@vTelegraphBot

@vTelegraphBot


هرکسی می‌دونست که جدا شدن، مقوله آسونی نیست. وقتی راهتون دوتا می‌شه، عذاب می‌کشی، دلتنگ می‌شی، می‌خوای به گذشته برگردی و هر چیزی که داری رو رها کنی تا فقط اون شخص خاص رو برگردونی و فرصت یک شروع دوباره رو به خودتون بدی. هرگز جایی نوشته نشده بود که جدا شدن آسون طی می‌شه و از خاطرات می‌ره.

پس از گذشت یک سال و چند ماه، یونگی هنوز اون درد آشنا رو هنگفت حس می‌کرد. دردی که دیده نمی‌شد اما مثل ضربه مشتی قوی نفسش رو بند می‌آورد و برای چند روزی زندگی رو ازش می‌ربود.

امروز هم یکی دیگه از همون روزهای افسرده‌کننده و تکراری بود. در حالی که آسمون از تجمع ابرهای خاکستری تیره شده بود، سردبیر روزنامه صبح رو با بهانه حال نامساعد مرخصی گرفت و عصر از دوست نزدیکش، جیمین خواست اون رو در کافه همیشگی ملاقات کنه. میلی به تنها موندن توی خونه‌ای که پر از خاطرات پارتنر سابقش بود، نداشت.

یونگی ساعت هشت به کافه رسید، دقیقا سروقت. پیش از داخل رفتن، جیمین رو مقابل در دید. پسر ضربه‌ای به شونه‌اش زده و با لبخندی آشنا که از سر دلسوزی و غریزی بود، دنبالش رفت. میزی نزدیک دیوار رو انتخاب کردند و جا گرفتند. مثل هر بار دیگه‌ای، سفارش یونگی یک لته ساده بود. می‌خواست پیشخدمت زودتر بره تا سرصحبت رو باز کنه و احساسات آشفته‌اش رو مقابل پسر جوان‌تر به نمایش بذاره. گرچه پیش از اینکه فرصت پیدا کنه، در سکوت آزاردهنده کافه، مکالمه‌ای توجه‌اش رو جلب کرد.

چند میز اون طرف‌تر، مرد جوانی دستش رو زیرِ چونه‌اش تکیه بود و به مقابلش چشم‌ دوخته بود. به نیم‌رخ مردی با موهای بلند که تا پایین گردنش اومده بودند و سیگاری مابین انگشت‌هاش کشیده‌اش.

قلب یونگی در سینه‌اش فرو ریخت. حتی از این فاصله هم، شونه‌های جمع شده و اندام کوچیکش رو به خاطر داشت. حتی رایحه شکلاتی سیگار هم آشنا بود و قصه‌ای رو حکایت می‌کرد که مرد ازش فراری بود. داستان آشنایی یک سردبیر روزنامه و عکاسی که همیشه تیترهای اون رو به تمسخر می‌گرفت. گیر افتاده در کابین فلزی آسانسور در روزی که برق بخاطر توفان قطع شده بود. جر و بحثی که از سیگار کشیدن پسر دیگه شروع شد و به مکالمه‌ای مهربونانه و قراری در روز بعد رسید. قرارهای مداومشون پس از اون شروع شد، یکی پس از دیگری. با مکالماتی پر از شور، هیجان و با امید به آینده، بدون اینکه مطلع باشند سرنوشت بدترین جدایی ممکن رو براشون رقم زده. چند سال بعد، هوسوک مجبور شد بین شغلش و یونگی یکی رو انتخاب کنه، و یونگی هم تصمیم گرفت دنبالش نره.

انتخاب‌هاشون امروز رو رقم زده بود.
دور از هم، در کافه‌ای که اولین قرارشون رو تجربه کردند.

پسر با لحنی سرخوش و لبخندی کج‌ گوشه لبش پرسید:"عزیزم، من عشق اولتم؟"

اگر امکان داشت، کافه ساکت‌تر از گذشته شد. زمان به کندی گذشت و اومدن و رفتن گارسون حس نشد چراکه تمام توجه یونگی، معطوف ا‌ون مکالمه بود.

هوسوک، دوست پسر سابقش، مردی که یونگی هنوز هم بهش علاقه‌مند بود، سر تکون داد و دروغ همراه دود روی لب‌هاش جاری شد. "اوهوم.. آره.."

زندگی شروع به بی‌انصافی کرده بود.

با دل و قلبی لرزون، یونگی سعی کرد نگاهش رو از میز اون‌ها برداره. واژه‌ها درون گوشش پژواک می‌کردند وقتی که جیمین مردد پرسید:"مگه عشق اولش…"

سر تکون داد. "هیش.." دست‌هاش دور ماگ قهوه حلقه شدند و میز چوبی رو از نظر گذروند. "بذار خودشو گول بزنه."

Report Page