vestige.4

vestige.4

𝖬𝗂𝗇.

7:26 pm

روز برای یونجون مثل یه خواب گذشت یا شاید یه چیزی که می‌ترسید هر لحظه از بین بره. نگاهش یه لحظه هم از بومگیو جدا نمی‌شد. هربار که بئومگیو چیزی می‌گفت، یونجون با دقت بیشتری به صداش گوش می‌داد، هربار که می‌خندید، لبخندش رو با چشماش دنبال می‌کرد. انگار می‌خواست همه‌ی این لحظات رو تو ذهنش حک کنه، انگار که نذاره چیزی از دستش در بره.

بعد از ناهار، دوتایی کنار هم روی مبل نشسته بودن. بومگیو یه فنجون چای دستش گرفته بود، پاهاشو جمع کرده بود زیر پتو و به پسر بزرگتر تکیه داده بود. یه برنامه‌ی تلویزیونی داشت پخش می‌شد، ولی به نظر نمی‌رسید هیچ‌کدومشون توجه خاصی بهش داشته باشن.

یونجون همون‌طور که تمامی نفس هاش رو از عطر موهای نرم بومگیو میکشید و نکاهش بین فنجون چای و دستای باریکش می‌چرخید، برای سومین بار پرسید:

-وقت دکترت کیه؟

بئومگیو یه کم چشماشو ریز کرد و فنجونش رو روی میز گذاشت.

+چرا این‌قدر می‌پرسی؟

یونجون نگاهش رو روی دستای بومگیو قفل کرد، روی رگه‌های باریکی که زیر پوستش معلوم بودن، روی مچای ظریفی که بارها دستاشو دورش حلقه کرده بود. نمی‌دونست چی بگه، فقط حس می‌کرد باید اینو بدونه، باید مطمئن بشه.

-همینجوری، می‌خوام باهات بیام.

بئومگیو یه کم خیره نگاش کرد، انگار داشت یه چیزی رو حدس می‌زد، بعد یه شونه بالا انداخت و گفت:

+بابام گفت که پس فردا وقت داره ، قرار هم شده از امشب دارو نخورم تا روز ازمایش


یونجون نفسش رو داد بیرون. “پس‌فردا”ذهنش اینو تکرار کرد. احساس کرد یه ذره آروم‌تر شد، ولی هنوز اون سنگینی ته دلش بود. حداقل هنوز وقت داشت.

ولی مگه چی میشد اگه این واقعیت عوض میشد و پسرش هیچوقت درگیر این سرطان کوفتی نمیشد

اما امشب… امشب فقط می‌خواست بئومگیو کنارش باشه.


بعد از ظهر، وقتی که آسمون کم‌کم به سمت غروب می‌رفت، بئومگیو یه دست لباس گرم‌تر پوشید و یونجون رو کشید سمت آشپزخونه.

+کمک کن شام درست کنیم.

-مگه خودت نمی‌خوای درست کنی؟

بومگیو یه ابروشو بالا برد.

+می‌خوام ببینم این همه وقتی که تو خونه‌ی من غذا می‌خوردی، یه چیزی هم یاد گرفتی یا نه شاید یروز من نباشم ، اونموقع میمیری از گشنگی چوی

یونجون یه لبخند محو زد، دستاشو تو جیبش فرو برد و دنبال بئومگیو وارد آشپزخونه شد.

-اگه قراره نباشی ترجیح میدم بمیرم

بومگیو سریع اخماش تو هم رفت و سریع خودشو به یونجون رسوند و گونش رو بوسید

+خفه شو ، شاید دلم نخواد که بمیری

“ولی اونی که تنهام گزاشت تو بودی گیو”

این جمله باصدای بلند توی سر پسربزرگتر پیچید و بعد فقط یه لبخندتلخ زد

بومگیو با جدیت یه بسته‌ی نودل برداشت، بعد با همون اخم ظریفی که موقع تمرکز روی چیزی پیدا می‌کرد، مشغول باز کردنش شد. یونجون ایستاده بود، فقط نگاهش می‌کرد، انگار تو ذهنش داشت این لحظه رو هم ثبت می‌کرد.

+بد نگذره، کمک؟

-دارم نگاه می‌کنم

بومگیو یه نگاهی بهش انداخت، سرشو کج کرد، بعد با یه حرکت ناگهانی بسته‌ی نودل رو پرت کرد سمتش. یونجون سریع گرفتش، ولی بئومگیو قبل از اینکه اون بتونه واکنشی نشون بده، زده بود زیر خنده.

+بجنب، دیگه. نمی‌خوام برات غذا درست کنم، داری کارآموزی می‌کنی.

یونجون یه نفس عمیق کشید، بعد با یه لبخند خسته کنار بومگیو ایستاد. شاید این چیزای کوچیک بود که دلش برای اونا تنگ شده بودآشپزی کردن، خندیدن سر چیزای مسخره، بازی کردن با غذا… چیزایی که تو اون دنیای دیگه، تو اون واقعیت دیگه، هیچ‌وقت قرار نبود دوباره اتفاق بیفتن.

8:45 pm

شام رو روی میز کوچیک کنار پنجره خوردن، همون‌جایی که همیشه می‌نشستن و از صدای بارون و باد و شاید فقط از صدای خیابون و جریان لذت می‌بردن. یونجون به آرومی با قاشق توی کاسه‌ش می‌زد، اما بیشتر حواسش به بئومگیو بود.

–خوب شد؟

بومگیو یه کم از نودل رو خورد، بعد وانمود کرد که داره فکر می‌کنه. یونجون منتظر نگاهش کرد، تا اینکه پسرکوچکتر بالاخره یه لبخند شیطون زد.

+نه، ولی قابل تحمله.

-خیلی خب، دیگه فقط هرچی خودت درست کنی رو میخورم.

+تو که همینجوریشم نمی‌خوری، فقط ادعات زیاده.

یونجون نفسش رو داد بیرون، لبخندی زد، ولی باز هم ته دلش یه چیزی سنگینی می‌کرد.

12:32 am
شب که شد، بارون هنوز با ریتم آرومی به پنجره‌ها می‌خورد. هوای توی خونه گرم بود، بوی چای و بخار ملایمِ بارون تو هوا پیچیده بود.

–هوا سرده، خسته‌ای. امشب بمون همین‌جا.

یونجون هیچی نگفت، ولی از مدل نشستن و مکثی که قبل جواب دادن داشت، بئومگیو فهمید که جایی نمی‌خواد بره.

با هم روی تخت دراز کشیدن. 

بومگیو زودتر خوابش برد، ولی یونجون…

اون هنوز به سقف خیره شده بود. نور ضعیف ماه از لای پرده‌ها می‌تابید، یه سایه‌ی نرم روی دیوار می‌انداخت.

اما خوابش نمی‌برد.

چشماش سنگین بودن، بدنش از خستگی کوفته بود، اما هر بار که چشم می‌بست، دلش یه جوری می‌شد. می‌ترسید اگه بخوابه، بیدار شه و ببینه که بومگیو نیست.

می‌ترسید که این لحظه فقط یه خیال باشه. می‌ترسید دوباره تو همون دنیای سرد و تاریک بیدار بشه… همون جایی که دیگه هیچ‌وقت قرار نبود این دستای گرم دورش حلقه بشه.

چشماشو بست و گوش داد. نفسای آروم بومگیو، صدای زنده‌ی اون، گرمای بدنش… یونجون ناخودآگاه یه کم جلوتر رفت، خودشو تو اون گرما غرق کرد.

اما هنوزم قلبش بی‌قرار بود.

+یونی…

بومگیو تو خواب تکون خورد، صداش آروم و خواب‌آلود بود.

+چرا نمی‌خوابی؟

یونجون چشم‌هاشو باز کرد. بومگیو حتی تو خوابم متوجه شده بود.بین خواب و بیداری گیر کرده بود و از شدت خستگی هی چرت میزد

-میترسم

بئومگیو یه چشمش رو نیمه‌باز کرد، نگاهش خسته ولی مهربون بود. به خیال خودش یونجون در مورد کابوسش باهاش صحبت میکرد ولی خب جز یونجون کی میدونست چه اشوبی تو‌ سرشه دستش رو آورد جلو، آروم گذاشت دو طرف صورت یونجون، انگار که می‌خواست دلگرمش کنه.

+من اینجام عزیزم. وقتی بیدار شی، هنوز همینجام، باشه؟ قول میدم.

یونجون یه لحظه بهش خیره موند. می‌خواست باور کنه، ولی ته دلش یه چیزی هنوز آروم نمی‌شد. هنوزم یه چیزی توی سینه‌ش سنگینی می‌کرد.

با مکث، دستش رو برد دور کمر بومگیو، نفس عمیقی کشید و لباش رو آروم گذاشت روی موهاش گذاشت

بومگیو یه لبخند خواب‌آلود زد، دستش رو کشید روی پشت یونجون و زمزمه کرد:

+همه‌چی خوبه. فقط بخواب.

یونجون نفسش رو آهسته بیرون داد. شاید هنوز ته دلش یه ترسی بود، ولی بومگیو اینجا بود.

و حداقل برای امشب، این حقیقت براش کافی بود.


Report Page