شدن و در پشت سرشون بسته شد.
سوبین برخلاف اون، صورتش کاملا شاداب بنظر میرسید؛ انگار که اون برعکس یونجون چیزی برای نگران بودن پیدا نکرده.
ریلکس توی راهرو قدم برمیداشت و نگاهشو از لای در داخل اتاق بیمارا میچرخوند.
+ نمیدونستم امشب توام اینجایی
یونجون با لحن جدی ای حرف زد و باعث شد سوبین کمی سرعت قدمهاش رو کم کنه
- آره انگار دقیقهی آخری شیفت رو عوض کردن، یه مشکل جدی برای اون یکی همکارت پیش اومده بود
گفت و با لبخند به یونجون نگاه کرد . کاملا صمیمی جوابش رو داد اما یونجون همچنان نمیتونست نسبت بهش ملایم و نرم رفتار کنه؛ بهرحال اونم بخشی از خاطرات سختش بود!
نگاهشو از سوبین گرفت؛ شمارهی اتاقها رو از نظر گذروند و با دیدن اون اعداد، سنگینی شدیدی رو حس کرد .
داشت به اون اتاق نزدیک میشد.. تموم تلاشش رو کرد تا نگاهشو به رو به روش بده اما نتونست.
نتونست و دقیقا زمانی که داشتن از کنار اتاق 216 رد میشدن، نگاهش توی چشمهای نیمه قرمز و وحشیای قفل شد.
خودش بود!
مطمئن بود اون چشمها متعلق به خودشن..
از درز کوچیک در داشت نگاهش میکرد اما یونجون حس میکرد با فاصلهی خیلی کم و رو به روش ایستاده و داره با نگاهش اون رو میبلعه!
بزاقشو به سختی قورت داد و برای چند لحظه پلکهاش رو روی هم فشرد .
با دیدن پزشکی که به سمتشون قدم برمیداشت، سر جاهاشون ایستادن؛ اون حتما دکتر کیت بود.
پزشک معروفی که اسمش بین تموم پرسنل بیمارستان میپیچه و همه تعریفش رو میکنن.
درواقع یونجون فکر میکرد اون کمی مسن تر باشه اما خیلی جوون و خوشتیپ بود!
دکتر کیت با فاصلهی کمی ازشون ایستاد و لبخند زد
× سلام پسرا امیدوارم برای امشبتون آماده باشین
سوبین مثل همیشه برای حرف زدن پیشقدم شد
- سلام دکتر، چوی سوبین هستم خوشحالم که شمارو میبینم
دکتر با لبخند نگاهشو از سوبین گرفت و منتظر موند تا یونجون هم حرفی بزنه!
یونجون گلوشو صاف کرد و سری تکون داد
+ سلام دکتر، چوی یونجون هستم
دکتر کیت که حالا لبخند عمیقتری روی لبهاش نشسته بود با اشارهی دستش به سرپرست بخش اشاره کرد تا سمتشون بیاد
× خب پسرا ماریا همه جارو بهتون نشون میده، وظیفهی شما برای امشب زیاد چیز سختی نیست و درواقع اصلا نیازی نیست که نگران چیزی باشید؛ فقط کافیه پروندهی چندتا از بیمارا رو انتخاب کنین، یه مطالعه روش داشته باشین و بعد برین باهاشون صحبت کنین.. اونا صحبت کردن رو بیشتر از هرچیزی دوست دارن! البته...
مکث کرد . انگار برای گفتن چیزی که توی ذهنش بود مردد بود !
× بیمارا خطرناک نیستن اما خودتون قوانین رو میدونین؛ اطلاعات شخصیتونو ندین، خودکار، کش، بند کفش یا هرچیزی که ممکنه باهاشون بتونن اسیبی به خودشون یا شما بزنن رو در اختیارشون قرار نمیدین و نکتهی اصلی.. سمت اتاقهای ایزولهی شمارهی 233 و 244 نمیرید. حتی اگه صدایی شنیدین یا هرچیز دیگه ای حس کردین، به من گزارشش بدین و به هیچ وجه تنهایی در اون اتاقها رو باز نکنین. باشه؟!
هردو پسر همزمان چشمای گفتن و کنجکاو به همدیگه نگاه کردن.
البته یونجون بیشتر از کنجکاو بودن، نگران بود..
هنوزم دلهره داشت و از بودن توی این بخش ناراضی بود.
مطمئن بود شب درازی رو در پیش داره...