um?
️young vampire .هیسونگ با غیض مشتش رو به سمت صورت نیکی پرتاب کرد، اما پسر ژاپنی و تخس، خیلی بیشتر از چیزی که تصور میکرد سرسخت بود. قبل از اینکه ضربه به صورتش برخورد کنه، مچ دست هیسونگ رو محکم گرفت و با پوزخندی که بیشتر از هر چیزی روی اعصابش میرفت، به سمتش خم شد.
- ای بابا یعنی چی که فقط وقتی داری راید میگیری مظلومی، هیونگی؟
هیسونگ با چشمایی که از عصبانیت برق میزدن، به صورت پسر خیره شد و سعی کرد دستش رو از بین انگشتهای محکم اون بیرون بکشه.
- خفه شو، احمقِ روانی! من چرا خبر مرگ تو رو نمیشنوم آخه، پسر؟!
نیکی پر از شیطنت خندید و نگاهش رو به پسر مو قرمز داد انگار که فقط برای به جنون کشوندن هیسونگ ساخته شده بود. انگشتهاش رو دور مچ اون محکمتر کرد و بدون اینکه ذرهای از پوزخندش کم بشه، صورتش رو نزدیکتر برد. فاصلهشون اونقدر کم شده بود که هیسونگ میتونست گرمای نفسهای پسر رو روی صورتش حس کنه. نیکی نگاهش رو برای لحظهای روی لبهای صورتی و نرم هیسونگ نگه داشت و بعد، بیتوجه به نگاه خشمگینش، آروم زبون داغش رو روی لبهای اون کشید.
- آخی. ببین، من قول میدم به عهد بینمون پایبند بمونم و به کسی نگم که با دشمنت میخوابی و توی مستی برای پر شدن التماس میکنی، لی. نظرت چیه؟
لبخندش عمیقتر شد، از دیدن خشم و درماندگی هیسونگ بیشتر از هر چیزی لذت میبرد.
هیسونگ با اخم غلیظی مچ دستش رو از بین دستهای نیکی بیرون کشید و قدمی عقب رفت. نگاهش با نفرت روی صورت پسر چرخید، اما برخلاف میلش، روی قد بلند و شونههای پهن و محکمش ثابت موند. فکش رو محکم روی هم فشرد و نگاهش رو دزدید حقیقتی وجود داشت که با تمام نفرتش هم نمیتونست انکارش کنه نیکی به شکل مزخرفی جذاب بود. جذابیت اعصابخردکنی که آدم میخواست به هر قیمتی نادیدهش بگیره اما هر بار بیشتر از قبل به چشمش میاومد. و هیسونگ، با تمام غرور و دشمنیای که بینشون وجود داشت، نمیتونست حتی برای یک لحظه هم منکر جذابیت بیش از اندازهی این پسر بشه.