UNiverse !

UNiverse !

محمد صادقی / بخش دو

@nasadaily

چرا به جای هیچ چیزی وجود دارد ؟


چیزی که علم در رابطه با تکامل جهان مان ساخته است، بسیار محکمتر و زیباتر از سایر تصاویری است که از الهامات نشات گرفته یا زاییده ذهن بشری است. طبیعت غافلگیری هایی را با خود می آورد که بسیار فراتر از تصوراتی است که ذهن انسان می تواند تولید کند. در طی دو دهه اخیر، مجموعه ای هیجان انگیز از پیشرفت ها در کیهان شناسی ، نظریه ذرات 0 و گرانش 5 نگرش ما را نسبت به دنیا به کلی عوض کرده است که قسمت اعظم آن مربوط به فهم ما از آغاز و آینده جهان می شود.


شب طوفانی و تاریکی بود اوایل سال ۱۹۱۶ آلبرت انیشتین بهترین دستاورد علمی زندگیش را تکمیل کرد؛ یک دهه توام با کشمکش شدید فکری برای استخراج نظریه جدیدی از گرانش، که آن را نظریه نسبیت عام نامید. با این حال این نظریه صرفا یک نظریه جدید درباره گرانش نبود، بلکه نظریه جدیدی برای زمان و مکان نیز بود و همچنین این اولین نظریه علمی بود که نه تنها میتوانست حرکت اجرام را در کیهان توضیح دهد، بلکه میتوانست توضیح دهد که کیهان چگونه نمو پیدا کرد. اما مشکلی وجود داشت؛ زمانی که انیشتین شروع به اعمال نظریهاش برای تشریح کل عالم کرد، مشخص شد که این نظریه جهان را به آن صورت که ظاهرا ما در آن زندگی می کنیم توضیح نمی دهد.


امروزه، تقریبا 100 سال بعد، سخت است که بتوان پذیرفت در طول این زمان که به میزان عمر یک آدمیزاد است تصور ما از عالم چقدر تغییر کرده است .چیزی که برای جامعه علمی در سال ۱۹۱۷ پذیرفته شده بود این بود که جهان، یک مجموعه ثابت و ازلی است که از یک کهکشان( یعنی راه شیری )تشکیل شده و توسط یک فضای خالی و تاریک بینهایت احاطه شده است .زیرا این چیزی بود که می توان با نگاه ساده به آسمان شب، یا با یک تلسکوپ کوچک حدس زد و همچنین دلایل ناچیزی برای شک کردن به این تصور وجود داشت. در نظریه انیشتین، همانند نظریه نیوتون در باره گرانش که قدیمی تر است، گرانش یک نیروی جاذبه خالص است که میان تمام اجسام وجود دارد. این به این معنی است که نمی توان مجموعه ای از اجرام را داشت که به طور ثابت در مکان خود باقی بمانند. نیروی گرانش متقابل آنها نهایتا باعث برخوردشان به یکدیگر خواهد شد که این در تضاد آشکار با جهان ظاهرا ساکن است.


این مساله که نظریه نسبیت عام انیشتین با تصور آن زمان از جهان سازگار نبود، ضربه بسیار بزرگی برای او بود که برای شما غیر قابل تصور است! این مساله به دلایلی مرا از اظهار شایعه ای در باره انیشتین که برایم آزار دهنده است معاف می کند که عموما تصور بر این است که انیشتین سالیان سال در اتاقی بسته با استفاده از تفکر محض و منطق به این نظریه زیبا دست یافت. (احتماال مانند بعضی از نظریه پردازان امروزی نظریه ریسمان !)

با این حال هیچ چیز بهتر از بیان واقعیت نیست. ذهن انیشتین همواره توسط مشاهدات و آزمایشات هدایت می شد و در کنار آن او آزمایشات فکری بسیاری را در ذهنش انجام می داد و برای یک دهه زحمت فراوانی کشید. او ریاضیات جدیدی نیز یاد گرفت و نظریه های اشتباه زیادی را نیز دنبال کرد، تا سرانجام به نظریه ای دست یافت که از لحاظ ریاضی واقعا زیبا بود. مهمترین لحظه ای که او در طول رابطه عاشقانه اش با نظریه نسبیت عام داشت زمانی بود که او با استفاده از مشاهدات، درستی نظریه اش را دید. در طی هفته های آخر پر تلاطمی که او در حال تکمیل نظریه اش بود، که به موازات در حال رقابت با دیوید هیلبرت ریاضیدان آلمانی نیز بود، او معادلاتش را برای پیشبینی پدیده ای مبهم در اختر فیزیک به کار برد. نتایج حاصله دقت بسیار ظریفی در پیشبینی نقطه حضیض 5 سیاره عطارد در مدارش به دور خورشید نشان می داد. (نقطه حضیض به نزدیک ترین فاصله مدار سیارات به دور خورشید گفته می شود.)


مدت مدیدی بود که اخترشناسان می دانستند مدار عطارد اندکی با پیش بینی هایی که توسط نیوتون ارائه شده بود تفاوت دارد. به جای اینکه یک بیضی کامل بوده و پس از یک دور کامل به جای اولیه بازگردد، مدار عطارد با زاویه بسیار اندک 43 ثانیه در هر قرن تغییر جهت پیدا می کند. (چیزی حدود یک صدم درجه). یعنی مدار بیضوی عطارد در هر دور کمی تغییر یافته و نسبتا حالت 

مارپیچی به خود می گیرد. زمانی که انیشتین این مدار را توسط نظریه نسبیت عام محاسبه کرد، عدد حاصله کامال درست از آب درآمد. با توجه به گفته آبراهام پایس نویسنده زندگی نامه انیشتین " این کشف، به گمان من، عمیقترین لحظه عاطفی انیشتین در زندگی علمی خود و حتی در طول 

دوران زندگی اش بود ."

او مدعی شده بود که در آن لحظه قلبش آنچنان به تپش افتاد که گویی" چیزی در درونش متالشی شد ."

یک ماه بعد، زمانی که او نظریه اش را به عنوان یک زیبایی منحصر به فرد به یکی از دوستانش توضیح می داد، هنوز لذتی که از فرم ریاضی نظریه اش می برد آشکار بود ولی در باره تپش قلب چیزی گزارش نداد ! 😊


ناسازگاری ظاهری بین نسبیت عام و باوری که در آن دوران نسبت به ساکن بودن جهان وجود داشت، دیری نپایید . (گرچه این ناسازگاری انیشتین را مجبور به اصالحاتی در نظریه اش کرد که بعد ها از آن اصالح به عنوان بزرگترین اشتباهش یاد کرد .در این باره بعدا صحبت خواهیم کرد.!)

همه (به جز تعدادی از انجمن های مدارس در ایاالت متحده) امروزه می دانند که جهان ساکن نبوده، بلکه در حال انبساط می باشد و این انبساط توسط انفجار بزرگی که به طرز شدیدی چگال و داغ بود در ۱۳.۸۲ میلیارد سال پیش آغاز شده است. همچنین با همین میزان اهمیت ما می دانیم که کهکشان ما تنها یکی از احتمالا 400 میلیارد کهکشان در جهان قابل رویت است. ما شبیه نقشه کش های اولیه ای در این کره خاکی هستیم که به تازگی شروع به طرح نقشه کامل عالم در بزرگترین مقیاسش کرده ایم. تعجب کمی دارد که دهه های اخیر شاهد تغییراتی انقلابی در تصور ما از جهان بوده است. کشف اینکه جهان ما ثابت نبوده، بلکه در حال انبساط است اهمیت ژرفی از لحاظ فلسفی و دینی دارد، زیرا بیان می کند که جهان ما آغازی دارد .آغاز داشتن به طور ضمنی به خلقت اشاره دارد و بحث خلقت احساسات را برانگیخته می کند .با اینکه پس از کشف انبساط جهان در سال ۱۹۲۹ و ایده انفجار بزرگ، دهه ها طول کشید تا شواهد تجربی تایید کننده مستقلی نیز بدست آید، پاپ پایوس دوازدهم در سال ۱۹۵۱ اعلام کرد این کشف، مدرکی برای اثبات خلقت (پیدایش) است .به این صورت که:


به نظر می آید که علم امروز، با یک جهش به قرن ها پیش، موفق به دستیابی به شواهدی در باره لحظه با شکوه آغازین"فیت لوکس" (روشنایی بشود) شده است، که از عدم، ماده به همراه دریایی از نور و تشعشع طی انفجاری پراکنده شده و عناصر جدا شده، پیوسته شده و به شکل میلیون ها کهکشان درآمده است. بنابراین با توجه به این اثبات های فیزیکی که ملموس بودن از خواص آنهاست، (علم) وقوع پیدایش عالم را تایید کرده و همچنین استدلال مستحکمی برای مبدا تاریخ یعنی زمانی که جهان از دستان خالق ظاهر می شود 

را ارائه میکند .از اینرو خلقت اتفاق افتاده است .ما می گوییم " بنابراین خالقی وجود دارد. بنابراین خدا وجود دارد" 


- اتفاقا داستان کامل کمی جالب تر است .در حقیقت اولین کسی که انفجار بزرگ را پیشنهاد داد، کشیش و فیزیکدانی بلژیکی به نام جرج لمایتر بود .لمایتر ترکیبی از مهارت های فوق العاده بود .او مطالعاتش را به عنوان یک مهندس آغاز کرد .در جنگ جهانی اول 

سرباز توپخانه بود و مدال افتخار داشت و زمانی که در اوایل دهه ۱۹۲۰ مشغول مطالعات کشیشی بود، مطالعاتش را به ریاضیات تغییر داد .سپس او به سمت کیهان شناسی سوق پیدا کرد و قبل از عزیمت به هاروارد، نزد اختر شناس مشهور بریتانیایی سر آرتور استنلی 

ادینگتون به تحقیق می پرداخت .او نهایتا دومین مدرک دکتری خود را در رشته فیزیک از دانشگاه ام آی تی دریافت کرد. 

در سال ۱۹۲۷ ، قبل از دریافت دومین مدرک دکتری، لمایتر معادلات نسبیت عام انیشتین را حل کرده و ثابت کرد که این نظریه یک جهان غیر ثابت را پیش بینی می کند و در حقیقت پیشنهاد می کند که جهانی که ما در آن زندگی می کنیم در حال انبساط است .این ایده آنچنان تکان دهنده بود که خود انیشتین با لحن بدی به مخالفت پرداخت و گفت "ریاضیات شما درست اما فیزیکتان ناپسند است" !!! به هر حال لمایتر پیشروی کرده و در سال ۱۹۳۰ مجددا پیشنهاد داد که جهان منبسط شونده ما در حقیقت از یک نقطه بسیار ریز که او آن را " اتم اولیه " نامید نشات گرفته و این آغاز احتمالا نشانه ای از پیدایش است. "روزی بدون دیروز" 


بنابراین انفجار بزرگ که پاپ پایوس آن را اعلام کرده بود، در ابتدا توسط یک کشیش پیشنهاد شده بود. ممکن است این تصور پیش بیاید که لمایتر از تایید پاپ به هیجان آمده باشد، اما او قبل از آن، این مساله را در ذهن خودش باطل کرد که این نظریه علمی ممکن است تبعات مذهبی نیز داشته باشد، و آن بخشی که مربوط به مباحث مذهبی ناشی از این نظریه بود را از پیش نویس مقاله ای که در سال ۱۹۳۱ درباره انفجار بزرگ ارائه داده بود، حذف کرد. !!


در واقع لمایتر با ادعایی که پاپ در سال ۱۹۵۱ مبنی بر اثبات پیدایش با استفاده از انفجار بزرگ کرده بود، اعلام مخالفت کرد. ( به این دلیل که او فهمید اگر در آینده نظریه اش از لحاظ علمی رد شود، کلیسای روم مدعی خواهد شد که پیدایش به چالش کشیده شده 

است).

تا این موقع او به عنوان یکی از اعضای جامعه اسقفی انتخاب شده بود و بعد ها به ریاست این جامعه منصوب شد .به گفته خودش " تا آنجایی که من می فهمم، این نظریه کاملا خارج از حیطه متافیزیک و مذهب قرار می گیرد ."


پاپ نیز این موضوع را دیگر در محافل عمومی مطرح نکرد. درس ارزشمندی در این ماجرا نهفته است. همانگونه که لمایتر فهمید، چه انفجار بزرگ اتفاق افتاده باشد چه نیافتاده باشد، این بحث یک بحث علمی است و نه یک بحث دینی. عالوه بر این اگر انفجار بزرگ رخ داده باشد (که تمام شواهد تا به امروز عمیقا این را نشان 

می دهد)، هر کسی می تواند این موضوع را با توجه به عقاید مذهبی یا متافیزیکی خود به طور متفاوتی تفسیر کند .شما حق انتخاب دارید که انفجار بزرگ را به عنوان دلیلی برای وجود خالق استنباط کنید، و یا ادعا کنید که ریاضیات نسبیت عام، سیر تکامل جهان را به صورت برعکس تا نقطه شروع آن بدون نیاز به خالق شرح می دهد .اما این قبیل تفکرات متافیزیکی مستقل از اعتبار فیزیکی انفجار بزرگ است و ربطی به فهم ما از این نظریه ندارد. البته هر قدر که ما فراتر از بحث انبساط جهان پیشروی کنیم و به سمت کشف قوانین فیزیکی که منجر به آغاز آن شده است برویم، علم می تواند این قبیل تفکرات را روشن تر کند، و همانطور که بحث خواهم کرد، این اتفاق می افتد. به هر حال نه لمایتر و نه پاپ پایوس توانستند جامعه علمی را متقاعد کنند که جهان در حال انبساط است.

============


⚛️ چرا به جای هیچ، چیزی وجود دارد؟ 2


به هر حال نه لمایتر و نه پاپ پایوس توانستند جامعه علمی را متقاعد کنند که جهان در حال انبساط است. در عوض مانند سایر دستاورد های خوب علمی، شواهد ناشی از رصد های دقیق که در این مورد توسط ادوین هابل صورت پذیرفته بود، منجر به متقاعد کردن دانشمندان شد. او کسی است که باعث شد من هنوز به بشریت شدیدا ایمان داشته باشم، زیرا او در ابتدا به عنوان یک حقوقدان شروع به کار کرد و پس از مدتی اخترشناس شد. !


هابل پیش تر در سال 1925 با استفاده از تلسکوپ هوکر 100 اینچِ مانت ویلسون که در آن زمان بزرگترین بود، به پیشرفت بزرگی نائل شد. ( برای مقایسه، ما امروزه تلسکوپ هایی می سازیم که بیشتر از 10 بار بزرگتر از این در قطر و 100 بار بزرگتر در سطح میباشد!) تا آن زمان با تلسکوپ های موجود اخترشناسان این توانایی را داشتند که اجرام تیره و تاری را تشخیص دهند که مانند ستاره های معمولی موجود در کهکشان ما نبودند. آنها نام سحابی را بر این اجرام نهادند که در اصل در زبان لاتین به معنی شیئ تار (در حقیقت ابر) می باشد. آنها همچنین بر سر اینکه این اجرام در کهکشان ما قرار دارند یا خارج از آن هستند بحث می کردند.


از آنجا که تصور شایع آن زمان در باره کهکشان ما این بود که تنها چیز موجود در عالم است، بسیاری از اخترشناسان در گروه "داخل کهکشان ما" قرار می گرفتند که توسط اخترشناس معروف هارلو شیپلی از دانشگاه هاروارد هدایت می شد. شیپلی از کلاس پنجم مردود شده بود و پس از آن خود به مطالعه می پرداخت که در نهایت وارد پرینستون شد. او به این دلیل شروع به مطالعه اخترشناسی کرد که اولین واحد درسی بود که در برنامه درسی با آن مواجه شد. در اولین کار او نشان داد که راه شیری بسیار بزرگتر از چیزی بود که تا قبل از آن تصور می شد، و همچنین خورشید نه در مرکز آن، بلکه در گوشه ای پرت و غیر قابل اهمیت قرار دارد. او به عنوان مهره قابل توجهی در علم اخترشناسی به شمار می رفت و به همین دلیل دیدگاه او در رابطه با ماهیت سحابی ها چیرگی قابل توجهی داشت.


در روز سال نوی میلادی 1925 هابل نتایج دو سال مطالعات خود را در باره چیزی که به عنوان سحابی مارپیچ نام برده می شد منتشر کرد، که او توانسته بود نوع خاصی از ستاره متغیر را در این سحابی شناسایی کند که ستاره متغیر قیفاووسی نام گذاری شد و این سحابی امروزه با عنوان آندرومدا شناخته می شود. 

ستاره های متغیر قیفاووسی که اولین بار در سال 1784 مشاهده شده اند، ستاره هایی هستند که قدر آنها در بازه های زمانی مشخصی تغییر می کند. در سال 1908 اختر شناس نا معروفی به نام هنریتا سوان لویت در رصد خانه کالج هاروارد به عنوان کامپیوتر استخدام شد. (کامپیوتر به معنی محاسبه گر به خانم هایی گفته می شد که قدر ستاره هایی که توسط صفحه های عکاسی رصدخانه ها ثبت شده بود را وارد کاتالوگ می کردند. در آن زمان خانم ها حق استفاده از تلسکوپ های رصد خانه ها را نداشتند). لویت که دختر یک کشیش کلیسا و از نوادگان مهاجرین انگلیسی به آمریکا بود، به کشف شگفت انگیزی دست یافت که بعدها در سال 1912 آن را ارائه داد. او متوجه شد که رابطه معینی بین قدر ستاره های قیفاووسی و دوره تناوب تغییر آنها وجود دارد. بنابراین اگر کسی بتواند فاصله یکی از این قیفاووس ها که دوره آن مشخص است را تعیین کند ( که متعاقبا در سال 1913 تعیین شد)، سپس با استفاده از تعیین قدر دیگر قیفاووس ها که دوره تناوب مشابهی دارند، من می توانم فاصله سایر ستاره ها را محاسبه کنم!


از آنجایی که درخشندگی ظاهری ستارگان با افزایش فاصله به طور معکوس و به نسبت مجذور فاصله کاهش می یابد ( نور به صورت یکنواختی در سطحی کروی پراکنده می شود که سطح این کره به نسبت مجذور فاصله از مرکز آن افزایش می یابد و از آنجایی که نور در سطح بزرگتری پراکنده خواهد شد، شدت نور ظاهری در هر نقطه به طور معکوس با افزایش سطح، کاهش خواهد یافت)، تعیین فاصله ستاره های دور همواره بزرگترین چالش در اخترشناسی بوده است. کشف لویت انقلابی در این عرصه ایجاد کرد. ( هابل، که خود از دریافت جایزه نوبل محروم ماند، معمولا می گفت که کار لویت مستحق دریافت جایزه است. البته خود هابل به قدری خودخواه بود که احتمالا این پیشنهاد را به این علت می داد که در آن صورت او نیز به دلیل پیشرفتهای بعدیش در این زمینه می توانست نوبل را با او تقسیم کند). کارهای اداری برای نامزدی لویت برای جایزه نوبل در سال 1924 در آکادمی سلطنتی سوئد آغاز شده بود که فهمیدند وی سال پیش بر اثر سرطان درگذشته است. هابل با توجه به نوع شخصیتش، تلاشش برای ترفیع رتبه و همچنین توانایی هایش در رصد کردن اجرام ، توانست شخصیت بنامی شود، اما متاسفانه نام لویت تنها به عنوان یکی از علاقه مندان این عرصه به جای ماند.


هابل توانست با استفاده از محاسبه قیفاووس ها و همچنین رابطه دوره تناوب - تابندگی لویت اثبات کند که قیفاووس های موجود در آندرومدا و همچنین سایر سحابی ها آنقدر دور هستند که نمی توانند داخل راه شیری باشند. آندرومدا به عنوان یک دنیای جزیره ای دیگری کشف شد، کهکشان مارپیچی دیگری که تقریبا شبیه به کهکشان ماست و یکی از 100 ها میلیارد کهکشان دیگری که تا به امروز شناخته شده و در جهان قابل دید ما قرار دارد. نتایج هابل به قدری واضح بود که جامعه اختر شناسان به انضمام شیپلی که در – آن دوران بر حسب اتفاق مدیر رصدخانه کالج هاروارد شده بود، جایی که لویت کار علمی ارزشمندش را به انجام رساند به سرعت این – واقعیت را پذیرفتند که راه شیری تنها چیزی نیست که دور و بر ماست. ناگهان اندازه جهان شناخته شده با یک جهش به میزان زیادی بزرگ شد که قرنها بود اتفاق نیافتاده بود! مشخصاتش و همچین تقریبا هر چیز مرتبط دیگری نیز تغییر یافت. پس از این کشف هیجان انگیز، هابل می توانست دست از کار کشیده و در کنار افتخارات کسب شده به استراحت بپردازد، اما او به دنبال ماهی های بزرگتر یا به عبارت دیگر کهکشان های دیگری بود. با محاسبه قیفاووس های ضعیف تر در کهکشان های دورتر او توانست نقشه دنیا را با مقیاس بزرگتری طراحی کند. با این حال وقتی او مشغول ترسیم نقشه جهان بود او موفق به کشف شگفت انگیز تری شد: جهان در حال انبساط است!


هابل با مقایسه اعدادی که برای فواصل کهکشانی به دست آورده بود و همچنین اعدادی که توسط اخترشناس آمریکایی به نام وستو اسلیفر برای طیف نوری که از ستاره ها خارج می شود به دست آمده بود، این نتایج را به دست آورد. فهمیدن وجود و طبیعت این قبیل طیف ها مرا ملزم می کند که شما را به ابتدای اخترشناسی مدرن ببرم. 

یکی از مهمترین اکتشافات در اخترشناسی این بود که مواد تشکیل دهنده ستارگان و زمین، به میزان قابل توجهی یکسان است. این واقعه به مانند بسیاری از وقایع دیگر در علوم مدرن با نیوتن شروع شد. در سال 1665 نیوتن که دانشمند جوانی بود، در اتاقی تاریک که تنها پرتو باریک نوری از پنجره آن به داخل می تابید، با استفاده از یک منشور اقدام به شکست نور کرده و رنگ های آشنای رنگین کمان را مشاهده کرد. او به این نتیجه رسید که نور سفید منتشر شده از خورشید، شامل تمامی این رنگها می شود که نتیجه درستی بود. صد و پنجاه سال بعد، دانشمند دیگری، نور شکسته شده را با دقت بیشتری آزمایش کرد و متوجه خطوط تاریکی در میان طیف رنگی نور شد. او اینگونه استدلال کرد که این خطوط ناشی از موادی است که در سطح اتمسفر خارجی خورشید قرار دارند و رنگها و طول موج های خاصی را جذب می کنند. اینها که با نام خطوط جذب شناخته می شوند، می توانند توسط طول موجهایی شناسایی شوند، که توسط مواد روز زمین مانند هیدروژن، اکسیژن، آهن، سدیم و کلسیم جذب می شوند.


در سال 1868 دانشمند دیگری دو خط جذب جدید در محدوده زرد رنگ طیف خورشیدی پیدا کرد که به هیچ عنصری روی زمین تعلق نداشت. او فکر کرد که این خطوط باید مربوط به عنصر جدیدی باشد و آن را هلیوم نام گذاری کرد. یک نسل بعد هلیوم بر روی زمین کشف شد.

مشاهده تابش هایی که از دیگر ستارگان به ما می رسد، یک ابزار علمی مهمی در فهم ترکیبات، دما و تکامل ستارگان به شمار می رود. در سال 1912 اسلیفر طیف منتشر شده از سحابی های مارپیچی دیگر را بررسی می کرد و متوجه شد که این طیف های شبیه طیف ستارگان اطراف هستند با این تفاوت که تمامی خطوط جذب به میزان طول موج ثابتی در یک جهت حرکت کرده اند. 


در آن زمان این پدیده را ناشی از اثر شناخته شده دوپلر دانستند، که به نام فیزیکدان استرالیایی کریستین دوپلر نامگذاری شده بود. او در سال 1842 توضیح داده بود که امواجی که توسط یک منبع متحرک به سمت شما نزدیک می شوند، زمانی که منبع از شما دور می شود کشیده شده، و زمانی که منبع به سمت شما حرکت می کند فشرده می شوند. این توضیح پدیده ای است که همگی با آن آشنا هستیم و مرا معمولا به یاد کارتون سیدنی هریس می اندازد که دو کاو بوی روی اسبهایشان نشسته بودند و در حال حرکت در دشتی بودند و به قطاری در دور دست نگاه می کردند و یکی از آنها به دیگری گفت : من عاشق شنیدن آن سوت افسرده قطار هستم که دامنه اش ناشی از اثر دوپلر تغییر می کند! واقعا سوت قطار و آژیر آمبولانس زمانی که به شما نزدیک می شوند زیرتر شده و زمانی که از شما دور می شوند بم تر می شود. به نظر می آید همان پدیده مانند امواج صوتی برای امواج نور نیز اتفاق می افتد اگرچه تا حدی به دلایل دیگر. امواج نوری که از یک منبع دور شونده از شما ساطع می شود، یا به دلیل سرعت محلی اش در فضا یا به دلیل تاثیر انبساط فضا، کشیده شده و در نتیجه نسبت به حالت معمولی قرمز تر دیده می شوند، زیرا رنگ قرمز بلندترین طول موج را در بین امواج مرئی داراست و همچنین موجی که از سمت منبع نزدیک شونده به شما می رسد، فشرده شده و آبی تر به نظر می رسد.


ادامه دارد .... محمد صادقی

=============