unknown
- yunki -smut. Romance. Drama.
همه چیز از فندوم یک سولوئیست کرهای شروع شد.
جیک طرفدارِ پروپاقرصِ خوانندهی خوش صدایی با عنوانِ -evan- بود. و نیکی...بدش نمیومد آهنگ های گوش نواز اون ستارهی موسیقی رو نادیده بگیره.
قطعا تایپ جیک پسرِ خوشتیپی مثل evan بود. پاهای کشیده و خوش فرم، چهارشانه، دستهای قوی...اما هیسونگ ملقب به evan دست نیافتنی ترین بود.
جیک داخل گپ هایِ طرفداریِ زیادی جوین بود. اون به شدت اجتماعی و خوش زبون بود، راحت دوستهای جدیدی پیدا میکرد و حتی مرتبط با خوانندهی مورد علاقهش چنلِ فیک و استیکر و...داشت. از همون طریق هم با افراد بیشتری در ارتباط بود.
نیکی برعکس پسر کم حرف و ساکت تر بود. داخل گپ های زیادی نبود و دایرهی دوست هاش از دو یا سه نفر فراتر نمیرفت. و قطعا یکی از ممبر های همیشه کنجکاوِ جیک بود. شخصیت معکوس جیک مثلث برمودایی بود برای خودش...ناگفته نماند، نیکی درحد حسودی به افرادی که مورد توجه جیک بودن پیش رفته بود و این از نظر فرد منطقی و خنثایی مثل اون واقعا عجیب و غیر قابل تحمل بود.
نیکی سعی کرد خجالتش رو کنار بزاره و در ناشناسِ جیک پیام بده. مثل هرکس دیگه ای که داخل ناشناس درخواست یا سوالشو مطرح میکرد...گرچه پسر نمیدونست دقیقا چه خواستهای رو بگه و چه سوالی رو بپرسه.
با خودش کل روز کلنجار رفت و در نهایت وقتی جیک لینک ناشناسی رو داخل چنلش قرار داد، واردش شد. بد نبود اگه از همون اول چیزی در خواست می کرد؟! پس یک سلام خشک و خالی نوشت و فرستاد.
و این همون استارتی بود که باید زده میشد تا الان نیکی در راه استرالیا برای دیدن جیک، باشه.
'جیک من رسیدم یکم بعد میام پیشت، دوست دارم'
جیک با دیدن پیام نیکی حس استرس بیشتری بهش دست داد. تا رسیدن پسر ده بار داخل توالت ظاهرش رو چک کرده بود، دسته گلاشو مرتب و بهشون عطر زده بود، چندبار دکوراسیون خونش رو تغییر داده بود تا بلکه از نظر نیکی شیک و باحال بنظر بیاد.
برای آخرین بار تار موهاش رو مرتب کرد و از جاش بلند شد.
دسته گلِ رز صورتیش رو به دست گرفت و کمی جلوتر رفت و کنار بقیه منتظر رسیدن عزیزترینش شد.
نیکی بارهاش رو تحویل گرفت و با خونسردیه همیشگیش که البته اینسری فقط تظاهر بود زمین فرودگاه رو طی کرد تا جیک رو پیدا کنه. استرس داشت، مخصوصا بعد از این سفر خسته کننده می ترسید آشفته و بی حال به نظر بیاد. سعی کرد هرچه میتونست کمرشو صاف کنه و جذاب رفتار کنه.
جیک با دیدن چهرهی آشنایی نفسش رو حبس کرد. حس های مختلف ناگهانی بهش هجوم آورده بودن و بی طاقتش کرده بودن..دستهاش رو ناباور مقابل صورتش گرفت و چشم های خیس از اشکش رو به مرد دوست داشتنیش داد.
نیکی کلافه بود. چرخ چمدانش خراب بود و به زحمت روی زمین کشیده میشد، تمام حواس و تمرکز مرد روی اون دایرهی پلاستیکی بود که نکنه از جاش دربیاد.
یه نگاه به بالا کافی بود برای تلاقی چشم های منتظرشون. نیکی قرار نبود اون فرد احساساتیای باشه که با دیدن عشقش بزنه زیر گریه، اما حقیقت در عرض دو ثانیه تغییر کرد. جیک منتظر آغوشی پرمهر بود. خواست قدم هاشو به سمت مرد تندتر کنه که نیکی دستهی چمدانش رو رها کرد و سمتش دوید.
دیدن اشک های مرد گندهای مثل اون قطعا سوژهی خنداری میشد.
جیک هم کم نیاورد، مثل پارتنر عاقل و کامل دست هاش رو پشت پسر به حرکت درآورد و نوازش وار تا موهاش بالا آورد و دوباره پایین کشید.
«گریه نکن بیبی بویِ من»
«جیک، باورم نمیشه دارم میبینمت، بغلت میکنم، بوتو نفس میکشم...جیک بهم بگو اینا خواب نیست و تو واقعا اینجایی»
با وجود حرفایی که نیکی زد جیک باز حضور اشک داخل چشمهاش رو احساس کرد. لبخندی به کیوت بودن پسر دیگه زد و سعی کرد اون رو از خودش فاصله بده.
«نیکی بهم نگاه کن.»
مرد چشم هاش رو محکم بسته بود و سرش پایین.
«نترس هون من واقعا اینجام، قرار نیست وقتی چشم هاتو باز کردی من نباشم، لطفا نگاهم کن اینطوری حس بدی میگیرم.»
جیک قیافهی مضطربی به خودش گرفت. اگه نیکی تا یک دقیقه دیگه چشم هاش رو باز نمیکرد خودش هم میزد زیر گریه. تا همین الان هم استرس داشت مبادا نیکی با دیدن خود واقعیش دیگه نخوادش!
«خیلی خب پس یک دو...»
بدون اینکه تا سه بشماره آروم چشم هاش رو باز کرد. جیک بینیش رو بالا کشید و از اون لبخندای دلبرانهش تحویل نگاه پسر داد.
«دیدی؟! حالا بیا بریم خونه بقیشو ادامه بدیم.»
نیکی هنوز گرم موقعیت جدید بود، قطعا بعدا بابت این لحظه پشیمون میشد. البته چون وسط جمعیتی بود که کنار یه چشم دو جفت دیگه هم قرض کرده بودن و نگاهش میکردن.
چمدانش رو دوباره به دست گرفت و گلی که جیک بهش هدیه کرده بود رو به دست آزادش داد. این پسر واقعا تمامِ زندگیِ نیکی بود...وقتی به آغوشش کشید گرمای خاصی داشت؛ ترکیبی از مهر، آرامش، تسکین.
خونهی امنش رو تازه پیدا کرده بود، ستارهی راهنماش تازه قصد نجلتش رو داشت، آرامش گمشدهش بالاخره کل وجودش رو فرا گرفته بود. نیکی باورش نمیشد، همهی خوشبختیش داخل اون آغوش گرم جای گرفته بود...
کل مسیر دستهاشون چفت هم بود. میترسیدن اگه اتصال بینشون قطع بشه دیگه قرار نیست همدیگرو ببینن.
«چیه چرا زل زدی بهم؟ خیلی خوشگل و جذابم؟»
لحنش با شوخی مزین شده بود اما نیکی واقعا اینطور فکر میکرد. جیک دیواترین آدم روی زمین بود...
«آره، باور نکردی زیبایی جیک، ماورایی...اوه خدای من میتونم بابت تک تک اجزای صورتت فدا بشم.»
جیک خندهی خجالتی ای کرد.
«نیکی الان وقت این حرفا نیست میترسم از ذوق فرمونو ول کنم بپرم بغلت بعد باهم قبل اینکه ببوسمت بریم اون دنیا.»
«با تو حتی تا اون دنیا هم میام.»
نیکی جدی جدی عقلش رو از دست داده بود. حتی لحظهای چشم از الههی کناریش نمیگرفت. جیک خندید.
خندههاش موجب لبخند مرد دیگه شد. دست آزادش که قفل دست خودش بود رو بال آورد و بوسید. جیک نگاه خجالتی ای کرد و بعد تا خونه سکوتی از جنس عشق بینشون طنین انداز شد.
نیکی مشتاق بود با سلیقهی جیک بیشتر آشنا بشه. معتقد بود ظاهر هرفرد و سلیقهش ارتباط مستقیمی با شخصیتش داره و با این تصور دلش میخواست زودتر خونهی پسر رو ببینه.
متوجه نبود کِی و چطور خوابش برده، تنها چیزی که به یاد داشت بوسهی آخری بود که به دست پسر دیگه زده بود. حالا دو جفت چشمِ پاپی طور بهش زل زده بودن.
«خیلی ناز خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم.»
نیکی از جاش پرید و اطرافش رو کند و کاش کرد.
«ببخشید نفهمیدم کی خوابم برد، سفر خسته کنندهای داشتم.»
جیک سرش رو به طرفین تکون داد.
«اشکالی نداره، بهترین صحنهی عمرم و به تماشا نشستم.»
چیزی تا سرخ شدن گونه هاش نمونده بود، این پسر چرا انقدر بی پروا بود.
«باشه دیگه بریم داخل خونتو نشون بده»
جیک ادامه نداد، با خودش فکر کرد ممکنه پسر هنوز خسته باشه و داخل ماشین برای خوابیدن اصلا راحت نبود.
«باشه بریم.»
آپارتمانِ پسر نقلی اما دنج بود. چیدمان ساده و صمیمیای هم داشت و از نظر نیکی الان دقیقا جایی ایستاده بود که باید.
«خیلی خب، بیا داخل برات لباس و حوله میدم تا تو دوش میگیری غذاهم آمادهست.»
نیکی باشهای گفت و دنبال پسر وارد اتاق خواب جیک شد. از اونجا که مشخص بود واحد تک خوابه بود.
«بیا این حوله، لباسارم میزارم روی تخت...کمک دیگه ای لازم نداری؟»
نیکی با برداشت منحرفانهای از حرف جیک شوکه شد.
«کمک؟ مثلا چه کمکی؟!»
«اوم...نمیدونم، میخوای بیام پشتتو بشورم؟!»
پسر دیگه نمیخواست کم بیاره، تا همین جاشم گند زده بود.
«اینکارو میکنی؟»
جیک نزدیکتر رفت و دستهاش رو دور گردن پسر حلقه کرد، تا جایی که نفسهاشون همدیگرو ملاقات کنن جلورفت و متوقف شد.
«چرا که نه آقای نیشیمورا، میتونیم حتی فراتر بریم...هم؟»
نیکی دستهاش رو به کمر پسر رسوند و لبخندی زد. بوسه ای روی بینی جیک گذاشت و پیشونی هاشون رو به هم رسوند.
«آره جیک باید فراتر بریم تا همه بفهمن تو مال منی.»
«پس منتظرت میمونم تا بیای و من و مال خودت کنی.»
بعد با لوندی دستهاش رو از دور گردن پسر باز کرد و نیکی رو همونجا تنها گذاشت. تا جیک میز شام رو بچینه نیکی هم دوش سریعی گرفت و لباسهایی که پسر براش آماده کرده بود رو پوشید. حوله رو روی سرش انداخت و داخل هال رفت.
«بیا بشین اینجا من خشکشون کنم.»
نیکی باشه ای گفت و مثل جوجهاردک کوچولویی سمت صندلی رفت و روش نشست. جیک مشغول خشک کردن موهای پسر شد.
«خب بیا تموم شد.»
اما نیکی سرش رو داخل شکم جیک قایم کرد و دستهاش رو به دورش رسوند.
«نچ هنوز خیسه.»
«ولی از نظر من کاملا خشکن.»
«جیک بزار یکم تو همین حالت بمونم، میخوام بغلت کنم.»
پسر فقط سرش رو چپ و راست کرد. جیک دستش رو بین موهای نیکی برد و نوازش وار لمسشون کرد.
«جوجه کوچولو وقت شامه، بعدا بازم بغلم کن»
نیکی نفس عمیقی کشید و بالاخره از جیک جدا شد.
کل مدت که درحال خوردن شام بودن نیکی با چهره های مختلف از دست پخت پسر تعریف و تعجب کرده بود.
«جیک فکر نمی کردم انقدر دست پختت خوشمزه باشه...این فوق العادهست.»
«اینطوره؟ خوشحالم که خوشت اومده...خودمم همینقدر خوشمزم.»
نیکی چندبار سرفه کرد و با بهتر نشدن سرفهش لیوان آبش رو برداشت و سر کشید.
«قطعا اینطوره عزیزم.»
پسر دیگه لبخندش رو خورد و به بیشتر اذیت کردن نیکی ادامه داد.
«میخوای بعد از شام امتحان کنی؟ به عنوان دسر.»
«شامم تموم شده، منظورم اینه که...هرچی عشق من بخواد.»
جیک بی پروا تر از قبل از جاش پاشد،سمت باند رفت و آهنگ ملایمی گذاشت و دوباره سمت نیکی برگشت.
«پس منو به فاک بده نیک.»
دستهای پسر رو گرفت و به دنبال خودش سمت اتاق خواب کشوند. با رسیدن به در اتاق دست نیکی رو رها کرد و خودش روی تخت ولو شد.
نیکی تا همون لحظه هم خیلی سعی کرده بود جلوی خودش رو بگیره پس با دیدن فرصت هول کرد و سمت جیک رفت. پسر رو روی تخت هل داد و با در آوردن تیشرت مشکیش روش خیمه زد.
«اوهو عجب دوست پسر خوشتیپی دارم.»
نیکی نیشخندی زد و بدون حرفی لب هاش رو به لبهای نیمه بازِ جیک رسوند.
بی رحمانه لب های پسر رو به دندون گرفت و مکید. با دستش تیشرت جیک رو از تنش خارج کرد و سرش رو داخل گردنش فرو برد. جایی که نبضش حس میشد رو بوسید و لیسی به سیبک گلوش زد. پسر چنگی به موهای پر کلاغی و لَخت نیکی انداخت و با حرکت دستی روی پهلوش قوسی به کمرش داد.
«عاح نیک خیلی خوبه»
«هوممم، حالا که امتحان کردمت میترسم معتاد خوشمزگیت بشم.»
بوسه هاش رو سمت سینههای تخت و نرم جیک کشید. گاز ریزی گرفت و نیپلاش رو لیسید. با انگشت هاش نیپل دیگهی پسر رو کشید و بازی داد، دقیقا همونطور که این مدت تصور کرده بود.
«نیکی آرومتر..عاح»
ازش فاصله گرفت و با یه حرکت شلوار جیک رو به همراه باکسرش پایین کشید. خودش رو بین پاهای جیک جا داد و عضو پوشیدهش رو به حفرهی دست نخوردش مالید.
جیک با این حرکت لبش رو گزید و چشم های نیازمندش رو به پسر دیگه داد.
«لباتو گاز نگیر، درضمن دیگه آروم و نکن نداریم، باید هرکاری من میخوام بکنی.»
بعد پایین رفت و مقابل حفرهی نیازمند پسر متوقف شد. با برخورد نفس های داغ نیکی به اون بخش از بدنش زیر دلش قلقلک شد.
با آرامش سرش رو جلو برد و لیسی به چین های حفرهش زد. با حس خیسیِ زبون نیکی، پاهاش رو جمع کرد گرچه سر پسر مانع از بسته شدنِ کامل پاهاش شد.
«نیکی...اینکارو نکن عاحح...کثیفه»
پسر متوجه منظور جیک نمیشد، بنابراین زبونش رو چندبار داخل برد. لذتی که بدنش رو فرا گرفته بود مانع از مقاومتش شد.
وقتی نیکی مطمئن شد حفرهش به اندازهی کافی خیس شده انگشت وسطش رو وارد کرد. جیک روی آرنج هاش بلند شد اما کف دست پسر دیگه مانعش شد و دوباره به عقب هول داده شد.
«پاهاتو بالا نگه دار.»
نیکی به قدری هات و جذاب بنظر میومد که جیک فقط میتونست ازش اطاعت کنه. دست هاش رو زیر زانواش برد و بالاتر نگهشون داشت. نیکی چندباری به صورت رفت و برگشت انگشت وسط و اشارهش رو داخل برد و در آخر مقابل چشم های پسر لیسی به دو انگشتش زد.
با تنظیم عضوش مقابل رینگ آمادهی پسر تا جایی که میشد وارد پسر شد. جیک پاهاش رو رها کرد و چنگی به ملافههای خیس از عرق زیرش زد.
چند نفس عمیقی کشید تا به عضو پسر که حالا تا نیمه واردش شده بود عادت کنه. نیکی با ریتم آرومی شروع به ضربه زدن کرد. هرسری مقدار بیشتر از عضوش وارد پسر میشد و نفسش رو بند میاورد.
با برخورد عضوش به نقطه حساس جیک و بلند شدن نالهی از سرِ لذتش نیشخندی گوشهی لبش جا خشک کرد. ضربه هاش رو همونجا و سریعتر از سر گرفت.
«نیکی این...عااحح خدای...من..عاح..حس خوبی...دارح»
«از اینکه اینجوری به فاکت بدم خوشت میاد جیک؟ نگاه کن چجوری داری براش ناله میکنی..عاحح جیک من دارم میام.»
نیکی کمر جیک رو از تخت فاصله داد و ضربههاش رو عمیق و آروم تر زد. پسر دیگه هم به همراه نیکی کام شد. بدن لرزونش دیگه توانی نداشت، نیکی قبل از اینکه کامش کامل داخل پسر خالی بشه عضوش رو بیرون کشید. جیک نالید و بی حال تو خودش جمع شد.
نیکی بوسه ای روی لگن پسر زد و کنارش دراز کشید.
«جیک حالت خوبه؟»
«انتظار داری بعد از اینکه دیک هیولاتو کردی توام خوب باشم؟»
نیکی شوکه به جیک نگاهی انداخت.
«خودت خواستیش...»
«من که نمیدونستم هیولا تو شلوارت نگه میداری!.»
بعد خواست کمی از جاش تکون بخوره که صدای نالهی دردمندش هوا رفت.
«آخ باسن خوشگلم»
نیکی با خندهی بی موقعاش مقابله کرد و دستش رو به کمر جیک رسوند.
«بیا اینجوری خوب نمیشه.»
بعد شروع به ماساژ دادن شکم و کمر پسر کرد.
«مسکن کجا داری؟»
«تو کابینت زیر اوپن»
نیکی سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفت. با لیوان آب و مسکن پیش پسر برگشت و کمک کرد تا قرص رو بخوره. دوباره ملحفهرو تاکمر جیک بالا آورد و مشغول ماساژش شد.
«حالا بهتری؟»
جیک با خجالت سرش رو داخل سینه پسر فرو برد و همونجا تکونش داد.
«فقط یکم درد میکنه.»
«سری بعدی کمتر دردت میگیره.»
جیک مشتی به بازوی پسر کوبید و زیر ملحفه پنهان شد.