where ? 🔞

where ? 🔞

little fox

با آروم گرفتنِ صدای وزوز دستگاه، اون‌رو سرِ جاش برگردوند و حینِ درآوردنِ دستکش های پلاستیکی و مشکی رنگش، برای آخرین بار نگاهی به خطوطِ مشکی و پیچ در پیچی که روی پوستِ سرخ و ملتهبِ پهلو و شکمِ مرد، طرحِ بزرگی رو تشکیل داده بودند، انداخت و لبخندِ کوچیکی که همیشه بعد از دیدنِ هنرِ دستش، سر و کله‌اش پیدا می‌شد، باز هم روی لب‌هاش نقش بست

به آرومی از روی صندلیِ کوچیکی که کنارِ اون تختِ کم‌عرض و چرمی گذاشته شده بود، بلند شد و با همون لبخند، لب باز کرد

“ خب، تموم شد، با احتیاط بلندشو برو ببین راضی‌ای؟ “ 

پسری که تا الان با انتظاری آشکار، روی تخت دراز کشیده و آروم و قرار نداشت، با شنیدنِ صدای تتو کارش که پایانِ کار رو اعلام می‌کرد، بالاخره از جا بلند شد و با هیجان، به سمتِ آینه‌ قدیِ گوشه‌ی سالن رفت

“ بابا ایول! عجب چیزی شده “ خیره به طرحی که حتی از تصورش هم بهتر روی تنش نشسته بود، توی‌ آینه فیگوری به خود گرفت که باعثِ خنده‌ی ظریفِ یونجون شد

“ خوشحالم که راضی‌ای، فقط یکم مراقبت لازم داره که همه رو الان بهت میگم “ با همون خنده‌ی کوتاه گفت و تیشرتِ سرمه‌ای رنگِ مشتری‌ش رو از روی تختی که تا لحظه‌‌ای پیش، اونجا دراز کشیده بود، برداشت

با چند قدمِ کوتاه، خودش رو به مشتری و جلوی آینه رسوند و تیشرتِ پسر رو به سمتش گرفت . اما همون‌لحظه، متوجه دو تیله‌ی گرد و تیره‌رنگ شد که از توی آینه، یعنی از اون سمتِ سالن، بهش خیره شده بودند

یک جفت چشمِ منتظری که حالا، هر حسی رو می‌شد از داخلِ اون‌ها خوند، به خصوص کلافگی با کمی چاشنیِ عصبانیت .

سریع نگاهش رو از اون چشم‌های خیره گرفت و دوباره لبخندِ محو شده‌اش رو روی لب‌هاش برگردوند و درحالی که پسرِ رو به روش، لباس‌اش رو به تن می‌کرد، شروع کرد به توضیح دادنِ روندِ مراقبت از اون تتوی نسبتا بزرگ .

چنددقیقه گذشت و یونجون، بعد از اینکه مشتری‌ بدونِ رعایتِ فاصله بین خود و تتو کارِ زیباش، آخرین ذوق‌هاش رو نشون داد و تشکر ‌کرد، اون رو به بیرون از سالن بدرقه کرد و بلافاصله بعد از رفتنِ پسر، در رو بست و اون‌رو از داخل قفل کرد

شونه‌هاش بالاخره شل شدند و نفسِ آسوده‌ای از بینِ لب‌های براق و بالم زده‌اش بیرون اومد

“ آه، حس می‌کنم یک روز کامل‌ کارگری بودم “ با لحنی پر از اعتراض لب زد و چراغ های سالن رو که الان بیشتر از هروقتی چشم‌هاش رو می‌زدند کم کرد و فقط نورِ آبی رنگ و ملایمِ دور سقف، به علاوه آباژورِ کم‌نورِ گوشه‌ی سالن رو روشن گذاشت

بعد، با لبخند به سمتِ دوست‌پسرِ منتظرش برگشت و درحالی که کت‌واک طور، یا شاید هم با عشوه، به سمتش قدم برمی‌داشت، با ظرافتِ خاصی دستی بینِ تارِ موهای نرم و طلایی رنگش که از حالتِ معمول بلندتر شده بودند، کشید

“‌چیه؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ “ آروم لب‌ زد و با رسیدن به سوبین، کفِ دست‌هاش رو روی رون‌های مردِ نشسته روی صندلی گذاشت و ایستاده جلوش قرار گرفت

سوبین، با همون اخمِ ظریفِ بین ابرو هاش، بازوهاش رو توی سینه گره زد، نگاهش رو توی صورتِ دوست‌پسرش چرخوند و بعد، به کراپ‌تاپِ سفید و کوتاهش که با اون شلوارِ اسپانیشِ تنگ و آبی‌رنگ، به‌ خوبی به تنش نشسته بود، خیره شد

“ قرار نبود تا این‌وقتِ شب مشتری داشته باشی “ گفت و با اشاره‌ی چشم، ساعتِ روی دیوار رو نشون داد، ساعتی که عقربه‌ هاش از یکِ نیمه‌شب گذشته بودند .

یونجون، نگاهی گذرا به ساعت، و بعد دوباره به دوست‌پسرِ اخم‌آلودش برگشت و شونه‌ای بالا انداخت

“ یهویی شد! “ دو کلمه‌ی کوتاه و سریع، به عنوانِ دلیل از بینِ لب‌هاش بیرون اومد .

و خب، البته که راست می‌گفت، چون مشتری‌ش امروز صبح بهش زنگ زده بود و با بهونه‌ای مثلِ “ فردا یک‌ کارِ فوری برام پیش اومده و نمی‌تونم بیام سالن “ تایمِ تتوش رو از فردایی که هنوز از راه نرسیده بود، به امروز موکول کرده بود و باعثِ بهم خوردنِ دیتِ نیمه‌شبانه‌ی یونجون و سوبین شده بود

اما سوبین که تنها به همین دلیل راضی نمی‌شد، فقط اخمِ بیشتری کرد و با همون نگاهِ ناراضی، به یونجون خیره موند

“ قرار بود امشب توجه‌ات مال من باشه “ آروم گفت و دست های بزرگش رو روی گودیِ پهلو های پسر که به لطفِ کراپِ کوتاهش کاملا توی چشم بودند، قرار داد

“ خب هنوز که شب تموم نشده عزیزم “ یونجون هم با چشمکِ کوچیکی، جوابِ سوبین رو داد و یک دستش رو روی شونه‌ی مرد گذاشت

دستِ دیگه‌اش رو بالا آورد و با سرِ انگشت‌هاش، موهای ریخته روی پیشونیِ سوبین رو کنار زد و آروم اضافه‌ کرد

“ پیرسینگ زبونت چطوره؟ دیگه اذیتت نکرد؟ “ 

سوبین که با دیدنِ این بی‌خیالیِ یونجون نسبت به بهم خوردنِ قرارشون، حرصی تر از قبل شده بود، چندثانیه هیچ حرفی زد . بعد، انگار که سوالِ یونجون چیزی رو توی ذهنش روشن کرده باشه، گوشه لبش کمی به سمتِ بالا مایل شد و زبونش رو از داخل به لپش فشرد

“ نمی‌دونم، یادم نیست راستش “ 

یونجون، با شنیدنِ جواب مبهم و عجیبِ دوست‌پسرش، با گیجی اخمِ ظریفی کرد و کمی سرش رو کج کرد . این‌بار دستش رو به سمتِ لب‌های سوبین برد و با انگشتِ شصت، فشارِ ملایمی به لبِ پایینش آورد تا لب‌هاش از هم فاصله بگیره و بتونه پیرسینگِ زبونِ پسر رو که خودش براش زده بود، چک کنه

“ یعنی چی نمی‌دونی؟ متوجه نشدی که اذیت می‌کنه یا نه؟ وقتی چیزی می‌خوری درد نمی‌گیره؟ شاید نیاز باشه پیرسینگش رو عوض کنم “

سوبین، شونه‌ای بالا انداخت و از بینِ فاصله‌ی ایجاد شده بینِ لب‌هاش، فقط نوکِ زبونش رو بیرون آورد و عمدا اون رو به سرِ انگشتِ یونجون که روی لبِ پایینش نشسته بود، کشید

“ نه، متوجه نشدم، شاید بهتر باشه الان جلوی خودت امتحان کنم ببینم اذیتم می‌کنه یا نه “ گفت و بعد، فشارِ انگشت‌هاش رو روی پهلو های یونجون بیشتر کرد تا پسرک رو به خودش نزدیک‌تر کنه

با قرار گرفتنِ بدنِ ظریفِ دوست‌پسرش بینِ رون‌هاش و چسبیدنِ بالا تنه‌هاشون بهم، این‌بار زبونش رو کاملا بیرون آورد و بعد از جلو بردنِ سرش، اون رو روی لب‌های براقِ پسرک کشید و به‌وضوح پخش شدنِ طعم شیرین و دلچسبِ توت‌فرنگی‌ رو که مربوط به بالمِ‌لب یونجون بود، توی دهنش حس کرد

برای یونجون، انگار تنها برخورد فلزِ سردِ پیرسینگِ سوبین به لب‌هاش کافی بود تا دلیلِ نیشخندِ نشسته روی چهره‌اش و “ نمی‌دونم “ گفتن هاش رو بفهمه . به‌هرحال، اون اگه دوست‌پسرش رو نمی‌شناخت و الان نیتِ شومش رو نمی‌فهمید، اون‌موقع جای تعجبی باقی بو‌د .

از اول هم مطمئن بود که سوبین، بالاخره یک راهی برای برای جبران یا انتقام‌ از این قرارِ بهم خورده، پیدا می‌کنه

“ هی سوب! نکنه که می‌خوای- “

“ آره، دقیقا “ سوبین که حالا راهی برای تلافیِ حسادت و کلافگیش پیدا کرده بود، سریع گفت و باعث شد جمله‌ی دوست‌پسرش نصفه‌نیمه بمونه .

بعد، بی‌معطلی از جا بلند شد و بدونِ هیچ حرفی، جاش رو با یونجون عوض کرد و پسرِ ریز جثه‌تر رو روی صندلیِ چرمیِ مخصوصِ مشتری‌های پیرسینگ، نشوند

کتِ مشکی رنگ و چرمی‌ِ خودش رو درآورد، اون رو روی پشتیِ صندلی‌ای که یونجون روش نشسته بود انداخت و بعد به دوست‌پسرش که با چشم‌های کنجکاو و منتظرش حرکاتش رو دنبال می‌کرد، نگاه کرد و با پوزخندی کوچیک، یک قدمِ دیگه جلو اومد

خم شد و درحالی که سرش رو توی گردنِ یونجون فرو می‌برد، دست‌هاش رو پایین برد و انگشت‌هاش رو به کمرِ شلوارِ پسر رسوند

اما قبل از اینکه بخواد شلوارِ یونجون رو پایین بکشه، انگشت های یونجون روی دست‌های بزرگِ سوبین نشستند و سرش رو کمی کج کرد

“ سوبین!! اینجا؟ الان؟ چیکار داری می‌کنی؟ “ با صدای لرزونی گفت و سوبین، بی‌توجه به لحنِ اعتراض‌طورِ یونجون، دست های پسر رو پس زد و همون حین که زبونش رو روی پوستِ گردنش می‌کشید، با عجله‌ای خفیف، دکمه و زیپِ شلوارِ دوست‌پسرش رو باز کرد

“ آره، اینجا و الان. به‌هرحال، هنوز شب تموم نشده عزیزدلم! “ عمداً جمله‌ای که کمی‌ قبل‌تر یونجون به عنوانِ بهونه ازش استفاده کرده بود رو با تاکیدِ خاصی تکرار کرد

و بعد، بدونِ اینکه اجازه‌ی غرغرِ بیشتری بهش بده، توی یک حرکت، شلوارش رو که به رون هاش چسبیده بود، کاملا از ‌پاهاش بیرون کشید و بعد از اون، با باکسرِ سفید و تنگش هم همین‌کار رو کرد

یونجون با برخوردِ هوای خنکِ سالن با پوست برهنه‌ی پایین تنه‌اش، لرزی از رون‌هاش گذشت و مور مورش شد، خواست پاهاش رو ببنده اما دست های بزرگِ سوبین، روی رون های تو پُرش قرار گرفت و اجازه‌ی این‌کار رو بهش نداد، بلکه حتی فاصله‌ی بینِ پاهاش رو از قبل هم بیشتر کرد

“ سوبیننن!! “ یونجون باز هم اعتراض کرد .

ولی سوبین که می‌دونست این اعتراض‌ها چیزی جز ادا نیست و وقتی که زبونش به اون دیکِ کوچولو بخوره، پسرک قراره همه‌چیز رو فراموش کنه، فشارِ انگشت‌هاش رو روی قسمتِ داخلی رون‌های یونجون بیشتر کرد و بی‌هیچ حرفی، بینِ پاهاش، روی زمین زانو زد

“ هووم ؟ مگه نمی‌خواستی ببینی پیرسینگم اذیتم می‌کنه یا نه؟ “ از همون زاویه، خیره به صورتِ گر گرفته‌ و گونه‌های گلبه‌ایِ دوست‌پسرش گفت و سرش رو جلو برد

“ م-می‌خواستم، ولی اینجوری.. “ یونجون، با همون صدای لرزون جواب داد، اما طولی نکشید که با حسِ گرمای نفس های سوبین روی پوستِ حساسِ پایین‌ تنه‌اش، صداش توی گلوش گیر کرد و ادامه‌ی حرفش، تبدیل به یک نفسِ شکسته شد

سوبین این‌بار، نگاهش رو به پایین‌تنه پسر که هنوز هیچ‌کاری نکرده درحالِ سفت شدن بود دوخت و آروم، نوکِ زبونش رو روی کلاهکِ نرمِ دیکش کشید و همون‌لحظه، به‌وضوح منقبض شدنِ بدنِ یونجون رو حس کرد .

پوزخندِ کوتاهی روی دیکِ پسرک زد و لحظه‌ای با شیطنت مکث کرد، سرش رو بالا گرفت و وقتی که اخمِ ظریف دوست‌پسرش و بالا پایین رفتنِ قفسه‌سینه‌اش رو دید، بدونِ اینکه نگاهش رو ازش بگیره، سرش رو به سمتِ رونِ سفیدش کج کرد و بوسه‌ای طولانی به همراهِ مکی عمیق، روی پوستِ پنبه‌ایش گذاشت

یونجونِ نفسِ تند و صداداری کشید و با همون اخمِ کوچیک، دستش رو جلو برد و کفِ دستش رو روی پیشونیِ سوبین گذاشت و تلاش کرد تا سرِ پسر رو عقب بزنه

“ ن-نکن سو! ص-صبر کن برگردیم خونه!! “

اما سوبین نه تنها عقب نرفت، بلکه بی‌توجه به فشارِ کم‌قدرتِ دستِ یونجون، از زیرِ رون‌هاش گرفت و اون‌ها رو روی شونه‌هاش گذشت . بعد سرش رو به سمتِ دیکِ کوچولوی دوست‌پسرش کج کرد و بدونِ هیچ هشداری، شروع به کشیدنِ زبونش، از انتهای دیکِ یونجون تا رسیدن به کلاهکش کرد

یونجون، با گرمای زبونِ سوبین و حسِ کشیده شدنِ فلز سردِ پیرسینگ به زیرِ دیکش، مثلِ برق گرفته ها روی صندلی از جا پرید و بی‌اراده ناله کوتاهی از بینِ لب‌هاش بیرون پرید

“ خدای من، سو! نمی‌شنوی؟!! “ این‌بار تقریبا جیغ کشید، اما سوبین فقط پوزخندی زد و بدونِ اینکه فرصتی برای نفس گرفتن به پسرک بده، چندبارِ دیگه همین حرکت رو تکرار کرد و وقتی که برای آخرین بار زبونش رو زیرِ دیکِ یونجون می‌کشید، عمداً پیرسینگش رو به پوستِ حساسِ پسر فشرد

و همین فشارِ آخر باعث شد که یونجون، از حسِ جدید و نا‌آشنای برخوردِ فلزِ سفت و گردِ پیرسینگ به حساس ترین ناحیه بدنش، که با گرما و خیسیِ زبونِ سوبین همراه بود، تمامِ توانش برای مقاومت رو به لذت ببازه و فقط، ناله بلندتری از بینِ لب‌هاش بیرون اومد و انگشت‌هاش روی سرِ سوبین شل شدند

سوبین که به‌خوبی شل شدنِ عضلاتِ یونجون و فرو ریختنِ مقاومتش رو حس کرده بود، مصمم تر‌ از قبل، به کارش ادامه داد

اول لب‌هاش رو دورِ کلاهک یونجون که حالا دیگه اون نرمیِ قبل رو نداشت حلقه کرد و بعد از مکِ محکمی که بهش زد، سرش رو جلوتر برد و توی یک حرکتِ ناگهانی، کلِ حجم دوست‌پسرش رو توی دهنش کشید و با لب هاش، انتهای دیکِ پسر حلقه‌ی سفت و محکمی ایجاد کرد

 یونجون، با حسِ داغیِ حفره‌ی دهنِ سوبین که به‌طور ناگهانی دیکِ حساسش رو غرقِ در خود کرده بود، چشم‌هاش از لذت سیاهی رفت و همونطور که ناله بلندی می‌کرد، بی‌اختیار انگشت‌ هاش رو بینِ موهای مشکی و ژل زده‌ی سوبین سُر داد

“ آ-آااه! “

سوبین که منتظرِ شنیدن همین صدا و همین واکنش‌ها از سمتِ دوست‌پسرش بود، درحالی که حلقه لب‌هاش رو تنگ‌تر می‌کرد، حینِ عقب آوردنِ سرش، زبونش رو محکم زیرِ دیکِ پسرک کشید و با پیرسینگش پوستِ حساسش رو قلقک دا‌د و باعثِ لرزش رون‌های یونجون روی شونه هاش شد

با رسیدن به کلاهکِ پسر، لیسی بهش زد و بعد از مکِ عمیق‌تری که از همون‌قسمت که حالا سرخِ سرخ شده بود گرفت، بی‌معطلی سرش رو دوباره جلو برد و یک‌بارِ دیگه تمامِ دیک یونجون رو توی دهنش فرستاد

“ همممم… “ از تهِ گلو، بخاطرِ لذتی که ثانیه به ثانیه سفت شدنِ اون دیکِ کوچولو توی دهنش بهش می‌داد، غرید و این‌دفعه بدونِ اینکه دیگه اون رو رو از دهنش بیرون بیاره، شروع به عقب و جلو کردنِ سرش و مکیدنِ دیکِ یونجون کرد

“ آااه.. “ یونجون، با لذتی که سرش رو به گردش انداخته بود، نالید و یک مشت از موهای پرکلاغیِ سوبین رو بین انگشت‌هاش گرفت و چنگِ محکمی به اون‌ها زد

“ ل- آه لعنت بهت، سوبین! “ صداش، وسطِ راه به لرزش افتاد و تهش یک ناله بلند و زیبا، تحویلِ گوش های سوبین داد، ناله‌ای که برای پسرِ بزرگتر، تبدیل به یکی‌ از موسیقی های موردعلاقه‌اش شده بود

درحالی که با زبونش با دیکِ یونجون بازی می‌کرد و عمدا کاری می‌کرد پیرسینگش با اون عضوِ حساس و سفت در تماس باشه، کفِ دست‌های بزرگش رو روی بوتِ گردِ پسر گذاشت و همونطور که محکم لپ‌های نرمِ بوتش رو بین انگشت‌های باریکش می‌فشرد، بدنِ لرزون و داغش رو روی صندلی ثابت نگه‌داشت و اجازه تکون خوردنِ اضافه‌ای بهش نداد

یونجونی که با گذشتِ هرلحظه همینطور از خود‌بی‌خود تر می‌شد، بینِ ناله‌های ریز و درشتش، پاهای لرزونش رو جمع کرد و کفِ آل‌استار های مشکی‌ رنگش رو که هنوز به پاهاش بود، روی شونه‌های سوبین گذاشت و با دستی که بینِ موهای دوست‌پسرش گیر افتاده بود، سرِ پسر رو به پایین‌تنه‌اش فشرد و به نالیدن ادامه داد

سوبین جوری می‌مکید که با هر مکش، یونجون حس می‌کرد این‌دفعه دیگه دیکش از جا کَنده می‌شه، اما هر‌بار فقط و فقط غرقِ لذتی بیشتر می‌شد و رفته‌رفته، دیگه نتونست جلوی ناله‌های بی‌شرمانه‌اش رو بگیره . و حالا صدای مک های عمیق و خیسی که سوبین به دیکِ یونجون می‌زد، صدای لزجِ عقب و جلو شدنِ دیکِ یونجون که آغشته به بزاقِ سوبین و پریکامِ خودِش بود، به علاوه ناله های زجه مانندِ پسرِ کوچیک‌تر، توی فضای بزرگ و نسبتاً خالیِ سالن اکو می‌شد و همه‌جا رو در بر گرفته بود

یونجون، با هربار فرو رفتنِ دیکش توی حفره‌ی داغ و خیسِ دهنِ سوبین، ناله هاش بلندتر می‌شد و درحالی که محکم موهای دوست‌پسرش رو می‌کشید، چشم‌هاش رو بسته بود و از لذتی که تجربه می‌کرد، دیگه حتی نمی‌دونست به کجا چنگ بندازه یا به این‌فکرمی‌کر‌د که دیگه چقدر می‌تونه بلند ناله کنه؟ چون همین‌الانش هم صدای ناله‌هاش، کلِ ساختمونِ محل کارش رو پر کرده بود .

قوسیِ زیادی به کمرِ باریکش داد و فشارِ دستش رو بینِ موهای سوبین بیشتر کرد و صورتش رو باز هم به پایین‌تنه‌اش فشرد تا خودش رو عمیق‌تر درونِ دهن دوست‌پسرش فرو کنه؛ همون حین، با ناله کشداری سرش رو کمی پایین گرفت و با اون چشم‌های نیمه‌باز و لرزون، به لب‌های سوبین که چطور دورِ دیکش حلقه شده بودند و هربار اون رو می‌بلعیدند، نگاه کرد

و همین نگاهِ کوتاه کافی بود تا پریکامِ بیشتری از نوکِ دیکش، توی دهن سوبین چکه کنه و بلافاصله، پیچش و گرمای دیوونه‌‌کننده‌ای رو زیرِ دلش حس کنه . پیچشی که خبر از نزدیک بودنش می‌داد

“اوه، الان توی اون دهنِ فاکیت میااام “  یونجون جیغ کشید و خواست خودش رو عقب بکشه، اما سوبین، از همون پایین نگاهِ پر از هوس و لذتی به چهره‌ی درهم رفته و غرق در لذتِ اون بچه گربه‌ی وحشی انداخت و با رضایت از حسِ شوریِ پریکامِ یونجون توی دهنش، جوری به مکیدن و لیسیدنِ دیکِ پسرک ادامه داد که درست چند‌دقیقه بعد، یونجون، بعد از قوس گرفتنِ کمرش و جیغ بلندی که کشید، دوباره پاهای لرزونش رو روی شونه‌های سوبین دراز کرد و درحالی که سرِ دوست‌پسرش رو بینِ رون‌های تو پرش می‌فشرد، با شدت توی دهنش خالی شد و به نفس‌نفس افتاد

“ آاه.. ااهه از-ازت.. ازت متنفرم! “ با صدایی که بخاطرِ لذتِ بی‌نهایتی که تجربه کرده بود، به‌زور شنیده می‌شد، زمزمه کرد و شل و ول، بدنِ بی‌حال و لرزونش رو روی صندلی رها کرد

سوبین که با نحوه‌ی متفاوتِ ابرازعلاقه‌‌‌های بچه گربه‌اش آشنا بود، با پوزخندی راضی، قبل از اینکه توسطِ فشار رون‌های یونجون جونش رو از دست بده، آروم اون‌ها رو از دو طرفِ سرش دور کرد؛ البته، این‌هم جا نندازیم که اگه قرار بود بمیره، ترجیح می‌داد علتِ مرگش خفگی بینِ پاهای یونجون باشه، یا هر علتِ دیگه‌ای که به “ یونجون ” خلاصه می‌شد

اما الان، هنوز کارش با دوست‌پسرش تموم نشده بود، پس تصمیم گرفت که خودش رو نجات بده .

آروم سرش رو عقب کشید و خیره به رشته بزاقِ ترکیب شده‌اش با کامِ یونجون، نوکِ زبونش رو روی لب‌ِ خیسش کشید، بعد، یک بوسه‌ی ریز روی کلاهکِ پوشیده از کامِ یونجون گذاشت و چند‌تای دیگه‌هم روی قسمتِ داخلیِ رونِ پسرکش گذاشت

نوازشِ آرومی به پوستِ پنبه‌ای همون قسمت داد و با احتیاط، پاهای لرزونِ دوست‌پسرش رو از شونه‌هاش پایین آورد

درحالی که پشتِ دستش رو روی لب‌های متورم و خیسش می‌کشید، خیره به یونجونی که با چشم‌های بسته، در تلاش بود تا ریتمِ منظمِ نفس‌هاش رو برگردونه، دست دراز کرد و از روی میزِ متحرکِ وسایلِ کار دوست‌پسرش، چند ورق دستمال‌کاغذی برداشت

“ خب؟ چطور بود؟ به‌نظرت اوکیه جای پیرسینگم یا نه؟ “ با صدای بم و گرفته‌ای لب زد، یک دستش رو روی کمرِ یونجون گذاشت تا سرجاش نگه‌اش‌ داره و با دستِ دیگه‌اش، آروم و با حوصله شروع به تمیز کردنِ دیکِ پسر کوچیک‌تر کرد

یونجون، با شنیدنِ صدای سوبین و همزمان حسِ کشیده شدن دستمال روی پوستِ حساس دیکش، هیسی کشید و آروم پلک های لرزونش رو از هم فاصله داد

“ پررو می‌شی اگه بگم عالی بود. ولی خب، فکرکنم با کاری که کردی، حتی اگه قبلش نیازی به عوض کردن و رسیدگی به جای پیرسینگت نبود، الان دیگه باشه “ با بی‌حالی لب زد و باعثِ طنین انداختنِ خنده‌ی بلندِ سوبین، توی سالن شد .

“ اشکالی نداره، فدای سرِ بیبی‌م، دوست‌پسرم خودش پیرسینگ کاره یکی جدیدش رو برام می‌زنه “ با خنده گفت و بعد از تموم کردنِ تمیز‌کاری، دستمال ها رو مچاله کرد و توی سطلِ زباله‌ی کوچیکی که همون نزدیکی‌ها قرار داشت، پرتاب کرد

گوشه‌ لب‌های یونجون، با شنیدنِ حرفِ سوبین به سمتِ بالا حرکت کرد و پوزخندِ کوتاه و صداداری زد

“ اوه، الان داری پُزِ خودم رو به خودم می‌دی؟! “ درحالی که پاهاش رو جمع‌ می‌کرد، آروم زمزمه کرد و رون‌هاش رو بهم فشرد

“ دقیقا! “ سوبین هم سریع جواب داد و بعد، خیره به پاهای برهنه یونجون که سعی در جمع کردنشون داشت، از زانوی های پسرک گرفت و پاهاش رو دوباره از هم باز کرد و اون‌ها رو روی دسته‌های صندلی گذاشت

یونجون، با دیدنِ این حرکتِ دوست‌پسرش، چشم‌هاش گرد شد و سریع خواست پاهاش رو پایین بیاره، اما سوبین فقط ابرویی بالا انداخت و کفِ دست‌هاش رو روی زانو‌های پسرِ کوچیک‌تر فشرد و رون‌هاش رو توی همون حالت، روی دسته‌های صندلی نگه داشت

“ چیکار می‌کنی!! “ مثلِ همیشه، صدای اعتراضِ یونجون بلند شد، ولی سوبین، شونه‌ای بالا انداخت و با یک دست مشغولِ باز کردنِ کمربندش شد

“ نگو که می‌خوای من رو از دستمزدِ این بلوجاب محشری که بهت دادم محروم کنی بیبی، هوم؟ “ آروم گفت و برخلافِ اون صدای بم و مردونه، با چهره‌ای به ظاهر مظلوم و لب‌هایی آویزون، به یونجون خیره شد

یونجون کفِ دست‌هاش رو روی قفسه‌سینه سوبین کوبید و سعی کرد به عقب هُلش بده

“ حتی یک درصدم فکرنکن بذارم اینجوری و اینجا من و بکنی “

سوبین، بدونِ اینکه حتی یک‌قدم عقب بره، بعد از باز کردنِ کمربندش، دکمه و زیپش رو هم باز کرد و درحالی که از کمرِ شلوار جینِ ذغالی‌اش گرفته بود تا اون رو پایین بکشه، کمی خم شد و صورتش رو نزدیکِ صورتِ یونجون برد

“ چجوری عشقم؟ اینجا مگه چشه؟! “ آروم لب‌زد و بعد از گازِ محکمی که از لب‌های سرخ و پوت‌شده‌ی دوست‌پسرِ تخسش گرفت، روی لب‌های پسرک، اضافه کرد

“ قبل اینکه با ناله توی دهنم بیای هم داشتی مقاومت می‌کردی، ولی بعدش تنها چیزی که حس می‌کردی لذت بود، الان هم قراره همینطور باشه. “

حق با سوبین بود . چون درست چنددقیقه بعد، وقتی که داشت ضربه‌های عمیق و پرقدرتش رو توی حفره‌ی تنگِ یونجون فرود میاورد، تنها حسی که اون لحظه توی صورتِ اون پسرِ تخس و لوس دیده می‌شد، فقط و فقط لذتی بی‌انتها بود که باعثِ جیغ های بلند و اشک‌های روی گونه‌هاش شده بود .


Report Page