vc469

vc469

🪢🩸

دستای خنک و خیس پسر بین دستاش فشرده میشد صدای چِک‌چِک قطره‌های خونی که روی زمین می‌افتادن، لذت بخش نبود...

ترسناک و نفرت‌انگیز.

- بهت گفتم ازم فاصله بگیر.

بغضِ سنگین و عجیبی گلوش رو خراش می‌داد. توقع داشت بوی خون تمام فضای کوچیک اونجا رو پر کنه اما در عوض، بوی ملایم و شیرینِ عطر پسرک مغزش رو بلعیده بود.

پیراهن مشکی رنگش با قطره‌های خون، خیس و تیره شده بود.

نفس‌نفس زدن‌های تند و سردش تو گوشاش می‌پیچید.

- من بهت گفتم از من و زندگیه نکبتیم دور شو...

رنگش پریده بود، خیلی پریده.

- اومدی اینجا که چی بشه؟

با صدای خش‌دارش سکوت بینشون رو شکست و نگاه خیره‌ی پسر از دستاشون گرفته شد و به چشمای پسر روبروش نگاه کرد.

- اومدم تا تورو نجات بدم، پس باید زودتر خون رو لباسات رو پاک کنیم و از این جهنم دره بزنیم بیرون.

- سونگمین وقتی بهت زنگ زد چی گفت ؟

پسر بزرگ‌تر نمی‌خواست بگه پدرش دنبالشه و اگه هر چه زودتر از اینجا نزنیم بیرون مارو پیدا میکنن.

سرشو بلند کرد و تو نور کم محیط به صورت زخمی پسر نگاه کرد. موهای خاکستری رنگش هنوزم از بارون خیس بودند و روی پیشونیش ریخته بودند.

قطره‌ی خشک شده‌ی خون از شقیقه‌اش تا پایین گردنش رو کثیف کرده بود و اگر از درد پارگی لبش می‌گذشت؛

مطمئناً ورم و کبودی‌ای که کم‌کم گونه‌اش رو به بنفش نزدیک می‌کرد، واقعا دردناک به نظر می‌رسید... چیزی که ماهیچه‌ی تپنده‌ی قلب پسر کوچیکتر رو می‌فشرد.

کلمات تو مغزش جمع شده بودند اما لب‌هاش جرعت باز شدن و به زبون آوردن نداشتند.

قبل باز کردن دهنش در حمام کوبیده شد پسر کوچک‌تر شوکه برگشت و پسر بزرگ‌تر اسلحه‌شو از جا کمریش کشید بیرون ولی مرد درشت هیکل با لگدی که به دستش زد باعث شد اسلحه از دستش بیوفته و با یه حرکت پیرهن پسر بزرگ‌تر رو گرفت و کشید بیرون.

مرد درشت هیکل دیگه‌ای به سمت پسر کوچک‌تر اومد و به بیرون کشیدش، نشوندتش رو صندلی و طناب کلفت رو دورش پیچید پاهاشو پایه‌های صندلی بست.

و چسب پهنی روی دهنش چفت شد و صداشو خفه کرد

- خب شاهزاده کوچولویه قصر فراید... اوه نه! پسره کوچک. حتما میدونی چیشده پسر کوچولو؟ نمی‌تونی پوزخند خوش تراشتو به رخمون بکشی؟

ای وای چقدر ناراحت کننده.

- تا یک دقیقه‌ی دیگه قسمت هیجان انگیز داستان استارت می‌خوره. دوست داری بدون چیه شاهزاده ؟ می‌تونی با انگشت‌های ظریف و کشیده‌ات که پیانو میزدی، تا شصت بشمری؟ نمی‌تونی؟ اه معلومه که نمی‌تونی! دستای زیبات الان زخمین و الان انقدر خون ازت رفته که نایِ باز نگه داشتن پلکاتم نداری.

لهجه‌ی غلیظ مرد کثیف و کثافت بنظر می‌رسید.

و پسر کوچکتر بی‌رمق تنها تماشاشون می‌کرد...

- خیلی‌خب بیا باهم بشمریم... 1,2,3,4,5,6...

تا شصت شمرد و پسر کوچکتر هر لحظه از درون می‌لرزید.

- 60... بیارینش.

نفس تو سینه‌اش گره خورد و اشک با بی‌رحمی ذهنشو سوزوند..

نگاه ناباور و خیس پسرک روی چهره‌ی قرمز و لباس‌های خاکی و پاره‌اش می‌چرخید.

دردناک اسم پسر قدبلند رو پشت چسب زمزمه کرد و زجه زد..

بدنشو به شدت تکون داد و دست‌هاش رو از پشت کشید تا بلکه باز شن.

طنابه کلفت، مثل چاقوی کند و قدیمی‌ای آروم‌آروم پوست و گوشت دور مچش رو می‌برید، اما پسر کوچک‌تر تنها می‌خواست آزاد بشه.

تقلاهای پسر کوچیک‌تر حسابی به مذاق مرد مو بلوند خوش اومده بود و مدام لبخندش پررنگ‌تر می‌شد.

- سرت رو بلند کن.

ضربه‌ی محکمی به پهلوی پسر زخمی کوبیده شد.

- بلند کن سرتو.

ضربه‌ی بعدی جایی نزدیک به قفسه‌ی سینه‌ی پسر خورد و صدای ناله‌ی دردناکش، مغز پسرکوچکتر رو مچاله کرد.

اشک با سرعت عجیبی صورتش رو خیس می‌کرد و پسر تنها بی‌قرار تکون می‌خورد و می‌نالید.

- دهنشو باز کن.

چسب از روی دهنش کشیده شد و فریاد پسرک بلند شد.

- چ...چان.....کر...یستوفر...

لعنت به من! خواهش میکنم چشماتو باز کن چان!

اون پسر نقاش اما انقدری کتک خورده بود که تقریبا نیمه‌هوشیار، سعی کنه پلک‌های خونیش رو از هم فاصله بده. کسی تو مغز پسر کوچک‌تر انگشن اتهام رو به ستمش گرفته بود. البته که تقصیر خودش بود! اگه برای اولین بار توی زندگیش خودخواهی نمی‌کرد و با شکستن طلسم تنهاییش با بادیگارد جذابش دوست و بعد از مدتی وارد رابطه نمی‌شد، الان اون رو غرق خون نمیدید.

- خب شاهزاده. بیا یک باره بریم سر اصل قضیه‌. این کلت سبک و خوش‌دست رو می‌بینی؟

اسلحه‌ی مشکی رنگ تو دست مرد چرخید و نیشخند زد.

- دو تا راه داری شاهزاده جوان. اول این که جلوی چشمات معشوقه‌ی عزیزت رو بکشم، و دوم.. هاه... خودم اینو بیشتر دوست دارم. حتما از بچگی تا الان از پدرت اسلحه دست گرفتن یاد گرفتی نه؟ مطمئنم هزارتا آدم جلوی چشمات، یه گلوله از اسلحه‌ی پدرت تو مغزشون شلیک شده. پدرت از این پسر یتیم متنفر بود، نه؟ خب... پس راه دوم اینه که خودت شلیک کنی.

کدوم؟

- بـســه.

پسرکوچک‌تر فریاد زد.

- تمومش کن کثافت.

- بیخیال! این جواب من نبود.

با اشاره‌ی مرد، ضربه‌های محکم و دردناکی به تن پسری که رو زمین افتاده بود کوفته شدن.

( بیا یه روز بریم ساحل فلیکس. دلم می‌خواد نقاشیه نیم‌رخت، وقتی با آفتاب نارنجی رنگ غروب برق میزنه... روی بوم حقیر و سفید رنگم پیاده کنم. )

هق‌هق پسرک عذاب دهنده بود.

( تو میگی دوستم داری چان. چقدر؟

من دوست ندارم فلیکس، من حتی عاشقتم نیستم. من می‌پرستمت. )

- بسه بسه بسه... تروخدا بسه.. بسه.. چان..تروخدا.. بسـه...

باریکه‌ی نفرت‌انگیز خون از دهن پسر روی زمین خاکی می‌ریخت. چشمای بسته‌اش فلیکسِ شکسته‌ـشو رو ندیدن.

چان فلیکس رو نمی‌دید، و فلیکس مرد.

هر ثانیه مرد.

- بسه.. تمومش کنین کثافتا بسه.. چان.. بسه...

جیغ پسر دردناک بود. اشک بی‌مهابا گونه‌هاش رو تر می‌کرد.

و پسربزرگتر ندیدش. فلیکس رو ندید.

- بسه.

مرد بلند اعلام کرد و دو قدم به پسر کوچک‌تر نزدیک شد.

- چان؟ کریستوفر ؟ چان تروخدا چشماتو باز کن... چان.. چا..

چونه‌اش بین دست قویه مرد چنگ شد.

بازدم گرم و کثیف مرد روی صورتش رها شد و به چشمای خیس پسر زل زد.

- این بار آخره که ازت میپرسم شاهزاده کوچولو. ماشه رو من فشار بدم یا تو؟

- تمومش کنین..

بین هق‌هق شدیدش نعره زد و بی‌قرار بدنشو تکون داد.

- خسته کننده شد. یه کاری کردی داستان برام خسته کننده شه فلیکس! خودم انجامش میدم. پس خوب تماشا کن.

اسلحه توسط دست تتو شده‌ی مرد بالا اومد.

جایی وسط قلب کریستوفر رو نشونه گرفت.

لرزش بدن پسر نشسته شدت گرفت اما نفس‌های کریستوفر رو به کاهش بود.

و هیچ‌کس به اندازه‌ی فلیکس غصه‌ی تنها تماشاگر صحنه‌ی مرگ معشوق بودن رو درک نکرد.

چانی که چشم‌های بسته‌اش خیس بودن.

- بسه..

ماشه فشرده شد.

تیر مسی رنگ صاف و مستقیم وسط قلب پسر فرو رفت.

( تو انقدر به چشمم زیبا اومدی، که حتی یک ثانیه هم دلم نمی‌خواد تماشات نکنم فلیکس. )

کریستوفر ندیدش.

برای بار دوم اسلحه شلیک کرد... و این بار تیر، گوشت و بافت قفسه‌ی سینه‌ی فلیکسی رو شکافت که همراه با دست و پای بسته شده‌اش به صندلی، تن کوچیکشو سپر معشوقه‌اش کرده بود.

و این خونِ سرخ و گرمِ دو پسر جوون بود که زمین خاک گرفته سوله رو رنگ آمیزی می کرد، و فلش اون دوربین نحس، خاموش شد!

( تو تمام دنیاهای بعد فلیکس، قول میدم از لحظه‌ی متولد شدنت.. چشمام فقط تو رو ببینن.

بهت قول میدم. )

Report Page